تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
 

نوشتن در مورد سینما یا موسیقی فولکلور البته که در تخصص من نیست. در دو یادداشت زیر سعی کرده ام در آنجا که سینما و موسیقی با ادبیات پهلو می زند چند خطی از سر دلتنگی بنویسم.

                        

یادداشت الف: 

                     روایت سینما از هنری میلر ، مادیلیانی و...

 

 تابستان امسال چند فیلم دیدم که وجه مشترک آنها ارتباط تنگاتنگ این فیلم ها با آثار ادبی یا شرح حال نویسندگان و هنرمندان بود. البته تاریخ تولید،ارزش سینمایی و سبک فیلم ها گاهی بسیار دوراز یکدیگر است.

"هنری وجون " ، " عشق در سالهای وبا "، "پستچی" ، " هامون " ، " مادیلیانی " و... را دیدم و بد ندیدم موارد زیر را یادداشت کنم:

  1.  فیلمی که بر اساس زندگی یا هنر یک نویسنده یا هنرمند ساخته می شود به اقتضای سینما نمی تواند مستند دقیقی باشد اما غلو در شخصیت پردازی تقریبا در تمام فیلم هایی که تاکنون در مورد زندگی هنرمندان دیده ام وجود دارد .وظیفه ی قهرمان فیلم بودن به طور آگاهانه یا نا خودآگاه به باور پذیری شخصیت خلق شده از هنرمند در پرده سینما خدشه وارد می کند.
  2.  این خدشه ها زمانی بیشتر به چشم می آید که سازنده برای برجسته سازی هنرمند فیلمش او را در مقابل همتای هنری اش قرار داده و اکثرا همتای او به آنتی پروتوگانیست فیلم تبدیل می شود. نقش  های کریستوفر مارلو در "شکسپیر عاشق" ، دی اچ لارنس در "هنری وجون" ( اگرچه لارنس در فیلم نیست اما از او سخن می آید و تلویحا در مقابل ارزش های میلر ،دی .اچ .لارنس  ناچیز و کم اثر تلقی می شود )یا در نوع ایرانی اش برخورد کمال تبریزی با ملک الشعرا، ایرج میرزا و ... که گویی همگی مدهوش هنر شهریار مانده بودند!
  3. نتیجه اینکه وقتی فیلم "مادیلیانی " را دیدم با اینکه آشنایی دقیقی نسبت به مادیلیانی و کلا نقاشی ندارم با خودم گفتم اولا احتمالا مادیلیانی به خوش تیپی هنرپیشه ی نقشش نبوده است همان طور که قطعا شکسپیر به طروات وخوش تیپی جوان "شکسپیر عاشق" نبود و بین زیبایی ویرجینیا وولف و نیکول کیدمن (حتی با دماغ بلندتر) فاصله زیادی وجود دارد.ثانیا در برتری و بیشترهنرمند بودن! مادیلیانی نسبت به پیکاسو که کارگردان فیلم در سکانس های ابتدایی خیلی بر آن تاکید دارد و در سکانس های پایانی نیز با نشان دادن شیفتگی فوق العاده پیکاسو نسبت به مادیلیانی به نوعی دیگر بدان اشاره می کند ، باید شک کرد.
  4. فیلم های شرح حال هنرمندان علاوه بر ضعف های اشاره شده اغلب ناچار به روایت خطی و سطحی از یک سری اتفاقات زندگی هنرمند هستند . درواقع روایت هنر های دیگر از دوربین سینما دشوار به نظر می رسد.مخصوصا ادبیات. وقتی فیلمی از این دست می بینی احساس می کنی بیشتر ادای احترام شده به هنرمند مورد نظر یا هدف ماندگاری و یاد آوری خاطره اش بوده که البته در جای خودش قابل تقدیر است اما ... .

 

یادداشت ب:

                       به جای عرق گل چکیدن گرفت!

 

 خیلی پیش در همین وبلاگ ترانه ای محلی نوشتم و بحث سیما بینا پیش آمد و میثم کامنت گذاشت که به ترانه ی مزبور می شود گفت فولکلور اما به سیما بینا نه!

 شانسی مطابق علاقه ی من به ترانه های محلی (مخصوصا محلی خودمان: جنوب خراسان) به من رو کرد و آرشیو نسبتا جامعی از مقام های موسیقی خراسان به دستم رسید. در حوصله و تخصص من نمی گنجد که در مورد خوانندگان و تاریخچه یا... این موسیقی بنویسم. اما نکته ی جالب پر رنگ تر بودن ترانه هایی با تم مذهبی در جنوب خراسان نسبت به سایر مناطق است. و جالب تر از آن ظرافت هایی دراین ترانه های مذهبی و تفاوت آن با مذهب پدران فعلی ما که میراث خواران ایشان به شمار می آیند جای تامل دارد.

در موسیقی مقامی خراسان نوازنده و خواننده و احیانا ترانه سرا یک نفر است. ترانه ها گاهی نام شاعرانی چون جامی را بر خود دارند، گاهی به رسم ادبیات فولکلور بی نام ونشان هستند و جالب اینکه گاهی چند خواننده یک ترانه را با بیت ها و قافیه های متفاوت  می خوانند .

یکی از ترانه های معروف داستان کشتی گرفتن محمد وعلی هست . نکته جالب توجه اینکه گویا در این ترانه اعتقادی به معصومیت وجود ندارد واین موضوع باعث شده تا شخصیت علی باورپذیر تر و (احتمالا دوست داشتنی تر) از آب در آید.

 

شنیدم من از راویان کهن

که یک روز ی باب حسین وحسن

به دل گفت یارب کسی همچو من

ندارد کسی زور و بازوی من

 

الله .................... هی

 

نباشد چو من پهلوانی یقین

نه اندر سما ونه اندر زمین

بیامد ز نزد خدا جبرئیل

درود آورید از خدای جزیل

بگفتا که یا سید المرسین

 سلامت رسانده خدای مبین

 یک امروز ُبا شیر پروردگار

هنر های خود را کنید آشکار

 

دیگر اینکه در این ترانه عادات وفضاهای مربوط به خراسان (کشتی گرفتن و سر گذر نشستن و در مورد اشخاص غریبه کنجکاوی کردن..) مخصوصا خراسان قدیم که گاهی هنوز در روستاهای بکر دیده می شود پس زمینه داستان شده اند . گویی علی و محمد در خراسان می زیسته اند. ( بومی کردن قهرمان ها)

 

محمد نقابر به رخ برکشید

همان دم به گرد شهربا ...

علی راسر کوچه بنشسته دید

خرامان به نزدیک حیدر رسید

علی گفت ُای مرد صاحب نقاب

کجا می روی این زمان با شتاب

 

 

 

الله............................. هی

 

 

یکی مرد و خواهم در این سرزمین

بگیریم کشتی باهم یقین

علی این خبر را از ایشان شنید

چو برق جهنده زجا بر جهید

نبی کرد ونعلین از پا برون

بغرید ومانند شیر ژیان

 

 این قهرمان پروری بومی تا جایی پیش می رود که با عاریت گرفتن خطی از شاهنامه عملا ترانه سرا آرزوها و علایق باستانی پهلوانی اش را در علی و محمد تجلی میدهد:

 

 دو نور و دوشیر و دوخیر البشر

گرفتند هر دو دوال کمر

 

نا گفته نماند که مصرع های قشنگی نیز در این ترانه وجود دارد مانند:

 

دل هر دو تن را تپیدن گرفت

به جای عرق گل چکیدن گرفت

 

به هرحال نیاکان ما چنین تصوری از علی و محمد داشتند ، پدران ما احتمالا دیدگاهی مشابه سریال امام علی و فرزندان ما...؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:28  توسط مهدي عباسي  | 

شعر:

شمس لنگرودی

 

 

ای فروردین بی شناسنامه

در هیچ هتلی راهت ندادند

برگرد

بر کارتن ها بخواب

 آب دهانت را قورت ده.

 

هی جارو

نشان قدم هامان را جمع کن

و به ما ده

باید که باطله ها را برگردانیم

و گذشته خود را

پس بگیریم.

 

بلبل های بی کار!

لباس عیدی تان را در آرید

سر کار و زندگی تان برگردید.

 

سیاه بازی دیگر بس است شاعران!

کلی برف

سر راه رئیس جمهوری مانده است

که باید بروبید.

بروید

بروید و استخرها را

با اشک پر کنید

تابستانی جهنمی در راه است.

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم

به تماشای فیلمی

 که وارونه نگاه می کردیم.

 

ما جعبه های مداد رنگی مان را

به دفتر نابینایان هدیه کرده بودیم

و با مداد سیاه

بر بوم سیاه

رنج می کشیدیم.

 

ما باختیم

به خودمان باختیم.

 

حالا شلیک کن

شکارچی نو رسیده!

ببین در مسیر درستی نشستیم؟

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 

صورت زندگی!

برگرد

که جای سیلی مان را نبینیم.

 

بازو بندت را محکم ببند

                            سوکوار مادرزاد!

                                    ای کلاغ

مادرمُردگان حرفه ئی در راهند.

 

کشتی های جنگی مان را به چنار پیاده رو بسته بودیم

و ملاحان مان

دو سنجاقک پیر بود

دو کبوتر باز نشسته، دو هواپیمارُبا.

 

طیاره های جنگی مان را

در اسباب بازی بچه ها پنهان کرده بودیم

و خلبان مان

دو شیرماهی کور بود، دو کاکائی مخمور.

 

جوهر خودنویس مان را

در چشم ستاره ها می فشاندیم

تا راه خانه ی خود را در تاریکی نیابیم

                                        کافکای عزیز!

چند روزی هم شده

از اداره ی "سامسا" استعلاجی بگیر

                      میهمانیِ ما را ببیند.

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 

رودکی! ای پدر

از دنیا، نابینا تو همان دیده ئی

که نوه گانت، با چشمان باز.

 

شاید که بازی ما نقص داشت

کاظم!

محمد!

بیائید و فیلم را از سر نو ببینیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:53  توسط مهدي عباسي  |