تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

                              

                 

                  ویژه نامه نوروزی شمس وشراب

 

 

 

بوی باران بوی سبزه بوی خـــاک
شاخه های شسته باران خورده پـــاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

 

ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ.

 

 

فریدون مشیری

 

 

 

 

............................................................. 

غزل:

علی رضوانی راد

 

چیزی نمانده است پریشانمان کند

در پیشگاه آینه حیرانمان کند

حالا که دل به حضرت ایمان سپرده ایم

با زور می برد که مسلمانمان کند

پنهان بغض کیست که آتش گرفته است؟

زان پیشتر که فاجعه گریانمان کند

آباد می کنیم حریم درخت را

بگذار دست صاعقه ویرانمان کند

دیگر چو موج از شب مرداب خسته ایم

اعجاز نام کیست خروشانمان کند

دل بسته ایم بر حرم زخمهای خویش

حاجت به غیر نیست که درمانمان کند

عریان تر از سپیده به باور نشسته تا

از هرچه گفته ایم پشیمانمان کند.

 

 

................................................... 

داستان:

 مهدی عباسی

 

 

 

            گنجشک های تو کجایی نمرده اند هنوز!؟*

   

         نوشته ی مهدی عباسی

 

   کسی تو را نبوسید... از خط مقدم بر گشته بودی  و هیجده ساعت می شد که نخوابیده بودی. پوتین هایت را در آورده بودی. دکمه هایت را باز کرده بودی . ژ3 را خوابانده بودی کنار دستت. قبل از اینکه توان نوشتن خاطره ی تلخ اسیر شدن مجید را داشته باشی خوابیده بودی. اعتراف کن که خواب قشنگی دیده بودی  و هرچه  حاج مجتبی می خواسته با داد و فریاد و مشت و لگد بیدارت کند نتوانسته (بگذریم از این که به گمان مادر ، حاجی دروغ می گوید). بیدار که می شوی سرفه ات  می گیرد. چفیه را با آب قمقمه خیس می کنی دور دهانت می بندی. ژ3 را برمی داری  .از سنگر که بیرون می آیی پیش رویت جهنم مجسم می شود. سربازها به کوه می گریزند. هر از گاهی یکی از زور سرفه روی زمین پهن می شود . ژ3 نمی گذارد با سرعت بدوی . اسلحه های زیادی بدون صاحب می بینی. نفس می کشی  به مرگ نزدیک تر می شوی . نفس می کشی زمین گیر می شوی و... در کمرگاه کوه از نفس می افتی.

    روز پنجم عید بر خلاف روزهای دیگر با صدای تکبیر و گریه از خواب بیدار می شوم. هوا هنوز تاریک است. از پنجره به داخل حیاط نگاه می کنم .همسایه ها در خانه ی ما چه می کنند مادر چرا گریه می کند پدر چرا نمی تواند کمر بندش راببندد. بزرگتر ها با مینی بوس آقا اسماعیل که  چرا تا دم خانه ی ما آمده به کجا می روند. زن های همسایه چرا حیاط خانه ی ما را جارو می زنند، به گاو آب می دهند،شیشه ها را دستمال می کشند. سماور بزرگ گوشه ی حیاط از کجا آمده. اکرم که با آبجی زهرا قهر بود چرا آمده. حاجی ابراهیم با من و محسن مهربان نبود که به ما شکلات می دهد. چرا شکلات نمی چسبد. چرا همه با هم یواش صحبت می کنند. این  شیمیایی

چیه که در موردش حرف می زنند.از محسن که می پرسم  نمی داند اما می گوید برای تو اتفاقی افتاده است.

    به عمر هفت ساله ام آن همه ماشین را یکجا ندیده بودم. به گمانم پنجاه تا می شد. ما پشت سیم های خار دار پاسگاه ایستادیم. نمی گذاشتند مثل بقیه ی بچه ها برویم از نزدیک اتوبو س ها را ببینیم. جمعیت شعار می دادند و ازبغل یکی ازاتوبوس ها تابوتی بیرون آوردند. به تابوت چند پرچم ایران بسته شده بود.چند تایی عکس تو را داشتند. فهمیدم تو شهید شده ای یعنی از همان جبهه رفته ای پیش خدا و دیگر برنمی گردی.تابوت را آوردند توی پاسگاه. نگهبان ها نگذاشتند جمعیت بیاید تو. صدای جمعیت می آمد که به سر و سینه می زدند.تابوت را گذاشتند وسط راهروی پاسگاه. گره پرچم ها را باز کردند. رئیس پاسگاه در مورد شیمیایی حرف زد. یکی در تابوت را برداشت. پدر صلوات فرستاد.اکبر عکس انداخت.

   کسی تو را نبوسید.حواست نبود.اصلا خودت نبودی.انگار رفته بودی توی قاب عکس.من هم خیلی وقتها حواسم نیست. فقط گاهی مثل دیشب که شنیدم سربازهای آمریکایی چه ماسک های پیشرفته ای برای روز مبادا دارند  آلبوم راباز می کنم  و تو را می بینم .با رفیق هایت. با لباسهای نظامی گشادتان. ژ3 را به سمت من نشانه می گیری و از خنده ات می فهمم شوخی است.آلبوم را که می بندم تازه یادم می آید که در گوش هایت، دهانت، دماغت و گودی چشمهایت پنبه گذاشته بودند خون بند بیاید. دستهای مادر را حتما گرفته بودند و گرنه او که از سلاح شیمیایی وزیان هایش چیزی نمی دانست. خلاصه اینکه کسی تو را نبوسید.ما فقط برایت دست تکان دادیم.

 

*: عنوان داستان خطی از یکی از شعر های باباچاهی می باشد.

 

 

 ..................................................

از میان کامنت های رسیده:

"جناب مهدی عباسی!
یا
جنابان کانون ادبی دانشگاه سبزوار!

لذیذ نفس‌نفس می‌زنید؛ و من می‌خوانمتان. خوشا مسابقه‌ی شهر کتاب که نفس‌تان را با نفس من آمیخت و به ریش ِ «فاصله» خندید! مگر نه اینکه شما سبزوارید و اینجا که منم تهران؟... غرض، تشکری بود از دفیدن‌تان که غیرمنتظره بودنش از دفیدنِ خود حضرتِ براهنی لذیذتر و به‌جان‌نشین‌تر بود!
شما از این به بعدِ این کامنت را می‌توانید نخوانید؛ اما اگر هنوز دارید می‌خوانیدم، و اگر سرتان شلوغ نیست و حوصله‌ای هم هست، به فرستادنِ میلی دکمه‌های کی‌بوردتان را رنجه کنید و بگویید قالب وبلاگتان را چگونه می‌شود به ابن‌السبیلی هم داد تا خوش باشد و حضورش در «دهکده» (مثل شما) فرهیخته و لذیذ باشد.
میلی و «میلی» هم اگر نباشد، «ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم»!
سرافراز باشید و دفماههاتان پرمهتاب و صدا..."

 

پاسخ:

دوست عزیز 

از لطف شما بسیار سپاسگذارم

هرچند حالا من هم از سبزوار و از کانون ادبی دورم

درمورد قالب وبلاگ:

 قالب این وبلاگ از همان قالب های اصلی و رایج بلاگفا و در سایت بلاگفا موجود است.

 

 

.......................................................

مقاله:

سعید برآبادی

( قسمت اول این مقاله اسفند دو سال پیش در همین وبلاگ منتشر شد )

 

 

 

 

     مقاله ای در دفاع از سبک شخصی

 

           قسمت دوم

 

 ...معمولاً در شب شعرها به اشعار بقيه گوش مي دادم. علل هاي آن ها را در جذب مشتري ـ مخاطب ـ مي ديدم و به دنبال دليل مي گشتم و بيشتر مي خواندم. فهميدم كه بايد از شعر دستي به سوي مخاطب دراز شود تا مخاطب به درون شعر پا بگذارد؛ به روي باز مي آيند، نه به در باز.

و من هم سعي كردم اين عوامل را بشناسم و آن ها را در شعر خودم بياورم اول اين كه مخاطب بدش مي آيد، شاعر در برج عاج بنشيند و نصيحت هاي پروين و سعدي و صائب تبريزي را با وزن مزخرف و جملات پس و پيش شده بهش تحويل دهد. دوم اينكه مي‌خواهد با جهان شاعر آشنا شود تا بلكه در گوشه هايي از آن جهان خودش را پيدا كند. او دلش مي خواهد شاعر از كودني ها، حماقت ها، اشتباهات و سهل انگاري هايش بگويد.

مخاطب نمي تواند تحمل كند كه شاعر هيچ خطايي نكرده و مظلوم سر جاي خود مشغول شعر خواندن است.

دوم، مخاطب از كلمات تكراري به ستوه آمده، از جريان هاي سپهري گويي، شاملو گويي، فروغ گويي، حافظ و مولوي گويي خسته شده ، وزن را به زحمت تحمل مي كند و به خميازه مي افتد. او مي خواهد كلمات ساده و معمولي محاوره اي را بشنود. نمي خواهد با كلمات عهد عتيق مواجه شود تا براي يافتن آن به حافظه خود مراجعه كند. او از همين اكنون است و اگر ما مي خواهيم گذشته او را به ياد او بياوريم نبايد گوش او را بپيچانم عقب نگاه كند. [مثل مادر بزرگ ها حرف زدم]

سوم طنز است. او مي خواهد بخندد، براي مدتي از همه چيز فراري شده ـ كه دليلي ندارد حتماً اين چيزها بد بوده باشند ـ او به اين جا آمده و مي خواهد خوش باشد. اگر دارويي به او مي دهند، شيرين باشد [و براي خانم ها البته كمي ترش] مي خواهد اگر حرفي مي شنود احساس كند با همان طنز بي پرده يك دوست است نه فرمول هاي يك روانشناس، جامعه شناس يا آسيب شناس!

 

"دنيا را با تمام دوست دخترهايش

براي شما

ممد آقا..."

 

دوستي مي گفت تئاتري كه با آن نشود خنديد بايد به آن خنديد و من مي گويم كه اين براي شعر هم صدق مي كند.

چهارم؛ لحن: شعرهاي، دلم را با ترس مي خواندم. مي ترسيدم كه به خاطر احساساتم مسخره شوم. اما فهميدم كه اين نحو خواندن اشعار فايده اي ندارد. بعدها در دهنم تغيير ايجاد كردم چون به اين نتيجه رسيده بودم كه اجراي شعر يك جور، تئاتر راديويي است مخاطب بايد عمق كلمه تو را با احساس تو كه در تن صدايت ريخته شده درك كند:

 

"خفه شو توله سگ

خفه شو..."

 

احتمالاً همه به ياد دارند كه در آن شب شعر اين كلمات با چه صدايي ـ صدايي شبيه صداي هيولا ـ اجرا شدند. بورخس مي گويد: شعر واقعاً زيبا، بايد با صداي بلند خوانده شود. شعر مستلزم تلفظ است. شعر همواره ياد آور آن است كه پيش تر از آن كه به صورت هنري نوشتاري درآيد، هنري گفتاري بوده؛ ياد آور آن است كه در آغاز آواز بوده. و از اين حرفها

اما پيش از مطالعه بورخس من با اين نظر آشنا بودم و آن را از ضعف دوستان شاعرم در اجراي شعرهايشان ـ و يا قوت احسان ايزدي در اجرا ـ دريافتم.

خيلي ها عقيده دارند كه شعر من شعر گفتاري است نه نوشتاري. حق هم دارند. شعر چاپ شده من، من را همراه خودش ندارد صداي من با او نيست. من نوشتاري بودن را فقط براي قصه مي دانم. چرا كه شعر با من معني پيدا مي كند. همانطور كه تئاتر صامت چيزي كم دارد. همانطور كه تئاتر راديويي صامت ديگر تئاتر راديوي نيست!

اين ها نيازهاي مخاطب بود، اما من خودم چه كردم غير از نيازهاي او من چه چيزي به شعر خودم آموختم؟ شايد اولين شعري كه با دو راوي در دانشگاه خوانده شد شعر من بود، منثوره اي براي خانم آقاي نويسنده و دخترش:

 

" ب

بابا تو كاغذ پاره هايت را بيشتر از من   

                  دوست داري    

چون مي روي آنها را از لب طاقچه بياري اما من را

از دبستان نه!                    

    من گفتم پسرم اين طور كه تو فكر مي كني               

و او گفت بابا من دختر توام

باز هم يادت رفت!"

 

          من به صداهاي خاموش رسيدگي كردم. كساني كه در شعر متهمشان مي كنيم بي آنكه به صدايشان گوش دهيم

مورد بعدي آوردن مشخصات خودم در شعرم بود:

 

"        سعيدم                    عادت دارم

اسمم را با حروف درشت تايپ كنم         و يكي از اجدادم گفته         كه كسي ـ از تخمش ـ

سرش را با زبانش از دست مي دهد."

 

اين را من از ترانه هاي هيپ هاپ به عاريت گرفته ام، همان طور كه شاملو تشكل زباني‌اش را از تورات به اثر گرفته و نقاشي هايش را از چين و ژاپن اين طور مخاطب احساس حقيقت گويي مي كند. باور مي كند كه من نه شاعر بلكه سعيدم و دارم با او حرف مي زنم.

جاهايي شنيده ام كه به من از  آوردن بعضي از لغات كه به نظرشان

مبتذل است ايراد مي گيرند. اين فحش ها و كلمات جزء دايره المعارف ذهني ماست. آسان ترين روش تخليه دروني!

درست مثل متلك هايي كه در خيابان گفته مي شو دو جنبه دارد يكي تخليه و ديگري عيب جويي از فضاي موجود. مثل:‌

 

"حتماً دكتر بيماري هاي آميزشي بوده

و گرنه دليلي نداشت كه اين قدر

به قطر باسن ها فكر كند "

 

يا:

"

هميشه همان   

          غم همان، اندوه همان  

 و زندگي كه تازگي ها   

  خيلي گه مي گذرد "

 

 اين هم يكي از ترفندهاي شعري من است. اين ها زبان شعري ٌآقاي هدايت من را در حد زبان كوچه و بازار پائين مي آورند تا به هر زور و زحمتي شده با مخاطب وارد ديالوگ شوند. هر چند كه در كنار اين كلمات هم آورده ام كه:

 

"سر چهارراه چه كنم            

                   حسين را گردن مي زنند

                             يا گردن                

چه فرقي مي كند

وقتي كه تو ميان اين همه      

          حرف الفبا در دفترچة تلفنت              

تنهاي تنهايی"

و گاهي هم اين فحش ها بدل به كلمات ناشناخته اي شده اند:

                  

"گاهي اوقات  

                   همين طوري

الكي             23!"

 

23،‌ شعري بود كه براي خودم عزيز است. مثل يك دوست عجيب و غريب مثل يك گردن. بي آزار و گنده گو. ولي عزيز است. بگذريم. هميشه عادت دارم همه چيز را همين طور غير منتظره رها كنم و شما را با كلمات بالا تنها بگذرام:

 

"دنيا را ممد آقا          به شما مي سپارم                         خداحافظ"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:12  توسط مهدي عباسي  | 

                                      داستان: 

    

                           " بچه خور "

 

                      نوشته ی مریم مهرآذر

 

 

  بعضي حيوانات بچه ي خودشان را مي خورند .بعضي هم بچه ي حيوانات ديگر را مي خورند .اما حيوانات زيادي هستند كه بچه ي آدم را مي خورند.

بچه كه بوديم بعضي وقت ها فكر مي كردم پدرم مي خواهد ما را بخورد.اما ما زنده مانده بوديم و حالا در من جاندار كوچكي ست كه ممكن است مثل بچه لاك پشت ها به محض به دنيا امدن خورده شود. چند وقتي است كه منتظر تكان هاي  هر چند كوچكي هستم .اما اين فكر نمي گذارد حتي تكان هايي را كه حس مي كنم باور كنم. من خودم را به دست قانون طبيعت سپردم و ان شانس زنده ماندن را به من داده بود بي اينكه هيچ تلاشي كرده باشم . مي دانم كه كاري نمي توانم براي او بكنم و اين اميدوار بودن و دعا كردن مرا خسته تر خواهد كرد. احساس مي كنم رحم من صحنه ي خونين شكاري شده است كه در ان موجودي دارد او را آزار مي دهد.

بچه كه بودم عمه ام بچه ي سومش را آبستن بود .اما بعد از نه ماه چيزي براي به دنيا امدن وجود نداشت . به او گفتند مهمان نا خوانده اي از همان اول در شكمش بوده  و بچه اش را بلعيده وهمان جا منتظر مانده بود. و اوحتي نمي توانست آن را به دنيا بياورد.ولي دكتر ها اين كار را برايش انجام دادند. و يادم است كه خيلي زود جنايتي را كه به انجام رسانيده بود فراموش كرد و مادرم هميشه مي گفت آدم تا بچه اش را نبيند و شيرش ندهد برايش راحت تر است كه بميرد.اما من از همان وقت كه هنوز او را نمي شناختم  از فكر كردن به او قلبم تير مي كشيد...

كسي چيزي را به ما نشان نداد اما من هنوز هم فكر مي كنم آن را ديده ام ؛جانوري كوچك و گرد با سري كوچك و چشمهايي بزرگ و كه بايد روز كورهم باشد و بدني پوشيده از موهاي زبر و كوتاه و دهاني كوچك و بدون دندان- زيرا خوردن چنين چيزي نبايد به دندان هاي تيز و درنده احتياجي داشته باشد - .

به مادرم گفتم شايد او ما را هم بخورد و او گفته بود تنها بچه هايي را خورده است كه هنوز به دنيا نيامده با شند و بچه ي من هم هنوز به دنيا نيامده است... شا يد طبيعت قهر خودش را به من نشان مي دهد ، شايد در قبال آن كه به من شانس زندگي داد، دارد او را از من مي گيرد ، و من ازفكراينكه  مو جودي كه در من است هيچ ارتباطي به يك عشق ندارد احساس گناه و نا تواني خواهم كرد .

ديشب خواب مي ديدم كه ان بچه خور وحشتناك در ان محيط سياه بچه ي من را ذره ذره جويده و حالا بزرگ شده بود ومرا از درون مي جويد  و من در آن تاريكي فقط صداي لثه هايش را مي شنيدم كه به هم مي خوردند .

 اما شاید بهتر باشد آن موجود ناتوان نیمه جان پیش از به دنیا امدن بمیرد تا گیر ماهی گیر های ساحل نیفتد.آن بچه لاک پشت ها خیال می کنند زندگی فقط چند ثانیه است . آن ها که هنوز دریا را ندیده اند... اما مرغ های ماهی خواری هستند که آن ها را حتی پیش از بیرون امدن از شن ها می بلعند و من آن ماده لاک پشت احمقی بودم که در شن ها تخم ریزی کرده بود.  

        

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط مهدي عباسي  |