تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
 داستان: 

 و/ یا

نوشته ی مهدی عباسی

 

 یک گاز گنده گرفتم و/یا نصف ساندویچ فلافل کنده شد و/ یا تا دهانم کمی خلوت شود، بطری دوغ را تکانی دادم .درش را آرام آرام باز کردم و/ یا همان طور که می آوردم به سمت دهانم  به تو که هنوز بیشتر ساندویچ توی مشتت و/ یا آن یکی دستت به دنبال دستمال کاغذی دراز بود گفتم : مگه  آدم چند تا پدر داره که یکی شون بهار همین امسال مرد. بعد برگشتم پشت پدرم. پدرم دست کشید بر پشتش بر سرم و/ یا سینه اش را تکیه داد به بیل. آب از سوخ می گذشت و/ یا می ریخت روی سنگ و/ یا پخش می شد توی باغ. اندک اندک به زرد آلوها و/ یا توت ها و/ یا شاتوت پیر نزدیک و/ یا نزدیک تر می شد. صدای آب شفاف بود.

  دوتایمان بلند شدیم و/ یا من به سمت آقای ساندویچی جلو افتادم و/ یا درمسیرمتوجه آینه شدم و/ یا بی اختیار کله ام را به آینه نشان دادم و/ یا دستم را بردم توی موهایم و/ یا چشم هایم را ریز کردم تا  قیافه ام را ردیف کنم و/ یا همه اینها درهمان چند ثانیه ای اتفاق افتاد که از پشت پدرم برگشته بودم و/ یا دست کرده بودم در جیبم و/ یا البته تا آقای فلافلی بقیه پنج هزار تومانی را بدهد در پشت پدرم دراز کشیدم و/ یا زاویه ام را طوری تنظیم کردم تا بابا که ازدالان بالا برود و/ یا فاطی با آن قد ِ می گویند کوچولویش بیاید توبره را از پشت بابا بیاورد پایین و من خواهرم را و/ یا خوشگل ترین دختر خانواده و/ یا تبارم را از نزدیک ببینم و/ یا دیدم که از روی رازینه ها قد بلندی کرد و/ یا توبره را از پشت بابا جدا کرد و/ یا دندانهایش شبیه همانی است که در آینه بر انداز کرده بودم.

چیزی گفته بودی و من آخر حرفت برگشته بودم به قدم هایم به کنار تو

_ " چی ؟ "

_ " هیچی ؟ چیز مهمی نبود"

پیاده رو ، چند قدم بالاتر از ما به مسجد می رسید و/ یا آنجا از حد معمول شلوغ تر بود. آدم های حکومتی به مناسبتی با پیراهن های سفید و/ یا صورت های اصلاح نکرده شربت و شرینی به عابران می دادند .با این که اصلا نه من آنها را می شناسم و/ یا نه آنها مرا هر چه به آنها نزدیک تر می شوم  آرامشم بیشتر به هم می خورد. پشت پدرم همان جایگاه ازلی است که آرامش از دست رفته را به من بر می گرداند، تکیه می دهم بر فقراتش دست می برم زیر چانه ام ، پدر به خانه نزدیک و/ یا من ازباغ دور می شوم به انتظار اینکه شاید خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را ببینم  که بیاید و/ یا در زینه ی دوم توبره را از پشت بابا جدا کند ، نمی آید و/ یا بابا خودش توبره را می اندازد و/ یا از دو دری سر می کشد توی اتاق و/ یا صدای گرفته دختری را می شنوم که نوعی مرض ناکارش کرده و/ یا می فهمم که پدر دستپاچه می شود و/ یا نمی داند باید چه بکند. درست مثل من که تو درد خواهی کشید و/ یا نخواهم دانست چه کنم و/ یا شانه های پدر تکان خورد و/ یا من در حالی که دو دستی ستون فقراتش را چسبیده بودم صدایی ناگوار و/ یا تلخ شنیدم. ندیدم اما دیدم که مادر با چهره ای گرفته از دلان بالا آمد و/ یا قبل از اینکه پدر برگردد : مگر آدم چند تا پدر دارد که یکی شان رو به قبله منتظر مرگ است.

دوباره چیزی گفته بودی و/ یا من آخر حرفت برگشته بودم به ایستاده رو به در

_ " چی؟ "

_ می گم کلید پیش توئه یا من؟

   پیش من بود و/ یا دادمش دست تو و/ یا چند تا  یی کیسه میوه و/ یا شیر را از دستت گرفتم و/ یا تا از پله ها بالا بیاییم آقای صاحبخانه را دیدیم و/ یا سلام کردیم و/ یا پرسیدم نیمه دوم بازی  چی شد و/ یا تا آمد از نامردی داور بگوبد از چشمهای آبی اش عبور کردم و/ یا رسیدم پشت پدرم. خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را که گذاشته بودند توی قبر و/ یا خاک ریخته بودند و/ یا پدر در تمام مدت دست گذاشتته بود پشتش و/ یا من در پشتش دراز کشیده بودم و قبل از اینکه تجربه نفس کشیدن پیدا کنم می اندیشیدم که آن دختر که لابد زمانی در پشت پدر دراز کشیده بودچرا بر زمین نازل شد و/ یا چه کسی از دنیا پس گرفتش قبل از اینکه من ببینمش ؟ آن چشم های ی که ندیدم و/ یا آن دندان ها ی شبیه من که در آینه فلافلی سفید بودند و/ یا چند توبره که با مهربانی از پشت پدر واکرده بود و/ یا بعد تمام .  گاهی لگد می زنم به پشت پدر که پس من کی نازل می شوم بر زمین تا گاهی بیل از دستش بگیرم و و/ یا گاهی لیوانی آب به دستش بدهم و/ یا گاهی توبره بر پشتم  سنگینی کند. پدر دستی بر پشتش و/ یا بر سرم  کشید و/ یا مرا معطل گذاشت.

- " چی؟ "     

چیزی گفته بودی و/ یا چند بار صدایم کرده بودی و/ یا من بالاخره از پشت پدرم آمدم ، او در پیرانه سر بود و/ یا من عصای دستش نشدم.بیل و/ یا باغ و/ یا توبره و/ یا پدر را گذاشتم و/ یا شیفته آدم ها شدم. آن قدر زیاد بودند که چند تایشان سرم کلاه گذاشتند و/ یا من هم توانستم چند تایی را شیره بمالم. گوشی را از تو گرفتم و/ یا به مشتری با مهربانی شروع به چانه زدن کردم  و/ یا همین طور که بی هیچ منظوری از اتاق به آشپزخانه می گریختم و/ یا از آشپزخانه به اتاق می تاختم دستم را بر پشتم و/ یا بر سرش کشیدم و/ یا صدایی شنیدم که می اندیشید پس من کی نازل می شوم بر زمین ... اما من اشتباه پدر را تکرار نمی کنم ، عزیزم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:12  توسط مهدي عباسي  | 

 
سرمستی جاودانه بر می گردد
ایمان به حریم خانه بر می گردد
هرچند زمین تشنه آزادی نیست
من معتقدم زمانه بر می گردد
 
 شاید این رباعی و چند رباعی دیگر علی رضوانی که روزگاری در همین وبلاگ به طور مفصل در موردشان نوشتم  درشرایط امروز  تسلی بخش باشد. به هر حال این رباعی را نوشتم تا ضمن اینکه یادی از علی جان کرده باشم پدر شدنش را هم به او تبریک بگویم. و دیگر اینکه در این روزها خیلی از اتفاقات در حاشیه قرار گرفت از جمله مرگ استاد حقوقی  که بسیار می دانست و شاعران ونویسندگان جوان بسیار به او مدیونند . باری در این روزها شعر و شعار زیادی سروده شد که بخشی از آن حتما در ادبیات ایران ماندگار خواهد شد. شعری کوتاه از گروس عبدالملکیان رابرای این پست انتخاب کرده ام:
 
 
 
 
سرریز کرده این پاییز .

برف با لکه های نارنجی

بهار با لکه های زرد


 

فصل ها می گریزند

و خورشید

که هی غروب می کند

                      خرداد را پر از خون کرده.


ما

سراسیمه فرار می کنیم

و کوچه های بن بست

                           که آن قدر زیبا بودند

                                         این قدر ترسناکند

 

" گروس عبدالملکیان"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:23  توسط مهدي عباسي  |