داستان:
بین دونیمه

باران بارید.بارید.بارید. بارید. حوصله ی ما سر رفت. سقف چکه کرد. شش تا از گوسفندها گم شدند. چهار دیوار ریخت توی کوچه. زن رئیس پاسگاه بچه اش نمی شد. باران بند آمد. حسن آقا شاطر رفت نان بپزد.خری سفید عر می زد. قبله سیاه بود. تیم ایران مقابل هلند باخت .
صدایش بیشتر از خودش خدیجه را تر ساند . در نشمین داشت از مَشک، کره در می آورد که شنید. ازخیلی ها می ترسید. از صاعقه،از بلندی،از تگرگ ،از سیل... . این یکی همه را می ترسانَد حتی خر های سیاه و سفید را. همان روزی که ایران باخت و شش گوسفند گم شدند و چهار دیوار ریخت توی کوچه و آفتاب ما را فریب داد ، یکباره آمد و از رود خانه چهار بار بزرگتر بود.آب ریخت توی تنور حسن آقا شاطر. گاو ما غرق شد. ریشه ی نهال های زرشک در آمد. باغ از خار و سنگلاخ پر شد.
خدیجه دوید به سمتی که صدا می آمد. از سرسرا به نانوایی نگاه کرد. دید آب گل آلود و خشمگینی نانوایی را پر کرده از پنجره اش بیرون می ریزد. این که خدیجه ندید تمام باغ ها وخانه های لب رودخانه رفته زیر آب به کنار، آدم نمی داند از سادگی عمه ما چه بگوید که سقف نانوایی را نگاه نکرده تا ببیند حسن آقا شاطر مثل میمونی خودش را به شاخه ی در خت توت آویزان کرده. خدیجه ترسید چشم هایش بسته شد. البته خدیجه فی الفور دیوانه نشد. چهار سال طول کشید تا یک شب حسن آقا شاطر به خانه ی ما بیاید و استکان چایش را تانیمه بخورد وبگوید کله ی خدیجه خراب شده.
پدر و حسن آقا شاطر چهار بار او را به بیمارستان وتیمارستان بردند. افاغه نکرد. خدیجه در سرسرا می نشست و به نانوای قدیم نگاه می کرد. بقیه ی دیوانگی اش را خیلی ها دارند. فقط قیچی کارش را خراب می کند. همه چیز را از داخل کله اش بیرون می کشد و ظاهر کله اش را مثل داخل می کند. حسن آقا هم آن روز که ساعت چهار به خانه آمد و قبل از اینکه خدیجه را بیابد موهایش را دید که از سر سرا تا شیب کوچه را سیاه کرده بودند، پی به جنون خدیجه برد. چهار شب بعد هر چهار قیچی خانه شان را شکست. حتی آن یکی که باهاش پشم گوسفند می چید. اما دیگر موهای خدیجه کوتاه شده بود.
خدیجه هر روز صبح که از خواب بیدار می شد فکر می کرد چقدر موهایش بلند شده. اتاق ها را یکی یکی دنبال قیچی می گشت.بعد نوبت به همسایه ها می رسید. آنها از ترس حسن آقا شاطر به او قیچی نمی دادند اما خدیجه بالاخره پیدامی کرد. به بچه ها پول می داد تا قیچی مادرشان را برایش بدزدند.یا خودش یواشکی وارد خانه ی یکی از فامیل می شد و دزدکی موهایش را قیچی می کرد. به قدری در قیچی کردن عجله داشت که جای جای ِکله اش زخم بر داشته بود.
پدر و حسن آقا شاطر به امتحان فهمیدند که هرگاه به مدت چهار روز قیچی به سر خدیجه نخورد حالش خوبتر می شود و هوس ِنشستن در سرسرا و نگاه کردن به نانوای قدیم و گریستن نمی کند .از در و همسایه و فامیل خواستند قیچی ها را بشکنند تا خدیجه خوب شود. همه چنین کردند به جز مادر که خیاط بود و دوخت و دوز تمام روستا را او انجام می داد. خدیجه خوب شد. البته هر از گاهی دنبال قیچی می گشت ولی چون پیدا نمی کرد هوس نشستن در سرسرا نمی کرد.
خدیجه نخستین بار قیچی مادر را در روز قبل از عروسی مریم دید. زن ها در خیاط خانه شلوغ کرده بودند و هر کسی حواسش پیش دوخت یا تعمیر لباسش بود که خدیجه داخل شد .قیچی را دید. دور از چشم مادر برداشت و در مستراح موهایش را قیچی کرد. عروسی مریم با دعوای مادر وحسن آقا شاطر تلخ شد. ما با خانه ی عمه قهر کردیم. خدیجه به دنبال قیچی مادر بود اما پدر بر خیاط خانه قفل زد.
چند دهه و چهار سال می شد که ایران با یک تیم بزرگ بازی نکرده بود. در خانه ی ما تماشاکردن تلویزیون رسم نبود. این تلویزیون که تا چهار ثانیه دیگر نیمه ی دوم بازی ایران و آلمان را پخش می کند قرض گرفتم و قفل خیاط خانه را باز کردم و نشستم به تماشا.نیمه ی اول که تمام شد از پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم آن زن که زیر آفتاب داغ خدا روسری اش را برداشته موهایش را کوتاه وبلند قیچی می کند عمه ی من است.

تبریک:
تابستان امسال سه خبر خوش شنیدیم که البته جنس سه تایش یکی است: ازدواج . "شمس وشراب" به مرتضی علیزاده ، علی رضوانی و تامارا ابراهیم پور شروع فصل دیگری از زندگی را تبریک می گوید.
یادداشتی دیگر:
"محسن چالاک" که در زیر غزلی از او می خوانید یکی ازدانش آموخته گان ریاضی دانشگاه است. قدیمی تر ها باید حضورش در کانون ادبی را به خاطر داشته باشند.
بشکن سکوت آینه ها را ، تو
امروز من شکستم وفردا تو
بی شک رهایی از تو نمی خواهم
یامرگ باد قسمت من ، یاتو
اینان پر از تعفن مرداب اند
سرشار عطر باغچه ، اما تو
این گریه های یکسره هق هق من
این خنده های یکسره ها ها تو
گنداب و انزجار و پلیدی من
طوفان و موج های تماشا تو
اینک همان دقایق پایانیست
حرفی نمانده است مرا با تو
"محسن چالاک"
من از آن روز که در بند توام آزادم!

صحبت در مورد آثار محسن نامجو یکی از موضوعات محفل های دوستانه ی اخیرمان است. لابد شما هم تا کنون از آهنگ هایش شنیده اید. به خصوص آن دسته از آهنگ هایی که به قول یکی از بچه ها از آلبوم شخصی اش به بازار موسیقی زیرزمینی ایران راه یافته. به هرحال بحث در مورد شالوده شکنی های نامجو و نوآوری هایش را به اهل فن موسیقی می سپاریم و ضمن دعوت شما به شنیدن آثار وی(اگر تا به حال نشنیده اید ) در زیرمتن یکی از ترانه هایش را می بینید.( نمی دانم ترانه متعلق به کدام شاعر است.)
یک روز به شیدایی
در زلف تو آویزم
خود را چو فر ریزم
با خاک در آمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم...
یک روز سر زلف بلوندت چینم
بهر دل مسکینم
اینم
جیگرم!
اینم...اینم...
یک روز که باشم مست
لایعقل وتُرد وسست
یک روز ارس گردم
اطراف تو را گردم
کشتی شوم جاری
از خاک بر آرم تو
بر خاک نشانم تو
دور از همه بیزاری
دریای خز گردم...هی
خواهی تو اگه جونم
محصول هنر گردم
خواهی تو اگه جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم
ای وای
ای واااای
ای وااااااای
حبل المتین گیست
جمعا به تو آویزیم
لا تفرقو..
واعتصمو...
لاتفرقو...
واعتصمو....
واعتصمو بحبل الله جمعیا ولا تفرقعوووووووو..
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دوچشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریسا ریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن
از روی پل فردیس!
دریای خزر گردم خواهی تو اگه جونم
صد سینه سپر گردم خواهی تو اگه جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم
ای وای
ای واااای
ای وااااااای
ای درد توام درمان
در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس
در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز
نوک تیز، ته کفشم
این صندلِ رسوایی
این صندلِ رسوایی
گرگی تو و میشم من
جمعا به توآویزیم
آب است و سریشم من
جمعا به توآویزیم
اُگزاز و دیازپامی
جز زلفت آرامی
چون زلف تو نارامم
رسوا وپریشم من
سشوار!
سشوار!
سشوار!
داستان:
عکس خانوادگی
نوشته ی کاظم بر آبادی

آیا تا به حال در پشت حوادث صدایی شنیده اید؟ صدایی خاص که انگار یک آهنگساز آن را درست برای همان صحنه ساخته باشد؟ من این موسیقی را شنیده ام، توی بحرش رفته ام و گاه به گاه حتی به عقل خودم شک کرده ام. لحظه ای که موبایل زنگ رسیدن مسیج داد، من چیزی را به جای آن صدای زپرتی شنیدم که برایم حیرت آور بود؛ صدای دست هایی که روی ساز فرو می افتادند، پوست های کش آمده برنزه شده، آرشه ها، کوبه ها، سنج ها و کلاویه ها. همه را می دیدم و صدای ضعیف ترین نت های این ارکست بزرگ را می شنیدم. موبایل را باز کردم، مسیج از وحید بود، کوتاه و مختصر: «بابا پر کشید». صدای طبل بزرگ آمد و چندتا نت سیاه پشت سر هم. سکوت. یک سوپرانوی احتمالا دو رگه و بعد تک نوازی ویلون تا من از پشت میز بلند شوم، پله های زیرزمین را کورمال کورمال بروم پایین و از آن عرقی که قرار بود تا شب عروسی وجیه بسته بماند، دو پیک داغ داغ بزنم.
صحنه ای دم نظرم می آید که محو است و کم نور شاید به این خاطر که برای ما ایرانی ها دیدن یک ارکست کم اتفاق می افتد برای پدرم اصلا اتفاق نیافتاد. همیشه آروزیش این بود که همه ما را که این ور و آن ور پخش و پلا شده ایم، جمع کند و ببرد مشهد، پابوس آقا امام رضا، و حالا چهل و پنج سالش نشده، وحید خبرش را مسیج کرد. نمی توانم صحنه را به دقت ببینم، اما فکر می کنم یک زن ترک است که اینطور ویلون به دست آرشه را روی استخوان هایش می کشد. به چهره های همه نگاه می کنم؛ مادر کم رو و خجالتی به دوربین نگاه نکرده و دارد گوشه لبش را می گزد، من که کنار دست بابا ایستاده ام و لباس خلبانی پوشیده ام، وحید که به دوربین زل زده و انگار اینقدر از خوش عکس بودنش مطمئن است که همیشه آماده عکس گرفتن است و بابا که کنارتر از همه ما ایستاده و به جایی خیره شده که کسی نمی داند کجاست. بین ما و پدر در عکس فاصله است، یک فاصله کدر که حالا بیشتر هم شده، درست مثل گام ها که دارند، اکتاو به اکتاو آرام می شوند تا پایان آهنگ. ماکت ضریح امام رضا هم هست، چه یادگاریی! راستی وجیه چطور اینقدر زود بزرگ شد، حتما برای عروسیش من باید نقش بابا را بازی کنم...
□
پای کامپیوتر می نشینم، از بیرون پنجره صدای وحشتناک اگزوز موتور می آید، پارس سگ و شاید یک دستفروش که چیزکی برای فروش دارد. خب ما چه داریم؟ یک عکس از زمان خدمت بابا که با هم خدمتی هاش گرفته. سه سرباز ترخ که به دوربین نگاه نمی کنند و پشتشان دیوار سفید رنگ پادگان است که فکر می کنم بشود با این نرم افزار گرافیکی حذفش کرد. عکس را اسکن می کنم، بعد نوبت عکس جشن تولد وجیه می شود. مادربزرگ به مادرم می گفت این کارها قباحت دارد، مردم توی فقر و بدبختی جنگ دست و پا می زنند، توی کوی و برزن جمع شده اند دارند مربا و کنسرو و نان خشک درست می کنند آن وقت تو می خواهی شرشره بخری، بادبادک باد کنی و کیک خامه ای دست مهمان ها بدهی که چه؟ جشن تولد برای این دختر که هنوز هه را از به تشخیص نمی ده یعنی کار آدمیزاده؟!
در مجلسمان هیچ کس نیامد؛ در و همسایه از یک طرف به خاطر کمیته نیامدند و فامیل برای حسودیشان بایکوتمان کردند. مامان تا هشت شب منتظر ماند، موهایش را کپ زده بود و مسی رنگ کرده بود با رژ صورتی...خیلی موافق مد بود و خطر نمی کرد. هشت ضربه پاندول که به دیواره ساعت چوبی خورد، مامان وجیه را که کنار میز کادوها خوابش برده بود بیدار کرد بعد هم آمد سر وقت من و وفا که ماشین کوکی به دست روی فرش ماشینی خوابیده بودیم. دوربین لوبیتر بابا را داد دست وفا تا طوری تنظیمش کند که خود به خود عکس بگیرد و بعد یک عکس یادگاری گرفت و کادوها را باز کرد. همه کادوها را – کادویی که به نام من و وفا گرفته بود، کادویی که از طرف بابا گرفته بود و همین طور کادوی مامان بزرگ که یک گل سر بود- جز کادوی خودش. گفت یادش رفته که دروغ می گفت. گفت چیزی که خریده در شان امشب نبوده که باز هم دروغ می گفت. همه او را می شناختیم، کم یا زیاد.
دو ساعت بعد وقتی توی حمام و در بغل وفا داشت به سختی نفس می کشید و من دیدم که یک تلنبه قوی در نبضش هست که خون را مثل موتور آب باغ گیلاس پدر بزرگ پمپاژ می کند، به من گفت عکس یادگاری امشب کادوی وجیه است و ما-هر سه ما بدون لحظه ای مکث- گریه می کردیم. بعد توی بیمارستان شنیدم که مادربزرگ به له له مادرم گفت که جشن تولد را گرفته تا تفی باشد توی یقه خودش و من نفهمیدم یعنی چه، فقط فکر کردم که باید نوعی قهر با همه باشد چون مامان از آن وقت دیگر با کسی حرفی نشد و مدام گوشه لبش را می گزید.
اه! این عکس به این سادگی ها برش نمی خورد، یا باید بی خیال شرشره ای باشم که روی کله وفا افتاده و یا بی خیال پاهای لخت مامان. اما نمی توان از دو چیز یکسان برای جدایی، دست به انتخاب زد. سخت است. بین پدر و مادر، بین مادربزرگ و له له مادرم و یا بین وجیه و وفا. من همیشه –حتی در کار مسخره ای مثل تعمیر عکس های قدیمی- با مشکل انتخاب بین دو نفر مواجه بوده ام. انتخاب بین سر وفا و پای مادر.
بابا را از کنار هم خدمتی اش می کنم و داخل عکس جشن تولد می کنم، کاش بابا آن شب آمده بود و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد. بابا وارد مجلس می شود، می توانم او را بین وجیه و مامان بگذارم، اما جایش مناسب نیست، ممکن است دستش از توی گردن وجیه بزند بیرون. می گذارمش آن طرفتر از بقیه، درست یک قدمی وفا تا هم آینه شمعدان شان بیافتد هم کادوهای وجیه. خب این هم عکسی که همه در آن هستیم برای دخترم بهار که با این خواسته اش مرا کچل کرده. اما درخواست وفا را چه کنم؟ چاره ای نیست باید پشت صحنه همین عکس را با عکسی از ماکت ضریح امام رضا عوض کنم. چاره چیه؟
□
گفتن یه آزمایش سادس، می فهمی وجیه؟! به همین راحتی، «یه آزمایش ساده» مسخره شو در اوردن. نتیجه این شد که وقتی بهوش اومدم دیدم روده پودم بیرون از شکمم داره مثل فنر می جنبه. داد زدم اما کسی نمی شنید، به قول مادرت ما هیچ وقت صدای بلندی نداشتیم. یادت اونروز که منو کلانتری گرفته بود بعد که فهمیدن اشتباه کردن و من بی گناهم هیچی نگفتم؟ یادته؟
-آره بابایی
مادرت دو دستی کوبید تو سر خودش و گفت خاک تو سرت مرد که رو سیاهم کردی حالا فردا می گن قاچاقچی بود، دزد بود، بردنش اون تو، سیبیل بعضی ها رو چرب کرد تا بیاد بیرون! باور کن اشتباهه من آدم ترسویی نیستم. از هیچ آزمایشی تو زندگی ام نترسیدم، گفتن انقلابه، کارو تعطیل کنید کردیم. تو چله زمستون پیت به دست چه شبهایی رو که تو برف صبح نکردم. گفتن جنگه برین بجنگین، شما ها رو ول کردم به امون خدا رفتم زیر تیر و ترکش. به خاطر کی به خاطر شما. می فهمی؟ شما!!
حالا من زود حالم خوب می شه و با پای خودم می آم عروسیت نازگلم! درست همونطور که از منطقه مستقیم با همون لباس های سربازیم اومدم تولدت یادته وجی جون! یهو چشماتونو باز کردین دیدین من اونجام. یادته؟ تو باورت می شه که اینا باباتو بیارن اینجا به تخت ببندن که چی؟ مثلا می خوان فرار نکنم؟ برو بهشون دروغکی بگو فردا شب عروسیمه می خوام بابامو ببرم. بعد با هم فرار می کنیم می ریم خونه خودمون پیش مامان و وفا و وحید. می خوام همتونو ببرم خدمت آقا! اونجا دعا کنیم تا همه دور هم باشیم. دعا کنیم که من و مامانت زودتر خوب بشیم. خوشبخت بشی دخترم بیا منو از این تخت و این آت و آشغالا که هر روز به خوردم می دن نجات بده... .
□
او اینجاست. دلم می خواهد آهنگساز برای این صحنه یک موسیقی تند و قر کمری بگذارد، با طبل و دمبل و دیمبال فراوان! صدای فلاش زدن های مکرر دوربین می آید. عروس و داماد را می اندازند وسط که برقصند، عروس خندان نیست اما عروس ها هیچ وقت شب خوبی را نمی گذرانند، داماد حسابی مست کرده و می گوید قرش بده! قرش بده. صدای دست زدن ها و فلاش ها و آرق زدن ها در هم می پیچد موسیقی ریتمش کند شده و دارد کم کم می ایستد. می گویم تو برای چه نرفتی عروسی. جواب نمی دهد، به عکس بالای سرم خیره است. می گویم بابا و مامان آرزو داشتند که ما هم باشیم. دستی تکان می دهد که دارد مگسی را می راند یا اهمیت موضوع را تهی می کند. صدایی نمی شنوم و این البته عجیب است، از موسیقی خبری نیست، اینبار صدای خودم در گوشهایم می پیچد. شیشه را که می آورم از نگاهش معلوم می شود که فهمیده ناخنک زده ام. می گوید بهاره را با مادرش فرستادم اما خودم به چشمم ندیدم که بروم گفتم بیایم اینجا با هم گلویی تازه کنیم بعد شاید...!
تمام دور را بی توجه به مراسمات پیش می رویم، هر کس هر وقت عشق کند برای خودش می ریزد. ته شیشه که بالا می آید می گوید دوربین لوبیتر اینجاست؟ فیلم هم دارد؟ می توانی تنظیمش کنی که خودش عکس بگیرد؟
بالای سرمان عکس قدیمی است، کنار هم می ایستیم، مثل عروس و داماد که حالا کنار هم ایستاده اند و بارانی از فلاش های رنگارنگ روی سرشان می پاشد. لبخند می زنیم، مثل وجیه و پدر که لبخند می زدند و مثل آن روزها که من و وحید ادای سربازها را از توی تلویزیون در می آوردیم. پس همه هستند بعلاوه مادر که همیشه ماتم زده به دوربین، نه به جایی نامعلوم نگاه می کند. فلاش توی چشمهایمان می پاشد.