<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نفس نفس مي زنم لذيذ</title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/</link>
<description>شعر .داستان .نقد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Dec 2009 19:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://3.bp.blogspot.com/_uFhRhw9Uwn8/SspZEHzuIAI/AAAAAAAAAEU/dCUy-wX83H0/s320/ShortStoryChallenge.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;قطاری به نام داستان کوتاه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&quot; داستان کوتاه ، انعطاف پذیر ترین نوع ادبیات داستانی است . داستان ممکن است مجموعه ای از چند حادثه یا یک تک گویی یا توصیفی ساده از واقعه ای بدون شخصیت باشد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کوتاه بودن آن هم می تواند چیزی مثلا بین یک صفحه تا ده هزار کلمه را در بر گیرد . اما از ویژگیهای مشخص داستان کوتاه این است که پس از خواندن به علت بیان حالات انسانی و اجتماعی بلند جلوه می کند . این تعریف مختصری از داستان کوتاه بود .&lt;BR&gt;ویتگنشتاین می گوید : « آن چه همچون نوشته ای بد به نظر می رسد ، می تواند نطفه ی نوشته ای خوب باشد!» &quot; ( به نقل از وبلاگ علی صارمی )&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  این داستان کوتاه قرار است  داستان مشترکی بین چند نفر باشد. علی صارمی و مهدیه عباسپور و یکی از دوستانشان در وبلاگ علی داستان را شرو ع کرده اند و من نیز ادامه اش داده ام. خیلی مشتاقم که ادامه یابد. برای ادامه دادن داستان می توانید داستانتان را در ادامه آخرین قسمت کامنت کنید. اگر هم کامنتی بود که هنوز به متن اصلی اضافه نشده بود در ادامه آن بنویسید. به خاطر داشته باشید که  لازم نیست حتما تجربه ی نویسندگی داشته باشید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;( نام نویسنده ی هر قسمت آخر همان قسمت می آید)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کارش که تمام شد با شتاب از تابلو فاصله گرفت و نگاهی به آن انداخت . چشمانش را بست و چند لحظه ی بعد ، دوباره به تابلو خیره شد ، می خواست از آنچه که می بیند مطمئن شود . نه می توانست و نه می خواست آنچه را که می دید باور کند . با عجله رفت و قلم مو را برداشت و چهره ی روی تابلو را با رنگ پوشاند . قلم مو را به گوشه اتاق پرت کرد ، به دستهایش نگاه کرد ، رنگ قرمز مثل خون خشکیده بود بر دستهایش . با ظرف آبی که نزدیک رنگ ها بود دستهایش را شست ، نگاهش به ظرف آب که مثل کاسه ی خون بود خیره ماند ، و با خود فکر کرد :چیزی برای نقاشی کردن نمانده، در عین حال کاری هم جز نقاشی کردن باقی نمانده ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  ( رضا)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روی چهار پایه پشت به بوم نشست. آرنج هایش را گذاشت روی زانوهایش و انگشتهایش آرام آرام فرو رفتند لای موها. همه جا بوی خون می داد و ظرف آبی که حالا نشانه ای از خون داشت کنارش بود. دوباره نگاهی به کاسه انداخت و با عصبانیت آن را پرت کرد.کاسه به سمت بوم لغزید چشمهای مرد دنبالش می کرد، آب پاشید روی رنگ قرمز . رنگ در سکوت عمیقی پایین می خزید ، فقط صدای نفس های مرد بود و صدای آب که آرام آرام بوم را می شست. اشک توی چشمهایش حلقه زد ،از پشت اشک، تصویر تار و لرزان چشمهایی را می دید که با معصومیت همیشگی اش خیره شده بودند به او. احساس می کرد عمرش به آخر رسیده و تمام دلخوشی زندگی اش بر باد رفته. خودش همه چیز را نابود کرده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;( مهدیه عباس پور)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۳&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نه این جوری نمی شد. این جوری انگار از همان اول یک جای کار می لنگید. خط کشید روی &quot;با ظرف آبی که نزدیک رنگ ها بود دست هایش را شست&quot; و نوشت &quot;دست هایش را توی ظرف آب شست&quot;. این طوری خواننده خودش می فهمد که ظرف آبی آنجا بوده .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چشمانش را بست و چند لحظه ی بعد، دوباره به متن خیره شد.چشمانش لغزیدند روی واژه های بوم،قلم مو،رنگ .دوباره چشمانش را بست و توی ذهنش به این فکر کرد که اگر ارجاع ذهنی خواننده از این کلمات سبک نقاشی رنگ و روغن باشد نقاش چطور دستهایش را توی ظرف آب بشوید؟و بعد برای خودش استدلال کرد که حتمن با خودش فکر خواهد کرد مرد توی متن نقاشی با چیزی غیر از رنگ روغن کار می کرده .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلش نیامد توی متن دست ببرد.چشمانش را باز کرد و دوباره شروع کرد به نوشتن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا دیگر چشم ها زل زده بودند و خیره خیره به او نگاه می کردند.حالا او بود و چشمان خیره ای که توی دنیایی به رنگ خون چرخ می زدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;( علی صارمی )&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;   ۴&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چشم‏ها آرام آرام می‏لغزیدند روی تنش. رنگ آرام آرام می‏لغزید پای چشم‏ها. آبی می‏دوید روی سرخ. سرخ می‏دوید روی گونه‏ها. بی‏رنگ آب چکید روی کاغذ. با پشت دست قطره اشک را پس زد. جوهر پخش شد روی کلمات. کلمات درهم و برهم گره خوردند به هم. بوم نقاشی گره خورد به دستهای مرد. خون لابلای کلمات دوید. خون سیاه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;( نفیسه نواب پور )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۵&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خون سیاه مال من بود و  من نویسنده ای بسیار معروف هستم که سالها پیش مرده بودم و در واقع  راحت شده بودم .حالا آقای نقاش لعنتی مرا کشیده است بیرون از خاک تا تابلویی  ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;( مهدی عباسی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۶ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; غزلی تازه از علی رضوانی عزیز:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.christinasaj.com/img/AdamAndEve_b.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در من طلو ع کرده مسلمان دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تابیده است بر دلم ایمان دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در ابتدای قصه خدایی همیشه مست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نقش مرا سپرد به انسان دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;این ماجرای کهنه ی حوا و سیب عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ای کاش می رسید به پایان دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پیراهن قرار مرا باد می برد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تا کوچه های خلوت کنعان دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تشییع می شود همه ی خاطرات من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بر شانه های بهت خیابان دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خواهد ربود باغ مرا مرگ زود رس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دستم نمی رسد به زمستان دیگری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;* * *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;باید گشود پنجره را رو به نیستی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;وقتی که نیست چاره و درمان دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;8/8/88&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چهار سال پيش شبي در خانه ي دانشجويي مان در سبزوار جمعي از بچه ها دور هم بوديم و درست يادم نمي آيد پيشنهاد چه كسي بود اما قرار شد تا تمام آن پانزده نفري كه آن شب در خانه ي ما جمع بودند و بساط عيش و نوش ميسر بود و... چند سالي بعد همان جا جمع شوند و بحث دهان به دهان چرخيد و آخر سر قرار شد 8/8/88  هر كسي هر كجا باشد خودش را برساند به سبزوار و وعده وفا نمايد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بعد محمد ( حاجي پور) سايتي براي 8/8/88 درست كرد و سال اول بعد از دانشگاه كه من مشهد بودم گاهي با محمد سايت را به روز مي كرديم بعضي از بچه ها اسم داشتند و بعضي  چند تا اسم داشتند و بعضي هم نداشتند و حال و روز بچه ها كه بعد از دانشگاه متفرق شده بودند را به شكل اخبار طنز منعكس مي كرديم و پس از مدتي يادمان رفت و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;جمع آن شبي كه در سايت به ترتيب سن چيده بوديمشان و بزرگترين شان من بودم( متولد 59) و كوچكترين شان سعيد قربانيان ( متولد 64) تا جايي كه يادم مي آيد اين افراد نازنين بودند:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; مهدي عباسي ( گربه ؛ نيمه ي اول &quot; گربه سگ &quot; / تام ) مرتضي عليزاده( س...&quot; مرتضي بعدها ديگر خوشش نمي آمد كه با اسمش صدا كنيم و اينجا هم اسمش را سانسور كردم ، حسين رجبي( مانفرد)، محمد حاجي پور( بَور / آقاي فاك ، دون دون)، مسعود نيكخو ( موش/ جري)، احمد پولاد زاده( هري پاتر)، علي عطايي( راسو/ علي چار ونيم)، سعيد دشتبانيان ( يال و كوپال) افشين حبيبي( يوگي )، حسن تقوي( اسميگل / گالوني)، محمود سليمي ( آقاي هويچ / زن ملوان زبل)، محمد رضا رمضاني ( شيپور چي)، سعيد قربانيان ( سيت)،  احسان بروغني و سياوش فاضلي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;حالا نزديك 8/8/88 هستيم و به قولي وعده وفا كردن هست . خيلي از اين بچه ها را پس از دانشگاه (84) ديگر نديدم و ازشون بي خبرم با بعضي فقط تلفني ارتباط دارم و بعضي ديگر را هر از گاهي مي بينم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;معلوم نيست چند تاي بچه ها8/8/88 را يادشان مانده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چند تايشان تصميم دارند در سبزوار باشند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;وچند تايشان  مي زنند زير قولشان؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;با اينكه دلم براي بچه ها و مخصوصا يكجا ديدنشان تنگ شده  اما احتمالا من هم از آنهايي هستم كه مي زنند زير قولشان! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 20:52:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پرنده صبر کن آسمان قشنگ شود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;https://www.storesonlinepro.com/files/1763101/uploaded/little%20brown%20bird%20w-twig.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;از میان کامنت های رسیده :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سلام مهدی جان. یادی از احسان ایزدی عزیز کرده بودی و خاطرات بسیاری برایم زنده شد. احسان در دانشگاه سبزوار با من هم ورودی بود. او ریاضی کاربردی می خواند و من ریاضی محض. نسبت به کسانی که بعداً آمدند ما دو تا بیشتر با هم بودیم و شناخت بیشتری از هم داشتیم. زمانی که هنوز هیچ کانونی در دانشگاه تأسیس نشده بود، کانون شعر و ادب دانشگاه سبزوار چند سال سابقه داشت. آن روزها من بودم و احسان ایزدی و علیرضا رباطی و همچنین چند نفر قدیمی تر که اسم چندنفرشان را به یاد دارم مانند مریم رضوانی، مهدی چشامی، علی رضوانی، عزت عباس آبادی، مصطفی گلابی و چند نفر دیگر که اسمشان در خاطرم نیست. احسان ایزدی برای کانون و همچنین برای نشریه کویر زحمات زیادی کشید. یادش به خیر. اما به درستی نمی دانم که الان کجاست و چه می کند.(15/7/88)-محمد جواد ربانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 20:54:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ترجمه شعر:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;شاعر:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سر توماس وایت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;Sir Thomas Wyatt&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۱۵۴۲-۱۵۰۳&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مترجم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مهدی عباسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://theotherpages.org/poems/SubjIdx/illustrations/wyatt01s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;Farewell love and all thy laws forever;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;Thy baited hooks shall tangle me no more  .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;             Senec and Plato call me from thy lore&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;             &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://rpo.library.utoronto.ca/poem/2393.html#4&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;To perfect wealth, my wit for to endea.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;B&gt;             &lt;/B&gt;In blind error when I did persever,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;             Thy sharp repulse, that pricketh aye so sore,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;             Hath taught me to set in trifles no store&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;             &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://rpo.library.utoronto.ca/poem/2393.html#8&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;And scape forth, since liberty is levr.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;            Therefore farewell; go trouble younger hearts&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;           And in me claim no more authority.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;B&gt;            &lt;/B&gt;With idle youth go use thy property&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;           And thereon spend thy many brittle darts,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;           For hitherto though I have lost all my time,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;B&gt;            &lt;/B&gt;Me lusteth no lenger rotten boughs to climb.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بدرود ای عشق!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;با تمام فرمان هایت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; برای همیشه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دیگر طعمه ای که در قلاب توست زبان مرا نخواهد گشود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&quot;سنکا&quot; و &quot; افلاطون&quot; مرا به سوی تو خواندند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تا طی طریق کنم و به کمال برسم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;با چشم بسته به غلط ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; بسیار کوشیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;زخم شدید من از دفع شدید توست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اندیشیده ام که ماندنم به چشم نمی آید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ومی گریزم زیرا آزادی بسی لذیذ تر است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پس بدرود ای عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;برو و قلب های جوان تر را آشفته ساز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در پیشگاه من اما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ادعا می کنم که دیگر شکوه نداری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;برو سرمایه ات را صرف دوران عبث جوانی کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ودر آنجا تیرهایت را نشانه بگیر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;از این پیش تر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تمام وقتم را برای تو از دست داده ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;و دیگر شاخه ی  پوسیده بلندتری برای بالا رفتن نمانده است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; توضیح:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;   &quot;سر توماس وایت&quot; از معاصران ویلیام شکسپیر و از پیشگامان سانت (sonnet ) سرایی در ادبیات انگلیسی است  که البته در این جا مجالی برای واگویه کردن زندگی سراسر ماجراجویانه اش ندارم. آنچه مرا به صرافت ترجمه این شعر انداخت شباهت محتوایی اش با غزل های شاعران واسوخت گرا در شعر فارسی انداخت.آنجاکه شاعر حوصله اش از معشوق و از عشق سر می رود و عطایش را به لقایش می بخشد. غالب اشعار وحشی بافقی و بخشی از غزلیات سعدی از این دسته اند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 21:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.dastoor.org/PDF//Dastoor%20-%201.pdf&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;FILTER: progid:DXImageTransform.Microsoft.AlphaImageLoader(src=http://www.dastoor.org/images/jeld1.png, sizingMethod=&apos;crop&apos;); VISIBILITY: visible; WIDTH: 350px; HEIGHT: 455px&quot; height=455 alt=&quot;????? ??? ????&quot; src=&quot;http://www.dastoor.org/images/blank.png&quot; width=350 border=0 $included=&quot;null&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;  آدمهای کمی دیده ام که به اندازه حسین ایمانیان برای علاقه هاو دغدغه هایشان وقت و انرژی بگذارند ؛ حسین خیلی خوب و خیلی زیاد می خواند ؛ نقد می نویسد و شعر و داستان می گوید و صرف نظر از همه اینها چند ماه گذشته را صرف مجله ادبی/انتقادی دستور کرده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;این مجله که محتوای آوانگاردش با چینشی متمایز از سایر مجلات و نشریات ادبی تهیه گردیده است به منظور اینکه از دغدغه های مجوز و توقیف رهایی یابد در فرمت پی .دی. اف از طریق سایت منتشر می گردد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.dastoor.org/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;http://www.dastoor.org/&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; به ایمانیان عزیز انتشار نخستین شماره را تبریک گفته و شما را به ملاحظه اش دعوت می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 16:12:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;H1&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مطلب زیر از وبسایت &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.debsh.com/archives/2009/09/03/003366.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; باران در دهان نیمه باز&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;روایت می شود:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=5&gt;تاریخ شما تکرار می‌شود آقای ایرج میرزا!&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ایرج‌میرزا برای من چیزی بیشتر از یک شاعر است. دلیلش هم ساده است. از سن 7 سالگی تا 18 سالگی در محله‌ای زندگی کردم که نامش «ایرج میرزا» بود. البته نام رسمی‌اش را بولوار سیدرضی گذاشته بودند اما آن میرزا زورش بیشتر بود و هر بار سید را از میدان بدر می‌کرد. البته نه به طور رسمی که دولت و شهرداری و آقابالاسرهای ریز و درشت آن را رسمیت می‌بخشیدند بلکه در دهان مردم کوچه و بازار که واقعیتش می‌بخشیدند. به هم می‌گفتند بچه‌های ایرج‌میرزای 10، در مقابل مثلا بچه‌های هنرستان و بچه‌های آب و برق و بچه‌های هاشمیه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;با خود جناب ایرج میرزا هم خیلی زود آشنا شدم. کتاب قطور زرد جلد گالینکوری داشتیم که نام دیوان ایرج میرزا با تصویری از مردی با کلاه و عینک بر روی جلدش خودنمایی می‌کرد و همیشه در قسمت بالای کتابخانه پدرم قرار داشت. آنجا معمولا کتاب‌های ممنوعه و کتاب‌هایی که صلاح نبود بچه‌ها بخوانند را می‌گذاشتند که علامت خوبی بود برای نشان کردن کتاب‌هایی که حتما باید خوانده شوند(!) و مایه‌اش تکیه دادن یک پشتی به صورت عمودی بر روی دیوار میهمانخانه و پایین آوردنش بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;متاسفانه من هم پسر زیاد باادبی نبودم به جای شعرهایی نظیر علمیردان‌خان و قلب مادر که پر از نکات مثبت و خوش‌آموزی بود تا مدتها یک راست به صفحات 81 تا 83 آن کتاب می‌رفتم که در دل عارف‌نامه قرار داشت و می‌خواست تاثیر چادر را نشان بدهد. این ماجرا مال حدود سال‌های سوم، چهارم دبستانم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بعدا همانطور که بزرگ می‌شدم با شعرهای دیگری ایرج میرزا (حتی آن‌هایی که بی‌ادبی نداشت!) هم آشنا می‌شدم و کم‌کم به ذوق ادبی بی‌نظیر این مرد و تاثیری که بر نوزایی ادبیات فارسی گذاشته است بیشتر پی می‌بردم. ذوق شاعرانه‌ی او و روانی طبعش بی‌نظیر بوده و گمان می‌کنم نخستین بوده باشد که لغات فرانسه را به طور گسترده و با شیوایی در شعر فارسی بکار برده باشد. در آفرینش واژه‌های نو و یا ترکیب آنها نیز چیره دست بوده است و افزون بر این -بدون قرار داشتن در صف مشروطه‌خواهان- با تزریق روح کوچه و بازار به ادبیات و شعر مکلف آن دوران، رسما در صف مقدم تحول‌خواهان (دست کم از بُعد ادبی) قرار گرفته است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در این مورد سعی خواهم کرد در اولین فرصتی که دست دهد مقاله‌ا‌ی بنویسم. بهانه‌ی این یادداشت تصویر اعلامیه‌ای بود که دیدم از طرف شهرداری در ذم ایرج‌میرزا و دلیل تغییر نام خیابان موسوم به او (که هنوز بر یکی از خیابان‌های مشهد وجود داشت) نصب شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-RIGHT: 40px&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG height=400 alt=iraj-mirza1.jpg src=&quot;http://www.itanz.net/photos/iraj-mirza1.jpg&quot; width=300&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در این تابلو بر محتوای جنسی (پرونوگرافی!) و ضد دینی ایرج‌میرزا تاکید شده است. در این مورد و اظهارات مشعشع متولیان شهرداری مشهد در مورد سابقه‌ی ادبیات که نشان می‌دهد حداقل با عبید زاکانی هم آشنایی مختصری ندارند حرفی نمی‌زنم. در جایی که تعهد به جای تخصص، تشرع جای تعهد، ریا جای تشرع و وقاحت جای همه‌ی آنها را گرفته باشد چه جای حرف؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;فقط می‌خواهم بگویم انگار به نحوی کاریکاتورگونه تاریخ بر ما نازل می‌شود. سال‌ها پیش خود ایرج میرزا در شعری طنزآمیز که در مشهد سروده بود مشابه چنین ماجرایی را نقل و نقد کرده بود. با این تفاوت که اگر متحجرین آن زمان رگ غیرتشان از دیدن تصویر زنی بر سر در کاروانسرایی می‌جنبید؛ در این زمانه متولیان شهرداری از بودن نام یک شاعر بر یک خیابان نسبتا فرعی هم کف بر دهان می‌آورند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;این شعر – که آنطور که دکتر محجوب در جایی نوشته است اشاره به ماجرایی واقعی در بالاخیابان مشهد دارد- را می‌خوانیم و بعد از یک قرن همچنان بر حال خودمان تاسف می خوریم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بر سر در کاروانسرایی &lt;BR&gt;تصویر زنی به گچ کشیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ارباب عمایم این خبر را &lt;BR&gt;از مخبر صادقی شنیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گفتند:که وا شریعتا خلق &lt;BR&gt;روی زنی بی حجاب دیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آسیمه سر از درون مسجد &lt;BR&gt;تا سر در آن سرا دویدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ایمان و امان به سرعت برق &lt;BR&gt;می رفت که مومنین رسیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;این آب آورد آن یکی خاک &lt;BR&gt;یک پیچه ز گل بر او بریدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ناموس به باد رفته ای را &lt;BR&gt;با یک دو سه مشت گل خریدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چون شرع نبی از این خطر جست &lt;BR&gt;رفتند و به خانه آرمیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;غفلت شده بود و خلق وحشی &lt;BR&gt;چون شیر درنده می جهیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بی پیچه زن گشاده رو را &lt;BR&gt;با چین عفاف می دریدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;لبهای قشنگ و خوشگلش را &lt;BR&gt;مانند نبات می مکیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;الجمله تمام مردم شهر &lt;BR&gt;در بحر گناه می تپیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;درهای بهشت بسته می شد &lt;BR&gt;مردم همه می جهنمیدند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;می گشت قیامت آشکارا &lt;BR&gt;یکباره به صور می دمیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;طیر از وکرات و وحش از حجر &lt;BR&gt;انجم ز سپهر می رمیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اینست که پیش خالق و خلق &lt;BR&gt;طلاب علام رو سپیدند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 11:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نماز شام غريبان چو گريه آغازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;به مويه هاي غريبانه قصه پردازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;كه از جهان ره و رسم سفر بر اندازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.magiran.com/ppic/5061/596/12-1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;استاد نازنين و شاعر گرانمايه ؛ محمد رضا شفيعي كدكني هم بار سفر بست و رفت. استاد سالها در مقابل ترك وطن و عزيمت در غربت مقاومت كرده بود اما در آستانه هفتاد سالگي ( و احتمالا در مواجهه با اتفاقاتي كه در دانشگاه تهران رخ داد و قرار است رخ بدهد) رخت سفر بست. تا ادبيات دانشگاهي ايران شاخص ترين چهره اش را از دست بدهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;حلاج&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&quot;شفيعي كدكني&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در آينه دوباره نمايان شد&lt;BR&gt;با ابر گيسوانش در باد&lt;BR&gt;باز آن سرود سرخ اناالحق&lt;BR&gt;ورد زبان اوست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=2&gt;تو در نماز عشق چه خواندي&lt;BR&gt;كه سالهاست&lt;BR&gt;بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير&lt;BR&gt;از مرده ات هنوز&lt;BR&gt;پرهيز ميكنند&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=2&gt;نام ترا ، به رمز&lt;BR&gt;رندان سينه چاك نشابور&lt;BR&gt;در لحظه هاي مستي&lt;BR&gt;مستي و راستي&lt;BR&gt;آهسته زير لب &lt;BR&gt;تكرار ميكنند &lt;BR&gt;وقتي تو ، روي چوبه دارت&lt;BR&gt;خموش و مات &lt;BR&gt;بودي&lt;BR&gt;ما &lt;BR&gt;انبوه كركسان تماشا&lt;BR&gt;با شحنه هاي مامور&lt;BR&gt;مامورهاي معذور&lt;BR&gt;همسان و همسكوت&lt;BR&gt;مانديم&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=2&gt;خاكستر ترا&lt;BR&gt;باد سحرگهان&lt;BR&gt;هر جا كه برد&lt;BR&gt;مردي ز خاك روييد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=2&gt;در كوچه باغهاي نشابور&lt;BR&gt;مستان نيمه شب ، به ترنم&lt;BR&gt;آوازهاي سرخ ترا&lt;BR&gt;باز&lt;BR&gt;ترجيع وار زمزمه كردند&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نامت هنوز ورد زبانهاست&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 07:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description> &lt;FONT color=#ffffff&gt;داستان: &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://david-johnson.co.uk/images/cover.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; و/ یا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نوشته ی مهدی عباسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; یک گاز گنده گرفتم و/یا نصف ساندویچ فلافل کنده شد و/ یا تا دهانم کمی خلوت شود، بطری دوغ را تکانی دادم .درش را آرام آرام باز کردم و/ یا همان طور که می آوردم به سمت دهانم  به تو که هنوز بیشتر ساندویچ توی مشتت و/ یا آن یکی دستت به دنبال دستمال کاغذی دراز بود گفتم : مگه  آدم چند تا پدر داره که یکی شون بهار همین امسال مرد. بعد برگشتم پشت پدرم. پدرم دست کشید بر پشتش بر سرم و/ یا سینه اش را تکیه داد به بیل. آب از سوخ می گذشت و/ یا می ریخت روی سنگ و/ یا پخش می شد توی باغ. اندک اندک به زرد آلوها و/ یا توت ها و/ یا شاتوت پیر نزدیک و/ یا نزدیک تر می شد. صدای آب شفاف بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;  دوتایمان بلند شدیم و/ یا من به سمت آقای ساندویچی جلو افتادم و/ یا درمسیرمتوجه آینه شدم و/ یا بی اختیار کله ام را به آینه نشان دادم و/ یا دستم را بردم توی موهایم و/ یا چشم هایم را ریز کردم تا  قیافه ام را ردیف کنم و/ یا همه اینها درهمان چند ثانیه ای اتفاق افتاد که از پشت پدرم برگشته بودم و/ یا دست کرده بودم در جیبم و/ یا البته تا آقای فلافلی بقیه پنج هزار تومانی را بدهد در پشت پدرم دراز کشیدم و/ یا زاویه ام را طوری تنظیم کردم تا بابا که ازدالان بالا برود و/ یا فاطی با آن قد ِ می گویند کوچولویش بیاید توبره را از پشت بابا بیاورد پایین و من خواهرم را و/ یا خوشگل ترین دختر خانواده و/ یا تبارم را از نزدیک ببینم و/ یا دیدم که از روی رازینه ها قد بلندی کرد و/ یا توبره را از پشت بابا جدا کرد و/ یا دندانهایش شبیه همانی است که در آینه بر انداز کرده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چیزی گفته بودی و من آخر حرفت برگشته بودم به قدم هایم به کنار تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;_ &quot; چی ؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;_ &quot; هیچی ؟ چیز مهمی نبود&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پیاده رو ، چند قدم بالاتر از ما به مسجد می رسید و/ یا آنجا از حد معمول شلوغ تر بود. آدم های حکومتی به مناسبتی با پیراهن های سفید و/ یا صورت های اصلاح نکرده شربت و شرینی به عابران می دادند .با این که اصلا نه من آنها را می شناسم و/ یا نه آنها مرا هر چه به آنها نزدیک تر می شوم  آرامشم بیشتر به هم می خورد. پشت پدرم همان جایگاه ازلی است که آرامش از دست رفته را به من بر می گرداند، تکیه می دهم بر فقراتش دست می برم زیر چانه ام ، پدر به خانه نزدیک و/ یا من ازباغ دور می شوم به انتظار اینکه شاید خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را ببینم  که بیاید و/ یا در زینه ی دوم توبره را از پشت بابا جدا کند ، نمی آید و/ یا بابا خودش توبره را می اندازد و/ یا از دو دری سر می کشد توی اتاق و/ یا صدای گرفته دختری را می شنوم که نوعی مرض ناکارش کرده و/ یا می فهمم که پدر دستپاچه می شود و/ یا نمی داند باید چه بکند. درست مثل من که تو درد خواهی کشید و/ یا نخواهم دانست چه کنم و/ یا شانه های پدر تکان خورد و/ یا من در حالی که دو دستی ستون فقراتش را چسبیده بودم صدایی ناگوار و/ یا تلخ شنیدم. ندیدم اما دیدم که مادر با چهره ای گرفته از دلان بالا آمد و/ یا قبل از اینکه پدر برگردد : مگر آدم چند تا پدر دارد که یکی شان رو به قبله منتظر مرگ است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دوباره چیزی گفته بودی و/ یا من آخر حرفت برگشته بودم به ایستاده رو به در&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;_ &quot; چی؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;_ می گم کلید پیش توئه یا من؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;   پیش من بود و/ یا دادمش دست تو و/ یا چند تا  یی کیسه میوه و/ یا شیر را از دستت گرفتم و/ یا تا از پله ها بالا بیاییم آقای صاحبخانه را دیدیم و/ یا سلام کردیم و/ یا پرسیدم نیمه دوم بازی  چی شد و/ یا تا آمد از نامردی داور بگوبد از چشمهای آبی اش عبور کردم و/ یا رسیدم پشت پدرم. خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را که گذاشته بودند توی قبر و/ یا خاک ریخته بودند و/ یا پدر در تمام مدت دست گذاشتته بود پشتش و/ یا من در پشتش دراز کشیده بودم و قبل از اینکه تجربه نفس کشیدن پیدا کنم می اندیشیدم که آن دختر که لابد زمانی در پشت پدر دراز کشیده بودچرا بر زمین نازل شد و/ یا چه کسی از دنیا پس گرفتش قبل از اینکه من ببینمش ؟ آن چشم های ی که ندیدم و/ یا آن دندان ها ی شبیه من که در آینه فلافلی سفید بودند و/ یا چند توبره که با مهربانی از پشت پدر واکرده بود و/ یا بعد تمام .  گاهی لگد می زنم به پشت پدر که پس من کی نازل می شوم بر زمین تا گاهی بیل از دستش بگیرم و و/ یا گاهی لیوانی آب به دستش بدهم و/ یا گاهی توبره بر پشتم  سنگینی کند. پدر دستی بر پشتش و/ یا بر سرم  کشید و/ یا مرا معطل گذاشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;- &quot; چی؟ &quot;      &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چیزی گفته بودی و/ یا چند بار صدایم کرده بودی و/ یا من بالاخره از پشت پدرم آمدم ، او در پیرانه سر بود و/ یا من عصای دستش نشدم.بیل و/ یا باغ و/ یا توبره و/ یا پدر را گذاشتم و/ یا شیفته آدم ها شدم. آن قدر زیاد بودند که چند تایشان سرم کلاه گذاشتند و/ یا من هم توانستم چند تایی را شیره بمالم. گوشی را از تو گرفتم و/ یا به مشتری با مهربانی شروع به چانه زدن کردم  و/ یا همین طور که بی هیچ منظوری از اتاق به آشپزخانه می گریختم و/ یا از آشپزخانه به اتاق می تاختم دستم را بر پشتم و/ یا بر سرش کشیدم و/ یا صدایی شنیدم که می اندیشید پس من کی نازل می شوم بر زمین ... اما من اشتباه پدر را تکرار نمی کنم ، عزیزم!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 13:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shamsosharab.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سرمستی جاودانه بر می گردد&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ایمان به حریم خانه بر می گردد&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;هرچند زمین تشنه آزادی نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;من معتقدم زمانه بر می گردد&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; شاید این رباعی و چند رباعی دیگر علی رضوانی که روزگاری در همین وبلاگ به طور مفصل در موردشان نوشتم  درشرایط امروز  تسلی بخش باشد. به هر حال این رباعی را نوشتم تا ضمن اینکه یادی از علی جان کرده باشم پدر شدنش را هم به او تبریک بگویم. و دیگر اینکه در این روزها خیلی از اتفاقات در حاشیه قرار گرفت از جمله مرگ استاد حقوقی  که بسیار می دانست و شاعران ونویسندگان جوان بسیار به او مدیونند . باری در این روزها شعر و شعار زیادی سروده شد که بخشی از آن حتما در ادبیات ایران ماندگار خواهد شد. شعری کوتاه از گروس عبدالملکیان رابرای این پست انتخاب کرده ام:&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;A href=&quot;http://8aaad.com/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D8%B3.jpg&quot; target=_blank rel=lightbox&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://8aaad.com/assets_c/2009/06/گروس-thumb-170xauto-170.jpg&quot; width=170&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سرریز کرده این پاییز .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=more&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;برف با لکه های نارنجی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بهار با لکه های زرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;فصل ها می گریزند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;و خورشید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;که هی غروب می کند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;                      خرداد را پر از خون کرده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سراسیمه فرار می کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;و کوچه های بن بست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;                           که آن قدر زیبا بودند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;                                         این قدر ترسناکند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&quot; گروس عبدالملکیان&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamsosharab&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>shamsosharab</dc:creator>
<guid>http://shamsosharab.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
