تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 

      

       سه شنبه زل می زند به من!

 

     

 

  

  خوب یا بدش را نمی دانم، اما می دانم هرکه می میرد بسیار از خوبی هایش می گویند. کتابهایش تجدید چاپ می شود . افراد بسیاری پیدا می شوند که خاطرات خیلی صمیمانه ونزدیکی با او دارند و... .در مورد قیصر امین پور هم همین ماجرا تکرار شد واز بالاترین مقام های سیاسی تا مدیر مدرسه ی کوچکمان یکان یکان از او گفتند و نوشتند.

 به هر روی دریغ از روزهای بسیاری که بعد از چهل و هشت سالگی هم ای کاش قیصر نفس می کشید و شعر می نوشت. به عنوان یک مخاطب جزئی، شعر  و شخصیت ِامین پور ِ دکتر و فخیم و گزیده گوی سالهای آخر را می پسندیدم تا ....

چند سال پیش شعری نوشتم با عنوان " سه شنبه" . همان ایام  به گمانم در زیرنویس یکی از صفحات یکی از کتابهای قیصر خواندم که خدا کوهها را در سه شنبه آفرید و... .  ظاهرا قیصر در سپیده دم سه شنبه  مرده است.

 

        "سه شنبه"

در هر يك از چهارگوشه اتاق بنشينم

سه شنبه زل مي زند به من

"روزهجران و شب فرقت یار"

دنيا به آخر نمي رسد

سه شنبه از قبايل غار نشين سردر مي آورد

و ثاينه هايش تمرين شمردن مي كنند

يك دو سه دو يك

بار ديگر كجاي ناگهان شلوغ سالن درخشيدي

كه چشمم روشن!

كفِ دستت را بو نكرده بودم

كسي دستت را بوسيد

پير شدم

سه شنبه خسته بود

و دنبال كمي اجازه براي انگشت سبابه ام مي گشت

تا از دنيا بيرون بروم.

 

                 "مهدی عباسی"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:59  توسط مهدي عباسي  | 

 

 این بُزمجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد

              

                           نگاه چرخان

                               "رضا براهنی"

همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و، در "درکه" وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من تنها نیستم
هر روز از گلفروشی"امیر آباد" یک شاخه گل می خریدم تنها یک شاخه
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _
و موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
آنگاه یاد زمان هایی می افتم که یک الف بچه بودم
و در زمستان های تبریز
کت پدرم را به جای پالتو می پوشیدم
و با برادر آبی چشمم از تونلِ برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم زیرا که می گفتند: این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _
و با برادر آبی چشمم تا راههای مدرسه را می دویدم
_ این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _

در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده و گرنه می گفتم می خندیدید
وقتی که گریه ام می گیرد می روم آن پشت فوراً پیاز پوست می کنم که نفهمند
آنگاه، موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک گل سه سال تمام هر روز
شب، پس زمینه ی من نیست شب، قهرمان فیلم من است
و گلفروش که موهایش در زیر نور، آبی-بنفش می زد روزی گفت: چرا ول نمی کنی؟
گفتم که تازه نمی فهمم چرا عاشق شدن طبیعیِ انسان است و شاید از طبیعتِ انسان، بالاتر
اما در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
_ این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _
و موهایم را... کنار می زنم آنجا نشسته ای

گل را به دست تو می دادم می خندیدی
_ مادر بزرگم، اتفاقاً از تو خوشش می آید این مشکل تو نیست مشکل من، مادر من است _
و می خندیدی
_ اما اگر تو دوستم داری مادر چه صیغه ای است؟ _
_ از چشم های تو می ترسد _
_ چشم است، کفش نیست که دور بیاندازم و بعد یک جفت چشم نو بخرم از بازار و
بپوشم _
_ نه، او می گوید:« باید نگاه تازه بپوشد، بی اشک» _
_ گفتم که در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد و اشک ها را نمی خشکاند _

وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
«سیمین» و «مهری» و گل ها و عکسهای تو می خندند
و دست های تو می لرزند
تبریک «مهری» و «سیمین» وَ تو؟ لب می گَزی
_ نه! آ ن چشم ها با نام خانواده ی ما جور نیستند یک جوری اند
باید نگاه تازه بپوشد نگاه او... _
«سیمین» که حوصله اش سر رفته، می گوید:« مهری! ایکاش گل نمی آوردیم!»
«مهری» می گوید: « گل؟ گل؟ گل بی ارزش است! ولی برشان دار!»
و من؟ در کوچه، گل ها را از دست «سیمین» می گیرم
و «مهری»؟ در چشم هایم خاموش می نگرد و بعد، فریاد می زند:
« این چشم ها که عیبی ندارند!»
و می نشینم و شاه می رود و انقلاب می آید
جغرافیا بلند می شود و روحِ خواب را تسخیر می کند
و جنگ، تَرکِشِ سوزانی در عمق روحهای جوان می ماند
و بلشویسم بعد از هزار مسخ و تجزیه، تشییع می شود
_ گفتی که اسم بچه چه بود؟ «سهراب»؟ «اسفندیار»؟ وَ... چند ساله؟ ....
_ چه بزرگ!_
_ این سالها که گفته گذشته؟ _
موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای وَ من نیستم

و می پرسی: «موهایت کو؟
_ گفتی که اسم بچه چه بود؟ وَ... چند ساله؟ _
_ شاید هزار سال! نمی دانم موهایت کو؟ _
جغرافیا بلند می شود و روحِ خواب را تسخیر می کند
_ و بچه های تو! آنها کجایند؟ موهایت کو؟ _
من با برادر آبی چشمم گاهی به تماشای اعدامی ها می رفتم
زنها چادر به سر همگی می گریستند
و گاهی از تونل برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم
_ این بُزمجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _

موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و ، در «درکه» وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من نیستم
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
_ و موهایت کو؟ _... کنار می زنم _

29_27/3/72 _ تهران

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 9:46  توسط مهدي عباسي  |