
نقدی به داستان «بین دو نیمه» نوشته ی مهدی عباسی
نوشتن با تجربه های محیطی
ساختارهای پاراگراف های داستان
بین دو نیمه (اگر چه که اسم چندان جالبی ندارد) اما در اولین پاراگرافش نمایه یک داستان کوتاه شاهکار را به خودش گرفته، مثل همان داستان هایی که تاریخ داستان نویسی مدرن ایران را در دوره های قبل طلایی کردند. تصویرسازی بی نهایت دقیق و ظریف و مختصر! داستان در این پاراگراف به خوبی خواننده را در فرآیند کشف همراهی کرده و به او بال پرواز در قصه و قلمی برای نوشتن آنچه نویسنده ننوشته را می دهد گو اینکه جمله آخر همین پاراگراف کمی کلیشه ای است و بچگانه.
نکته دیگر توجه به رابطه محتوا و فرم (بیان) قصه است. پاراگراف اول داستان با پی روی از فرم بیانی مخصوصی به محتوا شکل داده که از نظر جنسی بسیار به هم نزدیکند و شاید پاراگراف اول من خواننده ایرانی (تقریبا آشنا به ادبیات ایران ) را توجیه می کند که پای یکی از قصه های کوتاه خوب ابراهیم گلستان، یا مثلا غلام حسین صاعدی و یا فرضا عباس پهلوان نشسته ام!
اما در پاراگراف دوم با تکرار بیش از حد واژه «بارید» نوعی کذب نوشتاری را ایجاد می کند به این معنی که خواننده نوعی از ترفند نویسنده برای بیان یک طوفان به زبان غریب متن راضی نیست. ایضا آوردن سه جمله « زن رئیس پاسگاه بچه اش نمی شد» و «خری سفید عر می زد» و «قبله سیاه بود» چون در نهایه با جوابی درخور از داستان همراه نیست تنها سردرگمی متن را افزایش داده اند.
در پاراگراف سوم در واقع شاهد تلاش نویسنده برای رازگشایی پاراگراف قبلی هستیم از این بابت می توان به راحتی الگوی داستان نویسی کلاسیک را برای «بین دو نیمه» ترسیم کرد؛ حادثه و به هم ریختگی و سپس توضیح بهم ریختگی و در نهایت ترسیم شرایط موجود. تنها ابتکار قابل تحسین در این مقوله انداختگی و بریدن متن و آوردن قسمتی از انتهای داستان در ابتدای ان است.
در باقی پاراگراف های داستان به شرح جزئیات دیوانگی خدیجه نشسته ایم، شرحی که نویسنده (همچون خود من به عنوان سعید برآبادی) معتقد است که اولا به قوام یافتگی متن کمک می کند و هم باعث تولید صحنه های جذاب برای داستان خواهد شد الا پاراگراف آخر که هم می توان به آن به عنوان نوعی جدال تمسخر برانگیز سنت و مدرنیته نگاه کرد و هم به عنوان صحنه ای که در ابتدای داستان با شکوه و رمزآلود به نظر می آمده و اکنون پس از شرح ماجرا تنها تصویر در خور تاسفی برای شخص اول داستان است.
کمی از خودم اضافه می کنم
چندی است که از تجربه های دوستانم در حوزه داستان کوتاه مغفول مانده ام، بخصوص بعضی از کارهایی هم که توجه ام را جلب کرده یا نویسنده ای دگم بالای آن نشسته بوده و یا داستان به حدی کشکی و دست چندم به نظرم امده که کیف خواندن و خوانش آن در من ایجاد نشده. اما مهدی از آخرین داستانی که از او در همین وبلاگ خوانده ام پیشرفت قابل توجهی داشته به چند صراط که در زیر می آورم و البته ناپختگی هایی که اگر از این حقیر بپذیرد آنها را هم خواهم گفت:
اول) کلیت داستان حکایت از توجه بسیار بالای نویسنده به اطرافش دارد. به اعتقاد من مهدی پس از مرگ پدر خیلی چشم و گوشش را به اطراف داده از لاکش بیرون آمده و محیطش را مزمزه می کند و اگر این داستان را حاصل مزمزه خاطرات دوران کودکی، خاطرات دهات و روستا، خاطرات منقول از دیگران و حتی یک صحنه گذری در خیابان بدانیم زیاد بی راه نرفته ایم. هرگاه نویسنده بتواند محیط خود (اعم از آنچیزهایی که جان لاک به عنوان محیط به حساب می آورد) را به نوعی درک کند که بتواند از آن آفرینشی دوباره داشته باشد گامی به سوی تخصصی شدن برداشته و باید بگویم که مهدی پس از عالم شعر این بار در هیات یک داستان نویس حرفه ای ظاهر شده است.
دوم) فضای داستان توسط دو چیز ترسیم می شود: اول فرم و دوم محتوا یا اول محتوا و دوم فرم. به هر حال داستانی برنده واقعی فضاسازی است که فرم و محتوا را با هم و یکپارچه حرکت دهد و مهدی در جاهایی موفق به این کار شده است؛ ترکیب های ریشه زرشک از زمین در آمده، قیچی، دیوانه ای که می خواهد بیرون سرش را با درون آن یکی کند، عمه به عنوان سوژه فحش های روزانه از ترکیبات درجه یک این داستان هستند که در کنار هم تصویری از یک زن دیوانه روستای بعد از سیل را به خوبی نشان داده اند. بارها و به کرات گفته ام که بزرگترین مشکل ما در داستان کوتاه امروز همین درک متقابل نویسنده از فرم داستانی است. محتوا مربوط به نویسنده نیست بلکه فرم هم از پیش طراحی شده است. نویسنده شخص مبتکری است که در برابر یک محتوا مشخص فرمی را برگزیده و با کنار هم قرار دادن این دو به سیقل زدن کلام و محتوا برای بیان داستانش می پردازد و مهدی تا حدودی موفق به طی این مرحله شده است اما در پایان آن را نیمه تمام رها کرده. چرا که مشی فرم و محتوای انتخاب شده از صحنه پایانی داستان سرباز می زند و هنوز که هنوز است من نتوانسته ام بپذیرم صحنه جدال عمه با قیچی در بک گراند تصویر بازی ایران و آلمان را!
سوم) با این همه مهدی شاعر است و این در متن به وفور به چشم می خورد و متوقع است که با بازی با کلمات می توان تصویر سازی کرد و البته این نسخه شاید در مورد شعر جواب بدهد اما در داستان ما با یک عقل معنوی در برخورد با محتوا و یک عقل ریاضی در برخورد با فرم طرفیم که نقض هر کدام از این منطق ها سبب فروپاشی اصول تصویری در داستان می شود، درست مثل تکرار عدد چهار که به نظرم بی مورد است و یا بازی تیم ایران با هلند و امثال آن.
در پایان نمی توانم این را ناگفته بگذارم که «بین دو نیمه» من را یاد داستان های غلام حسین صاعدی انداخت با آن روانشناسی دقیقش که داستان عباسی هم خواسته یا ناخواسته از این مسئله به خوبی استفاده کرده.
شبی از شبهای شهریور...

توضیح:
عصر چهار شنبه بیست وهفتم شهریور رفتیم به اختتامیه هفتمین جشنواره ی شب های شهریور در فرهنگسرای ارسباران.نکته هایی از آن برنامه در ذهنم مانده بود که وسوسه شدم بنویسم:
نکته ی اول:
توهین علیرضا قزوه به براهنی از پشت تریبون و با زبان روزه (با اعتقادی که ادعایش را دارد) بیشتر از آن که ناراحت کننده باشد خنده دار بود. دعوت رسمی از شاعران به حکومتی شدن بخش دیگر حرف هایش بود .هم چنین به اینکه در مورد انرژی هسته ای شعر گفته افتخار کرد!
نکته ی دوم:
معلوم نبود کدام مسوول برنامه از مجید اخشابی ( خواننده ی تلویزیون) دعوت کرده بود و اخشابی هم همان طور که سبک وسیاق کارش اقتضا می کند به اجرای مفرح موسیقی پاپ پرداخت و حتی از جمعیت اندک می خواست که در خواندن آهنگ های بندری با او همخوانی کنند .جالب اینکه نیمی از جمعیت را افرادی مثل محمد علی بهمنی، کیومرث منشی زاده و شاعران و نویسندگان دیگر تشکیل می دادند که طبق در خواست اخشابی باید دست می زدند و ترانه های شاد را با او هم صدا می شدند.
نکته ی سوم:
بر خورد بی ادبانه ی سهیل محمودی(مجری برنامه) با این گروه موسیقی که بخش عمده ی برنامه را گرفتند هم در نوع خود جالب توجه بود . آشفتگی برنامه اقتضا می کرد که یکی از این گروه برای اجرا دعوت کند و بعد مجری برنامه هر چه از دهنش در بیاید به این گروه موسیقی و نیز مسوولین برنامه بگوید. گو اینکه سهیل محمودی اعتبار چندین ساله ی خود و برنامه ی تلویزیونی معروفش را با حضور در چنین مراسمی در خطر می دید و خیلی سریع واکنش نشان داد.
نکته ی چهارم:
در حالی که ما بیشتر به هوای شنیدن شعر رفته بودیم فقط چهار غزل شنیدیم و بس.البته معمولا مراسم اختتامیه ادبی چنین است و بیشتر در مورد داوری و جایزه و آمار شرکت کننده صحبت می شود. اما جشنواره ای که اول و آخرش همین مراسم دوساعته باشد باید بیشتر از این به شعر بپردازد. طبیعی است که با این شیوه، مراسم فقط برای چند نفری که جایزه می گیرند جذاب و قابل تحمل به نظر می رسد.
نکته ی پنجم:
چند شقه ای بودن در هر جریانی می تواند اتفاق بیفتد . اما نمی دانم درمورد سایر هنر ها ( سینما، موسیقی و..) هم مثل شعر اوضاع بی ریخت است. "شب های شهریور" عنوان سنگین جشنواره ی سالانه سراسری شعر جوان را یدک می کشد در حالی که تنها بخشی از شعر ایران با رهبری افرادی چون کاکایی و قزوه و محمودی و... در آن جریان دارد و انبوهی از جریان های شعری (که البته کار آنها نیز خالی از ایراد نیست) نه چنین جشنواره ای را قبول دارند و نه حتی آن را می شناسند.این که هیچ عکس العملی (حتی مخالفت) از سوی چنین طیف گسترده ای دیده نمی شود قبل از هر چیز نشان می دهد که عنوان " جشنواره ی سالانه سراسری شعر جوان" مناسب این برنامه نیست. جشنواره ی سالانه سراسری شعر جوان" مناسب این برنامه نیست.