داستان:

پنجره
" سعید بر آبادی"
من آن زن را می بینم، واضح تر از انگشت هام وقتی جلوی چشم های نزدیک بینم می آیند، انگشت های لاغر و بی رنگ؛ آیا دست های او هم این گونه می لرزد؟
با نگاه اول عاشقش می شوم. ستاره های کوچکی را در چشمانش می بینم و عاشقش می شوم. لرزش خفیفی در انگشت هایش به روی میله مترو می بینم و عاشقش می شوم. مترو می رود و من عاشق او شده ام.
این ها آدم را همیشه اتو کشیده می خواهند، عصا قورت داده، معمولی و بدون تغییر و من این گونه ام. همین که می فهمند کی هستم، دوست دارند با آنها فقط از کشف های تازه حرف بزنم؛ از بی نهایت بودن علم اعداد، از قضیه ها و فرمول های نا شناس و من این کار را می کنم. دلشان می خواهد در یک چشم بهم زدن بهشان بگویم تعداد کوپه های مترو چندتاست و احتمال سقوط این قارقارک در قعر یک چاله فرضی توی کابوس های هر روزه شان_وقتی با خیل عظیم آدم ها سوار این اسب بخار زیر زمینی می شوند_ تا چه حد واقعی است. و بعد از کمی آشنایی می خواهند تمام سعیم را بکنم تا بچه خنگشان، ریاضیات پنجم ابتدایی را تجدید نشود. در شروع صحبت تا حد یک نابغه علم ریاضی بالا می برندم و بعد می خواهند شمارش یک تا ده را یاد بچه انگشت در دماغشان بدهم.
اما من به پس کوچه ها بیشتر مایلم، خط سیر زندگی ام این است. دنبال آدمش می گردم، فقط همین. می خواهم ببینم بین این میلیون نفر سرگردان، یکی پیدا می شود که چشمانش گواه همه چیز باشد و هیچ چیز، یکی هست که به میله های مترو آویزان شود و یک رنگ قدیمی را با انگشت هایش بزند.
به پس کوچه ها می روم تا گچ کلاس های دانشگاه را تف کنم، می روم تا نزدیک بینی کتاب خوانی ها را علاج کنم، تا شاید زنی رخت های شسته را روی بند پهن کند و من لباس های زیرش را از مخفی گاهم، زیر چشمی دید بزنم. آن زن هم می تواند در کنار همه معمولیت های زندگی اش، یک زندگی دیگری داشته باشد؛ به دیگران بخندد و به شخص سومی فکر کند، به مدیر شرکتش جواب پس بدهد و به آن شخص فکر کند، در ایوان –زیر طناب پر از لباس- سیگار بکشد و به چیزی بجز این ها فکر کند.
ریاضیات با در نظر گرفتن پیش فرض های خیلی خاصی برای مسائل من جواب هایی دارد. اگر میلیون ها آدم داشته باشیم که تعدادشان نامتناهی اما قابل شمارش باشد و از بین اینها، نمونه هایی از آدمی که من دنبالشم وجود داشته باشد-علم ریاضی بی وقفه پیش فرض پیش پای آدم می گذارد و صورت مسئله را مخدوش می کند- آنگاه می توان به استقرا اثبات کرد که «بعله همچین کسی این جا هست...امر؟!»
به مسافرخانه چی نگاه می کنم؛ لهجه غلیظی دارد و دماغ و پشت سرش شبیه نمودار معادلات درجه دوی ریاضی است. می گویم از دوستان قدیمی شان هستم و کار واجبی دارم. دست توی دماغش می کند و جوابم می دهد: «پس باس بدونی فامیلیش چی چیه»!
کاش می شد ترکیب ظاهر و باطن آدم را به فامیل و اسم کوچک بدل کرد. در آن صورت مسافرخانه چی می شد: «آقای لهجه دار کله پخش دماغ گنده خفن» و آن زن می شد: «خانم چشم ستاره ای دست لرزان آهنگ زن به روی میله های مترو» و من می شدم: «یادم نمی آید»
-تو چه طور فامیلی هستی که فامیلتو نمی شناسی!
«می شناسم» اما «نمی دانم» این دو با هم خیلی فرق دارند. استاد یک بار دیگر پرسید: «این علامت را می شناسی» و برای راهنمایی- چون یکی از بهترین شاگردان دوره دکترایش بودم- گفت: «همانی که اگر اول سیگما بیاید، سیگما در حکم انتگرال خواهد بود و در جمع اعداد خیلی بزرگ می توان از اعداد بسیار کوچک دامنه چشم پوشید»؟! و من همان جمله را یک بار دیگر تکرار کردم و مردود شدم. پرونده فارغ التحصیلی ام را انداختند یک گوشه ای تا خاک بخورد و من بروم -باز هم از اول- دود چراغ بخورم بلکه یادم بیاید آن علامت لعنتی چه بوده.
خانم های زیادی از مترو استفاده می کنند و حداقل- آمار شهرداری نشان می دهد- یک دهمشان از این ایستگاه برای سفر استفاده می کنند و حداقل-این بار آمار اداره فرهنگ این طور می گوید که- یک صدمشان به موسیقی علاقه دارند گو این که خیلی هایشان با آن فقط پایین تنه تکان می دهند اما – این بار دیگر پای آمار لنگ می زند- تنها معدودی هستند که با انگشت ضرب می گیرند. چندتا؟ من هم کاشف همین سوالم، اصلا اگر حرفم را قبول ندارید بروم موضوع پایان نامه ام را به این موضوع تغییر بدهم.
آنهایی که برای تدریس ریاضی بچه هایشان از من دعوت کرده اند به میهمانی می روند. اصلا شاید به همین خاطر معلم سر خانه گرفته اند و من باید در بزرگ کردن آن بچه های لوس و از خودراضی- حتی برای چند ساعت – نقش یک پرستار را بازی کنم. درس تمام شده و آنها که تا به حال حتی کلمه ای هم نشنیده اند می خواهند استراحت کنند و این یعنی شروع یک بازی. همیشه از بازی کردن بچه ها می ترسم. آن ها الگوی مشخص و منظمی برای بازی کردن ندارند. هر بچه ای با توجه به موقعیت خانوادگی و اجتماعی اش یک طوری بازی می کند. بچه های بالاشهر سر اسباب بازی با هم دعوا می کنند و بچه های پایین شهر توی اتاق های مخفی و خلوت خانه دکتر بازی می کنند. صدایی ازشان درنمی آید. بلند می شوم و راه می افتم دنبالشان توی خانه ای که حتی یک بار درست و حسابی تویش را نگشته ام. چاره ای نیست. اینجا هم نیستند انگار باید برای پیدا کردنشان سری به بچگی های خودم بزنم و دنبال الگویی برای بازی های بچگانه آن روزگار باشم، بلکه با این روش پیدایشان کنم. اما بچگی ام را به یاد نمی آورم. انگار از اول همین شکلی و در همین سن و سال بوده ام. سرگردان اتاق های تو در تو می شوم. بعد دم یکی از اتاق ها می ایستم و یواشکی نگاهشان می کنم. تا از پشت پرده مرا می بینند. لباس هایشان را بالا می کشند و می آیند به طرف درگاهی. پسره می گوید: «آقا به خدا اون اول گفت، دکتر بازی کنیم!» به صورت دختر نگاه می کنم، چشم هایش لبخند می زند و خون در رگ های باریک گونه هایش فوران می کند.
او یک فاحشه است فقط مشکل این جاست که مسافرخانه چی که در حکم صاحب این مال می باشد فکر می کند من املم و باید نرم نرم همه چیز را به من خوراند و پول بیشتری مطالبه کرد. دیوارهای راهرو تاریک را نشانم می دهد و پول ها را در جیبش فرو می کند: «سومین اتاق دست راست، یادت نره آقاجون در بزنی ها». و ادامه می دهد:« اینجا خیلی آبرومنده»
استاد می گوید و بعد برای همیشه با فارغ التحصیلی ام مخالفت می کند. می گوید: «نمی دانم چرا این طور شدی؟» بقیه حرف هایش را نمی شنوم تنها تصویر لبهایش و گچی که روی کاکلش نشسته توی ذهنم می ماند و جمله هایی مثل:« ریاضیات به آدم نظم یاد می دهد» و موقع خداحافظی که گفته بود: «نگاهی توی آینه بیانداز»!
در آینه نگاه می کنم: حق با اوست یا باید مترو سوار نشوم یا موضوع پایان نامه را عوض کنم: چه تعداد زن در مترو روی میله ضرب نمی گیرند.
او یک جاسیگاری بزرگ با سه فیلتر متفاوت خاموش دارد، یک کاناپه ارزان و دو پرده سفید ساده که در گوشه خانه و کنار چرخ خیاطی قرار دارند. احتمالا کارش را روی آن تخت که نزدیک دست شویی است انجام می دهد و بعد از ظهرها به یک پیتزا فروشی برای کار می رود. اما نکته اینجاست که او هم دو زندگی دارد. در یک زندگی پول می گیرد و در اختیار می گذارد و در زندگی دیگر پول می دهد و سیگار می خرد و در اختیار می گیرد. تازه هیچ ضبط صوتی در کار نیست، هیچ وسیله ای که با آن بشود آهنگ های قدیمی را گوش داد و برای جذب سرنوشت های یکی و هم شکل روی میله مترو رنگش را زد، در خانه اجاره ای او وجود ندارد مشتری ها هم که فقط آهنگ های شاد می زنند.
در ریاضی از شایدها حرفی زده نمی شود و گرنه می شد این گونه حکم کرد که خیلی از زن هایی که روی میله ضرب می گیرند و چشمانشان دریایی از ستاره ناخواسته است فقط برای تنوع وجود دارند، برای دانای کلی که از یک دست بودن هر چیزی حالت تهوع می گیرد حتی اگر موضوع مطالعه زن باشد. پس شاید-لج ریاضی را با این شاید شاید کردن ها درآورده ام- یک بار که جریان عوض شده و او در حالی که به پشت خوابیده و بوی سیگار مانده را از پس گوشش به ریه های لرزان می کشانده، برای اولین بار آن آهنگ قدیمی را شنیده و بعد ناخودآگاه، درد آن روز، آن آهنگ را برای همیشه در همه جای بدنش جاودانه کرده است. ریاضیات اخمی می کند و من می فهمم که چرا استاد پایان نامه را ریخت توی سطل زباله!
حالا ما با هم تنها هستیم. او مرا می شناسد: «تو یکی از هزارتا مشتری هستی که مسافرخانه ای می فرسته» و به تخت اشاره می کند. من هم او را می شناسم: «تو یکی از کسانی هستی که در علم ریاضی با من شریکی، لااقل بلدی هر دفعه بشماری و به چوب خطت نگاه کنی» و به پرده های سفید بالای تخت خیره می شوم.
ERROTICISM
&
PLATONIC LOVE
همان طور که خیلی از دوستانم نظرم را در مورد قالب "غزل" در جریان شعر امروز می دانند و حتی در یادداشت های قبلی ام بدان اشاره کرده ام طبعا کسی از من انتظار ندارد که در مورد "غزل" میثم و آن هم به شیوه ی کار گاهی بنویسم.
حرف های مدنظر من تقریبا نزدیک به چیزی است که برآبادی در کامنتش آورده :
"مسئله این شعر سانتی مانتال بودن یا نبودنش نیست. مسئله این شعر حتی تعریف و تمجید از شاعرش هم نیست. به نظر من ... ما با یک شعر طرفیم که دارد نشانمان می دهد که شاعرش تغییر کرده. به قول مهدی از شعر و عشق افلاطونی به حالا هر چیزی. این شعر حاوی یک پیام است و آن صداقت شاعر در بیان این تغییر است چه د جهان بینی شاعر، چه در نگاهش و چه در حرفی که می خواسته بزند."
و به عبارتی دیگر اندیشیدن به همان سوالی که شاتقی(علی رضوانی) می پرسد:
"نکته بعد که آن را به دیگر خواننده های این غزل واگذار می کنم تقابل این دو معنا با هم است که آیا شاعر می تواند از معشوقه ای که او را غارت کرده و از بکارتش گذشته است (در معنایی کاملاً زمینی) تمنای بهار و برکت داشته باشد ."
به جای پرداختن به خود شعر به چند موضوع پیرامون این شعر می پردازم:
در خاتمه ضمن بیان اینکه شعرهای قدیمی میثم و از جمله آن غزل "مسیحا" که چند تایی از دوستان در کامنتهایشان بدان استناد کرده بودند در آرشیو وبلاگ(اسفند84/فروردین 85) موجود است ، یکی دیگر از غزل های جدید میثم را می گذارم :
تا كه بيرحمانه ميتازند انبوه نگاهت
خيل خونخواهان مجنونند مجروح نگاهت
تاب طوفان نيست، طغيان نيست، ساحل خواب و كشتي
موج موج اندر تلاطم، خيل ما، نوح نگاهت
سر برآور تا بسوزانند چشمان سياهت
پلك بگشا تا نياسايند نستوه نگاهت
قصه از ليلاست در هر تاب گيسوي بلندت
تيشهي فرهادها ماندست در كوه نگاهت
كفر ورزي بود پلك از پلكهايت برگرفتن
پاك آغشتهاست چشمانم به مكروه نگاهت
تا كجا سر بركشيد و تا كجا پَر ميكشاند
بالهاي بسته در اعماق بيروحِ نگاهت
حسرتي ميريخت برگابرگ بيهنگام غم را
فصلِ پاييز است در تقويمْ اندوه نگاهت
میثم امانی
عبور ميكنم اين بيت از بكارت تو

یاد داشت:
غزل زیر یکی از سه غزل تازه و قشنگی است که میثم عزیز برایم فرستاده که البته نسبت به شعر های قبلی اش متفاوت است. در مورد تغییر فضا و لحن در شعر امانی ، تقابل اروتیسم و عشق افلاطونی و ... به طور مفصل خواهم نوشت . نقدا خواندن این غزل قشنگ را به شما هم توصیه می کنم.
و فصل و فاصله ميسوخت از حرارت تو
عبور ميكنم اين بيت از بكارت تو
نميرود به كَتَم احتراز و عشوه و ناز
به آن طريق كه راز و نياز در كَتِ تو
هجوم ميبرم آنگونهاي كه ابر به ماه
هجوم ميبرم امشب به قصد غارت تو
تمام بازي من ماتِ مهرههاي تنات
تمام عرصهي شطرنجمان مساحت تو
اسير سرخي ياقوت بر لبان تو شد
وزير صفحه و سرباز در اسارت تو
و دستهام سراسر بهار ميطلبد
از آسمانِ پريدخترانِ بركت تو
و او كه ريخته بر پاي چشمهاي تو من
و او كه مانده فراسوي پلك، حسرت تو
چهها كه بر سر ايمان من نميگذرد
در آستانهي پر احترام حضرت تو
"میثم امانی"