
دری در تپ تپ
"مریم هوله"
بستری در کنار ِ پرستاران ِ پستاندار...
آسم در آستین ِ سرمایه داری ِ هیستریک...
من چه کنم با پسری که اینجا نشسته؟:
رویش نمی شود بگوید که بیماری زیباست
بیمار زنده است...
و زندگی چندان که رویش می شود آدم
زیبا نیست...
یک چشمی می نویسم چون که چشم ام دو تا می بیند
یک چشمی می بینم مبادا دو تا ببینمت
یگانه ی بیگانه ی من
که همین حالا بلند می شوی
می روی به سمتی که کاغذ اداری ات رفته...
هدایت چیز ِ مزخرفی ست
در اتوبوس ها
در تونل ها
کفش هایت که همیشه جفت اند
در الکتریسیته ای که از مغز ِ من می گذرد
و این چشمی که لعنتی دو تا می بیند....
حتا تو را به معشوق ات خیانتکار می کند
با گیجی که می رود روی اشباح ِ معشوق ات
در تصاویری که از روی یک تخت در بیمارستان میسرست!
در تنفس ِ منهدم که پاشیده قبل از دیدارها روی هوای مشترک
که چهره ی معشوق ها را عوض می کند
دور ِ عشق که پای ثابت است ...
دوستت دارم
نه به اندازه ی دو تایی که می بینم
اندازه ی یک تایی که یک چشم ام را بسته ام تا موفق باشد بشر
در بستری دقیق!
اندازه ی یک تایی که یک چشم ام را بسته ام
که زشت ام کرده!
به همین خاطر بود شاید که از کنارم می گذری- می دانم
(مثل ِ باقی ِ بیماران)
به همین خاطر بود شاید که از کنارم می گذری-می دانم
(که بیماری ِ من هم دقیقن این بود...)
به همین خاطر بود که خواهد شد...
بیماری ِ خواهدشدگان ِ کمی بیحواسپرتیتر؛
2005/استکهلم
نه عادلانه ، نه زیبا بود
جهان
پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.

(1)
سی تن بی بال پر رنجور ومست
دل شکسته،جان شده،تن نادرست
جمله گفتند آمدیم این جایگاه
تا بود سیمرغ ما را پادشاه
25 فروردین؛ نکو داشت یکی از بزرگان ادبیات کلاسیک ما که شهرتی جهانی دارد: "عطار نیشابوری "
شاید یکی از مزیت های انتخاب روزهای نکو داشت این باشد که هر از گاهی به گذشته پر افتخار فارسی نظری بیاندازیم و از خودمان خجالت بکشیم که چقدر از شعر های کسانی مثل عطار کم می دانیم.البته خدا کند شما بسیار بدانید.
(2)
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه...
هادی مریخ عزیز که سالها با صدای قشنگش این ترانه را فریاد می زد.( از کنسرت های پر شور ش گرفته تا جمع های کوچک دوستانه...) بالاخره از تنهایی خارج شد.برای هادی و بهناز آرزوی یک عمر شاد باش داریم.بیشتر از تمام شاد باش هایی که احتمالا در این روز ها گرفته اند.
(3)
چسب بردار با خودت حتما خاطراتم کمی ترک دارد.
وقتی در اولین روز های مهر 82 دانشجوی تازه ای با این خط شعر روبه رویم نشست،حدس اینکه او روزی دبیر کانونهای ادبی دانشگاههای سراسر کشور بشود دور از ذهن نبود. انتخاب شایسته سعید قربانیان را به او و خودم و دوستان دیگرش تبریک می گویم.
یادداشت:
متن زیر از نوشته های در خور توجه وقابل بحث در مورد پدر داستان نویسی ایران است که علی رضوانی عزیز نوشته.
مردی مجهول
"علی رضوانی راد"

«در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد . اين دردها را نمي شود با كسي اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باور نكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند.»
«بوف كور»
نام: صادق
نام خانوادگي: هدايت
فرزند :دوره مشروطيت و نويسنده دوره ديكتاتوري
متولد: بهمن ماه 1281 هـ . ش.
چاپ اولين كتاب به سال 1302، با نام «انسان و حيوان»
1307 ،اولين اقدام براي خودكشي در رودخانه اي در فرانسه.
1309، تشكيل گروه ربعه(متشكل از : بزرگ علوي، مجتبي مينوي، مسعودفرزاد و هدايت).
1315 ،سفر به هندوستان كه در همين سفر ماندگارترين اثر خود يعني«بوف كور» را نوشت.
1325 تشكيل كنگره نويسندگان ايران .
1319، عزيمت به پاريس
و بالاخره، 1330 ،در نوزدهم فروردين ماه اين سال در غربت(پاريس)يا به عبارتي پهناي كره خاك ، خودكشي كرد . (اين چهارمين اقدام او براي خودكشي بود كه بالاخره توانست خود را از قيد زندگي رها سازد)
عمده اتهامي كه به هدايت وارد مي شود اين است كه شخصيت «راوي» در«بوف كور» شخصيت واقعي خود هدايت است . اما ما مي گوييم نه. اينگونه خصوصيات«راوي» يعني، ياس ، نوميدي، زندگي ستيزي ، روحيه ماليخولياي و … به عمد و آگاهانه توسط هدايت به شخصيت اول داستانش تزريق شده است و راوي تنها يك فرد نيست ، بلكه سمبل و نشانهاي از جامعه آن روز ايران است . جامعه اي مرد سالار و فرور رفته در عمق خرافات و بدعتها و كجرويها، جامعه اي اسير تكرار و روزمرگي . جامعه اي سرشار از «رجاله ها» و «لكاته هاي»رنگارنگ – سنتي و مدرن ، باسواد و بي سواد ، دانشگاهي و غير دانشگاهي و …
جامعه اي كه عشق در آن مرده يا به انحراف كشيده شده است . جامعه اي كه در آن روابط زن و مرد ، از تعادل و تعامل فكري ، فرهنگي و اجتماعي برخوردار نيست و يك كفه اين ترازو عجيب به سمت مردان سنگيني مي كند!
هدايت زن ستيز و زندگي گريز نيست و روحيه شي انگاري نسبت به زنان ندارد. بلكه اين روحيه بارز شخصيت مردان قصه هاي اوست و يا راحتتر بگوييم، اين ويژگي مردان جامعه آن روز هدايت است كه زن را چيز مي انگارند و مگر نه اينكه هنرمند آيينه تمام نماي مردمان روزگار خود است؟!
هدايت در «بوف كور»خيلي زيركانه ، خواننده را به مبارزه مي طلبد. مبارزه اي كه خواننده براي پيروزي نياز به ذكاوت و زيركي هم شان نويسنده دارد . نياز به پشتوانه اي فرهنگي يا اعتقادي . و الا در همان اوايل داستان، حرفهاي فيلسوف مآبانه و خوش آب و رنگ «راوي» او را خلع سلاح مي كند و باعث مي شود«راوي» او را نيز در قتل «لكاته» و «زن اثيري» شريك كند و اين عمل نه تنها نفرت و انزجار خواننده را نسبت به «راوي» برنميانگيزد. بلكه سبب مي شود از او طرفداري كرده وحق را به او بدهد.
مرگ در داستانهاي هدايت وجودي چشمگير و محسوس دارد و به نوعي مي شود گفت: مرگ در آثار او جريان دارد و زندگي مي كند.مرگ وسيله اي است براي كيفر دادن آنان كه كفران عشق مي كنند و از آن سر باز مي زنند . شبيه آنچه بر سر«داش آكل»آمد و عشق بيان نشده اش به «مرجان»مرگش را به خنجر«كاك رستم»حواله داد .كساني كه عشق را به ابتذال مي كشند نيز از اين قاعده مرگ محتوم مستثني نيستند.
در تفكر «هدايت» كه اين تفكر در آثارش نيز بروز پيدا مي كند، مرگ نتيجه يأس فلسفي نيست، بلكه خاصيت علت و معلولي دارد . مرگ روحي يا جسمي، تقديري نيست و اين سرانگشتان اعمال خود مردم است كه مرگ را باعث مي شود.
هدايت معتقد است و اين اعتقاد و باور را به زبان آورده و مي گويد: هر كس به حريم عشق درنيايد و يا اين حريم را پاس ندارد محكوم به مرگ است.
«هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد»
او بر خلاف خيلي از نويسندگان ادبيات داستاني از همان آغاز داستان انگ منفي به شخصيتهاي داستانش نمي زند. بلكه به عكس ،بسياري از تجربيات و اطلاعات خودش را نيز در اختيار شخصيتهاي اصلي داستانش قرار مي دهد و با اين كار عملا شخصيتي قوي و خلل ناپذير در ظاهر و شخصيتي بسيار منفي باف و ضعيف النفس در باطن از آكتور اول داستانش مي سازد.
عموما هم گذر از ظاهر اين شخصيت و راه يافتن به باطن و اصل آن كاري است كه نياز به دقت و تامل زياد دارد.
شايد يكي از دلايلي كه باعث شده است جبهه گيري هاي شديدي مقابل هدايت شكل بگيرد و عموماً «راوي بوف كور» را خود هدايت بدانند ،همين پيچيدگي ها باشد.
كه خواننده نمي تواند به سادگي از پيچ و خم هاي داستان بگذرد و در همان لايه هاي اول داستان باقي مي ماند و قادر نيست به كنه شخصيت منفي باف ، زندگي ستيز و رياكارانه«راوي» پي ببرد و كار تا آنجا بالا مي گيرد كه با او –راوي- همدردي نيز مي كند.
خواننده اي كه غير مسلح به سراغ «هدايت» و آثار او به خصوص «بوف كور» برود، چيزي جز يك روحیه ياس آلود، نوميد و مرگ گرا دستگيرش نمي شود . چرا كه دچار تعارض ميشود و بايد اين توانايي را داشته باشد كه به گونه اي صحيح از عهده رفع اين تعارضات برآيد و گرنه تحت تاثير تلقينات «راوي» دچار خمودگي و انفعال ذهني مي شود . «هدايت » زيرك و با هوش است و در عين حال زود رنج و حساس ، همانند هر هنرمند ديگري ، اما باتلاق تعفن روزمره گي ها ، مرداب شهوتراني ها ، باري به هر جهت بودنها ، دغل كاريها ، نان به نرخ روز خوردنها و حماقت توده اي آن روز مردم ايران برايش درد آور است . او عمداً ولي برخلاف ميل باطنيش ، مردم جامعه آن روز ايران را بخاطر زندگي بدوي و سرشار از خرافه ، با طعنه و كنايه به سخره مي گيرد . نويسنده «بوف كور» مي داند كه وضعيت موجود با وضع مطلوبي كه او در ذهن مي پروراند فرسنگها فاصله دارد. مشاهده ملتي عقب افتاده و درگير بدوي ترين مسائل زندگي ، او را آزار مي دهد. منتها كاري از دستش بر نميآيد . زبان به اعتراض مي گشايد. اما نه آنگونه كه در بوق و كرنا كند و حرفهاي خوش تراش و روشنفكر مابانه بزند. بلكه با حراج واقعيت در داستانهايش آينه اي برداشته است و تمام ويژگيهاي زندگي زن و مرد ايراني را در آن انعكاس داده است.
مشكل اصلي هدايت آنجاست كه مي بيند ، خرافه پرستي و روزمره گی و … در زندگي افراد به اصطلاح روشنفكر آن روز نيز رخنه كرده است و گروهي كه بايد سكان دار و جلودار حركت ملت به سمت تمدن و ترقي باشند ، افرادي وازده و منفعل اند كه تنها تفاوتشان با توده مردم در كلمات و جملات خوش تراشي است كه مي زنند . آدمهايي كه از هر چيز ، چيزي مي دانند و از هيچ چيز ، چيزي نمي دانند . به قول آل احمد انسانهايي هستند التقاطي و نان به نرخ روز خور. و اين مشكل هدايت را دو چندان مي كند و سبب مي شود در طرح داستان ترفندی را برگزيند كه منحصر به خود اوست و ما آنرا به خصوص در « بوف كور» با وضوح بيشتري مي بينيم اين تدبير آنقدر كارآمد و موثر است كه حتي خواص را نيز به بيراهه مي كشاند . اما اگر كسي بتواند از پيچ و خمهاي خطرناك ، معماگونه و خوف انگيز اثر ، جان سالم بدر ببرد ، به دريافتي جديد از زندگي و مرگ دست مي يابد.
"علی رضوانی راد"