تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 

 داستان خیلی مبهم بود اصلا ارتباط بر قرار نکردم

 

 وقتی داستان " طلوعش از گریبان تو بودی " را می نوشتم  اصلا به فکر اینکه این داستان در ارائه چه باز خوردی خواهد داشت نبودم. شبی آن را برای سعید بر آبادی خواندم و گفت کاش می شد فهمید کسی که با تو دمخور نبوده چه برداشتی از این داستان دارد و تا چه قدر به آن نزدیک می شود.

 انجمن داستانی چوک محیط قشنگ و فعالی در فضای وب دارد که نظیرش را کمتر دیده ام. جایی که کمتر از کامنتهای شتابزده و بی حوصله خبری هست و هرهفته یک داستان ارائه می شود و حداقل سی چهل نفر به طور جدی می خوانند و نظر می دهندو... از آنجایی که از سه ماه پیش به این انجمن آمد و شد داشتم هفته گدشته نوبت به من رسیده بود که داستانی ارائه کنم و فهمیدم که وقتش رسیده به بازخورد " طلوعش از..." نگاه کنم.

تقریبا تمام کامنتهایی که در رابطه با داستان در چوک آمده بود را آورده ام اینجا....  ( ضمنا متن داستان در یکی از پست های قبلی موجود است)

 

 

 

نویسنده: خوشحال

جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 0:1

خوب
داستان و خوندم. هیچ ارتباطی باهاش برقرار نکردم . اصلن نتونستم عبارات و درک کنم. من تا امروز داستانی با این نوع نوشتار نخونده بودم. یاد خودم افتادم وقتی که اولین هفته ی ورودم به کلاس زبان , استادم گفت فلان کتاب داستان و ترجمه کن. ترجمه کردم اما همه ی عبارت هاش نامفهوم بود . یه چیزی تو این مایه ها :
شاید نشود حتا مگر اینکه دیروز بیاید سارا احتمالن فردا رفته است ایا!
نمی دونم , احتمالن مشکل از عدم اشنایی من با نوشته های اینچنینی باشه.
به نظرم داستان این هفته از اون کارهاییکه باید نقدش و بخونم تا بیشتر درکش کنم و بتونم ازش لذت ببرم. -------------------موفق باشید اقای عباسی

وب سایت

 

نویسنده: نوا

جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 10:35

سلام و خسته نباشید خدمت جناب عباسی و جناب آقای رضایی
داستان شما یک داستان کوتاه هست. از نظر من داستان کوتاه باید با یک بار خواندن قابل درک باشد . لا اقل باید طرح کلی داستان در خوانش اول دستگیر شود و ریزه کاری ها و ابهامات در خوانش های بعدی بررسی شود. در این نوشتار در خوانش اول تنها سر در گمی ایجاد می شود. تا حدی که من تصمیم گرفتم برای گره گشایی داستان شما یک کاغذ و قلم بردارم و شخصیت ها و اتفاقات را طبقه بندی کنم که ببینم چه اتفاقی در داستانتان روی داده! این بزرگترین ایراد داستان شماست.
داستان حرف های زیادی برای گفتن دارد. بهتر بود این همه موضوع تبدیل میشد به 10 تا داستان ، نه یک داستان پر از ایهام و ابهام! این سبک نوشتن به خواننده لذت نمی دهد، بدتر ذهن را درگیر و خسته می کند.
یک ایراد دیگر اینکه داستان شما ارجاعات برون متنی زیادی دارد که به زیبایی متن آسیب می زند.
موفق باشید جناب عباسی.

وب سایت

 

نویسنده: نظام الدین مقدسی

جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 21:14

درود و احوال پرسی .

جناب آقای عباسی و هیات مدیره محترم با احترام .


به جای نقد فقط نظرها را می خوانم . سعی کنید جدی به داستان نگاه کنید و سعی کنید نظراتتان هر چه باشد جدی باشد

چون نویسنده داستان هم از نظرات و نقد ها ی جدی خوشحال تر می شود .

پایدار باشید .

وب سایت

 

نویسنده: ..

جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 21:23

 

 

 

نویسنده: عبدالعزیز رنجبر

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 0:49

با درود

هر جمله وقطعه ای از داستان خواننده را به سمت و سویی می کشاند و ابهام بیش از حد آن جایی برای فهم داستان و بیام آن باقی نمی گذاشت

استوار باشید

وب سایت

 

نویسنده: گل سرخ

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 1:51

سلام
1- عنوان داستان جذابیتی نداشت
2- آیا میم شخصیت داستان تاثیر گذار در داستان بود ؟
3- همیشه خدا گفتم گل سرخ اگر مطلبی را متوجه نشدی بخوان و بخوان
4- شما این داستان را برای تعداد خاصی نوشته اید ؟ هرچند که گل سرخ نوشتار ابهام دار را دوست می دارد ؟ چون باعث می شود فکر کند فکر !

وب سایت

 

نویسنده: گل سرخ

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 1:56

جناب عباسی وبتان را باید با دقت بخوانم تا بتوانم داستان شما را بهتر متوجه شوم
پایدار باشید

 

وب سایت

 

نویسنده: بهار

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 13:7

1-داستان خیلی مبهم بود اصلا ارتباط بر قرار نکردم
2- تا جایی که من میدونم (اصلن ) از نظر املایی اشتباهه و (اصلا") درسته

 

نویسنده: دست خیال

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 16:36

سلام به چوکیان محترم و سپاس از اخطار کاملا به جای جناب رضایی عزیز.
×××
در مورد این داستان چون ارجاعات بیرونی زیاد بود و کنایه ها و تلمیحات و اشارات زیادی به مطالب خارج از داستان_ و البته مرتبط با آن_ وجود داشت و به عبارتی چند لایه بود با لایه های زیرین قابل تامل, به نظر فهم داستان کمی به دقت و دوباره خوانی نیاز دارد.
باز هم سر فرصت بر میگردم و می خوانم تا به جمع بندی برسم.

وب سایت

 

وب سایت

 

نویسنده: هیوا

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 20:26

با سلام و خسته نباشید خدمت نوسنده محترم
متاسفانه نمی توانم با این گونه داستانها ارتباط برقرار کنم...پس نقد هم نمی کنم و از نقد دوستان استفاده می کنم...
موفق باشید

وب سایت

 

نویسنده: ..

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 20:57

 

نویسنده: ستاره بان

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 21:13

سلام
با این نظر شخصی شروع می کنم که از خوندن متون سنگین و پر پیچ و خم خوشم میاد. فرورفتن در کلاف هزار پیچ کلمات خیلی بیش از اینکه فکرش و بکنید لذت بخشه.
دوم اینکه از حق نگذریم نویسنده زحمت بی اندازه ای برای مخفی کردن ماجرای داستانش پشت پیوستگی نا متعارف کلمات کشیده.
اما متاسفانه من به عنوان خواننده معمولی و البته با توجه به نظرات اکثر دوستان، بهمراه گم شدن محتوا در فرم نوشتاری مورد علاقه نویسنده، گم می شوم و البته می توانید این را بگذارید بحساب کم تجربگی در خوانش نوشته های این چنین نا متعارف.
سومین نکته اینکه ایکاش نویسنده محترم لطف می کردند و ارجاعات کاملی را که به نظر من خیلی بیش از 2 مورد اشاره شده ایشان است، بیان می کردند.
و آخر اینکه توان نویسنده در این بازی کلمات که عبارات بسیار زیبا و مفاهیم قابل تاملی را خلق کرده ستودنی است.
"دیدار استخوان های آدمیان دلتنگی به بار می آورد و رویای خوابی دیگر گونه داشت به رسمی که در بیداری دوباره کاش جهان را خالی از اندوه یا خود را خالی از جهان بیابد."
با تشکر و آرزوی موفقیت

وب سایت    پست الکترونیک

 

 

 

نویسنده: برای جمیز

شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 23:25

از آخر داستان شروع کنیم بهتره از این جا حذف شود به دلیل توضیح واضحات یا به عبارتی با چوب حرف ها رو توی کله مخاطب کردن
" همین می شود دل نیا! وقتی فقط میم اسم کسی را بدانی " تا انتها
دوم دوست عزیز
ارجاعات برون متنی به قول دوستان فقط به اعتقاد من به درد داستان های طنز می خوره که این جا من بویی از طنز حس نکردم
مثل کارهای عمران صلاحی که در تفریحات سالم که یک کار طنز بود انجام داده بود که خیلی به دل مخاطب می نشست چون طنز بود و ایجاب می کرد
آدم خنده اش بگیره از بی ربطی یا سرکار گذاشتن مخاطب و غیره ولی این جا کاملن این ارجاعات ....... بی منطقه
و علت این که همه می گن غیر قابل درکه بیشتر به لحن داستان برمی گرده تا خودش
از این لحن مختص به چه دهه ایی هست دیگه کی این طوری حرف می زنه اگر داستانی پیچیده هم باشه باید لحنش صمیمانه باشه
من حس کردم مثل یک نقالی بود لحنتون سوژه کهنه نیست لحن قدیمی و نچسبه
و این داستان واقعن شبیه شعر بود تا داستان جدن شبیه شعر زیبایی بود

یک شوخی : فقط میم مش مثل درخت گلابی نبود گاهی شبیه به نام پدر بود گاهی شبیه اشک سرما و
بیشتر شبیه گل شیفته فراهانی بود
بعضی حرف ها در داستان چقدر شکل شعار که نمی شه گفت دارم دنبال جمله اش می گردم
مهدی عباسی اینا شعره نه داستان
" بنا به رسم دوست داشتن و دوست داشته شدن[2] باشد تو باید بنویسی که میم چگونه توانست اندوه را از شانه هایش بتکاند، سر بلند کند تا جهان در تزریق دیگر باره اندوه به چشمانش لختی درنگ کند . بد نیست این طوری شروع کنی: میم لبانش را به نیت تو تر می کند و به فروردین یک رابطه در ژاکت قرمزت در این عجب برف بی همتایی ایمان می آورد.
و عنوان داستان اندکی به فهمش کمک می کند ولی با این حال عنوان جالبی نیست
حتی عنوان داستان هم شعر بود
گمونم تو جدیدن از براهنی زیاد شعر خوندی
شبیه شعرهاش شده نه داستان هاش
موفق باشی
اقلن برام این تیپ جدید بود

 

نویسنده: من م . شاید مجید جنگی زهی

یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 18:43

سلام

به همه به خصوص ...!

من داستان رو ژندیدم . دلیل ش هم واضح ه و گفتن نداره اما فقط یه ژیشنهاد دارم واس دوست داستان نی وی س عزیزم :

دوست من شما داستان ت رو بنویس . بیش از حد داری ن در قالب نوشتا ر و لحن اسیر می شین .
این جوری خواننده از داستان ت فاصله می گی ره !

شاید من اشتباه می کنم اما این یه جور تجربه ی چند ساله هست . همین ...



وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: من م . شاید مجید جنگی زهی

یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 18:45

با عرض پوزش !

کی بورد مشکل داشت و گویا پ رو ژ زده بعضی جاها

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: ..

یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 20:51

 

نویسنده: ایکاروس

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 8:17

وب سایت

 

نویسنده: مرجان دورودی

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 8:37

باسلام خدمت اقای عباسی و همچنین اقای رضایی
داستان را خواندم نه یکبار بلکه دوبار اما ان کشش را در من ایجاد نکرد .
مضمون داستان برایم شکافته نشد نمی دانم شاید هم اشکال از من است که ان را خوب درک نکردم .
در کل موفق باشید .
در ضمن اقای رضایی منتظر نقد شما بر روی داستانم هستم

موفق باشید

وب سایت

 

 

نویسنده: موحد تاری مرادی

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 11:24

سلام
به نظر من یه داستان تقریبا کامل و تمام عیار بود و ضعفهاش هم حتما در کارهای بعدی نویسنده رفع میشه و نیازی به اشاره به اونا نیست.
به نویسنده و آفای رضایی تبریک می گم
به نویسنده به خاطر هوش بالا و لحن جذاب داستان
و به آقای رضایی به خاطر قاطعیت و.....
آها
مدیریت خوبشون
مطمئنم که همیشه موفق خواهند بود و هستند
فعلا بای

وب سایت

 

نویسنده: افسانه

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 0:35

باسلام
داستان را خواندم من هم با دست خیال موافقم به نظرم فهم داستان کمی به دقت و دوباره خوانی نیاز دارد.
برای نویسنده بهترین ها را آرزومندم

وب سایت

 

نویسنده: خوشحال

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 13:12

اقای مرادی فرمودین داستان تقریبا کامل و تمام عیار بود؟
به وسط هفته رسیدیم چیزی نمونده بریم سراغ داستان هفته ی بعد. به نظر می رسه شما داستان و راحت تر از سایرین درک کردین و به نظرتون تقریبا کامل میاد. می شه خواهش کنم کار و نقد کنین تا من و شاید هم بعضی از دوستان که چیزی از داستان دستگیرمون نشد با نقاط قوت و ضعف کار اشنا بشیم؟
اقای مقدسی شما که هرهفته نقد مفصل ارائه می کردین!. این کار که نیاز بیشتری به نقد داره ( حداقل واسه مخاطب ) .
اقای بابایی؟
اقای رضایی؟
و..
من که شخصا این هفته از داستان لذت نبردم , منتظر بودم نقد دوستان و بخونم تا شاید کار برام قابل درک شد . امیدوارم تا پنجشنبه به نتایج خوبی برسیم.

وب سایت

 

نویسنده: مونا

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 15:56

من دوست دارم همش و همش بخونم
و اینبار طور دیگری بود
موفق باشی
ادامه بده

وب سایت

 

نویسنده: وروجک

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 18:55

سلام به نظر من هم داستان گنگی بود البته ببخشید اینقدر صریح بیان می کنم شاید داستان چیزهای خیلی خوبی داشته باشه اما این دیریابی داستان شدیدا مخاطب رو دور می کنه.

 

 

نویسنده: ..

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 19:58

موافقم

 

نویسنده: مهدي عباسي

پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 13:31

با توجه به اینکه دارد زمان نقد داستان به پایان می رسد
و هنوز برخی از دوستان در مورد داستان کنجکاو هستند
بر خلاف روال عرف چند خطی به صورت پراکنده در مورد داستان می نویسم:

1. داستان روايت خطي ندارد و طبيعي است كه پلاتي كه مدنظر بسياري از دوستان است وجود نداشته باشد
2. داستان در حالت نشئگي از زبان شاعري كه در دوران دانشجويي اش و در حالي كه در شعر و ترياك غوطه مي خورد به دختري دل مي بندد روايت ميشود
3. ميم موقعيت و شخصيتي نسبتا غير عادي دارد پسري روستايي كه دستي در شعر دارد از خانواده اي مذهبي كه دل به دختري كرد بسته است
4. دل نيا مخاطب داستان است و همين باعث مي شود ميم شاعر و عاشق در روايتش خيلي از نكات را پراكنده بيان كند و از بيان خيلي صرف نظر كندو گاهيحرفهايي بزند كه اصلن دخلي به پيشبرد داستان ندارد

 

نویسنده: مهدي عباسي

پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 13:40

5. دكتر محمود مهرك سرهنگ نظامي و درعين حال پزشكي با مطب خصوصي است، برادر بزرگتر ميم كه دوران جنگ را در كردستان سپري كرده است
6. برخي نشانه ها در داستان وجود دارد كه صحت حرفهاي راوي را زير سوال مي برد مثلا هشتاد و ... ساعت راه بين سنندج و مشهد، راوي اگر چه اذعان مي كند كه در اين مسير قطار نيست اما در مورد زمان دروغ مي گويد و باعث مي شود به هشتاد و... روز انتظار پدر شك كرد والي آخر

7. بديهي است كه نثر شعرگونه داستان شديدا تعمدي است و جزئ لاينفك آن به شمار مي آيد

نويسنده انتظار نقد دو دو تا چهار تا نداشت كه صد در صد متن جواب نمي دهد
فقط بسيار مشتاق بودم ببينم چقدر با متن ارتباط بر قرار مي شود
كه به جوابم رسيدم
از يكايك دوستاني كه در مورد داستان نوشتند صميمانه سپاسگذارم

 

نویسنده: مردآرام

پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 14:56

سلام و درود بر همه دوستان
گراهام گرین نويسنده محبوب من در رمان باخت پنهان می‌گوید: «باید یاد بگیری درست دروغ بگویی. دروغی که داد می‌زند دروغ است به چه درد می‌خورد؟ من طوری دروغ می‌گویم که همه خیال می‌کنند وحی مُنزل است. گاهی خودم هم نمی‌توانم بگویم حرفم دروغ است.»

اما چطور باید دروغ بگوییم تا خواننده حرف ما را وحی مُنزل بداند؟
یکی از شیوه های خوب دروغ گفتن نشانه گذاری است.
يادمان باشد که خواننده معاصر موجود زرنگی است و مو را از ماست می‌کشد بیرون. بنابراین باید حواسمان باشد تا درست دروغ بگوییم. اگر نویسنده هنگام دروغ گفتن دست و پایش بلرزد و نشانه گذاری نکند یا نشانه‌ها به هم نیایند یا درست کار گذاشته نشده باشند، خواننده به نویسنده و شخصیت‌های اثرش بی اعتماد می‌شود.
به نظر من اين داستان به نوعي نشانه گذاري در دروغ را ندارد و همين باعث مي شود که خيلي ها موضوع را نفهمند. البته اين بدان معنا نيست که نمي شود موضوع را فهميد بلکه دليلش اين است که نمي شود شخصيت ها را احساس کرد.

وب سایت

 

نویسنده: مردآرام

پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 15:1

آقاي عباسي عزيزم
لطفا موضوع داستانت را توضيح نده.
ما فقط با داستان شما طرفيم نه با گفته هايتان.
فرض کنيد اين داستان در کتابي با همين عنوان چاپ شده. آنوقت چکار مي کنيد؟؟؟شماره موبايلتان را مي گذاريد آخر کتاب که هرکس نفهميد زنگ بزند از شما بپرسد.
شما قلم خوبي داريد.
زبان داستانتان خوب است.
پس به واژه ها و بند ها و صفحه ها و در آخر به داستانتان اعتماد کنيد.
يادت باشد نويسنده اي که دستش پر است ساکت است.مي شود آرامش را در چهره اش خواند.اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چون به داستان خودش اعتماد دارد.
نقدها را بشنو و مزه مزه کن. يک نقد را بپذير و سعي کن در داستان بعد رعايتش کني.يکي را هم نه. توي دلت بگو:«منتقده حرف مفت زده»
باميد روزي که نوبل بگيري
به منم سر بزن.
منتظرتم

وب سایت

 

نویسنده: محمد مهدی حقیقت

پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 22:36

با سلام و خسته نباشید به آقای مهدی عباسی و دوستان گرانقدر و بردبار چوک.
راستش وقتی شروع کردم به خواندن داستان متاسفانه در همان چند سطر اول با مسئله ای روبرو شدم که خیلی حالم رو گرفت و اصلاً دیگه رقبتی به خواندن داستان پیدا نکردم.
در طی هشت سال جنگ خیلی ها اذیت شدند خیلی ها زندگی شون رو از دست دادند و خیلی ها مثل ما ها که الان در غرب کشور زندگی می کنند آینده شان.
حداقل بر من نویسنده واجبه اگه خواستم از جنگ خاطره ای بگم کمی بیشتر تامل کنم.
آقای عباسی عزیز در عملیات مرصاد منافق ها تا سر کوچه ما هم آمدند من بچه بودم ولی هنوز خاطره وحشتناکش زنده است.اون موقع فکر می کردم همه می دانند تو کرمانشاه چه خبره و ما چی می کشیم ولی امشب فهمیدم هنوز خیلی ها خبر ندارند.
(البته این فقط درد و دل بود)

وب سایت    پست الکترونیک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:17  توسط مهدي عباسي  | 

 

فیلم گاو خونی ساخته بهروز افخمی را دیدم و درباره سينما اقتباس که قبلن همین جا نوشتم دوباره به انديشه تازه اي برخوردم. در اين فيلم متفاوت بر عكس هميشه ادبيات كمتر ضرب و جرح مي شود تا سينما شكل بگيرد بلكه بيشتر سينما تن به ادبيات مي دهد . ديدنش را به شما نيز توصيه مي كنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:58  توسط مهدي عباسي  |