تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
 

برای دوست نازنینم محمد حاجی پور:

درگذشت پدرت تسلیت باد

آخر شب بود که اس ام اسی برایت فرستادم تا بخندانمت غافل از اینکه تو احتمالا آن موقع داشتی از کرمان به مشهد رفتی تا.... 

  ظهر روز بعد : مرتضی پس از مدتها بی خبری تماس گرفت و خبر داد که چنین اتفاق افتاده، به پدرت فکر کردم و به خاطر آوردم که می آمدم زنگ خانه تان را می زدم و او از پنجره پیدایش می شد و...  یادش گرامی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:48  توسط مهدي عباسي  | 

داستان:

 

  "طلوعش از گریبان تو بودی"

   مهدی عباسی

 

  سرهنگ محمود مهرک بدون اینکه کوچکترین شباهتی به آن یکی سرهنگ در صدسال تنهایی مارکز  داشته باشد وقتی ساعت هشت ونیم چهارشنبه را خالی کرد تا به میم گوش کند به یاد چند عملیات در کردستان مثلن مرصاد افتاد و اگر چه سعی کرد با خونسردی مریض های بعدی را ببیند و سفارش درمان بدهد ، دلشوره تند تند از دلش رسید به انگشتانش ، در جوهر روان نویس نفوذ کرد و نسخه را لرزاند طوری که گوشی و میز و بیمار و شاید بخشی از اتاق ترسیدند. میم در مسیری می دوید که او در سال هفتم دفاع مقدس مین کاشته بود.

     بر نسخه ی آقای محمدی که لازم نیست اسمش را به خاطر بسپاری خط کشید  از پشت صندلی بلند شد دستانش بر صندلی گردان غلتید کتش را نداشت تا بپوشد کیف و سوئیچ و چیز های دیگرش را جا گذاشت و پله ها را پایین رفت و دوباره بالا آمد و در ابتدای پله ها سوئیچ را از خانم منشی که بر خلاف تصورت اصلن هم قشنگ نبود گرفت و کیفش را نگرفت و نگذاشت حرف خانم منشی در مورد فردا سر بگیرد .

    در نیم ساعت بعدی دکتر محسن ، حاج مجید و محبوبه ی مهرک  هر کدام به نوعی به کردستان فکر کردند و البته خانه به خانه ، کو به کو به جستجو رفتند. اما میم رفته بود و گوشی اش آنتن نمی داد. پس جملگی در بالکن خانه ای  مشرف به گرما نشستند .هندوانه ای پاره شد. افراد به تایید یکدیگر در آمدند و مرحبا به آن که بُعد تازه ای از فاجعه را کشف کند.

    میم در هیجده سالگی به شاعری رسید ، از آن دست که می پندارند دیدار استخوان های  آدمیان دلتنگی به بار می آورد و رویای خوابی دیگر گونه داشت به رسمی که در بیداری دوباره کاش جهان را خالی از اندوه یا خود را خالی از جهان بیابد.تاریک وباریک بود و در هزار توی بازی های دهه ی هفتاد شعر بی ناموس قوز کرده بود و نشئه می کرد که سر وکله ی تو پیدا شد. ماجرای یکی نمی تواند خطی رابه سر رساند اما روایتی تازه از جهان می آفریند و دیگری با هفتاد من... این یکی هم روایتی تازه. اینجا آفرینش ناب است . مرگ و اندوهِ پیرامونش را به قهوه خانه ای که با تو می نشست ، قلیان می کشید واُملت می خوردی راه نمی دهند.اینها را که می دانی و فقط تو می دانی گاهی که آن ژاکت قرمز رامی پوشی در مردمان نگاهش کدام قیام شکل می گیرد.

   در بالکن نشسته بودند جمعی که اگر میم  را به آنها اضافه کنی ترکیب کاملی از نمک نشناس ها و در روایتی جدی تر جنایتکارها را رقم می زنند: بدون اینکه دست به یکی کرده باشندپدرشان را فراموش کردند و فراموش کردند و فراموش کردند تا پدر هشتاد و سه روز در هریک از چهار گوشه ی اتاق که بنشیند تنها باشد. از راهرو تا در آهنی که صدایش نمی شدابدن .از کوچه تا باغ یا مسجد. به مشتریان فرسوده ی مسجد و باغ که نمی گفت همدم. او از خون خودش می خواست .چند تایی از پسرانش را می خواست و در واپسین به یکی هم قانع شده بود. در صبح هشتاد و چهارم مرگ از سمت سکته ای به او سرایت کرد لختی درد کشید ، آن گاه اندوه مطلق را با خود برد. تقدیر اگر در کار باشد آن اندوه اندک اندک از سر پنجه های پسرانش زخم باز می کند و اگر هم نباشد از نمک نشناسی پسران نمی کاهد. میم در خشم وهیاهو ی ریش وپول به سختی دریافت که پدرش نفس نمی کشدو اگر چه نمی خواست به اندوه تن بدهد اما نخستین بار در پیشگاه همایون همانی که تو در ابتدای فهرست دوستان کوتاه وبلند میم اسمش را می آوری گاهی که آتش به جان خوانسار افتاده بود بر آب مُک زده بود وگریسته بود . دوباره در فرودگاه.صامت. تو دیدی که سرامیک های تمیز انتظار  دارد خیس می شود بی آنکه یارای نگریستن داشته باشی چند تایی کاغذ کلنکس تعارفش کردی و سومین بار...

 

_”   سعی کنید هیچ کس از این ماجرا خبر دار نشود"

   نوشتن ساده است  اگر سرهنگ محمود مهرک براند. سهلِ سهل نه سهل ممتنع. چه اینکه او حتی در مراودات خانوادگی با زبان معیار می راند. در بالکن نشسته بودند و آبرو داشتند و میم انگشت گذاشته بود روی دختری که نمی دانستند قد بلندی داری و بو برده بودند در خانه اش کسی برای حسین علیه السلام سر نمی شکند و احتمالا به جای زمزم ، آبجو سرو می شود.

  باری میم از مشهد تا سنندج بر قطار سوار شد تعجب نکن با قولی که دولت چهارم داده بود می بایست از تهران به سنندج قطاری باشد و گناهی که در منطق داستان اتفاق می افتد به گردن سردار سازندگی. در رستوران قطار نشست و دید کسی روبه رویش نیست تا هشتاد و سه ساعت راه با هم گلویی تازه کنند . مسافران قطار نه!  او همدمی از خون خودش می خواست . چند تایی از برادرانش را می خواست و در واپسین به یکی هم قانع. به گمانت تقدیر در گریبانش اتفاق افتاد یا نمک نشناسی ؟

    (در بالکن نشسته بودند و  شباهتی دور با برادران یوسف داشتند. بی چاه . بی پیراهن . و البته با تریبونی که هیچ گاه برادران کنعان نداشتند تا نا گفته های داستان چاه را برملا کنند. تصورکن اگر خبرنگاری از کنعان تایمز پس از جستجو در می یافت اصلا چاهی در صحرای مورد نظر وجود ندارد. )

    در بالکن نشسته بودند و گفته بودند ما که نباشیم کار می ماند. مگر به پسری با آن موهای بلند که از روی ابروهایش کنار می زند[1] ودر جاده می افتد و هزار کیلومتر آن طرف تر به خواستگاری تو در می زند دختر می دهند؟ گفته بودند این کرد ها بد نزنندش خوب است! چای سوم را به سفارش حاج مجید سر کشیدند .

    میم پس از نشست و برخاست با کا خالد دریافت که روزنه های رسیدن به تو رو به روشنی است. یعنی ایام زین پس به کام . اما سوال بزرگ این که برادران یوسف...  می بخشی برادران میم  پس کجا هستند؟

    میم از عبور ومرور چند باره مشهد سنندج دریافت که باید پاسخی در پشت این سوال گذاشت . پس دیگر بار و دیگر بار و دیگر بار به آنها که در بالکن نشسته بودند پناه آورد التماس کرد و البته توانست جلوی گریه اش را بگیرد تا متهم به شاعری نشود.

  " _ جان برادر ! مگر می شود که ما در ارادت به امام حسین ..؟ "

    کم مانده بود سرهنگ محمود مهرک قاعده ی همیشه اش در به کارگیری زبان سهل سهل را به اندوهی که تا کنون ساختگی یا واقعی بودنش بر کسی عریان نیست ببازد. از این مسخره تر نمی شد . گناه کهنه گی سوژه این داستان به گردن آنها که پس از آن همه سال کتاب و دانشگاه و اعتبار در آوریل 2006 ... واقعا که!

    در بالکن نشسته بودند و از هجوم به مجلس عروسی ات سرباز زدند بماند! دعوت های بی امان میم را نپذیرفتند بماند! در گوش مادر چه گفتند وقتی سیم تلفن به زحمت خودش را از چارقد بالا کشیده بود و مادر می رقصاندش و میم بارها آرزو کرد کاش وعده های وزیر مخابرات هم مثل سایرین سبز نمی شد تا او به دور از خشم و هیاهوی ریش و پول بتواند نالش نماز شام از سیصددو  قدم بر طوطیای چشم هم ولایتی ها بگذارد ، در پیش دو دری یک چشم ِ سیر باغ بالا را سیل کند و برای مادر از تو حرف بزند که چه قد بلندی داری و لازم شد بزند زیر گریه و اصلا خوب بلد بود سر مادر راشیره بمالد اگر تلفن سر نمی کشید به خانه ی پدری تا آنها که در بالکن نشسته بودند زنگ بزنند:

"  الو ! مادر! کردها گلو می برند!."

    باری میم از بی حرمتی تلفن بی خبر . بنا کرد تا به دور از خشم وهیاهوی ریش و پول بر سیصددوی آقا کریم بنشیند درست، اما قدم برآسفالت سیاه مهرک گذاشت و در آهنی که صدایش به احترام پدر بلند نمی شد هشتاد و چهار روز تمام را باز و بسته کرد و پیش مادر نشست تا مادر اندک اندک بگوید آنها که در بالکن نشسته اند بیشتر سرشان می شود . میم سهمی از اندوه را در حجم خالی نشمین از دو دری تا مادر به جا نهاد و سهمی دیگر با او به سیصد دوی آقا کریم برگشت .

   سرهنگ محمود مهرک بدون اینکه کوچکترین شباهتی به آن یکی سرهنگ در صدسال تنهایی داشته باشد گوشی را برداشت و از میم خواست تا به علم و منطق تن دردهد . سپس آدرس دکتر ی که وظیفه داشت بر مبنای تازه های روانشناسی و طلاق و ... به میم بقبولاند از تو صرف نظر کند، را با تانی تکرار کرد ویادآوری کرد مبادا خیابان تهران را با تای دسته دار بنویسی اصلن بنویس امام رضا . بنا نبود این پاراگراف روایت شود. لااقل در اینجای داستان چنین اتفاقی زیبنده نبود. وقت داری بر گردم و این جریان را در خط اول از سر بگیرم شاید ...؟!

 همین می شود دل نیا! وقتی فقط میم اسم کسی را بدانی بهتر از این نمی توانی بنویسی. بارها شده می نشینم اینجا فایل مهرک را باز می کنم ، انگشتانم در بین دکمه های کیبورد دنبال نامی برای میم می گردند تا این داستان را از شباهت با درخت گلابی گلی ترقی برهاند ، محمود و محسن و مجید و محبوبه نباشد و بشود از بغلش داستانی مقبول تراشید.

  راستی دل نیا! انتظار نداری که صاف و پوست کنده بگویم این شعرهای سخت که هی در کاغذی مچاله می نگارد و در جیبت می گذارد یا در فایلی بی سر و ته به ای میلت می فرستد و احتمالن پشت تریبون رو به سیصد و دو دانشجوی ساکت می خواند یعنی چه؟ ... بر می گردد به سپید خوانی .تاویل متن . چند روایتی . مرگ مولف، نه اینکه فکر کنی میم در این شعرها خودش را دار زده باشد.اصلا راستش را بخواهی من هم چیز زیادی در مورد این شعر ها نمی دانم ، فقط بعضی وقت ها ادا در می آورم.نه اینکه هیچی هیچی سرم نشوداما هیچ وقت آن طور نبوده ام که بتوانم تفسیر کنم. البته اگر تفسیری در فهم ما باشد.       

   بنا به رسم دوست داشتن و دوست داشته شدن[2] باشد تو باید بنویسی که میم چگونه توانست اندوه را از شانه هایش بتکاند، سر بلند کند تا جهان در تزریق دیگر باره اندوه به چشمانش لختی درنگ کند . بد نیست این طوری شروع کنی: میم لبانش را به نیت تو تر می کند و به فروردین یک رابطه در ژاکت قرمزت در این عجب برف بی همتایی ایمان می آورد. 

 


[1] اشاره به شعر ی از براهنی

[2] اشاره به شعر ی از شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:13  توسط مهدي عباسي  | 

 

پیامک ارسالی علی رضوانی :

جنگل ثمر نداشت تبر اختراع شد

شیطان خبر نداشت بشر اختراع شد

هابیل ها مزاحم قابیل می شدند

افسانه ی حقوق بشر اختراع شد

                                     "یاغی تبار"

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:23  توسط مهدي عباسي  | 

 یادداشت:

    به روز کردن وبلاگ در این نوبت بیش از حد معمول طول کشید. می خواستم با داستان تازه خودم یا شعر یا نقدی بیایم. داستانم که هنوز کامل نیست. یک غزل از میثم پیشم مانده که ظاهرا درآن دست برده و جدیدترش را خواهید دید. فعلا یادداشتی در ادامه پست قبلی نوشته ام تا بعد...      

  موخره ای بر یادداشت

 " روایت سینما از هنری میلر ، مادیلیانی و... "

 

   در پست قبلی به اختصار در مورد عدم موفقیت سینما در ارائه تصویری واقعی و شایسته تقدیر از زندگی هرمندان و مخصوصا نویسندگان نوشتم و  با این که فقط یک کامنت مرتبط با موضوع دریافت کردم اما در گوشه وکنار در این مورد با دوستان به بحث نشستم.

   در ادامه( و ضمن تاکید بر این که آن چه می نویسم مبتنی بر برداشت های شخصی ام است نه آمار وارقام) می خواهم بگویم که اگر سینما در ارائه صادقانه و شایسته بیوگرافی ها تا حدی ناکام مانده،  تقریبا هیچ گاه نتوانسته در بیرون کشیدن فیلمی بر اساس شاهکار های ادبی به طوری که حق مطلب ادا شود موفق عمل کند. برخی به طرز فاجعه آمیزی در ساختار رمان ها دست می برند(  تقریبا تمام فیلم هایی که بر اساس داستان های همینگوی ساخته شده اند از این دسته اند)  وآن دسته  دیگرکه می خواهند وفا دار بمانند هم نمی توانند. تصویری که نویسنده در کتابش از قهرمانش می سازد در بین خوانندگان کتاب بسیار متنوع خواهد بود.مسلما تصویری که من از خوزه آرکادیو وآئورلیانو ها در صدسال تنهایی دارم با تصویری که شما ساخته اید متفاوت است اما سینما می خواهد تصویری واحد بدهد که بخش اعظمی از ادبیات در همان اولین قدم جا می ماند.

   صرف نظر از این  داستان های ابژکتیو که دیالوگ محور هستند به راحتی در دهان بازیگران می نشینند اما در مورد داستان هایی با فضاهای سور رئال یا جریان سیال ذهن سینما لنگ می زند. به صحنه های سور رئال فیلم هامون ( به عنوان شاهکاری در سینمای ایران )نگاه کنید که پس از گذشت چند سال از ساخت فیلم ، تا چه حد مضحک به نظر می رسند حال آنکه متن سور رئال بوف کورپس از گذشت چند دهه گمان نمی کنم  مضحک شده باشد. اگر داستان های ویرجینیا وولف را خوانده باشید متوجه می شوید که اگر چه فیلم ساعت ها در جای خود فیلم شایسته و درخوری به شمار می آید ( نمونه اش اسکار کیدمن است) اما نباید انتظار داشته باشید که جریان سیال ذهن(stream of consciousness ) که  شیوه ی غالب در روایت داستان های وولف و از جمله همان داستان" خانم دالووی" است در فیلم انعکاس یابد چرا که دوربین سینما چنین قدرتی را ندارد. نثر وولف بسیار به شعر نزدیک واز شعر دور می شود. تمام پیچیدگی فیلم به روایت در چند زمان مختلف خلاصه می شود که بیشتر شبیه یک پازل ساده است که البته پس از آن که بیننده حل می کندش تا پایان روایت خطی ساده. اصلا داستانی از چارلز دیکنز یا دانیل دوفو را هم می شد در این قالب ریخت. همان طور که قبلا هم گفتم نباید انتظار زیادی از این دسته فیلم ها داشت گو اینکه آمده اند تا ذکر خیری از فلان نویسنده یا هنر مند بکنند و نه بیشتر.

 نمونه وطنی اش:  بهمن فرمان آرا  که ظاهرا علاقه زیادی به ادبیات معاصر و امثال شاملو وگلشیری نشان می دهد و این اظهار علاقه البته در جای خود قابل تقدیر است لوکیشن یکی از فیلمهایش خانه مرحوم گلشیری است و مثلا در آن فیلم قرار است نقش جمشید مشایخی تداعی کننده نویسنده ای در حال وهوای گلشیری باشد یا کیانیان به نوعی تداعی کننده ابراهیم گلستان می خواهد باشد .مخاطب جدی ادبیات وقتی چنین توصیف هایی در مورد فیلم بشنود با هیجان به تماشای فیلم می نشیند وبعد در شروع فیلم با اتفاقاتی که با رئالیسم جادویی پهلو می زند( ماجرای مردن و زنده شدن پرنده و نقش جمشید هاشم پور و...) این هیجان قدرت می گیرد اما در ادامه آن قدر دیالوگ ها ضعیف می شود وفیلم شروع می کند به شعار دادن وعریان حرف زدن که آرزو می کنی ای کاش فرمان آرا به جای اظهار ارادت کلامی و ظاهری به ادبیات معاصر قدری در روایت از ادبیات معاصر تاثیر می پذیرفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 2:51  توسط مهدي عباسي  |