تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 داستان:

 

"علف"

نوشته ی مهدی عباسی 

 گدار ماخولیا را بالا می آیم و می دانم در پشت گردنم کله های پشمالوی روزمزدها رادارم . درختان زرشک از پشت چشمه تا زیر قله را سرخ کرده اند و کم ِکم یک ماه دیگر کار دارد تا وا شود. تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.

     بابا خیال می کند روزمزدها بچه همان رعیت هایی هستند که گفته بود قالی بیاورند و قالیچه . آورده بودند و ازاول جاده افین تا همین گدار ماخولیا را فرش کردند از پایین تا بالا تا شاه و فرح بیایند شکار کبک... هه!  این بی شعور های تنبل اگر چه از کمر همان رعیت های کلاسیک آمده اند اما بچه رعیت نیستند . نشئه تریاک هستند و معتاد یانگوم، به جای مندیل کلاه می گذارند و از درس و مدرسه هم آن قدر فهمیده اند که پول ها را از هم تشخیص بدهند و اسم کج وکوله ای زیر امضایشان بنویسند و زیر بار حرف زور نروند مگر اینکه زور خیلی پر زور باشد . بابا که حالا  زوری ندارد فقط صدایش را برایشان بلند می کند . اگر چه هنوز از تخم وترکه رعیت کسی پیدا نشده که صدایش را پیش بابا بلند کند اما غرولند هایشان را می فهمم و می توانم لب خوانی کنم که هرچه زن در خانواده پدری هست به کنار تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.

   هر روز یکی از روز مزدها کم می شود و هنوز زرشک واکنی به نصف نرسیده. دیشب مصطفایی اس ام اس زد که نمره تافل را آورده ام اگر بابا راضی شده بود یکی از باغ ها را بفروشد شاید الان روی هوا بودم و داشتم می پریدم به سمت تو. می گه اون چار تایی که برای برادرات فروختم اونا رو به این حال و روز انداخت. .من هم زیاد منتش را نکشیدم. خودش گفت زرشک امسال مال تو. اولش از همین گدار که آمدم بالا و دیدم باغستان دارد قرمز می زند ذوق کردم.زنگ زدم امانی .کیلویی 3500 قیمت گذاشت حساب که کردم. کم ِکم پنجاه میلیون. اما حالا این طوری که این روزمزد های بی پدر چوب می زنند به درخت ها و گشاد بازی در می آورند...  به عمد پیچ ها را دیر دور می زنم تا بسم الله شان بلند شود وقتی تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم..

 

_  شما  خب... نان دولت را نمی خورن که ریش بگذاشتن همایون خان!

 از همان صبح اول که دیر بیدار شدم و به زحمت گالون و جیمی پیدا کردم دستم آمد که وقتی برای تراشیدن ریش و ضد آفتاب مالیدن نمانده . تصمیم گرفتم تا کلک زرشک ها را نکنم ریشم را نتراشم. تو که اصلا با ریش مرا ندیده ای ، در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.

 از روز مزدها هرچه بگویم کم گفتم. از خودم می گویم که این روز ها بی اختیار تنهایم. و بدتر هر چه خاطره یادم می آید در آن ها هم تنها هستم هر چه زور می زنم کمتر کسی به خاطرم می آید.اصلا جنس خاطراتم عوض شده. و همه شان پر شده از سلول های انبوه خودم ؛ میلیونها که خیلی خیلی به هم نزدیک و اما یکی یکی شان تنها هستند و تنهایی های کوچک آنها تنهایی عظیم مرا رقم می زند. دیوار ی به خاطرم می آید که بلند بود و کله خودم را از طبقه یازدهم به خاطر می آورم که به زحمت دیده می شد و تنها بود و یازده ترم تلفن خوابگاه به هوای من زنگ نخورد. شاید مثل بابا که تنهاست با دو هزار و هفتصد و شش نهال زرشک. می دانی من و بابا دو جزیره ایم در یک اقیانوس که یکدیگر را نمی توانیم... نه این طوری نیست بابا یک جزیره کهن است مثل بریتانیا که خورشید بر آن نمی تابد و من جزیره ای نا شناخته مثل امریکا و لابد تو خیلی وقت پیش چند جای مرا کشف کردی و در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.

 روز مزدها البته با تمام بی شعوری ، آدم های شادی هستند.شاید همین که بی شعور هستند باعث می شود که شاد باشند، یکی را اسکول کنند و بعد  قهقه بزنند یا یکی در حین زور زدن زیر چوبی که بر زرشک ها می زند بگوزد و دیگری عمدا بگوزد و.... اصلا مگر شادی چیزی غیر از این است . از همه چیز می آید ، همین علفی که من هر از گاهی در سیگاری می پیچم را اگر به آنها بدهی طوری می خندند که اشک بابا در آید. من اما می پرم وسط خنده روز مزدها و با اینکه می خواهم گوزیدن حین کار را ممنوع اعلام کنم اما خودم را به نشنیدن می گیرم و تهدید می کنم که تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.

_   همایون خان !  اگه ابوی مزد ما رو زیاد نکنن ، ما خب ... نمتونیم فردا بیایم خب

 از هیجده روز مزدی که روز اول آورده بودم و به زحمت خودشان را پشت لندکروز جا کرده بودند ، حالا فقط هشت تایشان پشت کله ام جمع شده اند و غر می زنند .  این یکی را خیلی دیر و بد دور می زنم طوری که لاستیکم می زند بیرون. روز مزدها روی هم می افتند و می توانم ترس را از چشمهایم بریزم توی دلشان.صدای یکی شان می لرزد

_ همایون خان ! به ُدلُک  

 دهانم بوی علف می دهد ، ترمز و دنده عقب، فرمان را می گیرم به سمتی که نباید. روز مزدها می ترسند .التماس و جیغ و تشر می شنوم و سرعت می دهم به ماشین . یکی شان خودش را پرت می کند بیرون  و می بینم که سنگی بزرگ را می بوسد و حالا که لاستیکم می رود پایین تر مز می زنم  و در آینه می نگرم که تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.

   آن روز مزدخواهد مرد و مرا که فرار خواهم کرد در سه راه خواهند گرفت و دستبند خواهند زد و در پشت ماشین به سوی زندان که نشسته باشم یکی از روز مزدها خواهد آمد و بسیار خواهد گریست که همایون خان به جوانی خود چرا رحم نکرد و بابا جزیره ای تنها خواهد بود که خورشید بر آن نمی تابد و سر مرا زیر آب خواهند کرد و من به قتل یکی روز مزد اعتراف خواهم کرد و وکیلم عصبانی خواهد شد که خودش پرید پایین و من از طنابی که قرار خواهد شد بر دور گردنم گره بخورد خواهم ترسید و  و اصلا زندان جای مزخرفی خواهد بود که در کنجی از آن به ناچار به عکسی از تو فکر خواهم کرد که در آن تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت  آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:19  توسط مهدي عباسي  | 

 

شعري از لوركا با ترجمه شاملو به بهانه علاقه ام به موفقيت رنگ سبز در انتخابات اخير

 

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»

خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
    خانه‌ات را در برابر اسبم
    آینه‌ات را در برابر زین و برگم
    قبایت را در برابر خنجرم؟...
    من این چنین غرقه به خون
    از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
    سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
    اما من دیگر نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»

«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
    که به آرامی در بستری بمیرم،
    بر تختی با فنرهای فولاد
    و در میان ملافه‌های کتان...
    این زخم را می‌بینی
    که سینه‌ی مرا
    تا گلوگاه بردریده؟»

«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
    که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
    و شال ِ کمرت
    بوی خون تو را گرفته.
    لیکن دیگر من نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های بلند،
    بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های سبز،
    بر نرده‌های ماه که آب از آن
    آبشاروار به زیر می‌غلتد.»

    یاران دوگانه به فراز بر شدند
    به جانب نرده‌های بلند.
    ردّی از خون بر خاک نهادند
    ردّی از اشک بر خاک نهادند.
    فانوس‌های قلعی ِ چندی
    بر مهتابی‌ها لرزید
    و هزار طبل ِ آبگینه
    صبح کاذب را زخم زد.

    سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
    سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.

    همراهان به فراز برشدند.
    باد ِ سخت، در دهان‌شان
    طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
    دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»

    چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید
    تازه روی و سیاه موی
    بر نرده‌های سبز!»

    بر آیینه‌ی آبدان
    کولی قزک تاب می‌خورد
    سبز روی و سبز موی
    با مردمکانی از فلز سرد.
    یخپاره‌ی نازکی از ماه
    بر فراز آبش نگه می‌داشت.
    شب خودی‌تر شد
    به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
    و گزمه‌گان، مست
    بر درها کوفتند...

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:50  توسط مهدي عباسي  |