حمام می گیریم
با شُرشُر کلام...

سعید برآبادی
دو شعری که در زیر می آیند از نظر استراکچر، یکی هستند اما در واقع شعر دوم از شهر اول متولد شده است، خواستم دو روایت را از یک شعر داشته باشم و در واقع می بایست تکه های اضافه شده به شعر دوم را داخل گیومه می گذاشتم اما دو شعر را به صورت مستقل از هم اوردم تا لذت خوانش آن بیشتر شود
شعراول:
باران می آید
از شمال مغناطیسی(1)
کلمات می بارند
روی عابران
کوچه گلستان
خیابان بیهقی
میدان شاهنامه...
همه خیس می شوند
بالا می روند
جرقه می زنند
بازی نور می آید
از شرق کتاب ها
نور افشان می شویم
حمام می گیریم
با شرشر کلام
از شمال مغناطیسی
از شرق کتاب ها...
شعر دوم:
باران می آید
از شمال مغناطیسی
کلمات می بارند
کورسوی جزایر مخوف در ذهن ملوانان جیغ می کشند
روی عابران خسته و خیس عرشه
کوچه گلستان
خیابان بیهقی
میدان شاهنامه...
همه خیس می شوند
بالا می روند روی موج ها
مردان سیه پوش عرشه
جرقه می زنند تیش ها و اره های آسمانی
رعد
بازی نور می گیراند
از شرق کتاب ها و نقشه ها
دکل ها و محراب های کور
نور افشان می شویم در جزیره آبی تر
حمام می گیریم
با شرشر کلام غریبه های ساحل
از شمال مغناطیسی...
از شرق کتاب ها و افق ها
..
1.
شمال مغناطیسی اصطلاحی در جهت یابی با قطب نماست که فکر کنم سربازان و دریانوردان بیشترین استفاده را از آن می کنند.
خوانش حس نوستالژیک آقای شاعر
مهدی عباسی
1."نام رفتگان را/ دلم نمی آید /ازدفتر نازک تلفن/خط بزنم..."
لحن شعر ها مر ابه یاد کارهای عباس صفاری انداخت. شاعر ایرانی مقیم امریکا که یکی دوسال پیش جایزه شعر کارنامه را ربود(کتاب "دوربین قدیمی" که چند خط بالا سوگلی اش بود) بسیار مورد ستایش مرحوم آتشی بود ومورد انتقاد خیلی از منتقدان نیز.
2.درونمایه(
theme) در این شعر(شعرها) تکراری وکهنه است. که البته به تنهایی نمی تواند برای شعر عیب به شمار آید.باری وقتی دوباره از کتاب ورابطه انسان وکتاب می شنوم می خواهم چیز تازه ای باشد. اینکه قرار نیست اتفاقی بیافتد قبول اما قرار هم نیست فقط به خوانش حس نوستالژیک شاعر بنشینم.3.انبوه ترکیبات به سادگی متن لطمه زده ونیز به روانی شعر . ترکیباتی که گاها هدف خاصی رادنبال نمی کنند و با کمی ظرافت می توانستند شکسته شوند وشعر را دلپذیر تر وساده کنند.مخصوصا در شعر دوم . به نظر من فقط پنج تای آن در شعر نشسته:( شمال مغناطیسی،کوچه گلستان،خیابان بیهقی،میدان شاهنامه، شرشر کلام)
4. چند خط اول شعر اول زیبا ،کامل ودلنشین است. در ادامه شعر قدرتش رااز دست می دهد. گو اینکه ابتدایش به شاعر الهام شده باشد. ودر ادامه شاعرِ آگاه از قدرت شعر کاسته باشد.
5. من شعر دوم رانپسندیدم. قدرت شعر اول را ندارد وبه جز چند تصویر سازی اضافی تفاوت خاصی نسبت به شعر اول ندارد.وحتی نسبت به این که سعید جان اعتقاد به یکی بودن استراکچر(ساختار) دوشعر دارد،شک دارم.
6. شرشر کلام زیباست و می تواند درذهن مخاطب ماندگار شود.
هیچ کس فکر نمی کرد که این سان بشود
باغبان یک شبه جاسوس زمستان بشود

یاد احسان ایزدی به خیر!
کانون ادبی پاییز 80 برای اولین بار دیدمش خرم و خندان وبسیار خوش سخن
هر چند احسان در فعالیت های سیاسی اش نتوانست آنقدر ها موفق باشد. اما بدون شک قلب تپنده شعر چند سال گذشته دانشگاه سبزوار (وحتی دانشگاههای کشور) بود.همیشه بزرگتر وپیشکسوت کانون به شمار می آمد.با رفتار وآداب کلاسیک منحصر به فردش ،با شعرهای قشنگش وشعر خوانی های محشرش. البته شعر های احسان هرکدام به نوعی قسمتی از خاطرات دوران دانشجویی من وخیلی های دیگر را در خوددارند. من نسبت به هرکدام حس متفاوتی دارم. از "ایست آزاد" که ابتدای دوران دانشجویی ام بود گرفته تا "مصر ع بعد" که هنگام سرودنش با احسان بودم(اتوبوس_برف_مسیر سبزوار تهران) .اما در مورد یکی ازآخرین هایش یعنی" باغ". چند نوبت در شب شعر های دانشگاه خواند ویکبار هم در رویین. راستی بچه ها احسان الان کجاست؟
باغ ارثیه آبایی و اجدادی ما
سمبل بی کم وکاست آبادی ما
بهترین نقطه آرامش گرم من وتو
بین جغرافی سر سبز خدادادی ما
رقص می کرد به سوت وکف موسیقی باد
سعی می کرد فراهم بشود شادی ما
نگران بود کمی خلق کسی تنگ شود
نگران بود بتازند به آزادی ما
باغ یک رنگ ترین خاطره ای هست که بود
ساده مانند همین زندگی عادی ما
باغ مجموعه سبزی که به دادش نرسید
دست تاول زده کوچک امدادی ما
باغ تصمیم بر آن داشت که جنگلش بشود
و نمی خواست که یک لحظه معطل بشود
باغ تصمیم برآن داشت،به جنگ آمده بود
چون که از کوچکی خویش به تنگ آمده بود
باغ مستعمره اهل ده بالا بود
باغ بازیچه خوشمزه آدمها بود
باغ می خواست از این مخمصه جان درببرد
بودنش را دو سه تا پله جلوتر ببرد
این که جنگل نشد وخشک شد وویران شد
چون که بازیچه دستان قوی دستان شد
هیچ کس فکر نمی کرد که اینسان بشود
باغبان یک شبه جاسوس زمستان بشود
هیچ کس فکر نمی کرد هوا این همه بد
آسمان عرصه بیرحمی طوفان بشود
دلم از عشق که نه بلکه از عاشق خون است
چون که لیلی کش این معرکه ها مجنون است
آن که در سعی وتلاش است زمستان باشد
به درختان سیه روز خدا مدیون است
مردم شهر ببین این همه غمگین شده اند
این همه خسته از آزار سلاطین شده اند
مردم شهر چنین است که در شرع خدا
آن قدر تحت فشارند که بی دین شده اند
مردم شهر اگر فاصله دارند از خویش
صاحبان هیجانات دروغین شده اند...
"احسان ایزدی"
از تجربه های تازه ام ترجمه یکی از شعر هایم از فارسی به انگلیسی است. بد نیست شما هم نگاهی بیندازید.
LAST SUPPER
Mahdi Abasi Zohan
By the time that you have SHAMS O SHARAB in your cheek
And offer me PEPSI
MOLLA YE ROOM watering his pottery
In the full-water hole of my eyes
And
Spoons and forks singin in my hands
As falling in SAMA
It seems
something is traped in my throat.
Your smile disapears
And your glance
Goes beyond the table
As you throw it out
They re cold:
Your plate and my DAF.
Swearing in which Holy book
By the time that you have SHAMS O SHARAB in your cheek
اذالشمس ُ شراب را در گونه هایت داری
و پپسی تعارفم می کنی
ملای روم کوزه اش را از کاسه چشمهایم پر آب می کند
و
قاشق و چنگال در دستهایم
از اشتها می افتند
به رقص وسماع .
چیزی در گلویم گیر می کند انگار
لبخندت را
پس می گیری
نگاهت را از روی میز به بیرون پرت می کنی
سرد می شوند
بشقاب تو و دف من
اذالشمسُ شراب را در گونه هایت داری
مرا به نام کدام کتاب سو گند می دهی...
"مهدی عباسی"