تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
             

                   روایت کوری

             پیشکش به عزیزترینم: مروارید.       

                                

 

   

                                                                                               

   پیش روایت:

  ديشب خواب آقاي گودو را ديدم. ساعت هشت و ده دقيقه جلوي سينما منتظرت بودم كه سرو كله اش پيدا شد پيرهن نداشت و يادش رفته بودزيپ شلوارش را بالا بكشد. روي نيمكت نشست و شروع كرد به ساز زدن. كنجكاو شدم كنارش نشستم.از او پرسيدم : اين همه مدت كجا بوده که خنديد و نظرم را در مورد آخرين فيلم برتولوچي پرسيد. ساكت شدم. گفتم: تو در انگشت هايت... گودو به دوردست خيره شده بود. انگار حواسش به من نبود. به چشمهايش خيره شدم. گودو كور بود..

 

 

    روایت:

  _شما ديگه نگين خالكوبيه آقاي دكتر...دست بكشين... زير پوستِ نه روي پوست... چی؟! ...داستانش طولانيه... حوصله تون سرمي ره...تازه فكر نمي كنم نيازي...آخه چه فرقي مي كنه...

_باشه. خروسخون همون وقتي كه كار اعدامي ها رُ تموم مي كنن با مجيد رفتيم چاههاي قنات مهرك كفتر بگيریم . مجيد مي ترسيد بره توي چاه و من هم نه اينكه ترسيده باشم حوصله ش رُ نداشتم.مجيد پيرهنش رُ درآورد. سنگ انداختيم تو چاه و با پيرهن دهنه چاه رُ گرفتيم . پيرهن ، نورچاه راگرفته بود.كفترا زرنگ تراز اون بودن كه بيان بيرون .اما يكي شون اومد . گرفتيمش.توي راه سر اينكه كي كفتررُ با خودش ببره دعوا شد.نه اينكه زورم به مجيد نرسه دلم به حالش سوخت و گذاشتم كفتر پيش او باشه .

 از ديوار پشتي آروم پريدم تو حياط و يواشكي اومدم توخونه به خيال اينكه همه خوابن . اما بيدار بودن . ترسيدم . بعد تعجب كردم. چون طوري مشغول خودشون بودن كه كسي اصلن از من نپرسيد اون موقع صبح از كجا ميام . صحبت اسماعيل بود .

 اسماعيل دانشگاه مي رفت.يه دانشگاه خوب .قدش از همه ما بلن تر بود . مادر هميشه  مي گفت : اسماعیل قبل از همه تون پیر میشه. می گفت:قد بلند زود کمون می کنه. انگار تو خونه خبراي خوبي نبود . يكي از دختراي همسايه از دانشگاه خبر آورده بود و بابا رُ طوري عصباني كرده بود كه تفنگش رُ برداشته بود و انتظار اسماعيل رُ مي كشید.اسماعيل فردا مي رسيد . مادر فهميده بود التماس و گريه بابا رُ پشيمون نمي كنه . من رُ فرستاد دنبال اسماعيل .

 اسماعيل بايد توي ترمينال مشهد پشيمون مي شد و نمي اومد خونه . دم اتوبوس مجيد رُ ديدم . كفتر رُ آورده بود . گفت : كوره. گفت : حالا كه مي ري مشهد اين رُ ولش كُن قاطي كفتراي حرم . گفت : از كجا معلوم امام رضا شفاش نده؟ كفتر رُ قايم كرده بودم توي پيرهنم.وسط راه خوابم برد و كفتر از پيرهنم بيرون پريده بود توي اتوبوس خلاصه اينكه گوشم رُ گرفته و از اتوبوس بيرونم كردن.كنار جاده مدت زيادي براي اتوبوساي ديگه دست بلن كردم اما كسي محلم نذاشت.

ديگه از اينكه بتونم خودم رُ به اسماعيل برسونم نااميد شدم .كفتر هنوز توي دستم بود .گلوش رُ فشار دادم .تقلا مي كرد.خيلي زود از هندونه فروش كنار جاده چاقوش رُ گرفتم رفتم توي توالت.پيرهنم رُ درآوردم و گلوي كفتر رُ بريدم.انداختمش توي چاه توالت.دستهايم را شستم .از توالت بیرون آمدم.

خروسخون بود . همون وقتي كه كار اعدامي ها رُ تموم مي كنن.فكر كردم حالا بابا ، اسماعيل رُ زده .پوتينش رُ با خونش سرخ كرده و فرستاده پي يكي بياد پوستش بكنه .بابا نتونسته بود اسماعيل رُ بزنه .دستش لرزيده بود .با اين حال نگذاشته بود اسماعيل بياد خونه.

چند روز بعد توي حموم چشمم به اين لكه افتاد روي بازوم .فكر كردم چند قطره از خون كفتر روي بازوم هنوز مونده .اما هر چي با آب و صابون شستم تميز نشد اوايل خيلي حساس بودم نكنه كسي ببينه و ازم در موردش سئوال كنه اما كم كم بهش عادت كردم كسي چيزي نگفت .

انگار حرفاي مردم عوض شده بود.اسماعيل نبود.حالا همونايي كه مي گفتن حاج ابراهيم خوب كرد اسماعيل رُ محروم الارث كرد طرفداراي پر و پا قرص اسماعيل بودن مي گفتن : اسماعيل افتخار ماست. مي گفتن : يه روز پيداش مي شه . مي گفتن : خوشبختي همه مون به دل و جرات او بسته اس. مي گفتن : شير پاك خورده . مي گفتن : قد بلندش به اين سادگي ها كمون نمي شه .

 اسماعيل فردا مي رسيد . بابا چاقوش رُ تو دستش فشار مي داد. خروسخون همون وقتي كه كار اعدامي ها رُ تموم مي كنن، اسماعيل از اتوبوس پياده شد . شلوغ بود. بابا چاقو رُ گذاشت روي گلوي گوسفند و من ترسيدم . مأمورها ريختن وسط جمعيت، اسماعيل رُ گرفتن . حتي از دست سروان محمدي كه هميشه با بابا مي رفت شكار هم كاري ساخته نبود. گفت : جرمش ترياك نيست كه بتونم سر و ته ش رُ هم بيارم .گفت : اسماعيل خطرناكه. گفت : همه بايد ازش بترسن.گفت : حتي خودت حاج ابراهيم .

 ترسيده بودم.از اسماعيل نترسيده بودم. اسماعيل خنديد . براي جمعيت دست تكان داد . يكي از مامورا با باطوم زد پشت گردنش .كسي چيزي نگفت.فكر كردم با سوزن خون كفتر رُ از زير پوستم بكشم بيرون .بابا پوتين هاش رُ پوشید.سگها رُ صدا زد .تفنگش رُ برداشت و رفت به كوه . روز سوم برنگشت. مادر من رُ با عموها فرستاد پي بابا . توي راه مجيد رُ ديدم.گفت : هفته پيش مشهد بوده. گفت : رفته حرم كفتر رُ ديده .گفت : شفا يافته .گفت : مطمئنه گفت : كفتراي قنات مهرك با همه كفترا فرق دارن .ترسيدم .

. بابارُ پيدا كردیم .كسي چيزي نگفت . كورشده بود. حاج قربان سوزن را گذاشت روي آتيش . چشماش كم سو بود و لكه خون رو نمي ديد . با دستم بهش فهموندم كجاست . درد داشت . سوختم . اما فايده اي نداشت نيگا كنين هنوز لكه خون زير پوسته... چی...؟! اسماعيل ؟ نه... فقط يكي خبر آورد كه ديده ش  .گفت : مطمئن نيست .گفت نمی خندیده..گفت: قدش كمون كرده . بابام...؟نه هنوز زنده س...اتفاقن همين چند روز پيش مادر بردش مشهد دخيل ببنده تا چشاش شفا پيدا كنه.

 

 

پس روایت:

  نه اينكه خواب ديده باشم، آقاي گودو راستي راستي آمده بود. جلوي سينما شلوغ بود. با خود فكر كردم الان آقاي گودو به سمت من مي آيد. نيامد. صداي پايش را نشنيدم. فكر كردم تكه اي از پيراهنش مي تواند... انگار گودو پيراهن نداشت. دلتنگ شدم. ساعت هشت و پانزده دقيقه تو آمدي. به انگشت هايت فكر كردم. خجالت كشيدم. جهان روشن شد.

                                                             "مهدی عباسی"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 16:0  توسط مهدي عباسي  | 

 

شهر  این گونه که پیداست پر از چنگیز است...

 

          ظپط¹ظ„ط§ ظ…ظ† ط§غŒظ†ط¬ط±غŒ ط¯ظ…ط؛ظ…

مثل تبلیغات پیشاپیش برنامه های تلویزیونی (که گاهی از وقت برنامه اصلی بیشتر میشود) به تبلیغ برنامه های بعدی ام می پردازم. داستان "روایت کوری" که خودم نوشته ام را به زودی خواهید خواند. همین طور داستانهایی از سعید برآبادی ومسعودلطفی وبالاخره شعر معروف "باغ" احسان ایزدی. اگر اتفاق خاصی رخ ندهد. 

سه کامنت قابل توجه در مورد شعر مریم مهر آذر دریافت کردم که به نوعی کاملا با هم متفاوتند وانگار در مورد سه شعر مختلف نوشته شده:

       

             کیوان قنبری:

(  از شاعران شمالی ـ دوستی من وکیوان به جشنواره تابستانی دانشگاه میرکبیر در سال ۸۴ که با مرتضی ومسعود رفته بودم بر می گردد...یادش به خیر) 

سلام مهدی عزیز !

شبه غزل خانم متاسفانه از زاویه های فراوانی دچار سقوط است که می شمرم :

کل موضوع دچار مرگ بخاطر تکرار فراوان است . بهتر است اگر کسی هنوز حس سرودن این حرفهای عاشقانه ی مستقیم مبنی بر تنهایی را دارد ، حتما دستی اساسی در فرم و نحو ببرد . چرا که در غیر این صورت به شدت به اتهام کپی کاری سقوط می کند . ضمنا موارد یاد شده به شدت به خلق ایماژهای منحصر نیز نیاز دارند .

از زاویه ایماژ شبه غزل فوق به شدت دچار سقوط تکرار در شمایل کلیشه ای ست . گاهی تکرار ایماژهای گذشته مستقیم نیست . غیر مستقیم است . یا حتی از زاویه ی فحوا همان ایماژهای گذشته است در لعابی اندکی دگرگون . این حرکت باید بسیار دگرگونه تر باشد . ایماژهای دینامیک شاعران به شدت باید زیر امضای فرد باشد .

بر خلاف شما اعتقاد دارم وزن بر دوش شعر سنگینی می کند . چرا که طولانی شدن وزن هیچگونه وجه توجیه در متن در پی ندارد . زیرا مصرع ها تماما دچار روایت داستانی و ضعف ایماژهای منحصر ، ضعف بازیهای نشانه ای در بافت و یا ساخت هستند . بنابراین وزن متاسفانه بلند شعر اصلا پیامد ظرفیت سازی ها و ساز و کارها نیست . تنها از وجه اجرای یک قدم زدن ( پرسه ) طولانی در ارتباط فحوایی با کل متن قابل پذیرش است و نه هیچگونه ربط فرمیک .

غم انگیز بودن عبور یک زن از کوچه حتما دلیل می خواهد اما پنهان . اما مشاهده ای . بدون دلیل در لایه های بعدی اثر اصلا نمی شود پذیرفت و نشان نقص کار است . مگر اینکه بخواهد محض ِ غم را اجرا کند که آنوقت حتما پرش روی شاخه ی دیگری ست و دوربین در نشانه های دیگری جهت احترام به توهم اثر کار گذاشته شده است نه اینکه مستقیم اعلام نماید ... در این اثر هم که غم انگیزی عبور زن از کوچه دلیل خود را افشا کرده است ( طبق وجود چند نشانه ی باریک از زاویه ی نقد روانکانه اثر ) . اما دلیل مکرر و آشنایی ست و من سرکشی آشنا زدایی آن یعنی انحصار آن به فرد را در شعر نمی بینم .

شعر به شدت از روایت دار بودن رنج می برد . و هیچگونه ضد روایتی در شعر راه نیافتاده است تا اثر را به تعلیق بکشاند . روش اجرای شعر با روایت خطی بدلیل کثرت استعمال در جهان شعر دیگر یک آشنا و بی کارکرد است . ( توضیح اینکه در جهان شعر حرکت هر صنعتی همواره از سرکشی و بدیع و زیبا بودن به خستگی و ایستایی و بی انرژی شدن است . بنابراین هر صنعتی مدتی کارکرد دارد و دیگر هیچ )

(در پایان لذت متن کاملا کلاسیک و از بار کلمات حسی ، سنتی منتال و طبیعت گرایانه ی آن بدون پیوندهای منحصر است و دیگر هیچ ... و متاسفانه اصلا مرا تحریک به لذت نمی کند ...

مهدی جون ! در پایان هم خیلی دوستت دارم ... ببخشید که دیر دیر میام و تو هم واقعا صبوری . چون یک بار آخ به من نگفتی ...

قربانت ؛ کیوان

     

             سعید قربانیان:

 ( که صد البته نیاز به معرفی ندارد)

سلام مهدی جان
راستش این هفته نقد همین شعر مریم برگزار شد .
چند نکته رو حیفم می آد اشاره نکنم
1- در ساختار این غزل درخت به عنوان موتیف ارتباط دهنده کل غزل است . از آغاز این غزل برگ درخت مرتب تکرار می شود طوری که شاعر به صورت بسیار زیرکانه ای در بیت آخر به ذغال اشاره می کند که نهایت غزل با بدایت آن کاملا در یک راستا قرار می گیرند .
2- استفاده مرتب از تصاویر نستالوژیک بدون این که شاعر وظیفه خود بداند که آنها را توضیح بدهد از خصیصه های این غزل محسوب می شود طوری که شاعر به راحتی تصویر گذر زن از کوچه را غم انگیز می خواند بی آن که توضیحی در مورد آن بدهد.
3- استفاده کردن از صفت ها و قید های غیر معمول مثل صدای ریز و گلهای تر وحشی و .... به قدرت شاعر در چینش کلمات اشاره دارد .
4- در بیت دوم شاعر با اشاره به چشم هایی که از شیشه و کافور لبریز است اوج درد ناک بودن تصویر را به مخاطب القا می کند این را باید دانست که کافور خاصیت خواب آوری دارد و آیا چیزی وحشت ناک تر از وجود نرمه شیشه در چشم خواب آلود وجود دارد

5- باید اشاره کرد که اوج چیره دستی شاعر در این بیت نمایانگر می شود که
من دختری را می شناسم که پر است از برگ از شاخه هایی تازه روییده در اندامش
که در مسیر رد پایش بید مجنون ها در دوستداری تنش با هم گلاویزند
این تصویر یک نگاه نو و یک کشف شاعرانه عالی است که فقط از یک زن با تمام نکته بینی ها خاص این نوع برمیآید.
6- دو غلط تایپی را یاد آوری می کنم که
1- وقتی در ختان سایه هایی سخت خشکیده در امتداد دامن اندوه پاییزند
وقتی عبور(گریز) شانه ها در (از) پیچش مو ها مثل عبور یک زن از کوچه غم انگیزند
آن وقت می خواهم بمیرم(ببینم) دختری راکه یک شب میان پلک هایش بسته خواهد شد
در پلک هایم می گریزم چشم های من از نرمه های شیشه و کا فور لبریزند
ممنون و همین تا بعد

یوسفعلی یوسف نژاد:

(به گمانم باید از اصحاب تازه کانون شعر دانشگاه باشد؟!)

از عهده وزنی چنین سنگین و مطنطن بر آمدن ,سخت و دشوار است و به نظر میرسد شاعر آنگاه که به پایان غزل خود میرسد آهی از سر فراغت بر می آورد که این نیز تمام شد.و به راستی وزنی با نه رکن عروضی ,حوصله ای قابل ستودن میخواهد که کارکرد غزل وار خویش را حفظ کند .
غزلهای زیبایی از خانم مهر آذر شنیده ام و سپیدهایی با ایماژ هایی قوی ولی هیچگاه با این وزن های طولانی معاصر رابطه خوبی نداشته ام که غزل یعنی استفاده دقیق از کمترین کلمات با بیشترین بار معنا .
من معتقدم ارتباط عمودی غزل به زیبایی حفظ شده و تصاویر نیز .باقت زبانی غزل محکم است_ همچنان که از شاعر خراسانی بر میآید_ولی نکته ای ذهنم را خلجان می دهد که انگار در بعضی از ابیات ,این قافیه است که بیت را به دنبال خویش کشیده است از جمله قافیه آخر(بیاویزند) که حتی به نظر می رسد توجه صرف به قافیه ,مو جب گشته است تا ارتباط بین دو مصرع آخر نیز ضعیف شودو یا اینکه به قدرت ابیات پیش از خود نرسد.
میماند نکاتی که دیدن آن در این غزل زیباکم توجه شده است شاعر رقص را در مصرع اول به تمامیت خودش نسبت داده است حال آنکه در مصرع دوم آن را مختص نموده و گفته(از رقص پای من صدایی ریز می آید) که جای تامل دارد. در بیت ما قبل آخر ین دوستداری در معنی مصدری به کار رفته است حال آنکه زیباتر است که در معنی اصل خویش که صفت فاعلی است استفاده شود.و من معتقدم که شعر خانم مهر آذر به درجه ای از ثبوت و استحکام رسیده که انتظار داشته باشیم این نکته ها نیز درآن رعایت شود.ولی همیشه غزلهای خانم مهر آذر آدم را در فضایی مبهم وزیبا نگه می دارد و من از او بابت این غزل زیبا ممنونم.

 

         

با اینکه زمان زیادی از نقد وبررسی داستان "شرایط احمد پولاد می گذره اما بحث همچنان ادامه داره:

      حسین رضویان:

 اولا باید بگم که احمد چند وقته که زده تو خط داستان کوتاه و این چندتا کاری هم که من ازش خوندم کارهای قشنگی بوده--البته برای شروع-- چون هنوز جای کار زیادی داره.این نوع داستان اصولا به دلیل زبان گفتاری نویسنده مخاطب گریز است و یا بهتر است بگویم مخاطب خاص خودش را مطلبد....
داستان شرایط احمد هم همین مسایل را در خودش دارد.نکته ای که به نظر من آمد و در واقع زاویه دید دیگری نسبت به دوستان است اینکه شروع داستان و " حک شدن نام بیمارستان روی قرنیه یک چشم " دقیقا به شرایط جامعه ما بر میگردد.ببینید اکثرا و شاید همه ما در جامعه ای به دنیا می آییم که ناخواسته برچسبهایی خورده ایم و باید آنها را تحمل کنیم.خواسته یا ناخواسته همه جا با ما هستندفکر می کنم منظور احمد بشتر به این مساله مربوط میشود.راوی پا به درون جامعه ای می گذارد که باید همه چیز را آنطور که آنها خواسته اند ببیند و سپس می خواهد هر طور شده از این شرایط نجات پیدا کند.اینجاست که داستان وارد یک دیالوگ آغاز میشود و راوی میکوشد تا قهرمان یعنی نیمه آزادیخواه خودش را هر جور شده منحرف کند و اینجاست که پای احساسات را به میان میکشد---گفتم که درست مثل جامعه ما--- و همانطور که مسعود عزیز نیز این قسمت را به زیبایی بیان کرده نویسنده وارد یک جریان احساسی میشود " احساس می کند دارد خفه میشود--احساس می کند که بر شرایط مسلط است---احساس می کند هیچ اراده ای ندارد-- احساس می کند پشت دیوارها هیچ حیاتی وجود ندارد....و...و...و....
و حتی کار به جایی می رسد که نویسنده می گوید: " هستم چون حس می کنم که هستم!!! "
و راوی قهرمان احساسی را به حال خودش رها می کند چون حالا دیگر از او مطمئن شده.و داستان وارد جریانی مشود که در نهایت به مرگ راوی می انجامد.مرگی که درونی است.یعنی نویسنده دیگر توان هیچ کاری را در خود نمی بیند و بودن و نبودنش فرقی نمی کند.بعد هم داستان وارد یک سراشیبی تند می شود و خیلی زود و ---البته بد و ناخوشایند--- به پایان می رسد.

شاید متن داستان دچار آشفتگی هایی باشد که گاه حتی توی ذوق بزند -- این را به حساب تازه کاری احمد بزنید!!!--- ولی شرایط جامعه ای که راوی در آن زندگی می کند را خیلی زیبا و کامل بیان کرده است که باید از این جهت به احمد تبریک گفت.چون حتی بعضی جاها باعث می شود که زیبایی بیان نویسنده حتی آشفتگیهای این متن به قول مهدی ساختارشکن را هم به نظر مخاطب نیاورد.
مساله دیگری که احمد نه تنها در "شرایط" که حتی در سایر کارهایش هم باید به آن توجه کند همانطور که قبلا هم گفتم پایان کارش است.چون کار را به جایی می رساند که شاید خودش هم دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشد و این کار را سخت می کند.احمد اگر کمی به شعرهایش برگردد شاید زیبایی پایان شعرهایش به او کمک قابل توجهی کند...
----------------------------------------------------------------------------------------------
باز هم از اینکه به خودم اجازه نقد اینکار رو دادم معذرت میخوام.
به امید کارهای تازه تر و بهتر...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 14:3  توسط مهدي عباسي  | 

وقتی در ختان سایه هایی سخت خشکیده در امتداد  دامن اندوه پاییزند

وقتی عبور شانه ها در پیچش مو ها مثل عبور یک زن از کوچه غم انگیزند

آن وقت می خواهم بمیرم دختری راکه یک شب میان پلک هایش بسته خواهد شد

در پلک هایم می گریزم چشم های من از نرمه های شیشه و کا فور لبریزند

انگار با پای برهنه چندصد سال است بر تکه هایی از یخ و باروت می رقصم

از رقص پای من صدایی ریز می اید مثل صدای رود ها وقتی که می ریزند

انگار هر شب در فضای بازوان من صدها ستاره در مدار خویش می میرند

پروانه های خشک گلهای تر وحشی که سخت می خواهند از بودن بپرهیزند

من دختری را می شناسم که پر است از برگ از شاخه هایی تازه روییده در اندامش 

که در مسیر رد پایش بید مجنون ها در دوستداری تنش با هم گلاویزند

یک روز چشمان سیاه و وهمناک او مانند یک تکه ذغال سرد خواهد مرد

ان ابر ها که موج های نیلی باران یک روز می رفتند تا از ان بیاویزند

                                                                        "مریم مهرآ ذر"

 

                                                                                       

 ... وقتی که می ریزند.

 

وقتی خودش درمعرفی اش به پنج سال سابقه فعالیت شعری اشاره می کند مسلما دیگر انتظارتان از خواندن غزلی که فرضا ایراد وزنی ندارد یا  زبان یکدست وروانی دارد فرا تر می رود.

به جستجوی حرکت تازه ، تصویر ی ماندگار ویا لحظه ای ناب در غزلش می گردی واگر نیابی  از خودت می پرسی نکند او دارد خودش را تکرار می کند یا تمام شده.و صد البته تمام اینها  قضاوتی عجولانه  است. چرا که اگر دوباره به شعر برگردی سطرهای زیادی برای لذت بردن خواهی یافت.

نوشتن در مورد غزل تازه(البته من به تازگی خوانده ام) مریم مهر آذر وقتی او و سعید به طور دقیق نظرم رادر

مورد غزل معاصر می دانند کمی مشکل می شود.

فقط چند نکته در مورد این شعر:

1.اینکه وزن بر دوش شعر سنگینی نمی کند به نظر من شاخص ترین ویژگی این شعر می تواند باشد.

2.غم انگیز بودن عبور یک زن از کوچه ( احتمالا بدون هیچ دلیل خاصی ) زیباست .

3. مصرع اول غزل اصلا معرف خوبی برای غزل نیست ونسبت به سطرهای در خشان دوم چهارم ششم وهفتم ضعیف تر است.

4.عبارتهایی نظیر مردی یا زنی یا دختری را می شناسم وبعد توصیف آن کلیشه به حساب می آیدواز قدرت شعر می کاهد.

5. "از رقص پای من صدایی ریز می اید مثل صدای رود ها وقتی که می ریزند" زیباست. رودخانه هایی که ریز می ریزند؟.رقصی که صدایش ریز است؟. دویدنی که به جریان ریز رود خانه می ماند؟. رقصی که با صدایی ریز و در خفا اجرا می شود؟.رودها به جای حرکت به جلو دارند از جایی می ریزند؟.آرام ؟،با شکوه؟،غمگین؟، کهنه؟، ترسیده؟،و به احتمال قوی هیچ کدام از تعبیر هایی که نوشتم.من معتقدم این مصرع نقطه قوت کار است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:49  توسط مهدي عباسي  |