یادداشت:
روز ولنتاین بود که شنیدم در ایران باستان نیاکان ما روزی با نام روز عشاق داشته اند و دریغ از ما ایرانیان که عادت نیاکانمان را فرو گذارده به رسم بیگانه گان در ولنتاین جشن بگیریم. از قرار معلوم آن روز خجسته ۲۹ بهمن است.و من امروز این شعر زیبای براهنی را به مروارید عزیزم پیشکش می کنم.

دف
"رضا براهني "
دف را بزن! بزن! كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب، شب
دفماهها
فرياد فاتحانه ي ارواحِ هايهاي و هلهله در تندري ست كه ميآيد
آري، بِدف! تلالوِ فرياد در حوادث شيرين، دفيدني ست كه
ميخواهد فرهاد
دف را بِدف! كه تندرِ آينده از حقيقت آن دايره، دميده، دمان است
و نيز دمان تر باد!
دف در دفِ تنيده و، مه در مهِ رميده، خدا را بِدف! به دف روحِ
آسمان، به دف روحِ من بِدف!
شب، بعد از اين سكوت نخواهد ديد
من، بعد از اين شب توفاني
تا صد هزار سال نخواهم خفت
شب را بِدف! دفيدنِ صدها هزار دف!
مهتاب را
با روح من بِدف! دف خود را رها نكن، تو را به لذت اين لحظه
ميدهم قسم، دفِ خود را رها
نكن!
اي كردِ روح!
گيسو بلند!
قيقاج ــ چشم!
ابرو كشيده سوي معجزه ها، معجرِ هوس!
خشخاش ــ چشم!
خورشيد ــ لب!
دزدِ هزار آتش، اي قاف! اي قهقهِ گدازه ي مس در تب طلا،
دفدفدفِ تنورِ تنم را بدف! دف خود
را رها نكن!
سياره هايِ دف
در باغهاي چلچله ميكوبند
دفدفددفددف
از اين قلم
چون چشم تو
خون ميچكد
دفدفددف
يك زن كه در سواحل پولاد ميدويد
فرياد زد: خدا، خدا، خدا تو چرا آسمان تهران را از ياد برده اي؟
دف صورت طلايي ماه تمام را از آسمان به زن ايثار كرد
دفدفددفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددف
محبوب من!
اي آسمان!
زنمردِ روح!
راز ترنج!
خشخاش ــ چشم!
دفدفدفِ تنور تنم را بِدف!
اي كردِ روح!
كركوك را به صولت فرياد خود بكوب،
بر كوه قاف!
دفدفددف
دفدفددف
سيمرغ جان، بِدف! دفِ البرز را بدف! دفينه ي ارواحِ سنگ را بيدار كن! البرز را بيدار كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
ارواحِ سنگ گشته ي اجداد خواب را بيدار كن!
سيمرغ جان!
بيداد كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددفددفدف
وقتي كه بر صحاريِ ياقوتي
دفدفد فست كه ميكوبد
طالع شويد بر من و بر شانه هاي من،
اي سينه هاي دف!
دفدفدفست كه ميكوبد
انگشتِ ارغوان
با مشتي از
عطر و عسل
دفدفدفست
دفدفدفست كه ميكوبد
من ساحلم
امواج
دفدفدفست كه ميكوبد
خاكم
سمِ ستور
دفدفدفست كه ميكوبد
روح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانه هاي خاك،
چون ارغوان و لاله
دميده ست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر قونيه
آه اي جوان!
اي ارموي!
اي روحِ دم زدن!
دفدفدفست كه ميكوبد
بر مولوي
بر دشتهاي شادِ برشته نوشته است
تبريز،
شمس را
اي ارموي!
اي بابِل جوان زبانهاي اولين
روح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانه هاي خاك،
چون ارغوان و لاله
دميده ست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر قونيه
باد از كمركش سبلان ميزند اريب و، به درياچه اي كه بر آن قوم
ماد اتراق كرده است، فرو
ميريزد
دفدفدفست كه ميكوبد
خورشيدي از سهندِ سحرخيز ميزند چشمك، بر قله هاي منتظر
كوه ماد، به الوند
زرتشت شرقهاي كهن در ميان ماست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر بامهاي ما
شير شتر
بر بام ظهر
شطحِ شراب
بر قامت زبان
دفدفدفست كه ميكوبد
دريايِ زنبق است كه بر پشت بام ما
بيتوته ميكند
دفدفدفست كه ميكوبد
روي هدف
دفدفدفست كه ميكوبد
دفدفدفست
دفدفدفست
دفدفدفست كه ميكوبد
آه، اي جوان! اجازه بده تا ببوسمت!
آن حنجره
بوسيدني ست
اي ارغوان!
آه، اي جوان!
مشتِ عسل!
عطر و عسل!
بوسيدني!
اي حنجره
اي ارغوان!
دفماهِ من به دور جهان چرخ ميزند
در پشت دف
ماهِ تمام
ماهِ تمام
ماهِ تمام
دفدفدفست كه ميكوبد
اشك و عسل!
رطلِ شراب!
اي آبشار!
دفماهِ من به دور جهان چرخ ميزند
دفماهِ من
زنمردِ من
روي هدف!
روي هدف!
دف را بزن! بزن! كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب، شبِ
زرتشت شرقهاي كهن در ميان ما
فريادِ فاتحانه ارواحِ هايهاي و هلهله در تندري ست كه ميآيد
دفماهِ من به دور جهان چرخ ميزند
دفهاي نور، هاله ي سياره هاي سر
از آسمانِ حيرت گردنها
از شانه هاي شاد تجلي ها
سر ميپرد
سر ميجهد
سر را
دف ميزند
دف را
سر ميزند
شمشير دفدفست كه سرهاي خلق را
از بيخ ميزند
سر ميزند
دف ميزند
آه، اي جوان!
اي ارغوان!
آن حنجره
بوسيدني ست!
بوسيدني!
سر ميزني!
شمشير دفدفست كه سرهاي خلق را
از بيخ ميزند
دف ميزني؟
سر ميزني؟
گردنكشانِ سرخ جدا از سر
گردنكشانِ معجزه، در راههاي دور
رنگين كمانِ حيرتِ دفدفدفست كه ميكوبد را
با خويش ميبرند
در رهگذار باد، هزاران ستاره نيز
دفدفدفست كه ميكوبد را
فرياد ميزنند
آنك ستاره ها همه سياره هاي سر
سياله ي طراوتي از شيوه هاي دف، دفدفدفست كه ميكوبد،
ميبارد
دف مثل مخملي ست كه با سحرش
سياره هاي عاشق و شيدا را
پوشانده است
دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي دفِ ديوانه، دفدفِ ديوانه، اِي ي ي
ي . . .
دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي ي ي ي . . .
دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي دفِ ديوانه، دفدفِ ديوانه، اِي ي ي
ي. . .
اِي ي ي ي . . .
اِي ي ي ي . . .
دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي ي ي ي . . .
اِي ي ي ي . . .
۱۹ فروردين ۶۸ تهران
سر کوه بلند فریاد کردُم
واوو لیلی
سُوا مزار میرِم
جان لیلی
دیدن یار میرِم.
علی شیر خدا را یاد کردُم
واوو لیلی
سُوا مزار میرِم
جان لیلی
دیدن یار میرِم.
اتفاق:
بدرود ِحاج قربان، استاد دوست داشتنی موسیقی خراسان با دوتارش.
نظرات دیگران:
میثم امانی در کامنتی در مورد پست قبلی (داستان "آتشی بود دراین خانه") چنین نوشته:
سلام
بازهم غافلگیر شدم و تا اومدم بفهمم چی شده دیدم تمام داستان (اگر اجازه داشته باشم به این اسم خطابش کنم) را نه یک بار که سه مرتبه خوانده ام!
راستش اولین مساله ای که ذهنم رو در این باره مشغول کرد فضای ذهنی شخصیات ها بود در تمامم طول چند بار خوندن این داستان به این فکر می کردم که آیا آنچه هر روایت گری در این جا نقل می کند با آنچه نویسده به عنوان شخصیت آن راوی بخصوص معرفی کرده هم خوانی دارد یا نه. در مجموع این مساله به نحو شایسته ای رعایت شده مگر در دو قسمت؛ اول در گفتار حسین قلی، بین دوجمله ی"صدا به صدا نمی رسید درآن سکوت بهمن پنجاه وهفت" و "پدر رفت از دکان شهر برای من و حسن بیسکویت مادر بخرد" با آنچه تماما در پرداخته شده ناهم خوانی آشکاری به چشم می خورد. آنچه از فضای ذهنی حسین قلی برداشت می شود یک ذهن نه چندان پیچیده و نه خیلی درگیر در مسائلی همچون بهمن پنجاه و هفت است، و نویسنده برای آگاه کردن مخاطب از "زمان"، جمله ی نه چندان نزدیک به زبان عامیانه ی "صدا به صدا نمی رسید درآن سکوت بهمن پنجاه وهفت" را شاید خیلی شتاب زده در دهان حسین قلی گذاشته. این جمله را مقایسه کنید با آنچه در رویای کودکانه ی همین شخصیت و "بیسکویت مادر" (که این اشاره ی دقیق و مقید کننده را اصلا نمی فهمم که چراست!) می گذرد.
دومین مساله از این دست گفتار مادر است که هرچند چیزی از پیشینه ی او نمی دانیم اما آن گونه از داده های ماجرا بر می آید او یک زن روستایی است (البته منطقا این نتیجه گیری می تواند غلط باشد و ممکن است او یک زن شهری و یا یک زن ساکن روستا و تحصیل کرده باشد). با این فرض به نظرم آنچه او نقل می کند عینا با آنچه یک مادر در چنان فضایی بنا است که نقل کند متفاوت باشد و به نظر می رسد که سایه ی نویسنده بر گفتار او به شدت سنگینی می کند؛ نویسنده ای که با نشان دادن اتوریته ی خوش در گفتار مستانه ی ستار به خوبی ایفای نقش کرده است.
البته بحث در این باب به همی جا ختم نمیشه. البته ببخشید که این یادداشت دبین محاوره و مکاتبه در نوسان بود/هست.

حامد، برادر کوچک دوست نازنینم هادی مریخ است. شاید صدایش به قشنگی صدای هادی نباشد اما با ادبیات وموسیقی بیگانه نیست. گیتار می نوازد وشعر می نویسد . این هم یکی از شعر هایش:
بداهه نوازی روی sequence
"حامد مریخ"
قرار نیست ،قرار ... بگیرم رام
و رم نکند واژه
هاج و واج هر جا نشسته
تو
...بلند می شود / نمی شود نفس
گلو به دندانه های
س
اسم تو
سینه سفره ی کرکس ها واستخوانم نمی خوابد
هر چه می خوانم زیر کوارتت کلاغ ها
.... چقدر؟راه ... روی راه راه کاغذ
تا از تنگ ترین سوراخ جهان زاییده شود
بی سر وته .... لخت ولخته لخته
توی چاه وچاله های صفحه ای مچاله
- جنینم!
جمجمه ی واژه ای جویده وجب به وجب مادرم را
می میرد هر شب از درد می کند این لاشه ی متلاشی
زیر پیراهن بالا آمده اش
چنگ می زنم ومی خوانم برایت
بگذار بمیرد