تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 

        چند نظر کوتاه در مورد پیری در سه خط

 

     

 

 

عطاءالله:

واقعا زیبا بود. و تعلیق بالایی داشت. من که میخکوب شده بودم. مقایسه پاراگراف اول هم خیلی زیبا بود.
متشکر.

 

کسی که مثل هیچکس نیست:

انتخاب اسامی روی چه حسابی بود؟ خواسته بودید چیزی غیر از داستان بگویید؟ اینکه از محمد امین استفاده کرده بودید آیا دلیل خواصی داشت؟
سوژه خوبی بود که می توانست ما را درگیر اسامی نکند و بهتر پرداخته شود. جاهایی که تصویر داده بودید خیلی خوب بود و حرف ها و توصیف برادران شعاری به نظر نمی آمد

 

مرضیه سبز علیان:

در مورد داستان باید بگویم موضوع احساسی خوبی داشت اما کاملا روایی بود ای کاش به جای ان که آن قدر راوی حرف می زد کمی تصویر به خواننده می داد و بخشی از ماجرا را بر عهده خواننده می گذاشت.

 

سروش علیزاده

مهدی جان سلام داداش
خوندم داستانت رو و با آخرش کنار نیومدم.
اما خوب باید تو یه وقت دیگه هم دوباره نگاه کنم.بعد جدی نظر بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:43  توسط مهدي عباسي  | 

داستان:

 

 

پیری در سه خط

 

نوشته ی مهدی عباسی

 

 

    نظر به اینکه پیری مقدمه ی مرگ است محمّد ِ امین مدتها به این فکر کرد که پدرش چگونه پیر شد تا بمیرد. از نظر او بالا رفتن سن دلیلی برای پیری نبود. هیچ کس نتوانسته یک روز مشخص را ابتدای پیری در نظر بگیرد. اصلا نخوانده بود که مثلا آقای ریچاردز در ساعت 4 بعد از ظهر روز سه شنبه هشتم آوریل سال 2008 پیر شده باشد. یا ندیده بود که  مثلا کربلایی رضا در یکی از صبح های تموز ، ناشتا آهی بکشد. و از کنار شقیقه هایش رنگ ِموها بپرد و سفیدی تا پایین ریش بلندش پیش بیاید و کربلایی بگوید پیر شدم.

    محمّد ِ امین در اتاق ِخواب، دفتر ِکار،آشپزخانه، تاکسی  و حتی توالت بارها به مرور گذشته پرداخت .ماجراهای زیادی را بازبینی کرد . بر روی یکی یکی ماجراها که در خود دلیلی نداشتند خط کشید . آخرین بار در شلوغی ایستگاه مترو به دلایل پیری پدر اندیشید و کشف کرد که فقط یک ماجرا می توانسته پدر را پیر کرده باشد. قطار که وارد ایستگاه شد جمعیت فشار دادند . چند قطره از اشک های محمّد ِ امین بر دیگران پاشید. او تصمیم گرفت یک بار دیگر خط به خط ماجرا را مرور کند.

    پیش از ماجرا هم سنی از پدر محمّد ِ امین گذشته بود ولی سرپا بود. پا به پای بزها در صحرا می گشت. بیل می زد. چاووشی می خواند. خورجین می دوخت. دیم می کاشت.درختان مهرک را اصلاح می کرد. و...

    خط اول ماجرا درشبی اتفاق افتاده بود که احتمالا سرما از گوشه ی شیشه ی شکسته ی اتاق نشیمن به پوست آدمها سوزن می زد.محمّد ِ امین آن شب در خانه ی پدری نبود.پس نمی توانست قیافه ی افراد مختلف و عین ِکلمات را به خاطر بیاورد.  برادر اول و برادر دوم تکلیف الهی را تفسیر کرده بودند : دارایی مادر حج دارد.اما پدر که هنوز هزینه ی برادرهای سوم و چهارم  را به دوش می کشید از حج معاف بود. مگر نه اینکه زحمت زن گرفتن برای هر یک از بچه ها صوابی در حد حج ابراهیمی داشت.  نتیجه گرفته بودند مادر به همراه برادر اول و زنش که دارایی آنها هم حج داشت به حج مشرف شود. محمّد ِ امین وقتی خبر را شنید از اینکه هارمونی پدر و مادر به شکلی نا متعارف بر هم خورده شود دلخور و مضطرب شد.

    در ابتدای خط دوم ماجرا جمعیت زیادی با سلام و صلوات به وداع آمده بودند. خط دوم خط فراق بود.برادران اول و دوم نقل مجلس بودند.  پیراهن هایشان از روزهای دیگر سفید تر بود. ریش هایشان بلندتر. چهره ها یشان گشاده تر. و بساط عیش و صواب از روزهای دیگر پهن تر. بنا شده بود پس از مراسم ِبا شکوه ِبدرقه ، محمّد ِ امین  پدر را برگرداند به خانه ی پدری . به گوشه ی خلوت روستا. پدر برای بازگشت بی تابی می کرد و محمّد ِ امین که از دیدن دوباره ی یکی از دوستان قدیمی اش در بین جمعیت ِابتدای خط ذوق  زده شده بود بازگشت را تا بیست دقیقه به تاخیر انداخت. بیست دقیقه ای که محمّد ِ امین را در این ماجرا با برادرانش هم ردیف می کند.  او دست کم متهم ردیف پنجم ماجراست.

   در خط سوم محمّد ِ امین و پدرش در ردیف چهارم اتوبوس جایی برای نشستن پیدا کردند. او دریافته بود که پدر حالت طبیعی خودش را ندارد. اما هیچ کلمه ای یا حرکتی برای باز گرداندن پدر به طبیعتش بلد نبود. استفاده از شیوه های نخ نما شده ای مانند چقدر هوای اتوبوس دم دارد یا کی گُمار رمه به ما می رسد جواب نداد. او تاکنون پدرش را چنین دلمرده ندیده بود که راهی برای سر زنده کردنش بلد باشد. کسی به اهالی روستا از این که پدربه حج نمی رود چیزی نگفته بود .شایع شده بود که به حج می روند و باور عادی ِمردم این بود که مادر و پدر محمّد ِ امین با هم رفته باشند. محمد می دانست که پدر اوقات ِ غیر عادی را دوست ندارد .کلافه و شرمگین می شود اگر در مورد او حرف بزنند، سر به سرش بگذارند یا سوالی از او بپرسند که پشتش سوال دیگری ایستاده باشد. خستگی باعث شد تا محمّد ِ امین در متن اینکه پدر چگونه در این مدت با مردم خواهد نشست وچگونه خواهد توانست برخیزد ، خوابش ببرد. همهمه ی مسافرین که خود را مهیای پیاده شدن می کردند بیدارش کرد. نگاهی به ساعتش انداخت .اتوبوس در گردنه ی منتهی به روستا بود. به سمت پدرش برگشت تا چیزی بگوید. قبل از اینکه چیزی بگوید دید که چهره ی پدر تکیده و موهای صورتش سفید شده است. اتوبوس نگه داشت .محمّد ِ امین فهمید که پدرش برای بلند شدن به دست او نیاز دارد. دستش را گرفت و در دیگر روز از درختانِ سپیدار ِ مهرک چوبی قشنگ جدا کرد و برای پدر عصایی مناسب تراشید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:36  توسط مهدي عباسي  | 

                                  شعر:

          تقدیم به روان پاک صادق هدایت

رفیق پرسه های تنهایی ِآدم ها و آدم های تنها.

 

            "علی رضوانی راد"

  

 

روزهای کور

روزهای کر

روزهای گیج

روزهای همیشه

روزهای هنوز

روزهای فاصله تا خویش

روزهای دلهره ،تشویش

روزهای یائسه

روزهای زایش گنداب، چرک

روزی که زرد قشنگ است

روزهای بی حوصله ،کم حال

روزی که هیچ چیز سر جایش نیست

پنجره های پریده رنگ

آینه های کدر

روزی که بودن مثل نبودن

مهم نیست

اصلا مساله این نیست

مساله چیز دیگری هم نیست

.

.

.

آن قدر دور خودم چرخیده ام

که دارم بالا می آورم

همه ی آستانه ی سی سالگی ام

پنجره های پریده رنگ

آینه های کدر

و باوری که نیست

در آینه نگاه می کنم

مغزم را نشانه می روم

یک ، دو

دوباره تیرم که خطا می رود

استخوانهایم تیر می کشند

شبیه گربه ای

بعد از معاشقه ی شبانه اش

 تلوتلو

کنار جوی آب

میان سطل آشغال

نشئگی ام را ضرب می گیرم

بد مستی می کنم

طوری که

همه ی سگهای دَل

مردانگی ام را

به عشوه

می خندند

به عشوه

می گریند

به عشوه

می میرند

من "دار-وینیسم" شده ام

آن قدر که از خر ِ نر نیز روگردان نیستم

"مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنید"

حسنک دار را بالا می آورد

حسنک مرگ را می خندد

حسنک مرگ را می گرید

حسنک مرگ را....

می میرد

مسعود غزنوی ماغ می کشد

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:58  توسط مهدي عباسي  |