تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 

زمان زیادی در انتظار بودم تا داستان تازه سعید(کاظم) به دستم برسد. رسید. با هم می خوانیم:


       " اسلحه"

 

کاظم برآبادی 


از: فرماندهی یگان...

به: فرماندهی بازرسی پادگان...

موضوع: مفقود شدن یک قبضه اسلحه سازمانی

باسلام

فرماندهی محترم بازرسی پادگان...

احتراما به استحضار می رساند که در تاریخ... یک قبضه اسلحه سازمانی ژ-3 به شماره...از این یگان به سرقت رفته که تحویل سرباز وظیفه هادی اصغری به شماره پرسنلی...بوده است. از آنجا که ارتش جمهوری اسلامی ایران با متخلفین و سهل انگاران مخصوصا در امر مراقبت از اسلحه مجدانه و مقتدرانه برخورد می کند لذا به محضر آن مقام محترم، مظنونین و دیگر مدارک پرونده را ارسال می دارد. لازم به ذکر است که علاوه بر متهم اصلی پرونده، دو پیوست این نامه نیز ماحصل تلاش همرزمان ما در این یگان می باشد که برای روشن شدن ربط آنها به پرونده توضیح هر پیوست در بالای آن آمده است. امید است که تلاش های ما در امر رسیدگی و تهیه مدارک بتواند آن فرماندهی را در تحقق مسئولیت خویش که همانا حفظ و حراست از اموال ارتش و برخورد با متخلفین است یاری فرماید.

فرماندهی یگان...

ستوان یکم پیاده... 

پیوست اول)

متن زیر که از دفتر خصوصی متهم ردیف دوم پرونده سرباز وظیفه... بدست آمده توسط خود وی و به دستور مقامات ارشدتر بازنویسی و ویرایش شده است که امیدواریم در حل پرونده به شما کمک نماید. لازم به ذکر است که نویسنده این نوشته ادعا می کرد که این متن در واقع یک داستان بوده و نه چیزی بیشتر از آن، در حالیکه نشر اسناد و اطلاعات طبقه بندی شده ارتش به هر شکل، جرم تلقی شده و قابل پیگرد است.

حیاط آسایشگاه خیلی سرده، هممون رو نوک پا و با لنگ دمپایی بیرون به خط شدیم...نگهبان آسایشگاه می گه «دهن هممون سرویسه!» بچه ها سرشون پایینه، هیچکی دنبال نگاه بازدید کننده نیس. سرهنگ از بین صف ها رد می شه و یهو وامیسته، می گه:

- تو بیا بیرون!!

(مملی سرشو بالا می گیره، چیزی تو چشماش تکون می خوره و با سرمای هوا قاطی می شه)

- جناب سرهنگ اون موقع ما داشتیم پشت آسایشگاهو نظافت می کردیم...اینجا نبودیم...

- دیگه چه بدتر پشت آسایشگاه چه گهی می خوردی؟ بیا بیرون تا ...

اولین دونه های برف روی دماغ بزرگ سرهنگ می شینه، از همه بیشتر کفری شده...اگه تا ده دقیقه دیگه خبری نشه باید گزارش کنن به فرماندهی و اون وقته که کل پادگان تا پیدا شدنش باید بازداشت باشن.

ده نفر با سرهنگ می روند و بقیه می روند وسایلشان را بگردند؛ دستور آمده که:«بفرموده هیچ کس از پادگان بیرون نمی رود تا اسلحه پیدا شود، اگر نشد بروید کلاه آهنی هایتان را ذوب کنید و اسلحه بسازید به ما مر بوط نیست»!

- سربازها بشمار سه، بیرون به خط شن! بشمار...

یک

اصغری به مملی علامت داد، همه ریختن پشت آسایشگاه و بعدش از پشت آجرای پنج سانتی سرخ دیوار، یکی یکی سرک می کشیدن. دستاشونو به هم می مالوندن و سیگار به دوره می چرخید. مملی گفت:

-اصغری ژ-3 رو چیکار کردی؟

سیگار از لب اصغری فرتی افتاد تو لجن ها و صدای کلاغ از اون ور آسایشگاه اومد...

دو

- قربان

- قربانو کوفت! یادنگرفتی که به من بگی سرکار؟ مگه من ستاره دارم؟ ها؟

- سرکار، برای یه دیقه همین جا کنار تلفن آسایشگاه گذاشتیمش و رفتیم... یه دیقه هم نشد تا اومدیم دیدیم نیست!

- وقتی دادنت دادگاه نظامی یادت می آد که کجاست!

- دادگاه نظامی؟ نه جناب...نه قربا...ن...ببخشید سرکار! آخه تقصیر ما نبوده حتما یکی ورش داشته، والا ما اومدیم کار خیر کنیم، یه دیقه رفتیم کمک بچه ها...

- آره از بوی دهنتم معلومه کدوم گوری بودی....

سه

فکر کنم این بهترین روش تعلیق در داستان باشه؛ دیالوگ هایی که پایان ندارند، تصمیم گیرنده نیستند، تکلیف چیزی را مشخص نمی کنند، تنها ادامه می یابند، بدون هیچ انگیزه ای از دل هم بیرون می آیند هم را مشایعت می کنند و شاید توجیه! شاید دارم یک روش خوب را برای نوشتن یک داستان تکراری کشف می کنم؛ داستان تکراری گم شدن یک اسلحه، یک داستان بدون پی رنگ! داستانی که در آن هر جمله زاده جمله قبلیست و هر شخصیتی یک بازی زبانی. اما بدی قضیه نور کم آسایشگاه و ترس از سرگروهبان نگهبان شب است. بی مقدمه توی آسایشگاه می پرد، می چرخد و چند تایی را که بیدارند(حالا به هر دلیل) از تختشان بیرون می کشد و می برد توی حیاط تا «آدم بشید»

- آدم شدی؟

- بله سرکار؟!

- حالا بگو تا این موقع شب سی چی نخسبیده بودی؟

- خوابم نمی برد سرکار

- په ای قلم دفترا پیش تو چی می کنه؟

- قلم...دفتر؟ کو؟

- با مو یکی بدو نکن، تا صبح تو ای سرما نگرت می دارم( و با دست روی ورق ها می کوبد. ورق ها با سوز سرمای اواخر دی بلند می شوند و در حیاط چرخی می زنند).

- کار من نوشتن سرکار...داشتم داستان می نوشتم

- پس حتم که مویم رستم دستانوم...انگار خوش نداری آدم شی...هم ایجا واستا تا ببینوم تو نویسنده ای یا سرباز!

بشمار سه را گفته ان، همه توی حیاط به شدن و شمارهاشونو بلند می گن تا صف ها به نظام در بیاد:یک دو سه چهار... همه به گروهبان فحش می دن، همه می دن یا سرما و سوز دی ماه حساب همه را یکجا می ده، یک جا با هوهوهای سردی که از شرق می آد از وسط آدم رد می شه، سرخ و کبود می کنه و می ره...

ما اینجا وایستادیم، من، اصغری، مملی، گروهبان و بقیه بچه ها....اصغری گریه می کنه و هر از گاهی به متلک های هم ولایتی هاش نیشش باز می شه.

منشی فرمانده تو اتاق نشسته و با تلفن داخلی چهار دژبانی پادگان را خبر می ده. مشکل در دو حرف خلاصه می شه: ژ-3

همه اینجایم، همه مظنونیم، حتی منشی و تا یه ساعت دیگه که فرمانده رو هم از زیر لحاف بیرون می کشن او هم مظنون و مقصر می شه.

سه تا از تهرانی ها از فرصت استفاده کردن، دارن پشت آجرها به هم سیگار تعارف می کنن.

سرهنگ زودتر از بقیه می آد و جلوی اصغری که از صف بیرونه وامیسته، اصغری بی اختیار و از رو ترس دستشو می گیره جلو صورتش و بخار بدبویی از روی لباس پلنگی اش بلند می شه... اما همه سرخ می شن، همه خجالت می کشن، صحبت از یک نفر نیس. 

پیوست دوم)

این متن حاصل پیاده سازی نوارهایی است که در روزهای مختلف و به طور مخفی ضبط و تهیه شده است تا حد امکان سعی برآن بوده است که صدای متهم ردیف دوم پرونده به متن تبدیل شود، از آنجا که دلیل وجود این نوارها جزو اطلاعات طبقه بندی شده است از ذکر این مورد معذوریم و تنها مسئله قابل اهمیت این نکته است که این متون توسط بهترین منشی های فرماندهی استخراج و تنظیم شده تا انشائ الله بتواند در حل پرونده یاری رسان باشد. در بالای هر قسمت ساعت، تاریخ و محل پر شدن این نوارها ذکر شده است. 

6:00 /شبنه/روبه روی اسلحه خانه یگان/در صف توزیع و دریافت اسلحه:

آقا هل نده، هل نده دیگه، اعصابمو خرد کردین، هل نده، حلوا که پخش نمی کنن، تفنگ ندیده ها! دارن تفنگ میدن، ژ-3 سنگین و دراز و بددست، نه می شه باهاش کاری از پیش برد نه می شه فرار کرد...فقط یه بار اضافس، وبال گردن ما سربازا برای روزای رژه! 

19:34/دوشنبه/داخل آسایشگاه/در لحظه صدور حکم اعدام صدام حسین از تلویزیون:

جلوی اینارو با اعدام و مجازات نمی شه گرفت، باید یه فکر دیگه کرد، یه جور دیگه، یه راه تازه باید برای مجازاتشون یافت. تو تموم تاریخ همینه؛ وقتی وحشی شدن دیگه نمی شه کاری کرد، جلوشونو گرفت، می پرن و می رن به خون و خون ریزی...عین چنگیز، عین شاه، عین همین مردک بی ریخت که حتی خودشم نفهمید چرا هشت سال با همسایش دعوا گرفت و مسئول جون این همه آدم شد...می دونین چرا؟ همش تقصیر این تفنگاس؛ ژ-3، کلاش، کلت، یوزی...دیگه داره حالم بهم می خوره، بس نیست این همه کشت و کشتار؟ 

2:00/جمعه/سر پست نگهبانی/در حال درد دل کردن با یکی از نگهبان انبار:

دنیارو ما نویسنده ها می نویسیم، اما نمی سازیم، تفنگا می سازن، تفنگ هیتلر، تفنگ صدام، تفنگ اصغری، تفنگ مملی... اگه یه دونشم کم شه یه دونس. می تونی خاطر جمع باشی که کار خودتو کردی؛ رفتی و یه جا یه اسلحه رو چال کردی که تا نپوسه کسی نمی تونه پیداش کنه. پشت آسایشگاهی، چاهی... چاله ای...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:33  توسط مهدي عباسي  | 

زادنش به دیر خواهد انجامید

- خود اگر زاده تواند شد -

اندلسی مردی چنین صافی!

 

         

نکوداشت شاعری که شبیه هیچ کس نبود :حسین پناهی

  

چشم من و انجیر

دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی گم سئوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخم و می چرخونم سیّارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش !
"راه" دیدم نرفته بود "رفتمش "
"جوانه" نشکفته را "رستمش "
"ویروس" که بود حالیش نبود "هستمش"
جواب زنده بودنم مرگ نیود ! جون شما بود ؟
مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو خدا بود
اون همه افسانه رو افسون ولش !!
این دل پر خون ولش !
دلهره گم کردن " گدار" مارون ولش !
تماشای پرنده ها بالای " کارون" ولش؟
خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونوور کامل کیه
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم !!
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه ؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سرو اسرار معماست ؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !
پریشونت نبودم ؟!
من
حیرونت نبودم ؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
"اتم " تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه !
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه !
چشمای من آهن انجیر شدن !
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن !
عمو زنجیر باف زنجیر تو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم !
دیوونه کیه
عاقل کیه
جونور کامل کیه ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:8  توسط مهدي عباسي  | 

 

    گنجشک های تریا تا کلاس...

 

 

 

 

از این پینوکیو های گنده می شنوم

دست روی دلم

 گذاشته ای

رفته ای

ودماغشان بزرگ نمی شود

 

به درخت ها گفته بودم

داستان بلندشان را می نویسم

روزی

روزگاری

که طوری میلیونر باشم

تا دستم به دهانت برسد

به نظر می رسد

از تریا تا کلاس

گنجشک ها را خواسته بودم

شعر باشند

و یکی شان داشت سطر هایش را

یکی

یکی

...

نه این خستگی از تنم بیرون نمی رود هوایی بخورد

می روم سراغت را از خودت بگیرم

ودیر می گیرم

دست روی دلم

 گذاشته ای

رفته ای

دهانم از کلمات مبتذل پر

وخالی می شود

از داستان بلند درختی

(طوری رفته ای که میلیونر نمی شوم هر گز)

وگنجشکی

که از تریا تا کلاس دوستت می داشتم

 

تو بارهاست که رفته ای

کلماتم معمولی است

و خودکارم از خط زدن خاطره ات

خودداری می کند

 

"مهدي عباسي"

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:46  توسط مهدي عباسي  | 

  عشق را با مردم بي درد سر خواهم گذاشت

      

یادداشت:

  حسن دلبری: دانشجوی سالهای نسبتا دور دانشگاه سبزوار که بعد ها  مدتی رابه تدریس در دانشگاه گذراند و احتمالا هنوز از خاطرتان نرفته که مهمان شب شعر هایمان بود وعاشقانه هایش طرفداران خودش را داشت.

عشق را با مردم بي درد سر خواهم گذاشت
سر در آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
بي پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در كبود لانه مشتي بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال يك جو تشنگي خواهم دويد
چشمه را با تشنگان دربدر خواهم گذاشت
تا نگويند اين جوان بي رد پايي كوچ كرد
دفتري شعرو مزاري شعله ور خواهم گذاشت
بي صدادر كلبه اي متروك جان خواهم سپرد
مرگ را از رفتن خود بي خبر خواهم گذاشت

                               "حسن دلبری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:33  توسط مهدي عباسي  |