
شعر كوتاه كوتاه:
البته شايد هم خطهايي از يه شعر بلند باشه ، به حال باز هم علي رضواني داره برام از اين اس ام اس هاي قشنگ مي فرسته:
هر روز بزرگراهي از من مي گذرد
وشب قدم زنان
كوچه اي تاريك به من بر مي گردد
تا ردپاهايت را برايم بياورد
"منسوب به محمد خورشيدي"

نيمه پنهان محتشم كاشاني:
يكي دوسال پيش اگر خاطرتان باشد كتاب شاهد وشاهد بازي دكتر شميسا منتشر شد و بعد هم توقيف. من البته آن كتاب را نخوانده ام اما در مصاحبه اي از شميسا خواندم كه اعتقاد دارد كه معشوق شعر فارسي در دوره تيموري و صفوري بي ترديد مرد است و در مثال هايش به شاعران بسياري از جمله وحشي بافقي و محتشم كاشاني اشاره مي كند.
ارزش و زيبايي مرثيه هاي محتشم كاشاني بر كسي پوشيده نيست اما شخصيت عرفاني دادن به خود محتشم و تهيه برنامه هايي نظير " محتشم خواني" كه در محرم امسال از تلويزيون پخش مي شد با واقعيت تاريخي منافات دارد. رساله جلاليه محتشم كاشاني مجموعه غزل هاي عاشقانه اي است كه بر رواج همجنس بازي در دوره تيموري و صفوي صحه مي گذارد و البته بر چهره اي كه غالب ما از محتشم داريم خدشه!

رپ فارسی:
چند روز پيش مجموعه اي از آهنگ هاي شاهين نجفي به دستم رسيد. پيش از اين از رپر هاي ايران شنيده بودم اما هيچ وقت مخاطب حرفه اي رپ نبودم. به هر حال آهنگ هاي نجفي را حسابي پسنديدم تا آنجا كه متن يكي از آنها را اينجا پياده كردم . برخوردش با سانسور و خود سانسوري و توهم و... در اين ترانه متفاوت و جالب توجه است.
....آ
چيز بده
چيزي كه من مي خوام بگم يه چيز ديگه اس
چيز داره توش ولي قاطي با چيزاي ديگه اس
فرق من وتواينه
توچيز نداري
اسم تورواز ليست چيزدارا خط زدم
توكه مدرك دكترات هم چيزيه
اگه تواينطور چيزي
پس ديگه چيز چيه
گيرم بين مايكي حالا چيز خورده
چيز مي ماله
وبياد شايد هم چيز بده
هركسي واسه خودش چيز داره
چيز بد وخوب بيخ ريش صاحابش باشه
اگه چيزي بود
چيز نكن
بذار منم پس چيزم رو روكنم
اگه تويه چيزي ميگي
پس منم چيز كنم
بين تويه جورايي ما روچيز فرض كردي
يه چيزايي بگم بهت واسه سرگرمي
عمواگه چيز بده،
چيز،
چيز بده،
چيز
يه كم از اون چيزه بده
،بده به ما يه ذره
تو از چيز خودتم عمو وحشت داري
ازچيز مردم بالا ميري و چيز ميزني
چه چيزي بين ما وتو يكي شبيه همه
دنيا كه ما رو به چيز خودش نمي گيره كمه؟
توكه چيزي نمي دوني از چيز اقتصاد
يه چيزي مونده فقط
مي خواي اونم بده بر باد
يه جوري حرف مي زني
كه فكر كنن دكتري
آخه چيز رو چه به اين حرفا و چيز خوري!
اگه چيزي اون بالاست و توبه اون معتقدي
چيزه اگه به اين چيزشعرام گوش ندي
من وتو يه جور همكاريم
ازچه جهت؟
هر دوتامون چيزايي مي گيم كه چيزا گوش كنن
فقط فرقش اينه كه چيزاي من تيزن
گلاب به روت
چيزاي تو از چيز لبريزن
راستي يه چيزي بگم تا يادم نرفته
تو اين سه سال سر سفره ما
جا ي نفت چيز رفته
عمواگه چيز بده،
چيز،
چيز بده،
چيز
يه كم از اون چيزه بده،
بده به ما يه ذره
چيزي نيست قاطي چيز ما
ناخالصي موت شده اينجا
مي گن زنده اي
يه چيز واسه خنده
پاكم خالص
هرچي باشه فرقي نمي كنه
بذار خشك وتر بره
يه چيز بگم خواهراي مجلس منو ببخشن
طوري بگم خفن بشينن و تو فكر برن
بگم خواهر شما چيزتو ارزش داره
چيز بمبه مي تركه و تركش داره
كي به شما ميگه چيزت رو نگيري و نخواي
چيزم اگه رو زمين بود چيز مي خواست
ما هم پايه تيم چيزت رو بچسب ول نكن
حق زن رو دارم ميگم پسر
فكر بد نكن
اين حق هر بني بشره چيز بخواد
يه جوري چيز چيز مي كني كه چيزم مي آد
چيه مگه چيز ترس داره
نكنه شما
چيزتون توفير داره با چيز ما
چرا يكي چوب دوسر چيز بشه اين وسط
چراچون چيز نمي دم به چيزت بدم
توكه چيز واسه چيز ما نذاشتي عمو
برو
برو عمو چيزت رو بكش چيز نگو
" متن آهنگ چیز / شاهین نجفی"

داستان:
گدار اول
نوشته ی مهدی عباسی
شاهنشاه آریا مهر هر صبح از پشت شیشه ی کدر پنجره ی دفتر مدرسه با غرور به باغ های انار نگاه می کرد. من و یاسین لج کرده بودیم که باید بشکنیمش .باید پاره اش کنیم. اما تا ژیان سفید آقای مدیر وارد حیاط مدرسه می شد از ترس دندان هایمان به صدا در می آمد که چه غلط ها!
* * *
در گُدار اول منتظر بودیم تا رمه بیاید و گوسفند ها را به آغل های زیر ِگدار ببریم . آتش روشن کرده بودیم و مثل همیشه ابراهیم رئیس ِآتش بود. هر تازه واردی باید حق می آورد. یعنی پشته ای هیزم و چوب خشک برای بقای آتش جمع می کرد. یاسین تازه رسیده بود همه به سرکردگی ابراهیم داد زدند :حق!حق!حق!... یاسین رفت سمت تپه و من هم به کمکش رفتم. پشت تپه ، جاده ی مالرویی به مهرک می رفت.آن قدر بچه ها از تپه هیزم کنده بودند که لُخت شده بود و جمع کردنِ یک پشته وقت می بُرد.از یاسین خواستم برویم نزدیک جاده شاید هیزم بیشتر باشد. درجاده انگار کسی می آمد. هوا تاریک بود. فقط شبحی مشخص بود.
یاسین گفت: حُکمن صادق خان هست. اومده رد بابای مو. بره سوخ های قنات مهرک رَ تمیزکنه.
گفتم: از کجا معلوم؟
- خر ر َ بیشتر از خودی می شناسم . ..بیا بچه ها رَ شیر کنیم خر رَ بترسونند .جفتک بندازه... مردکه پارسال هشت روز مزد بابای مور وا نداد .امسال هم ...
- خوب به بابای خو بگو بنرود.
- حواست کجاست. کسی بی اذن صادق خان اَو نمی خورد. از نزدیکای امیرعلم هست.
- علم دگه که هست ؟یاسین تو این حرفا رَ از کجا بلدی؟
- بنده ی خدا ! همه بلدند !
به بچه ها که رسیدیم ابراهیم غر زد که همین چار تا سیخ رو آوردید .یاسین گفت : عوضی یَک شکار پیدا کِردیم. یَک غریبه از جاده می تازوند . پندارُم مهرکی هست . برِم خر رَ بتر... ابراهیم هوار کشید : حمله... بعد گفت: نه! یواش برِم تا پشتِ بندِ بالا . نزدیک که بشِم حمله کنیم.
با اشاره ی ابراهیم همگی با واق واق از پشتِ بند ریختیم توی جاده. خر رم کرد و سوار افتاد. هوا تاریک بود ابراهیم که جلوتر از ما بود فحش های مرد راشنید و داد زد: بچه ها ای ی آقای مدیره ه ه ! هرکسی به سمتی فرار کرد. وقتی جلوی آغل ها ابراهیم حدس زد چه تنبیهی فردا صبح در انتظار مان است همه دست و پایشان راگم کردند. بدون اینکه کسی چیزی بگوید می دانستم که بچه های دهن لق فردا من و یاسین را در لَت می دهند.هرچند آقای مدیر هیچ کداممان را ندیده بود. آن شب از دلشوره نه چیزی خوردم و نه خوابیدم. دوست داشتم زودتر فردا صبح بشود تا تکلیف ما که مثل چارپایی زیر بار صد مَن سنگ بود روشن شود.
صبح فردا طوری دلمرده بودیم که اصلن به پشت پنجره نرفتیم تا شاهنشاه آریا مهر راببینیم. آفتاب صبحگاهی بر پشت کله های کچلمان می تابید. به صف بودیم. ده دقیقه گذشته بود و ما همان طور خبر دار ایستاده بودیم تا آقای مدیر سر برسد.هی گوش تیز می کردیم تا صدای ژیانش برسد. خبری نشد اما وقتی سایه ای بلند بر روی بچه ها افتاد فهمیدیم وارد مدرسه شده . جرات سر برگرداندن نداشتیم که صدایی آمد: سگ های گدار اول بیان بیرون صف. بی اختیار سر برگرداندیم آقای مدیر در حالی می آمد که دست راستش به شانه اش بسته شده بود. انگار دستش در رفته بود. با آن یکی دستش گردن کلفت ابراهیم را گرفت و از صف کشید بیرون و نعره زد: زود باش سگ های گدار اول را صداکن.
ابراهیم اسم تمام بچه های کوچه ی پایین راگفت .حتی چند تایی که اصلن به گداراول نیامده بودند مثل مجید ما. بقیه رفتند به کلاس. آقای مدیر ما راشمرد و به پشمی گفت ده ترکه ی بلند انار از باغ برایش بیاورد. پشمی کمی مِن و مِن کرد اما بعداز دیوار مدرسه رفت توی باغ و چند دقیقه بعد با دست پر برگشت. آقای مدیر ترکه ها را زیر شیر آب گذاشت تا نم بخورد.
کبلَی سوار بر همان خر دیشبی می خواست وارد مدرسه شود که پشمی به او فهماند جای خر توی مدرسه نیست.افسارش را به پشمی داد و رفت سمت دفتر مدرسه. صدای کبلَی که همیشه بلند بلند حرف می زند می آمد : ای ی خر دیشب برفته کشتمان نصف جوهای ولگار رَ بخورده ...روی نصف دیگر بخُسبیده ....خبر برسیده که دیشو شما ای خر را بتازوندید..... البته شما خیلی به گردن ما حق دارید.... .نفهمیدیم آقای مدیر در جوابش چه می گفت.چند دقیقه بعد دوتایشان به سمت ما آمدند.کبلَی وقتی ترکه های خیس انار را دید دست و پایش شل شد.گفت : آقای ی مدیر خوب بچگی کِرده یند... اصلن صَدقه ی سرشما که جو ها لگدمال شده.... . پشمی به دستور آقای مدیر، کبلَی را فرستاد تا خر صادق خان را پس ببرد.
ابتدای صف مجید ِما ایستاده بود .با قیافه ی معصوم کلاس اولی اش .طوری ترسیده بود که نمی توانست بگرید.آقای مدیر نخستین ترکه را برداشت. می دانستیم بسته به شانس طرف تا ترکه بشکند باید کف دستش را برای آقای مدیر بالا بگیرد. ترکه های لامصب ِانار پدر مادر دار بود و به راحتی نمی شکست. مال سپیدار نبود که با یکی دو ضربه بشکند. هفتمین یا هشتمین ضربه ی آقای مدیر بود و من بی آن که بخواهم دادکشیدم:آقای مدیر برادرِ ما که نیامده بود گدار اول! دست آقای مدیر درهوا ماند .ترکه ی شکسته در هوا لرزیدآقای مدیر سرش را به سمت من چرخاند. یاسین ادامه داد: آقای مدیر بچه ها ... تقصیر ندارند کار ما بود ....پنداشتیم صادق خان ِخر یعنی بلد نبودیم خر ِصادق خان که شما هستید... .
* * *
آقای مدیر با دستمال عرق پیشانی اش را پاک کرد جلوی شاهنشاه آریا مهر ایستاد و گفت: تا نگین کی بهتون گفته بود من سوار اون خرم اینجا می مونین. مرد غریبه رو کرد به آقای مدیر و گفت: دست بردار هوشنگ! این دهاتی ها احمق تر از اینا به نظر می رسن. یاسین لکنت گرفته بود و هر چه تلاش می کرد ماجرای صادق خان و پدرش را تعریف کند آقای مدیرچیزی نمی فهمید. تقصیر خود آقای مدیر هم بود که وسط حرفهای یاسین می خواباند توی گوشش . آقای مدیر رو کرد به شاهنشاه آریامهر و گفت: چی میگی حمید! نمی دونی همین قیافه های ساده و هالو شب چه قشقرقی راه میندازن. فریاد مرگ بر شاه هس که از بوم و باغ به گوش می رسه. اصلن اگه اون یارو ها با اون اعلامیه ها و عکس ها اومده باشن اینجا از من و صادق خان و محمود خان که هیچی از مامورای شما هم کاری ساخته نیس. غریبه خندید و گفت: هنوز که چیزی نشده هوشنگ جان .نگران نباش. صادق خان امتحان پس داده. اگه محمود خان هم ناخوش نبود اصلن مزاحم تو نمی شدیم.
آقای مدیراز دفتر خارج شد. صدای کلید آمد که احتمالن بر قفل انبار مدرسه چرخید. گمان کردم ما را در انبار مدرسه زندانی کنند. غریبه یکی از دفتر های آقای مدیر را باز کرد انگار که دنبال نمره ای یا مطلبی بگردد اما فقط یک برگ سفید از دفتر جدا کرد. بعد آن را با دقت تا کرد .به شکل لوله ی خودکار در آورد و با آب دهانش چسباند. آقای مدیر با یک چراغ ِ والُر به دفتر برگشت و گفت: یکی دو تا از معلما خوششون نمی آد تا زنگ چند تا دود بگیر بقیه ش باشه برای بعد از ظهر. غریبه چیزی نگفت. آقای مدیر همین طور که از کنار ما رد می شد موهای یاسین را کشید و گفت : گم شین بیرون.
بیرون دفتر نیم ساعت خبردار ایستادیم تا آقای مدیر آمد و ما را فرستاد پی ِجارو و خاک انداز ِ پشمی . بعد گفت: پنجره ها رو باز کنین ... همه جا را جارو کنین... با غریبه به سمت حیاط رفتند. دفتر بوی دود عجیبی می داد . کاغذهای مچاله شده و قوطی های خالی نوشابه را جمع کردیم .چراغ را برداشتم تا به انبار برگردانم توی راهرو بودم که صدای شکستن آمد. چراغ را دم ِدر ِ بسته ی انبار گذاشتم و برگشتم به دفتر . باورم نمی شد. شاهنشاه آریا مهر پخش شده بود کف دفتر. شیشه اش خرد شده بود و از لابه لای تکه های شیشه با عصبانیت به من نگاه می کرد. دستی قُرص بر پشت گردنم چسبید و سوختم. صدای غریبه در گوشم پیچید و از ترس افتادم.
* * *
خیلی از تعطیلی گذشته بود و داشت باورمان می شد قرار است تا فردا در انبار زندانی باشیم که صدای چند پا در سالن پیچید. یاسین گوش گذاشت بر در انبار . گفت: بابام اومده! کسی به انبار نزدیک شد . کلید در قفل پیچید . در باز شد . نور ، چشم هایمان را اذیت کرد.دستان آقای مدیر کورمال کورمال به سمت ما آمد و ما را کشید وسط سالن.
در دفتر مدرسه شاهنشاه آریا مهر را دیدم که افتاده بود روی میز ِ آقای مدیر و بدون ِشیشه کهنه بود.بابای یاسین چند اسکناس به آقای مدیر داد .آقای مدیر شاهنشاه آریا مهر را در کمد گذاشت و در ِآن را بست و غر زد: مرد حسابی با این اوضاع من این رُ ببرم به شیشه بری تو راه باس به هزار نفر جواب پس بدم.
* * *
صبح فردا از پشت شیشه ی پنجره ی دفتر نگاه کردیم شاهنشاه آریا مهر نبود.فقط آن جای دیوار که او تکیه می داد پر رنگ تر بود. گفتم : جانِ یاسین تو شاهنشاه آریا مهر رَ سرنگون کردی یا خودی افتاد؟ یاسین چیزی نگفت.
اسفند ۸۵
(باز نویسی: تابستان ۸۷)
حرف اول: فيلم نيمه پنهان ساخته بهمن قبادي را ديدم. پيشنهاد مي كنم شما هم ببينيد. ردپايي از رئاليسم جادويي و حتي پست مدرنيسم در فيلم به چشم مي خورد. هرچند هديه تهراني و گلشيفته تهراني وصله هاي ناجور فضاي شديدا بومي فيلم شده بودند.
حرف دوم: چندي پيش براي يكي دو جشنواره ، داستان فرستادم. هفته پيش از يكي ازجشنواره ها تماس گرفتند و پس از كلي تبريك براي انتخاب داستانم گفتند حدود چهل هزار تومان بده تا داستانت را مجموعه داستان جشنواره كه احتمالا سال ديگر چاپ مي شود درج كنيم. اين مدلي اش را نديده بودم كه آدم پس از انتخاب داستانش به جاي جايزه ولوح گرفتن پول بدهد!
حرف سيّم : وقتي دختر خواهرم از مرواريد سراغ كتاب هاي پائولو كوئيليو رامي گرفت، بي اختيار گذر سريع زمان برايم ملموس شد. اول دبيرستان بودم كه او به دنيا آمد وحالا او اول دبيرستان است،يعني يك عمر از سالهاي دبيرستانم فاصله گرفته ام؟
حرف بعدي: ملاقات غير منتظره با ميلاد از بچه هاي مرمت دانشگاه در آرامگاه باباطاهر عريان در صبح يك روز وسط هفته! البته اين ميلاد از آن يكي ميلاد ِشلوغ وتابلو كه دانشگاه رو گذاشته بود روسرش فاصله گرفته بود و داشت با مسئولين ارشاد همدان براي مرمت بابا طاهر قرارداد مي بست. با ميلاد ياد روزهاي دانشگاه و ياد همه تون كرديم.
حرف آخر: شعري كه بهانه شده براي نوشتن ، شعر تازه مريم مهرآذر است. البته مريم پس از غزل هايش هر چه گفته يا نوشته با تيغ تيز نقد من رو به رو شده. چه شعر و چه داستان. اما در مورد اين يكي شعر نمي خواهم بنويسم. مي خواهم شما را به خواندنش دعوت كنم. تا يادم نرفته بگويم سعيد (قربانيان) هم مي گفت كه دارد نمايشگاه شعر ونقاشي در قوچان و مشهد مي گذارد.شما كه آن طرف ها هستيد اگر چنين اتفاقي ديديد سر بزنيد.
شعر:

" گاهی آدم از همان جوانی صدای پیر شدن خودش را می شنود "
"پیری ... "
۱
این قاب را خالی بگذار
مرا به یاد نو عروسی می اندازد
که اشغال ها را در کوچه می ریزد خودش را در رختخواب
بگذار بگذرد...
مانند سوزنی
از لا به لای تار و پود حاشیه ی پرده ها
این قاب را خالی بگذار
مرا به یاد دختری می اندازد که از هر انگشتش خون می چکید
بر گلدوزی کوسن ها
در شیشه های مربا
دختری که همیشه چای قرمز می اورد
می رفت
دارد لباسهایش تنگش می شود...
دیگر باید کمدم را خالی کنم ...
۲
دارد از دستم می رود
هیچ شاخه ی خشکیده ای جوانی نوبر را تاب نخواهد اورد
دو نارنج را تن خشکیده ای که صبر از پله هایش
انقدر بالا رفته ...
پایین امده...
-خرمن به باد رفته-بانوی مزرعه دار
دیر گاه به خوشه چینی امده بود
در خشکسالی نارنج
تنها - پاورچین -در شال شرم
امشب ماه تا نیمه در دهان شب است
صبح در ایینه ی خورشید لک های صورتش فاش می شود ...
مریم مهراذر / یلدای ۸۷