تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 

داستان:

 

 

قالیچه

 

نوشته ی مهدی عباسی

 

 

   نه ماه شد تا دیوارها را گچ کنند ، نخ بخرند ، نخ ها را در دیگ ِ رنگرزی بریزند ، خاور  ِ آقارضا تا دم حوض بیشتر نیاید ، با کمک ِ یا علی دار را بر پا کنند ، سر و کله ی طاره پیدا بشود ، طاره آن چارقَد که گل های قرمز دارد را به سر کرده باشد ، بعد از تعارف به بقیه بنشیند پشت ِدار ، چیزی زمزمه کند، انگشت هایش را بر تن من بکشد، در روی اولین نخ گوجین بزند و من به دنیا بیایم.

   اومد نداشت دست ِ طاره که آطی را به عقد محسن در آوردند، فاطی را عقرب زد و مهم تر از همه من هنوز بر پا هستم .اگر دست طاره اومد داشت من الان زیر پای شما دراز کشیده بودم و نمی دانستم ممّد دست های قهوه ای اش را به زیر پاچین ِ آطی برد و آطی جیغ کشید.

   حتما شما هم شنیده اید که فرش به لهجه ی بافنده اش حرف می زند و به من خرده می گیرید که قالیچه ی دهاتی را چه به لفظ قلم. از همان روز ازل فاطی یک رادیو بست بیخ گوش من .حالا من سلیس حرف می زنم و خیلی بیشتر از فرش های دیگر سرم می شود .

    رج اول که تمام شد طاره از پشت دار بلند شد ، خندید و دهانش را شیرین کرد. آطی و فاطی نشستند. طاره و مومه و چند تا زن که دیگر هیچ وقت ندیدمشان به لبه ی دودری تکیه دادند و به دختر ها نگاه کردند. فاطی که انگشت هایش را در من فرو کرد شور و حرارت از سر  ِ انگشتانش در تنم ریخت. فهمیدم دوستم دارد.اما انگشت های بی حوصله ی آطی رخوت ِ پس از عشق بازی با فرش های بی شمار  را داشت .دیگر از فرو کردن انگشتانش در تن من لذت نمی برد.

   آطی خیلی راحت با کارد کار می کرد و انگشت هایش بدون آنکه از چشم هایش فرمان بگیرد نخ را گردن می زد .بر عکس ِفاطی که هی کارد را تا پیشانی ام جلو می آورد و تا نخ ها را بزند زهره ترک می شدم.نزدیک بود در همان روز ازل زخمی ام کند.

    حال و روز من بسیار شبیه فرشی است که آن زن با وفای یونانی در رادیو می بافت و دعا می کرد هیچ گاه به پایان نرسد.فاطی دلش به حال زن می سوخت و من لجم گرفته بود که کسی دلش به حال فرش نمی سوزد : زن هر روز صبح یک رج می بافت و عصر دوباره همان رج را باز می کرد.اگر چه آن داستان پایان قشنگی داشت اما هیچ معلوم نیست سرنوشت آطی هم مثل او ختم به خیر بشود.اصلا معلوم نیست من بتوانم از این دار بیایم پایین.

    من هیچ وقت محسن راندیده ام .یکبار صدای آرامش را از کوچه شنیدم : آطیه خانم! .آطی راست شد جلوی آینه . قیافه اش را از چند طرف نگاه کرد و رفت دم دودری... صدایش مطمئن بود.

   تا فاطی کنار آطی می نشست حالم خوب بود.با علاقه گوجین می زد.به من نگاه می کرد که روز به روز قد می کشیدم.با نقشه ور می رفت. سرزنده بود و پراشتباه.پس از هر رج آطی با بی حوصلگی گوجین های اشتباه فاطی راباز می کرد و درستش را می زد. فاطی البته آن قدر سر به سر آطی می گذاشت که او هم بی آنکه بخواهد شادمان می شد و تند تند رج ها را می بافتند و خبر های دست اول را سین جیم می کردند: طاره بچه دارشده...

  عقرب که روی تنم خزیدباید داد می زدم: فاطی! .

 از کنج ِ دو دری آمد . روی تنم پایین رفت و توی دمپایی ِفاطی گم شد. فاطی بی هوا پا گذاشت توی دمپایی و آه از نهادش بلند شد.

  فاطی که رفت یک هفته در کارگاه رابه رویم بستند. تاریک تاریک بودم. اما خوشبختانه یادشان رفته بود رادیو را خاموش کنند .یعنی آنقدر صدایش کم بود که اصلا کسی نفهمید روشن است.

   شنبه ی هفته ی بعد طاره با شکم باد کرده اش میمهان آطی بود .از فاطی خبری نبود. خوشبختانه شکم طاره به او اجازه نمی داد به من دست بزند و گرنه با آن دست شومش معلوم نبود سرنوشتم چه بشود. دلتنگ ِفاطی بودم.اما آنها حتی یک کلمه هم درمورد فاطی نگفتند تا بفهمم فاطی کجاست و کی می آید. راستی به نظر شما زهر عقرب می تواند کسی رابکشد. البته اگر فاطی مرده بود آطی سیاه می پوشید.

  مومه به آطی یادآوری کرد که دهمین شنبه هم گذشته و آنها هنوز نتوانسته اند قالیچه را تمام کنند.آطی درد شانه هایش رابهانه کرد.می دانستم درد آطی چیز دیگری است.

آطی گفت دست تنها کار زیاد جلو نمی رود.مومه به فاطی بد وبیراه گفت که دیگر به کارگاه نمی آید. فهمیدم که فاطی از ترس عقرب حاضر نیست به کارگاه بیاید.

     هوا که تاریک شد طبق قاعده آطی زنجیر در را انداخت .دست کشید بر دیوار و لامپ روشن شد .دو دری هنوز نیمه باز بود. آطی به مومه قول داده بود هر طور شده قبل از اینکه شنبه ی بعد برسد و شکم طاره بالاتر بیاید قالیچه رابیندازند. انگشت های سرد اما عجولِ آطی در تنم فرو می آمدند و من بزرگ می شدم تا اینکه کسی در زد. انگشتهای آطی در تنم ماند. آطی منتظر ماند تا دوباره کوبیده شود. صدایی از آطی خواست که در رابازکند.آطی پرسید که آیا صاحب صدا ممّد است.صدا تایید کرد و آطی در حالی که به سمت زنجیر در می رفت پرسید که چه کار دارد.هنوز حرف آطی تمام نشده بود که ممّد پرید توی کارگاه .آطی عقب رفت. ممّد دست درازی کرد .آطی جیغ کشید .چشمانم را بستم .خجالت می کشیدم لُختِ آطی و لُختِ ممّد را نگاه کنم .

    زیر چشم چپ ِ آطی تا شنبه ی هفته ی بعد سیاه بود و من هنوز بالغ نشده بودم. مومه کنار من ایستاد و با خوشحالی خبر داد که امشب انگشتری می آورند و فرداشب عاقد. گفت که محسن را در  کوچه ی چارباغ دیده. مبارک گفت به آطی و به  خودش از اینکه چه داماد سر به راهی! آطی  سر گذاشت برسینه ام. فقط من می دانستم آطی چه می کشد.

   هوا که تاریک شد طبق قاعده آطی زنجیر در را انداخت.دست کشید بر دیوار و لامپ روشن شد .دو دری هنوز نیمه باز بود. آطی چلیک نفت را از پستو آورد اما به سمت چراغ نرفت. نزدیک دودری ایستاد.مثل اینکه متوجه شده بود دودری باز است،زنجیر دو دری را هم انداخت. بعد ایستاد.نه مثل همیشه که شانه هایش کمی به جلو خم می شد.صاف ایستاد .چلیک را بالا برد وریخت روی سرش. نفت از چهار سوی شانه هایش روی پاچینش پایین آمد و چکه چکه به زمین ریخت. چلیک را پرت کرد وسط کارگاه و کبریت زد .آتش شعله کشید روی آطی. آطی جیغ کشید.بلندتر از وقتی که ممّد دست های قهوه ای اش را برد زیر پاچینش .

  آطی خودش را به دو دری کوفت. و در حالی که شعله ای آتش شده بود پهن شد کف کارگاه .خود را چندبار به زمین زد .بعد به سمت من آمد.وحشت کردم.مرا به دار بسته بودند و هنوز بالغ نشده بودم .آطی و آتش چسبیدند به من . آه از تارو پودم بلند شد.آتش از آطی گریخت به سوی آهوی سینه ام و من دیدم که مرگ از پایین تنه ام دارد بالا می آید. نمی دانم واقعا جمعیت زیادی ریختند توی کارگاه یا من مشاعرم را از دست داده بودم یا اینکه مرده بودم و ارواح آدمیان را می دیدم که با سطل آب می ریختند روی آطی و پتو می پیچیدند دورش. فاطی هم در میان جمعیت بود  به سمت من دوید .می خواست مرا بغل کند اما یکی جلویش را گرفت . فاطی از دور برایم گریه می کرد.قسمت نشد که زیر پای شما دراز بکشم .اومد نداشت دست طاره.   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط مهدي عباسي  | 

 

                     به بهانه ی داستان ِ بچه خور:

                  نگاهی به پرونده ادبی مریم مهر آذر

 

 

 

  اگر مهرآذر از من نخواسته بود در مورد داستانش بنویسم گمان می کردم حرفهایی برای گفتن داشته و داستانی نوشته است .چیزی در حد یک تجربه. مهرآذر شعر را از انجمن ادبی قوچان شروع کرد. در غزل به تجربه هایی در خور توجه رسید .حتی کتابی از غزلهای او و سعید قربانیان چاپ شد. اما در یکی دوسال گذشته ظاهرا دیگر غزل نمی گوید. شاید سیر طبیعی بسیاری از شاعران دوهه ی قبل همین بوده که با کلاسیک شروع کردند و در نهایت به جریان های اصلی  شعر امروز (شعر آزاد) رسیده اند. اما به گمان من رویکرد مهرآذر به شعر آزاد چندان موفق نبود .و البته برای گمان خود دلایلی دارم که مجالی دیگر می طلبد. چند ماهی هم بود که کاملا از فعالیت های ادبی او و سعید بی خبر مانده بودم.( چند ماه برای ما که زود به زود آثار همدیگر را می بینیم و می خوانیم زمان زیادی است).

  تا اینکه به مریم ِ داستان نویس برخوردم. داستان "بچه خور"  با وجود بر خورداری از سوژه ای مناسب از ضعف ساختاری رنج می برد و تا حدودی از بی توجهی نویسنده به پایه های داستان کوتاه (plot  / character /theme / point of view) خبر می دهد. این بی توجهی نمی تواند تعمدی باشد و بی عبارتی سبک داستان این بی توجهی را توجیه نمی کند.

  منطق داستانی بر داستان حکم فرما نیست . کسی داستان را هدایت نمی کند .گاهی تصویر سازی ها کمکی به رشد داستان نمی کنند و فقط به صرف اینکه تصویر زیبایی است در داستان گنجانده شده است.

  شیوه ی روایت به درستی انتخاب شده است:انتخاب راوی اول شخص به عنوان(point of view) بهترین راه روایت ِ چنین داستانی است. اما راوی به درستی شخصیت پردازی نشده و مخاطب نمی تواند تصور دقیقی از او داشته باشد.

 و درنهایت بی توجهی به پاره ای ظرافت ها در نگارش باعث می شود که حتی اگر سوژه مناسب باشد و تِم داستان توانای جدل با ذهن مخاطب را داشته باشد ،خواننده داستان را جدی نگیرد مثلا به تعداد حرف ربط "و" در چند خط زیر توجه کنید:

 

"..ولي دكتر ها اين كار را برايش انجام دادند. و يادم است كه خيلي زود جنايتي را كه به انجام رسانيده بود فراموش كرد و مادرم هميشه مي گفت آدم تا بچه اش را نبيند و شيرش ندهد برايش راحت تر است كه بميرد."

 

یا در بسیاری از جمله ها استفاده از فعل گذشته ی ساده( به جای ماضی بعید یا نقلی) می تواند زبان را روان تر کند بدون اینکه لطمه ای به داستان بخورد و از این قبیل ایراد ها....

 با این همه جسارت و خلاقیت مریم مهرآذر قابل تحسین است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:56  توسط مهدي عباسي  |