تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

                           

 

آه اسفندیار مغموم!

تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی

 

dante.jpg

 

نگاهی به آخرین داستان سعید برآبادی

 

                                                            " مهدی عباسی"

 

           

الف:

 

   امسال سه داستان کوتاه از سعید برآبادی خوانده ام که به گمانم آبشخور دوتایشان(تکه های بی ربط و عکس خانوادگی) یکی است اما سومی (اسلحه) فضای خاص خودش را دارد.

  راوی که در" تکه های بی ربط" به نویسنده بسیار نزدیک شده برای مخاطبان ِ شعر وداستان برآبادی کاملن آشناست .شخصیتی که شاید نتوانیم ویژگی های فیزیکی  اش را جزء به جزء بیان کنیم اما می دانیم بسیار نزدیک به راوی شعر های "23" و" بیمارستان شهید مبینی "و مخصوصا راوی داستان "عکس خانوادگی" است. بدیهی است که راوی ونویسنده  یکی نیستند و حتی تصور سنتی ما مبنی بر اینکه آن چه در شعرمی  آید حسب حال شاعر است تصور دقیقی نیست.  نخستین ایراد من به "تکه های بی ربط "به راوی آن بر می گردد. آیا قرار است همان راوی "عکس خانوادگی" داستان تازه ای برایمان بگوید؟ اصلن آیا پسندیده است که فرضن راوی تمام داستا نهای یک نویسنده  یکی یاشد؟نمی دانم شباهت  چند راوی چند داستان مختلف تا چه حد پذیرفتنی است؟ در مورد این دو داستان تقریبن راوی یک نفر است.

  "تکه های بی ربط" که به سان سایر داستانهای نویسنده اش درآن  زبان روان ،سطرهای درخشان، نگاه باریک بین و واژگان غنی خواننده را به تحسین وا می دارد تا جایی که نویسنده در خدمت داستان است خوب پیش می رود اما وقتی راوی تلاش می کند ناگفته هایش را بیرون بریزد از چارچوب مورد انتظار خارج می شود وگلایه ودرد دل های راوی سطر های پایانی داستان را به ورطه ی نوعی سانتی مانتالیزم می کشد. به عبارتی فرم زیبا و جذاب داستان فدای محتوای نه چندان ارزشمند(از حیث ادبی) گردیده است.

 

ب:

 

  "تکه های بی ربط" به لحاظ نقد روانشناختی بسیار می تواند مورد استفاده قرار گیرد. رد پای چند ماجرای واقعی در گذشته ی نویسنده درآن نمایان است.ازگذشته ی روای-نویسنده چند ماجرای در ظاهر بی ربط به هم برجسته شده و همراه او مانده اند و جای بسیاری از ماجراها و حوادث که این" تکه های بی ربط" را به هم پیوند بدهند خالی است. تکه های بی ربط ِگذشته یا غم انگیز هستند(مانند مشکلاتی که در زندان اتفاق می افتد) یا  ماجراهای کاملن عادی که راوی-نویسنده به طرز غم انگیزی به آنها می نگرد(مانندعبور از کنار دری که در گذشته ی دورتربا شاشیدن بر آن شرطی را برده است)راوی-نویسنده از واگویه کردن ماجرا رنج و لذت توامان می برد.

  زمان ِحال ِ داستان که آینده ی دور از انتظار گذشته است با خلوت

(متن:"باید تمام اتفاقات را مرور می کردم و این نیاز به تنهایی مکرر داشت")

تردید

(متن:"نمی دانم که آیا توان ادامه دادن دارم؟ نمی دانم آیا می توانم گوشه های تاریک زندگی ام را با شمع کوچکی روشن کنم؟")

فراموشی

(متن:" من اینجا، توی شهری که نه آدم هایش را می شناسم نه آنها من را.")

و نیز سازش

(متن:"می پرسم چرا تا بلکه علاقه مند نشان داده باشم خودم را")

و بیشتر با تعجب ازاینکه چرا خیلی از ماجراها از قلم افتاده اند (مثلن اینکه سینا چگونه بزرگ شد) در حال گذر است.وبالاخره  آینده ی مبهم داستان که احتمالن راوی-نویسنده انتظار دارد هادی نیز سیگاری بگیراند و مثل او به تکه های بی ربط بیاندیشد. و رفتن به سر خط که شروع داستان ِ(احتمالن تکراری) دیگری است.

 

ج:

 

 "هادی" یکی از ارکان داستان است .مخاطب به اهمیت ونقش هادی برراوی پی می برد. اما دلیل این وابستگی راوی به هادی بیان نشده والبته اینکه هادی تکیه گاه  گذشته راوی بوده می تواند قانع کننده باشد.

 انتخاب اسم "هادی" هم می تواند جالب توجه باشد. هادی در معنای هدایت کننده با اتفاقاتی که در داستان می افتد  نوعی آیرونی ایجاد می کند.و بر خلاف سایر اسامی که ظاهرن از بیرون به متن آمده اند"هادی" ازمتن بیرون می آید و همین انتخاب اسم می تواند یکی از نقاط قوت داستان باشد.

 " زهره" در قسمتهای نخستین داستان حضوری پر رنگ دارد در میانه ی راه فقط به طور اختصار یادی از او می شود وتا پایان خبری از او نیست ."سینا" شخصیت موجهی دارد: کوچکتری که در سایه بوده وبه ناگاه نمایان می شود ویاد آور بی خبری راوی است از دنیای پیرامونش.

 

 

د:

Lay beside me"

Tell me what they’ve done

Speak the words I wanna hear

To make my demons run…"

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:20  توسط مهدي عباسي  | 

 

 

                 پخش همین پخش که می کنی عطرت...

 

 

 یادداشت:

 

   داستانی که در زیر می بینید، اثری است با امضای دو نفر: احمد پولاد زاده ومسعود نیکخو.در مورد کار مشترک  در ادبیات انگلیسی چند نمونه از شعر های شاعران رمانتیک را دیده ام که به صورت دو یا چند نفره سروده شده اند.  همچنین سال 82 در یک جشنواره ی شعر دانشجویی (گرگان) با چند تا از بچه های  کانون در کارگاهی با نظارت محمد آزرم شرکت کردیم و تجربه ی  سرودن یک شعر گروهی و بداهه  را داشتیم و اتفاقن با اینکه حتی چند تا از بچه های ما اصلن شاعر نبودند ،شعر ما یکی از دو شعر برگزیده ی کارگاه شد... .

   اما در حوزه ی داستان کوتاه تاکنون چنین تجربه ای ندیده بودم  (به هر حال اگر هم باشد به وفور نیست)و در نظرم جدید و قابل تامل آمد.بسیار دوست داشتم حاشیه ای بر این داستان بنویسم که وقت ،انرژی و تسلط کافی می طلبد و بماند برای بعد. قدر مسلم در نخستین فرصتی که احمد و مسعود عزیز را ببینم  در باره ی این داستان خواهم گفت وخواهم شنید.

   در هر صورت خوانش با حوصله ی  این داستان را به شما نیز توصیه می کنم.

(این داستان چندی پیش در وبلاگ احمد منتشر شد)

 

 

 داستان:

                            سیفون

 

                                      مسعود نیکخو- احمد پولادزاده 

 

 

نکته:بیشتر آدما وقتی از خواب بیدار می شن اولین کاری که انجام میدن رفتن به توالته . این یه واقعیته نه یه توهم و البته بعد ها همین واقعیات میتونن تبدیل بشن به.....                                            

اصلا از این که وسایل کار روزمره ام برای فردا خاطره اند راضی نیستم در واقع همین احساس عدم رضایت بوده که خاطرات یکدستم را به تنفرات یکدست تبدیل کرده  از اینجا به بعد زمان تقریبا مثل همیشه یکدست نیست . ثانیه ها یکدست نیستند از اینجا به بعد یک ثانیه ممکن است یک دقیقه یا کمتر یا حتی بیشتر طول بکشد ............

(خمیازه ی صبح ناگهان روی خودکار آبی ام می افتد وبر روی تمام ابهامات چند لحظه ی پیشم خط می کشد. باگذاشتن دست راستم جلوی دهانم خمیازه را به کنترل خودم در می آورم و آرام آرام در همین حالت وارد توهمات غیر یکدستم می شوم . )

 

با ته خودکارم گوش چپم رو پاک می کنم . امروز می خوام از تمام پیراهن های یکدست ‚ شلوارهای یکدست و دست بند های یکدست فرار کنم . بدون هیچ پیش فرضی و البته نه طبق عادت همیشگی به سمت توالت می رم .به توالت که می رسم  به آینه کثیف توالت پناه می برم . همینطور که به آینه خیره شدم..... زیپ شلوارم و دکمه های پیرهنمو باز می کنم . اینطوری می تونم درک بهتری از اوضاع توالت داشته باشم!. خودکارو! به دست دیگرم می دم و سعی می کنم در حاشیه روزنامه جام جم پارسال که گرفته بودم تا  با هاش آینه توالت رو پاک کنم یکدست تر بنویسم .

 

روزنامه را با دست دیگرم بر می دارم و سعی می کنم آینه را با آن پاک کنم . خیلی خجالت می کشم . سرم را پایین می اندازم و از توهمات یکدستم فرار می کنم .می دوم توی حیات ‚ یک مشت آب از حوض بر می دارم و داخل گلدان شمعدانی ام می ریزم . سعی می کنم نفس عمیقی بکشم البته که هوای اینجا هیچ تفاوتی با آنجا ندارد.دمای هوای هر دو مکان یکسان و دقیقا برابر دمای ریه های من است برای همین فقط ریه ها  پر وخالی می شوند .هیچ هوایی را داخل آن ها احساس نمی کنم . یکدستم را از حیات بر می دارم و با آن سیفون را می کشم حالا آینه یکدست تر به نظر می رسد و من دیگر خجالت نمی کشم ‚ سرم را بالا می گیرم و سعی می کنم هیچ پیش فرضی برای انجام کارهای آینده نداشته باشم . از توالت بیرون می آیم و استکا ن ها را که با نظم خاصی ‚ یکدست روی میز چیده شده اند را به هوا پرتاب می کنم .دوباره اما این بار با احتیاط به توالت بر میگردم . به نظر می رسد آینه شاید کمی شادتر هم شده باشد (می تونه به دلیل کشیدن سیفون و یا شاید هم به خاطر روزنامه جام جم پارسال که عکس یک گلدان شمعدانی رو انداخته توی آینه... باشه! )

نکته:به نظرم آینه توالت خلاصه ای از واقعیات را بصورت کاملا آشفته ای در خود داشت .

نه! ازاول همه چیز  را مرور می کنم : یکدست روزنامه ‚ یکدست استکان که روی میز چیده شده  اند‚آینه ‚ سیفون ‚ در توالت که حالا من روبرویش  ایستاده ام . ................

آینه شاید بتواند صورتم را اصلاح کند شاید هم تا اندازه ای یکدست تر خط ریشم را شبیه آدم های روزنامه جام جم خوان بکند . نه اصلا انگیزه ای برای تکرار واقعیت های یکدست در آینه ندارم . تقریبا به همین دلیل است که آینه را به هوا پرتاب می کنم . توالت هم که به طرز مبهمی شاید فرنگی باشد شاد و البته با آینه به هوا پرتاب می شود .

حالا یعنی همین حالا روبروی در نیمه باز توالت ایستادم . دست راستمو به بند سیفون و دست چپمو خیلی ناشیانه به دستگیره ی توالت تکیه دادم . گرمی خونی که از گوشه لبم سرازیر شده رو کاملا حس می کنم . حتما ناشیانه صورتمو تراشیدم ! . خوشحالم که لااقل لبم از یکدستی در اومده . دستمو از روی بند سیفون بر می دارم و سر خوشانه به هوا پرتاب می کنم . حالا یکدست بیشتر ندارم .با تنها دست با قیمونده  صفحه روزنامه جام جم پارسالو ورق می زنم . همین طور که در حال ورق زدن روزنامه جام جم هستم دستم به گلدون شمعدونی روزنامه گیر می کنه و گلدون شمعدونی هم به هوا پرتاب می شه. روزنامه رو خوب برانداز می کنم به نظر می رسه روزنامه جام جم تا حدودی از یکدستی نجات پیدا کرده .......

 

تکه های گلدان را در خرده شیشه های آینه تارو کمی شاد  روی  زمین می توانم ببینم ‚ خاک روی لباسم را پاک می کنم . (به طرز مبهمی احساس می کنم که باید سیفون را یکبار دیگر بکشم و کلمات یکدست روزنامه  جام جم پارسال را فراموش کنم .)

زیپ شلوارم را بالا می کشم .دستم را بو می کشم . خوشحالم که دیگر بوی ماهی گندیده و خاک گلدان شمعدانی نمی دهد . روزنامه را از روی زمین بر می دارم و با آن خون و خاک ناشی از شکستن گلدان و آینه و استکان ها را پاک می کنم . کارم تقریبا تمام شده . به سمت پنجره خیز بر می دارم شاید هنوز کمی برای پریدن توی خیابانی که همه صورتشان را تراشیده اند و گوشه لبشان را چسب زده اند زود باشد .

 حالا خیلی زودتر دیر می شه! و من فرصتی برای تماشای خیابون های شهر پیدامی کنم ‚ البته تمام سعیمو می کنم تا چشمام از عبور و مرور ماشین ها فاصله داشته باشن. مغازه ی تلویزیون فروشی حاشیه خیابون نظرمو جلب می کنه .یکی از تلویزیون ها نصویر مردیو داخل توالت در حال کشیدن سیفون نمایش میده.تا حدودی خیالم از خودم و البته کشیدن سیفون راحت می شه.برای اطمینانم که شده دوباره دستمو بو می کشم هیچ اثری از بوی خاک  گلدان شمعدانی روی دستم نیست برای اولین ماشینی که از جلوی من داره عبور میکنه  دست بلند می کنم و اولین ماشینی که از جلوی من در حال عبوره برا م می ایسته.بدون اینکه چیزی بگم سوار می شم.راننده نمی دونه کجا میره ماشینم نمیدونه منم زیاد مطمئن نیستم .شاید از صفحات روزنامه های دیگه دیدن کنم یا شاید هم از مغازه روزنامه فروشی سراغ روزنامه جام جم پارسال رو بگیرم(ماشین مدت هاست که راه افتاده)به طرز عجیبی احساس می کنم که تمام خونه های اطراف خیابون حوض دارن.(احتمالا با گلدان های شمعدانی در کنارش)ما در حال عبور هستیم و این احساسات دیگه اهمیتی نداره .آقای راننده هم با حرکت سرش حرف منو تائید می کنه.نگاه خاصی به من میندازه به این معنی که شاید منم دوست داشته باشم به صف عبور و مرور کنار خیابون ملحق بشم ! نگاه خیرش بعد از یه مدتی آزار دهنده میشه.به چهار راه می رسیم و راننده هنوز به من خیره مونده اصلا  حواسش به چراغ راهنمایی نیست  و همینطور به راهش ادامه میده.کامیون حمل زباله های هسته ای جلوی ماشین ما می پیجه.دسم رو از عقب به سمت راننده پرتاب می کنم تا شاید بتونم راننده رو متوجه خطر بکنم ولی دسم به آیینه جلوی ماشین گیر میکنه و آیینه به هوا پرتاب میشه.راننده اصلا متوجه خطری که ممکنه بر اثر تشعشع زباله های هسته ای برامون بوجود بیاد نیست.بلخره راننده متوجه میشه و می خاد ترمز کنه ولی خیلی دیر شده و ما به کامیون حمل زباله های هسته ای برخورد می کنیم و هممون به هوا پرتاب میشیم  . در همین حالت  که داریم به هوا میریم چشمم به مغازه تلوزیون فروشی میفته..همونکه یکی از تلوزیون هاش مردی رو در حال کشیدن سیفون  نشون میداد!

با تمام وجود فریاد میزنم که زودتر سیفون رو بکشه ولی احساس میکنم تا اون مرد (که به طرز فجیعی شبیه راننده ماشینه و البته علاقه عجیبی هم به  شمعدونی داره) بخاد سیفونو بکشه خیلی  زود دیر میشه(تازه اگه واقعا بخاد!)

در حالیکه دست راستم را به دستگیره توالت تکیه داده ام با دست چپم سریع سیفون را می کشم..

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:39  توسط مهدي عباسي  |