تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 

                       سه گانه مرگ

 

                           "مهدی عباسی"

 

 

۱.

 پدر

 

 

زود بود

و آوازی شبیه گریه می شنیدم

 

_ در این سرما

باید خوابتان ببرد پدر؟!  

 

 

قرآن بود

و قبرستان بود

و به ناچار زانو می زدم.

 

_ به

 رسم

 باز آمدن

 به

دست بوسی  ...

پدر!

 

 

پیراهن ها سیاه

صورتم نتراشیده

و دیگران خنده ها را می دزدیدند

 

 

من درک درستی از ماجرا نداشتم

ندارم. 

 

 

2.

 پیمان

 

تشنگی

درد همیشگی ست

فقط

گاهی گلویی تر وخشک می شود

               تر و خشک می سوزد 

 

 

پس رو به من

نگاه کرد به من

قلیان کشیده شد

من گریه کردم

او تشنه شد

ما رفیق بودیم

تر و خشک.

 

3.

 احمد

 

از فحش هایی که نثار کاغذ می کنی

دلم خنک  نمی شود

تا خودم هم.

 

کارون و داستانهایش

برای من پدر نمی شود اگر

تو شاعر تر می شوی

                می رسی

و می ترسم بیافتی  .

 

                زمستان ۸۶

 

 

توضیح: "پیمان" و"احمد "نام ِ دو دوستم 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 20:7  توسط مهدي عباسي  | 

یادداشت:

  مسعود، داستان زیر  را حدود سه ماه پیش برایم فرستاد. زمان دقیق نگارشش را نمی دانم.

هر چند بعید می دانم عمر این داستان به روزهای

تلخ فتل های زنجیره ای برسد. به هر حال یاد مختاری وپوینده وفروهرها و...  به خیر ودم مسعود گرم!

 

 

  

 

آخرين خيابان

 

"مسعود لطفی"

 

       به قدم هاي استوار محمد مختاري در زير آسمان لاجوردي اوين

 

ماه ميان نور درخشان ستاره ها مي تابيد و صداي مردي كه كنار خيابان ، نشسته روي زمين ، تكيه داده بود به تيرك بلند چراغ ، دريچه اي مي گشود به منظره اي غريب خيره به چشمان مرد كه گم گشته در خلوت تنهايي خود چون بيد در تن خيابان فرو مي رفتند و صدا مي چرخيد در جستجوي آواي تازه اي براي سرانجام خويش .

نجواي سپيده در چهره آسمان دويد. بلند شد و با پشتي خميده و چشماني آبستن و صورتي نشانگر پريشاني اش به روي سطح خاكستري خيابان قدم برداشت.

دنيا اولين گامهايش را بر اين خيابان نهاد و احساس درون مرد به او مي فهماند كه آخرين قدمها نيز بايد همين جا در اين خيابان ساكت گم شوند.

رنگ آسمان پريد و او قدم زنان به دانه دانه چاله هاي بغرنج گذشته در خاطراتش فكر مي كرد . دريغ هاي گذشته پا روي گردنش مي گذاشتند و فشار مي آوردند و كلمات را درون گلوي خشكيده اش خفه مي كردند.

لحظه اي برگشت و بر ابتداي خيابان چشم دوخت ، آرامش چقدر فاصله گرفته بود و با هر قدم فاصله اش گويي دو چندان مي شد و دري بسته و دري باز مي شد ، گاهي مي ايستاد و سري سرگردان ، روي زمين غلت مي خورد. اين منظره آكنده از مرگي بود بلند در هر نطفه هاي حياتي كوتاه و كوششهايي در جلوه هاي پوچ براي درك اين نظاره به تحليل.

 چشمانش را بست ، چند بار اين خيابان را آغاز كرده بود و به پايان رسانده بود؟!

آغازي گنگ و پاياني گنگ و سكوتي كه همچنان در برابر هياهوي اضطرابش همه چيز را به تعويق مي انداخت و اين پاهاي بي تاب هنوز قدم بر مي داشتند و لكنت هاي روزگار پيش انگار دور مي شدند و زير خروارها خاك مي پوسيدند ولي دوباره در رگها و عصب هايش جاري مي شدند و زير پلكانش زوزه مي كشيدند  تا درد به تكه تكه تار و پود تنش تازيانه زند و در آخر فرو بنشيند.

قطره اشكي روي گونه اش نشست و چون آيينه اي شفاف تصوير خيابان را بلعيد و درخشيد. روياهاي مرد ، مثل زمزمه اي ، در آغوش باد ، از كنارش گذشتند.

قطره اشك سر خورد و به زمين افتاد و خيابان شكست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:33  توسط مهدي عباسي  | 

 

           باید مهاجرت کنی از خود به گرمسیر

   

                            "سعید قربانیان"

                                                  به ولادمیر نابوکف

      با دشنه ای به دست سراغ مرا بگیر

    وقتی که خسته می شوم از خود ولادمیر!

    زیر درخت با گودو "دی وعده داد شیخ":

    "اینجا بمان که می گذرد او ازاین مسیر"

      آنقدر  منتظر شده ام که   شنیده ام

     افتاده است  چرخ زمانه  به جیر  جیر

     در رقص صرب گونه ی خود مست می کنند

      تاریخ  زخم"   شاه الکساندر  "را بمیر

      بنویس مان به درد ابوالفضل بیهقی!

      از آنچه می  رود به سر ما به ناگزیر

   سرمای شوروی است که در استخوان توست

     باید مهاجرت کنی از خود به گرمسیر

     این داستان قضیه ی یک نسل سوخته است

     که در سکوت موحش شب می شوند پیر.

                            ***

          هی آن که ایستاده وفریاد می کشی

         تقدیم می شود به تو این شعر دلپذیر 

 

در مورد یکی ازشعرهای" دلپذیر" سعید قربانیان

                      "مهدی عباسی"

از همان مصرع اول تعلیق دیده می شود :

"دشنه در دست داشتن" به خوبی تردید و نومیدی نسبی(نه مطلق)

را نشان می دهد.

درونمایه شعر:

خستگی،انتظار مبهم برای منجی،سرنوشت ناگزیر،خاموشی و  وحشت،

تحرک یا انقلابی که گویا هیچ گاه صورت نمی گیرد" به گرمسیر"

و درنهایت ستایش آنکه به تعلیق رسیده ( وفریاد می کشد)

 چیزی شبیه یک دور باطل

فرم:

تلفیق دو روایت غربی وشرقی از انتظار در یک بیت ،قابل تحسین است

شبیه به اینکه در نمایشنامه بکت ،مولانا با رقص وسماع ظاهر شود:

    زیر درخت با گودو "دی وعده داد شیخ":

    "اینجا بمان که می گذرد او ازاین مسیر"

سبک:

ار اسم گذاری های مختلف بر  قالب های  متفاوت غزل معاصر 

(غزل نو، فرم ،نئو کلاسیک،پست مدرن،....) که بگذریم

گاهی تجربیات جالبی دیده می شود . این تجربیات عموما ریشه شان به شعر آزاد بر می گردد

(شعر هایی با عنوان شعر دهه هفتاد و...) اما خواندن این تجربیات در شعر کلاسیک جالب تو جه است.

و البته برای مخاطب حرفه ای این قالب ها شنیدنش عادت شده.

گاهی با افراط در این بازیها شاعر سقوط می کند وگاهی هم (مانند مثال زیر)

به شعر عمق می بخشد و شعر از مسطح بودن خارج می شود:

   سرمای شوروی است که در استخوان توست

     باید مهاجرت کنی از خود به گرمسیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 14:29  توسط مهدي عباسي  | 

من با صلابت یک گلادیاتور / میان حلاج وباراباس

خالی می شوم از تو / ونصیب گرگ بیابان  ...

       

 من که هیچ ابایی ندارم از تراوشات عامیانه یک مغز شیشه ای، این شعر را به  دوست خوبم مهدی عباسی تقدیم می کنم 

  "احمد پولاد زاده"

 

 چقدر خشن مشق می کنی عشق را    

دختر روسپی

  له له  می زنی و

 من که

   عرق هایم را می شمارم

    چکه چکه

   و

نفس های تو را

  آه   آه

    به خود می لولی 

     و  من

  می پیچم از دست هایی که

روی سینه ام نقاشی می شوند

به نوازش چنگ تو

دختر روسپی

       مبارک باشد نگاهت

  این بکارت تازه به دوران رسیده

    از مظلومیت تو

که خدا رابه زیر میکشد

   تا دهنی تازه کند

 و

من عرق هایم را جمع کنم

   از روی تو

  لکاته

را بخت بود و

     من را یار

  جختی

  که بلغزد پاهایمان

 روی هم

  و ژر بخورد شیطان

از این همه  لذتی که می کشیم

  به نوازش چنگ

 شیون کن

 شیون کن.......

که می تاری و

  می پودم از این همه مشق های اضافی

  با نوای کولی این عشرت کده

  و لبهای گوشتی توی روسپی       

  که دائما تازه می شوند 

 از کاسه کوزه های من

آه

   شیون کن

   شیون کن

.............              

در آخر که این پرده می افتد

  و

   من  با صلابت یک گلادیاتور

    میان حلاج و باراباس

    خالی میشوم از تو

  و نصیب گرگ بیابان

   قطره قطره

   به صلابت یک گلادیاتور

     چکه چکه

    لک....

    ...ا...

      ...ته زیبای من. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:50  توسط مهدي عباسي  | 

            عزیز بشین به کنارم...

 

             .

 

   یکی از علاقه ها ودلمشغولی هایم موسیقی محلی است. نوایش آرامش خاصی داردو ترانه هایش را بسیار دوست دارم.ترانه های محلی(ادبیات فولکلوریک) جایگاه خاصی در ادبیات دارند و هم وزن آن در فرهنگ شناسی.به هر حال سیما بینا به عنوان سر آمد موسیقی فولکلور در ایران شناخته می شود ونیز با توجه به اصالت خراسانی(بیرجندی) اش محبوبیت زیادی در بین جنوب خراسانی ها دارد. همان طور که می دانید شاعر وسراینده ترانه های فولکلور هماره ناشناس بوده واز روزگاران گذشته این ترانه ها در زندگی مردم رسوخ کرده ،بعضی اوقات از ادبیات معاصرش متاثر بوده و...

ترانه زیر، ازترانه هایی است که سیما بینا در یکی از کنسرت هایش تحت عنوان موسیقی جنوب خراسان خوانده.به گمانم( بک گروند ) ترانه  مربوط به دوران قاجار باشد.

 

 

خداوندا دلم یه جایی بنده

همون جایی که ایوونش بلنده

همون جایی که دلخواهم صنوبر

همون جایی که اون بالا بلنده

 

یار ِ سر ِبازارا

دلبر و دلدارا

می کشه سیگارا

ما را به خنجر زده

شال ِ ریشه دارا

 

یار خانم جانم لیلی

با ما نداره میلی

خانم ریزه میزه

راه میره گل میریزه

گل آسا جانُم گل چیده بیار

ماه تابانُم گل چیده بیار

نور چشمانُم گل چیده بیار

 

باغ شا لاله عجب گلها داره

بی بی سروی جان عجب چشما داره

صدوشص بخیه زنم گریبون تو

یکی کم  آیه خودُم قربون  تو

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:30  توسط مهدي عباسي  |