
با توجه به اين دير به دير به روز شدن ها
احتمالن اين آخرين باري باشد كه در سال 87 مطلب مي نويسم
و البته اگر نگاهي به آرشيو وبلاگ بياندازيد متوجه مي شويد كه اين اسفند سه سالگي اش تمام شده و
پا مي گذارد توي چهار سالگي !
( خسته نباشيد به حوصله ام)
بگذريم...
از هادي مريخ شنيدم كه علي صارمي جايزه ي عكاسي برده، حالا از كجا و كي نمي دانم؟
خواستم تبريكي به علي گفته باشم ، سري به وبلاگش زدم
اما ترجيح دادم به جاي اينكه برايش كامنت بگذارم چند تايي از شعر هايش را بياورم اينجا
به هر روي....
اگر چه علي دارد عكاس خبره اي مي شود
و اگر چه مدتهاست هر از گاهي شعري مي نويسد
و اگر چه برخي شعر هايش را پسنديده ام
اما به گمان من اگر مي خواهد باز هم شعر بنويسد بايد بيشتر از اينها زحمت بكشد
در زير چند تا از شعر هاي تازه علي صارمي را مي خوانيد:
1
دیدار بعد
باغچه بود و یاس بود و
بوته های پشت سر.
و انعکاس وارونه ای از دنیایی که دیده می شد
درون چشم های تو.
آه!
معصوم خواب های پیش از لحظه ی موعود!
تمام فاحشه ها ی جهان در خواب معصومند.
2
میان این همه رنگ
بی رنگی
و دست های خالی نقاش شهر
میان همهمه مردمان بی مقدار
مثال واژه های فرو ریخته بر دیوار
سکون مطلق جاوید می گیرند
3
از کدام در
از کدامین دروازه
رسوخ می کردی
و شهر شهر تنم را چگونه می گشتی
چگونه تک تک کلماتت به رعشه افتادند
و تو
تمام تنت خیس خیس می لرزید
چگونه دست های تو آیا
به وقت گفتگوی تن با تو
تمام تکه تکه های مرا
به مهر بوییدند...