تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 داستان:

 

   

 

                               

                                 صادق کُشی

                              "مهدی عباسی"

     

 

   اینکه به معجزه اعتقاد داری، به خدا ایمان داری، متافیزیک رُ قبول داری یا هیچکدو م رُ نداری به چپّش! ربطی به عرق خوری در زعفرون زار نداره .آخه تو نه اونجا با ما بودی و نه هیچ وقت دیگه که دایره می شیم به مرکز بطری خانواده و  عباس می ریزه و دستش درست! ندیدیم پیکا رُ سبک سنگین ریخته باشه.

  عصر بیست و یک ِرمضان، عباس به تورمون خورد.  گلو خشک بود و کلید کردیم  چیزی برامون گیر بیاره.

 

 

 رضا دراز : دوآتیشه باشه . پولش  هم دنگی دونگی اگه ردیف نشد خودم جرینگی می دم. فقط یه چیزی بیار که بیارزه  روزه م رُ بشکونم.

 

 

  وقتی اونجا نبودی پس زر نزن . فکّت ُببند. فقط گوش کن لامصّب! صادق اگه رفیق تو بود رفیق فابریک من بود . فاب ِ فاب. تو اگه به عکس توی اون اعلامیه ی لعنتی نیگا می کنی فیگورت غمگین می شه من کاشکی می تونستم نیگا کنم.

  فرشاد  یه بند هندل می زد و اج روشن نمی شد.رضا دراز یه خورده سست شد. البته نه اون قد که حالا ادعاش می شه.

 

 

  رضادراز: بچه ها بیاین بی خیال شیم. نکنه پا بخوریم.

 

 

عباس جفت پا پرید تو حرفش.

 

 

 

 عباس : لفظ بد نیار .

 فرشاد: غلط نکنم فرهاد ِتوله سگمو ن شاشیده تو باک!

 

 

 

   بذار خیالت ُراحت کنم این دفه ی اول نبود که اج ِفرشاد پایه نبود. از خیرش گذشتیم. یه خورده خرت و پرت با دو پاکت مانتانا از میرزایی گرفتیم . زنش به چشم روزه خور به ما نگاه می کرد و رضا دراز که قضیه رُ گرفته بود پیچوندش.

 

 

 رضا دراز: می ریم فوتبال کنیم ،افطار خونه نیستیم

زن میرزایی: با دهن روزه می خواین دنبال توپ بدویین؟

فرشاد: نه خاله، بعد از افطار بازی می کنیم. تو سالنه ، جام رمضانه

 

 

  و از این چرندیات. مخلفات رُ ریختیم تو کیفِ صادق و تو پمب بنزین منتظر موندیم تا عباس با هونداش بیاد و در دو نوبت ما را برسونه زعفرون زار.

   اگه مو به مو ماجرا ر ُبرات بگم کف بُریش بیشتره . زیر درخت زردآلوی اناری، مکان بود .دید نداشت .سایه بود .هموار .جادار و ملَس. اما انگار شب قبل یه شغال  ترتیب یکی از مرغای حجی فاطمه رُ  داده بود.اون هم نصفه نیمه. بوی گند گوشت  می اومد و پُر بود از پَر مرغ  و مگس .مکانِ نازنین مون به گُه کشیده شده بود. راستش رُ بخوای خودم هم یه لحظه شک کردم نکنه دستی تو کاره و نمی خواد امروز  مست کنیم.

   وقتی لب ِجو مکان شد همه مون با مکان جدید کلی حال کردیم. رضا دراز که مثل همیشه نخورده دو پیک از جمع جلو بود بشکن می زد و ساقی ساقی ش براه بود.

  گلوم خشک بود. به من لیوان رویی گنده ی زاغارتی افتاد که آب رُ به زحمت می تونستی باهاش سر بکشی چه برسه به عرق دو آتیشه ی سر گل که تا دلت بخواد بد خور بود. نصفش از گوشه ی لبم رفت توی یقه م اما همونی که خوردم تکونم داد. معده،خالی بود و نخوردی که بدونی با معده ی خالی چه حالی می ده!

       راستش رُ بخوای صادق رو فرم نبود. نه اینکه ضد ِحال باشه، اما اساسی تو لاک خودش بود. رضا دراز پیله کرد بهش.

 

 

 رضا دراز :من که می دونم مخ زلیخا اکبری رُ ریختی تو فرغون داری نقشه می کشی چطور چکش بزنی.

 

 

 صادق چیزی نگفت. فقط یه نمه خندید.

 

 

 فرشاد : عزیز دلم زلیخا... یار خوشگلم زلیخا.

عباس: پیکا رُ ردیف کنین  زودتر بزنیم تو گوشش .تموم شه .بریم پی کارمون

 

 

  فرشاد رُ که می شناسی .همین طوری دست و پا چلفتیه حالا در نظر بگیر آقا مست هم باشه.دستش خورد به قوطی سن ایچ.قوطی کلّه شد  تو جو . چیپس و پسته رُ هم که سر ِدو پیک اول تموم کرده بودیم. رضا دراز کشید کنار.

 

 

رضا دراز: بدون مزه عمرن!

عباس: من که می دونم تو سه تا پیک بیشتر ظرفیت نداری.  بالا آوردنت رد خور نداره .  حال می کنی بهونه دستت اومده!

رضا دراز: باز یه دفه باهات بشینم... یه خانواده رو فقط دوتایی بشینیم.... فیس تو فیس.... ببینیم.... کی کم می آره؟!

فرشاد: آقا درازه ! خسته نشدی این قد خالی بستی

من: بذار ببنده.کنتور که نمیندازه

 

 

عباس پیکا رُ ریخته بود و داده بود دستمون.

 

 

 

عباس: اینُ می خوریم که پانخوریم.

من: به سلامتی ساقی که لفظش ُ اومد.

رضا دراز: نوش!

 

 

   تلخ بود . از گلو که رفت پایین جاده رُ  سوزوند. لیوان رُ گذاشتم زمین. بی اختیار دستم دنبال مزه رفت . یادم او مد مزه نیست. فورن دستم رُ پس کشیدم  ضایع نشم. همه داشتند با خودشون ور می رفتند و کسی حواسش به من نبود. عباس خیلی سعی می کرد نشون بده خوردن ِعرق براش مث ِ آب خوردنه. اما این طور نبود . حالا دیگه همه مون داغ شده بودیم. صدای یه خواننده ی قدیمی از گوشی صادق طوری می اومد که انگار یه پیرمرد داره ته چاه می خونه.

 

 

 صدا:  هستی چه بود قصه ی پر رنج وملالی

 کابوس پر از وحشتی آشفته خیالی....

 

 

   شاید صادق رُ  نگرفته بود. تو که می دونی صادق در مورد مسائل خصوصیش لام تا کام چیزی نمی گفت. ما چار تای دیگه مست ِپاتیل بودیم. صادق رُ  نمی دونم. چشماش آب افتاده بود درست، یه پیک از سر گل بخوری چشمت آب می افته دلیلی نداره بگیم طرف تو هپروته.

    تو که این قدر ادعات می شه  از جیک و پوک صادق با خبر بودی ، صادق از کتاب خوندن به ... به چیز نرسیده بود؟.... آره یه چیزی تو مایه های پوچی یه اسم خوبی داره.... آره خودشه یاس فلسفی... فکرش تو اون مایه ها نبود؟ .... رو می دن بهت  چرت و پرت نگو.... .... هنوزم می گم اگه اون راننده ی اسکولِ تریلری  دست نمی ذاشت رو بوق خفنش، صادق گیج نمی شد .

   عرق خوری بدون پیک آخر شگون نداره. باید شرط بشه که: پیک، پیک آخره جمع ،جمع آخر نباشه. که دیگه جمعی در کار نیست....هیچی بابا... چی می خواستی بشه

 

 

 فرشاد: بچه ها بدو ن مزه نمی شه... می گم بریم چار تا ساندیس بگیریم.

 

 

عباس سوییچ  رو انداخت تو خشتکِ فرشاد.

 

 

 

عباس: دمت ویژ ویژ.... کار خودته

فرشاد: بی خیال عباس! زن میرزایی سیم ثانیه آمارم ُ به خاله م می ده.

من: راست می گه عباس! بی خیال ِ فرشاد شو.

رضا دراز: من رو هم بی خیال شین که چشام  همه چی رو چار تا می بینه.

عباس: بی خود فیلم بازی نکن. کی بود می خواست فیس تو فیس کل بندازه.

 

 

 

  دوباره عباس و رضا دراز به کَل افتادند. کَل کَل که نه بهتره بگم عباس با حرفاش رسمن می رید رو هیکل دراز و من و فرشاد هم همچی روندی می خندیدیم.

 صادق سوییچ رُ از رو  زمین برداشت .ته دلم با این کارش اساسی حال کردم. هوندا با تک هندل روشن شد. من رفتم از جیب کاپشنم برا ش مایه بیارم که گاز داد و رفت.عباس داد زد.

 

 

عباس: ایول داش صادق!.

 

 

 

  ما نشسته بودیم لب جو .جاده دید نداشت. اگه بلن می شدیم می تونستیم جاده رُ ببینیم. چن ثانیه از رفتن صادق نگذش که بوق خفن تریلی هرچه خورده بودم رُ از سرم پروند . از جام پریدم . تریلی تو جاده بود و صادق از شیب زعفرونزار با سرعت کوبید به کمر تریلی . تیر آهن رفت تو مُخش .قفل کرده بودم. بچه ها با جیغ و داد به سمت تریلی دویدند. من فقط نشسته بودم . عباس خواهر و مادر راننده رُ فحش می داد. افطار بود . صدای اذان می اومد.

  تو صادق رُ دیدی ؟... خوب شد ندیدی. آهن صورتش رُ  پاره کرده بود. مغزش ریخته بود رو آسفالت.

  دیشب عباس زنگ زد... آره ... شنیدم ازش شکایت کردند....

 

 

عباس: دنبال پایه می گردم  برم دم جاده... یه پیک بزنم..  می خوام پیک آخر رُ به سلامتی صادق بخورم... هستی؟ ...

 

 

 رضا دراز و فرشاد توبه کردند .اونم چه توبه ی خفنی. چپیدن تو خونه . افتادن به نذر و دعا. من هم مثل همیشه شک دارم  . جرات می خواد ماه رمضان بری دم جاده ی به اون تابلویی عرق بخوری.مگه نه!؟ ... یه چیزی بگو لامصّب!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط مهدي عباسي  | 

 

 

         خوانش ِ بخشی از داستان پنجره نوشته ی سعید بر آبادی

 

       

                               

  یادداشت:

 در متن داستان پرانتز هایی باز کرده و حرفهایی نوشته ام ، سوال ها لزوما پاسخ تلویحی منفی ندارند ، انتخاب بخشی از داستان به خاطر این بود که در حوصله ی مخاطب وبلاگ بگنجد ، از نظرات موافق و مخالف با پرانتز ها و کل داستان استقبال می شود.

 

 

 

  پنجره

 

من آن زن (اسم ندارد)را می بینم، واضح تر از انگشت هام وقتی جلوی چشم های نزدیک بینم می آیند، انگشت های لاغر و بی رنگ؛ آیا دست های او هم این گونه می لرزد؟ (سوال برای کنجکاوی مخاطب)

با نگاه اول عاشقش می شوم (کلیشه... آیا از subject کلیشه ای استفاده ی غیر کلیشه ای شده است؟ ). ستاره های کوچکی( دلیل "کوچکی"؟ آیا آن زن چشم های ریزی دارد؟  ریزی که نشان هیزی است؟ ) را در چشمانش می بینم و عاشقش می شوم. لرزش خفیفی در انگشت هایش به روی میله مترو می بینم(مخاطب خیلی زود جواب سوال خط اول را می گیرد. شاید هم دراین جا در سلامت کلمات راوی شک می کند) و عاشقش می شوم. مترو می رود و من عاشق او شده ام.( تصویر عاشق شدن آنی ...شاید درمدت زمانی اندازه ی همین زمانی که خواننده این سه جمله را می خواند)

این ها آدم را همیشه اتو کشیده می خواهند، عصا قورت داده، معمولی و بدون تغییر و (این "و" اضافی نیست؟ ) من این گونه ام. همین که می فهمند کی هستم، دوست دارند با آنها فقط از کشف های تازه حرف بزنم؛ از بی نهایت بودن علم اعداد، از قضیه ها و فرمول های نا شناس و من این کار را می کنم. دلشان می خواهد در یک چشم بهم زدن بهشان بگویم تعداد کوپه های مترو چندتاست و احتمال سقوط این قارقارک در قعر یک چاله فرضی توی کابوس های هر روزه شان_وقتی با خیل عظیم آدم ها سوار این اسب بخار زیر زمینی می شوند_ تا چه حد واقعی است.( تصویر سازی قشنگی از راوی) و بعد از کمی آشنایی می خواهند تمام سعیم را بکنم تا بچه خنگشان، ریاضیات پنجم ابتدایی را تجدید نشود. در شروع صحبت تا حد یک نابغه علم ریاضی بالا می برندم و بعد می خواهند شمارش یک تا ده را یاد بچه انگشت در دماغشان بدهم(این جمله شکل دیگری از جمله ی قبل نیست؟ اضافی نیست؟ ).

اما من به پس کوچه ها بیشتر مایلم، خط سیر زندگی ام این است. دنبال آدمش می گردم، فقط همین. می خواهم ببینم بین این (؟ )میلیون نفر سرگردان، یکی پیدا می شود که چشمانش گواه همه چیز باشد و هیچ چیز، یکی هست که به میله های مترو آویزان شود و یک رنگ قدیمی را با انگشت هایش بزند.

به پس کوچه ها می روم تا گچ کلاس های دانشگاه را تف کنم، می روم تا نزدیک بینی کتاب خوانی ها را علاج کنم، تا شاید زنی رخت های شسته را روی بند پهن کند و من لباس های زیرش را از مخفی گاهم( می توانست با نام بردن دقیق مخفی گاه ملموس تر شود مثلن : پنجره ی نشیمن یا پشت دیوار مستراح یااز لابه لای شاخه های درخت توت)، زیر چشمی دید بزنم. آن زن( کدام زن؟ ) هم می تواند در کنار همه معمولیت (؟) های زندگی اش، یک زندگی دیگری داشته باشد؛ به دیگران بخندد و به شخص سومی فکر کند، به مدیر شرکتش جواب پس بدهد و به آن شخص فکر کند، در ایوان –زیر طناب پر از لباس- سیگار بکشد و به چیزی بجز این ها فکر کند.(دوتا "فکر کند" در دوخط  پشت سرهم از قدرت زبان کاسته)

ریاضیات با در نظر گرفتن پیش فرض های خیلی (نیازی به صفت تفضیلی هست؟)خاصی برای مسائل من جواب هایی دارد. اگر میلیون ها آدم داشته باشیم که تعدادشان نامتناهی اما قابل شمارش باشد و از بین اینها، نمونه هایی از آدمی که من دنبالشم وجود داشته باشد-علم ریاضی بی وقفه پیش فرض پیش پای آدم می گذارد و صورت مسئله را مخدوش می کند-(به جا و قدرتمند!) آنگاه می توان به استقرا اثبات کرد که «بعله همچین کسی این جا هست...امر؟!»(استفاده ی عالی از دیالوگ در پیشبرد داستان)

به مسافرخانه چی نگاه می کنم؛ لهجه غلیظی دارد و دماغ و پشت سرش شبیه نمودار معادلات درجه دوی ریاضی است. می گویم از دوستان قدیمی شان هستم و کار واجبی دارم. دست توی دماغش می کند و جوابم می دهد: «پس باس بدونی فامیلیش چی چیه»!

کاش می شد ترکیب ظاهر و باطن آدم را به فامیل و اسم کوچک بدل کرد(اشاره ی غیر مستقیم به بحث یا درد "هویت"، مهم ترین دغدغه ی انسان مدرن  ) . در آن صورت مسافرخانه چی می شد: «آقای لهجه دار کله پخش دماغ گنده خفن» و آن زن می شد: «خانم چشم ستاره ای دست لرزان آهنگ زن به روی میله های مترو» و من می شدم: «یادم نمی آید»

-تو چه طور فامیلی هستی که فامیلتو نمی شناسی!

«می شناسم» اما «نمی دانم» این دو با هم خیلی فرق دارند. استاد یک بار دیگر پرسید: «این علامت را می شناسی»( می توانست جای این دیالوگ با جمله ی قبل از آن عوض شود ) و برای راهنمایی- چون (کلمه ی "چون" اضافی نیست؟ )یکی از بهترین شاگردان دوره دکترایش بودم- گفت: «همانی که اگر اول سیگما بیاید، سیگما در حکم انتگرال خواهد بود و در جمع اعداد خیلی بزرگ می توان از اعداد بسیار کوچک دامنه چشم پوشید»؟! و ( واو شاعرانه ای که می خواهد به قدرت کلام بیافزاید... توانسته؟ )من همان جمله را یک بار دیگر تکرار کردم و مردود شدم. پرونده فارغ التحصیلی ام را انداختند یک گوشه ای تا خاک بخورد و من بروم -باز هم از اول- دود چراغ بخورم بلکه یادم بیاید آن علامت لعنتی چه بوده.( تعلیق در واقعیت و خیال مشخصه اصلی داستان پنجره است . آیا نویسنده توانسته از واقعیت  به داستان برسد؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:32  توسط مهدي عباسي  |