داستان:

آتشی بود در این خانه...
نوشته ی مهدی عباسی
حسین قلی: آتش به خانه ی ما افتاد. برف می بارید .پدر رفته بود شهر را به آتش بکشد. جعفر گفت که آخرین استکان، آتش را به گلوی ستار ریخته و در مستی سوخته بود. دیدیم که عمو عباس جزغاله اش را بر دوش می کشید و می گریست . بقیه انگاردرزیر برف مرده بودند .درهای خانه هاشان را بسته بودند وخانه هاشان زیر برف قایم شده بود . صدا به صدا نمی رسید درآن سکوت بهمن پنجاه وهفت.
دیشب من نیز مثل حسن نمی توانستم به سرما خو کنم . اما در زیر لحاف آرام گرفته بودم. حسن از این پهلو به آن پهلو می شد. می دانستم خوابش نمی برد.من در خیالم به شهر رفتم. با پدر و دوستانش نفت می ریختیم در کوچه های شهر. آنجا قرار بود انقلاب بشود و نفت ارزشی نداشت. بوی نفت در مشامم پیچید .چشمانم را باز کردم حسن فانوس را دستش گرفته بود و می خواست از اتاق بیرون برود . از روی من رد شد که بوی نفت فانوس را فهمیدم. می خواستم بپرسم کجا می رود.نپرسیدم. هیزم بخاری ساعتی پیش تمام شده بود و حسن اگر می فهمید بیدارم می خواست تا از هیزم دان برایش هیزم بیاورم.به کوچه های شهر برگشتم. پدررفت از دکان شهر برای من و حسن بیسکویت مادر بخرد.کبریت هم خرید. بعد می خواست کبریت بزند. می دانستم بعد از اینکه شهرآتش بگیرد همه چیز رو به راه می شود ، پدر بر می گردد در باغ بالا کار می کند و شب ها سرما نمی خوریم. نمی خواستم پدر کبریت بزند.اول فقط گوشه ی یکی از کوچه ها آتش گرفت.اما بعد آتش شعله کشید.دیگر سردم نبود. از جاپریدم . حسن هنوز برنگشته بود. بوی دود وآتش می آمد. تعجب کردم. از اتاق که بیرون جستم دیدم آتش در هیزم دان شعله کشیده و حسن دارد تلاش می کند خاموشش کند . فریاد کشیدم و حسن را به کناری پرت کردم.
ستار: استکان آخر را به سلامتی خمینی زدیم که هم خُم هست و هم می هست و هم نی. در استکان جعفر پپسی بود . تمام قوطی ودکا را من خورده بودم. اخبار خوبی شنیدم. جعفر گفت بذار کمی هم موزیک گوش بدیم. و بعد هم صدای خش خش موج گردان رادیو بلند شد. هواپیما به زمین نشسته بود و خمینی درآغوش شهر بود. تازه پرواز کرده بودم.از فحش های پدر خلاص شده بودم. آتش در جانم ریخت. کتم را در آوردم. ژاکتم را در آوردم و دکمه های پبراهنم را باز کردم .برف می ریخت روی تنم . پرواز کرده بودم رفته بودم . آتش گرفته بودم. به جعفر گفته بودم اتش نشانی لطفا .خندید.جعفر نمی دانست آتش نشانی چیست .همان طور که وقتی به سلامتی خمینی زدیم .خمینی رانمی شناخت و اصلا نمی توانست تصور کند که نوشیدن ما چه ربطی به سلامتی یکی دیگر دارد. آتش گرفته بودم. هر لحظه می خواستم آتش بالا بیاورم. جعفر چه می گفت.کجا رفت. چرا این قدر ترسیده بود. دیوار های آبادی هی تنه می زدند به من .بوی آزادی دردهانم پیچید. کسی سنگی به سرم زد. افتادم. آتش در جانم ریخت واز گلویم بالا آمد.کسی مرا به گوشه ی کوچه پرت کرد. پرواز کرده بودم رفته بودم. آتش بود که در جانم می ریخت .کسی از گلویم بالا آمد. کسی دیوار خانه ی عمو را کوتاه کرد. مرا بالا برد. پشت بام ایستاده بودم که افتادم. "پرواز را به خاطر نسپردم .پرنده مرد".آخرش هم از این انقلاب سر در نیاوردم. از آسمان افتادم .کسی به من فهماند که در هیزم دان افتاده ام. خار بود .درچشمم خار. درپشتم خار.می سوختم ونمی سوختم .آتش روبه خاموشی گرایید. پاهایم درد گرفته بود. تمام بدنم زخم بود. کسی می خواست بخوابم . خوابیدم.
عمو عباس: هزار بار گفتم جان برادر کله شقی رو بذار کنار بیا بریم عملگی ِحاج کربلایی تا بوده همین بوده. اول فقط در کوره های شهر کار می کرد که هم به قول خودش پول بیشتر گیرش می آمد هم کسی پولش را نمی خورد.بعد هم که پایش به مسجد شهر باز شد و حرفهای گنده تر از دهنش یاد گرفت می گفت شهر مسجد جامعی دارد که از تمام آبادی بزرگتر است. ومسجد جامعش آخوندی... نه او یک چیز دیگر می گفت که منظورش همان آخوند بود. می گفت مسجد جامع آخوندی دارد که خیلی سرش می شود و مردم را از حقوقشان آگاه می کند. می گفت او از شاه هم نمی ترسد. باور نمی کردم. هنوز هم باور ندارم .مگر می شود شاه با آن همه ثروت فرار کرده باشد. شاه هم اگر بترسد پس فرق ما با شاه چیست. از خدا شصت وپنج سال عمر گرفته ام .تا به حال خشکسالی وقحطی وزلزله وجنگ وهزار جور آفت دیگر را با چشم خودم دیده ام .اما فکر نمی کردم همچین روزی را ببینم که شاه یک مملکت فرار کند آن هم از ترس یک مشت رعیت .
برادر که نبود، یک چشمم به خانه ی خودمان بود و چشم دیگرم پیش بچه های او. غافل شده بودم از ستار . اصلا مگر ستار بچه بود؟ خیر سرم فرستادمش شهر درس بخواند برای خودش کسی بشود اما سر از کافه ها ومیخانه ها در آورد.در طایفه ی ما کسی لب به نجاست نزده بود که او دومی باشد در شصت وپنج سال عمری که از خدا گرفته ام به خاطر ندارم کسی از کوچک و بزرگ و زن و مرد ما شراب خورده باشد. چند شبی بود که به خانه نمی آمد. نمی دانم کجا می رفت. خوش ندارم از دعوایمان بگویم .خوب بین هر پدر و پسری ممکن است از این مرافعه ها باشد.دیشب نگرانش شدم. گاو را که دوشیدم پاطیل شیر را گذاشتم جلوی دو دری و در کوچه های آبادی دنبالش گشتم . زمستان امسال انگار که خدا خواسته باشد رحمتی که چند سال دریغ کرده را یک جا از آسمان بفرستد پایین برف سنگینی بر زمین نشسته. خبری از ستار و هیچ کس دیگه نبود .برگشتم خانه.
نیمه شب حسین قلی با گریه مرا صدا می زد. در اتاق را که باز کردم کفش ها جفت شده بود. هول کردم .مطمئن بودم عزرائیل در همین نزدیکی جان یکی را گرفته .پنداشتم خدای ناکرده زن برادرم از مریضی اش تمام کرده باشد. اما وقتی حسین قلی از آتش سوزی هیزم دان گفت به خود آمدم . هرچند هول وولای مرگ ولم نمی کرد. بچه ها راگفتم کنار بایستند و با پارو برف ریختم هیزم ها سوختند وقبل از اینکه ما تلاشی برای خا موشی آتش کرده باشیم آتش مُرد. پنداشتم در ته هیزم دان کنار گاو آهن لاشه ی حیوانی سوخته .اما بهتر که نگاه کردم دیدم آدمی انجا سوخته . دستم خشک شد. دلم لرزید. جیغ گرگی کشیدم . به داخل پریدم. ستار سوخته بود.
مادر: به اوس عباس گفتم جنازه را بیاورد آنجا. چادر نمازم را کشیدم رویش. خواستم حسین قلی را بفرستم دنبال کدخدا ، اوس عباس گفت دیشب که دنبال ستار می گشته کدخدا رادیده که بدون نوکر هایش از آبادی می رفته . باورم نمی شد. در آن برف و باد دم ، کدخدا می توانسته به کجا برود. عم جزو ام را از داخل جانماز آوردم و نشستم بالای سر ستار قرآن خواندم. حسین قلی هیزم ریخت توی بخاری . اوس عباس تکیه داد به مُجری. اتاق گرم شد. به خاطرم رسید این که دارم بر سرش قرآن می خوانم ستار است که صورت مقبولش چنین سوخته .قرآن را بستم. عرق کرده بودم. چارقد از سرم افتاد. حُرم آتش به صورتم خورد.صدایم در نمی آمد. موهایم را کشیدم. حسن قلی گوشه ی پاچینم را گرفته بود. می دانستم بچه ها اذیت می شوند. دست خودم نبود.
حسن قلی: مشمعی که گذاشته بودیم جای درب نفت دان افتاد و کمی از نفت ریخت کف هیزم دان. مادر اگر می فهمید نفت ریخته ام دعوایم می کرد. گفتم لکه ی نفت را آتش می زنم می سوزد پاک می شود.کبریت زدم روی نفت روشن شد . شعله کشید. به سرعت با کفش خاموشش کردم نگاه کردم هنوز لکه نفت در کف هیزم دان واضح بود. شکل نقشه ی ایران بود .دوباره کبریت کشیدم و سه باره. بار چهارم پر جرات شدم گفتم چند لحظه اگر صبر کنم تمام لکه می سوزد پاک می شود. اما آتش به هیزم ها رسید. به خدا تقصیر من نبود.حسین قلی می گوید وقتی بابا بیاید مرا لَت می زند. او می گوید تقصیر من است که می خواستم دزدکی هیزم بیاورم. می گوید من رعایت حال خانواده را نمی کنم. می گوید من و او وقتی بابا نیست مرد خانواده هستیم. اما من نمی خواهم مرد خانواده باشم. من از این که این قدر مادر به سر وصورتش می زند و می گرید بدم می آید.یک طوری می شوم . خدا کند بابا زودتر بیاید.
جعفر: نمی دانم کدخدا در گونی ها چی داشت که آن قدر سنگین بود. چیزی به صبح نمانده بود که به مهرک بالا رسیدیم .چند غریبه با یک ماشین منتظر بودند .کدخدا گفت گونی ها را بگذارم پشت ماشین .غریبه ها نگاهم نمی کردند .انگار نه انگار که من هم برای آن ها غریبه ام.کدخدا بر گشت به سمت باغستان و گفت: خداحافظ .بعد یک اسکناس ده تومانی به من داد و سوار ماشین شد. خوشحال شدم.در برگشت کیف می کردم که اسکناس را به ستار نشان می دهم تا بفهمد هالو نیستم و مُزدم را از کدخدا گرفته ام.یخ کرده بودم. کبریت نداشتم. از سمت شهر صدا ی ضعیف طبل زدن می آمد. می دانستم شهر خیلی دور تر است که صدا بیاید اما صدا می آمد. پیش خودم گفتم توی شهر عروسی است. از کجا معلوم که ساز و دُهل شهری ها خیلی بزرگتر و پر صدا تر نباشد. آتش می خواستم. نه کبریت داشتم نه هیزم خشک پیدا می شد. برف بی امان می بارید. آتش لازم داشتم. دستانم به مور مور افتاده بود .به زحمت به آبادی رسیدم دیدم دود بسیار بلندی از دهنه سابات می آید. آمدم اینجا دیدم ای دل غافل ستار افتاده داخل هیزم دان سوخته . دیشب با من درباره آتش گفت. گفتم حالش خوش نیست نمی فهمد چه می گوید نگو آن کوکای زهر ماری ستار را آتش زده .ای امان!
پدر: ... چه درد سر! امام آمد. قال قضیه را کندیم . برادران ارتشی به جمع ما پیوستند. جشن بود و شربت و شیرینی و آتش بازی در سنگر های خیابانی . منتظر بودم تا صبح بشود و با پرچم انقلاب به آبادی بر گردم.
زمستونه هوا سرده دمش گرم
بر و کوهه که یخ کرده دمش گرم
در آیین خدا لوطی گری نیست
خدا نامرد ِنامرده دمش گرم
برف و تعطیلی باعث شده این بار زودتر به فکر تازه کردن وبلاگ بیافتم.شعری از احسان ایزدی که احتمالن برای شما نیز تازه باشد:
...مردم ِ این سمت
"احسان ایزدی"
یك عمر باورهاي من پوسيد با گول هاي مردم اين سمت
با حرفهاي پوچ و بي مفهوم معمول هاي مردم اين سمت
شايد زمينهاخشك و بي رحمند ، شايد كه باران ها نمي بارند
از آفتي يكريز لبريز است محصول هاي مردم اين سمت
ديوارها پشت سر هم كج ، از سنگ هاي يك صدا خالي
از روز اول خشت را كج كاشت شاقول هاي مردم اين سمت
داريم هريك خسته مي افتيم ، در گير و دار اين كشاكشها
اين را نمي فهمند بعضي از شنگول هاي مردم اين سمت
آن روزها را خوب يادم هست يك سكه بود و يك دكان پير
امروز اما دخلها غرقند در پول هاي مردم اين سمت
شك نيست در اين مبهم برفي در سردهاي پوچ و نامعلوم
پيدا نخواهد شد هزاران سال مجهول هاي مردم اين سمت
آري تمام حرف من اين است اين را از اين پس باز مي بينم
نعش برادر هاي بدبخت است بر كولهاي مردم اين سمت
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک
خاک ِ پذیرنده اشارتی است به آرامش!

از دوستان شنیدم که امروز تولد فروغ فرخزاد است .می خواستم شعری از فروغ را در وبلاگ بگذارم اما نظرم عوض شد و این شعر بلند عباس حبیبی بدر آبادی را از آرشیو مجله ی اینترنتی قابیل انتخاب کردم.
عارفانه هاي يك سرباز
"عباس حبیبی بدر آبادی "
در اين سكون جهان تنها دريچه اي به سمت زنده دور
در اين سرد تاريك
كه از خيابان تا خانه
جز رديف سرفه هاي سياه
چيزي نيست كنار راه .
ـ بلن تر
بلن تر داد بزن طرف كره
اين سمت بيحاصل آغاز ...
ديوار سل ديوار آغاز
مي ماند
شانه به ديوار و آرنجش سد سرفه ها
مي ماند
نگاهش از علفي مي افتد
و توي خاك زوزه هاي عميقي مي كشد
مي ماند
قرقاولي ست كه شوق جفت
شرمش را دزديده باشد
مي ماند عاشقانه مي خواند
بي ترس
بي واهمه
بي صداي زشتش
برهنگي ات را هرگز نديده ام
و از تجربه هايم نيز
جز اندكي براي تصور تو استفاده نكرده ام
در عين حال
هميشه بازيگر صحنه هاي تو بوده ام
و شاعر
در همه شعرهايش يكبار
يكبار زندگي مي كند
...
مي ماند
صداهاي شبانه
هنوز آواره اند
مي پرد از خوابي پريشان
ـ به شكل خوابم شده ام
از نزديكي مرگ عاقل تر است
وقتي نگاه حيرانش ...
مي ماند
به شكل ادامه بيدار
اين سرد تاريك
شكل واقعي جهان نيست .
سرباز يك يا دو اداي فرمانده را در مي آورد :
- وقت صلح كه سربازي معني نداره
اين سربازاي جنگن كه تاريخي مي شن !
سرباز دو يا يك مي خندد
از عادتم به مرگ مي ترسم
با اين همه به اشكال واقعي شبيه ترم.
با اولين اجساد بر گشته از خط
يك صداي پر انرژي بي مخاطب
توي سنگر ها گم مي شود :
ـ سربازاي جنگن كه سر مقش مي شن !
...
چند دست قوي
يكي را از لاي جسد هاي پشت وانت
بيرون مي كشند
در نيمه سوخته ي سر
يك صداي پر انرژي بي مخاطب
همراه خمير رنگي چربي
از جاي خالي گوش
بيرون زده است
ـ سربازاي جنگن كه سر مقش مي شن !
و مرگ
روي لباس ها
لكه مي گذارد .
...
بگو براي سر مشق صف ببندند
بازگشته است
فرمانده هفده سرباز و سيصد جسد
فرمانده ي يك مرگ و دو ماه زندان و بي پولي
بگو براي سرمشق صف ببندند
ـ يك ...
ـ دو ...
با دانشي عظيم از مرگ
باز گشته است
و چيزي خواهد گفت
...
مي خواهم از اينجا بگويم
اينجا زواياي ديگري داشت
اين كنجش قد تنهايي من بود
اما با تو
من بزرگترم از جهان
و از حسرت انچه بوده ام
و انچه نبوده ام ...
و باز
ميان موج گرفتگي ها
يك تك گويي بلند بي مخاطب
بگذار اعتراف كنم
جرائت خيلي چيزها را نداشته ام
و اگر بگويم اين موارد از مرگ هولناك تر بوده اند
به سرمشقي كه نمي خواهم
شبيه ترم .
چه مي گويم با تو
تو خودت بوده اي
مانند مردگان ديگر
حمل شده اي
و با من رهايي يافته اي از مرگ
و از ترس هايم نيز
به اندازه ي خودم مي داني
...
بگذار نگفته بماند
تو زيباتر از همه اي
برهنگي ات لازم نبوده است
اينكه چيزي گفته باشي
يا بي گفتن چيزي گذشته باشي
و اينكه شاعر باشي
...
و يا چشم هاي سياه
...
يا اندامت عطر خاطره اي
تنها به خاطرم مانده
انقدر زيبايي كه صلح
انقدر كه صلح
براي يك روح بيمار
و براي چهره اي كه افت را
تنها در باران هاي موسمي
فراموش مي كند
براي جنگي كه ناتمام است
با من
...
فرمانده هفده سرباز و سيصد جسد و يك مرگ و دو ماه زندان و بي پولي
فرمانده در بدر ي
شرايط اين را ندارد كه باور كند از او
تنها ماندن طرحي
روي ديوار الوده ترين شهر دنيا
فرمانده هفده سرباز و سيصد جسد و چند ماموريت تمام
...
سرت را پائين بينداز
زيرا .... نگاه نكردن ساده تر است
فرمانده اسامي كوچه وخيابان
فرمانده عكس هاي پشت شيشه ها
فرمانده شعار هاي روي ديوار
فرمانده ماموريت هاي تمام
سرت را پائين بينداز
زيرا ....
اين بار براي كسي ايثار كن كه ...
مي ماند
شانه به ديوار و ارنجش سد سرفه ها
نگاهش از علفي مي افتد
AB+خون
يا خوني
مايعي ديگر شايد
نظارت تو كافي بود
تا بهانه نوشتن هايم بشود
...
شرايط اين را ندارد كه باور كند
...
در همه شعرهايم يكبار زندگي كرده ام
و هميشه بازيگر صحنه هاي تو بوده ام
تو مرگ هاي بي اعتبار را يكي يكي نوشته اي
و من عادت كرده ام
و از اين عادتم به مرگ مي ترسم ...
و به رغم همه چيز
ترس هايش با ترس هاي من پيوند مي خورد ...
مي ترسم مي ترسم
از اين رديف شماره ها
كه باز
سرباز ها را
به صف مي كشند
- يك ...
- دو ...
- بلن تر
- دو ...
مي ترسم
مي ترسم
از غباري كه دهان شيشه ها را
مي پوشد
مي ترسم
20/ 10 / 72