تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
 

       فیض روح القدس ار باز مدد فرماید...

    سلام

خوشحالم از این که همون طور که انتظار داشتم یه کار گروهی در مورد نقد(بررسی) داستان احمد شکل گرفت. البته قسمتی از این جریان برمی گرده به مقاله سعید برآبادی در مورد داستان احمد. در زیر کامنتها ونظرات بچه ها رو می خونین:

                 

 ۱. مهدی عباسی:

                       احمد ِمخاطب گریز

         چند کلمه در مورد داستان "شرایط" نوشته احمد پولاد زاده

 

از نقطه های قوت کار "شرایط" ساختار شکنی است. ساختار شکنی (اگاهانه یا نا آگاهانه) در چند لایه صورت

می گیرد و داستان  بدین جهت قابل تقدیر است.ساختار شکنی از ذهن مولف شروع می شود. اصولا پولاد زاده همیشه سعی می کند تا کارهایش (که من بیشتر شعر هایش را خوانده ام ومی پسندم) تازگی  داشته باشند و همیشه از  دست زدن به تجربه های نو استقبال می کند . در این داستان نیز پیداست که حتی درذهن مولف روایت  خطی وجود نداشته و طبق سنت معمول نبوده که بداند از کجا شروع می کند چه می خواهد بگوید ودر کجا  پایان می پذیرد.پس اولین گام ساختار شکنی در ذهن  مولف شکل می گیرد.

البته سعید برآبادی این  که مولف نمی داند چه خواهد نوشت را به گونه ای دیگر تحلیل می کند و تاکید براین دارد که مولف از وظیفه طاقت فرسای روایت گریخته است.

  ساختار شکنی از جمله های  نخستین داستان برای خواننده با فعل ها خودش را نشان می دهد. خواننده  نه چندان جدی از همان ابتدا با باور اینکه با داستانی با خوانش مشکل مواجهه شده از خواندن سرباز می زند. وداستان با مخاطب جدی  ادامه می یابد  و راضی نگهداشتن مخاطب جدی کار ساده ای نیست.

ساختار شکنی که با فعل جمله اول شروع شده بود در سطرهای بعد با خلق وضعیتی غیر معمول (حک کردن نام یک بیمارستان بر روی چشم بیمار به عنوان تبلیغ به جای صورتحساب )  و البته غیر  قابل باور (غیر منطقی) شدت می گیرد تا اینکه در سطرهای بعد  داستان از شیوه روایت اول شخص خارج می شود و وارد دیالوگ می شود و....

البته که شاید چنین تجربیاتی در داستان نویسی اخیر فارسی تجربه شده باشد و شاید حتی به نوعی مد تبدیل شده باشد . اما هنوز جای کارکردن دارد. وبه عقیده من هنوز  تکرار این تجربه ها تازگی دارد و به بارور شدن آن  کمک می کند.

حتی  در جایی از داستان که به مرگ مولف اشاره می شود نیز نوعی ساختار شکنی است وبه مخاطب می فهماند که به انتظار حرف خاصی در داستان نباشد زیرا مولف داستان را ترک کرده است.

   البته  داستان "شرایط" به ویرایش نیاز دارد ودر شتابزدگی نوشته شده است.ضمن اینکه من پایان داستان را نمی پسندم.

با این همه جای تقدیر دارد . به گمان من داستانهایی از این دست باید بیشتر از این نوشته شوند تا با گذشت زمان هم ایرادهایشان بیشتر به چشم آید  وهم مخاطب تنبل فارسی  بیشتراز قبل با این گونه داستان نویسی خو بگیرد .

۲. مسعود لطفی:

      نگاهی به شرایط احمد پولادزاده از دیدگاه اگزیستانسیالیستی


جوهره و فلسفه اگزیستانسیالیسم بر آزادی انتخاب فرد متمرکز است که در تقابل ایده جبرگرایانه قرار می گیرد . ایده ای که بر مبنای آن از سوی وجودی قادر و مطلق و ازلی همچون خدا اداره می شود .
پولادزاده سعی در اثبات وجود( خود مختار) در سطور اول شرایط دارد . تا به این طریق از خطر معلق بودن در دنیای توصیفی اش نجات یابد . هایدگر به صراحت اخطار می کند که امید انسان ها برای درک علت وجودشان در دنیا ، جز خیالی خام نیست .
« راوی : وجود ! مثل اینکه فراموش کردی که چه کسی تو را به وجود آورده و از کجا شروع شدی ؟ »
حک شدن ، مارک بیمارستان بر روی قرنیه چشم پولادزاده از همان ابتدا درگیری او با منشاء وجودی اش را نشان
می دهد .
خیلی از نویسندگان اگزیستانسیالیست بر این باورند که سعی دریافتن پاسخی برای این گونه کنش ها می تواند فرد را حتی تا مرز جنون بکشاند .
مقصود کی یر که گارد از مفهوم دلهره همان طور که مارتین هایدگر تبیین می کند حالتی است که در آن آزادی انتخاب فرد او را در دریای بی انتهای تراک های امکام پذیر رها می کند و لاجرم دچار حالتی از تشویق و دلهره می سازد . این امر را می توان عاملی برای توجیه مرگ روای دانست. هر چند پولاد زاده از گزینه ها و اختیاراتی که پیش رو دارد آگاه است اما گرفتار تشویش است که نتیجه ان مرگ راوی است مرگی که سعید بر آبادی عزیز به زیبایی در مورد آن حرف زد .....

اما در ادامه داستان پولادزاده برای تغییر شرایط موجود روی به چیز هایی می اورد که برایش تازگی دارد اما در این مسیر نیز موفق نیست .
« هر چه جلو تر می رفتم بخار ها غلیظ تر می شد و برایم تازگی داشت اما مانع از این نمی شد که با این احساس بتوانم خودم را از شرایط خلاص کنم .»
در واقع اینجا همان تکرار وروز مرگی که پولادزاده از آن حرف میزند راهی است و پناهی است برای گریز از دام ناشی از تغییر شرایط موجود. در واقع انسان ها درد وجود و زیستن را که مهمترین بحث اگزیستانسیالیسم است از طریق عادت تسکین دهند .
اما در ادامه برای خواننده گنگ است که چطور پولادزاده بر شرایط سوار می شود و قابلیت تغییر آن را دارد . به طوری که شرایط برای او بیگاری می کند !
در ادامه انجا که پولادزاده می گوید« موقعیت من ساکن می شود ،(( بله من ساکنم ولی شرایط تغییر می کند))
می توان تقابل دوایده سکون و تغییر را در ارتباط با فکر ، این گونه بیان کرد: بی عملی مسبب فکر است و عمل وحرکت نقطه پایان آن ، همان طور که در ادامه می بینیم .
در آخر پولادزاده می گوید : « فقط می دانم که هستم چون می توانم حس کنم که هستم »
یادآور اساسی ترین دیدگاه جورج برکلی فیلسوف انگلیسی تبار است که وجود هرچیزی را منوط به درک و احساس آن چیز «توسط حواس می داند».
این چند نکته ای بود که به ذهن من راجع به داستان شرایط احمد پولادزاده خطور کرد .
از پراکندگی موضوعی نوشته ام پوزش می خواهم .

       

۳.احمد پولاد زاده:

         تیتر های ژورنالیستی به عنوان نقد...

سلام مهدی جان ممنون از لطفی که به من داشتی و کار منو تو وبلاگت گذاشتی .خیلی سخته که آدم بخواد راجع به کار خودش توضیح بده و شاید یه جورایی توهین به شعور مخاطب باشه!
ولی در هر حال چند نکته رو می خواستم در مورد نقد دوستم کاظم بر آبادی گوشزد کنم و یه جورایی نظرم رو راجع به نقد ایشون بگم:
به نظر من نقد کاظم کاملا ژورنالیستسه البته بعضی ها اسم های دیگه ای هم روی این گونه نقد ها می زارن مثلا نقد فله ای که شاید این اسم برازنده تر باشه (باور کنید به هیچ وجه قصد موضع گیری ندارم) در هر حال اینگونه نقد ها با تیتر های ژورنالیستی مثل تخم مرغ و شتر مرغ و از این حرف ها بیشتر به کار روزنامه ها و مخاطبان عام آثار ادبی می خوره مطمئنا مخاطبان خاص آثار ادبی انتظارات خیلی زیادتری از نقد های ادبی دارن!
شاید درست نباشه این مطلب رو بگم ولی شخصا اگر قرار بود این کار رو نقد کنم از میان تمام مکاتب نقد ادبی انتخاب اولم نقد نئو مارکسیستی(که علاقه خاصی به اینگونه نقد ها دارم و اتفاقا موقع نوشتن شرایط خیلی تحت تاثیر انسان تک ساحتی مارکوزه بودم(شاید نباید اینو می گفتم!!!!!)) و انتخاب دوم نقد اگزیستانسیالیستس و در نهایت شاید از نقد پست مدرنیسم استفاده می کردم
در یک قسمت از نقدی که آقای برآبادی نوشته بودن تعریفی رو از هنر داده بودن و جوری این متن القا می کنه که خواننده با خودش فکر میکنه واقعا شاید این تعریف یگانه تعریفی باشه که از هنر ارائه شده.به نظر من هنر در چارچوب و قالب و تعریف نمی گنجه مخصوصا هنری که من بهش معتقدم امیدوارم که تونسته باشم منظورم رو برسونم ( اگر بخواهیم بر اساس فراروایت ها ی لیوتار بحث کنیم شاید به تعریف مشخصی از هنر نرسیم!) در هر حال بازم میگم هنر برای من مثل آقای برآبادی دغدغه نیست برای همینه که به شخصیت هام اجازه می دم از ترکیباتی مثل دکتر مادر .... استفاده کنن !.................
متاسفانه به دلیل دسترسی نداشتن به اینترنت درست حسابی یکمی این متن رو با عجله نوشتم ببخشید اگه زیاد اصول ویرایشی رو رعایت نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۴.احمد پولاد زاده(متن دوم):

               حاشیه نویسی

بعضی وقت ها تحمل رویداد ها به تعبیراتی که انسان نسبت به این رویداد ها دارد بر میگردد(منظور از بعضی وقت ها بعضی شرایط است که ممکن است ناظربه فرد یا به زمان یا به مکان باشد ).این خود شخص است که با ساخت روایت ها بر اساس رویدادها به حافظه اش حجم می دهد!! پرسش: آیا گزارش یک رویدادبرای تبدیل یک متن به داستان کافی است؟ ما می توانیم رویداد ها را به هم مربوط وبا پیش فرض های ذهنی خودمان تاویل کنیم به نوعی که از حالت واقعی و رئال به تمایلات ذهنی خودمان نزدیکتر شوند و کاملا به نفع ما تغییر جهت بدهند (البته جهتی که اتفاق افتاده ! و دیگر وجود ندارد). در این حالت بر عکس مواقع دیگراین رویداد است که اسیر تخیل و در واقع اسیرانسان می شود!البته این تمایلات ذهنی که بیشتر از نا خودآگاه فرد سرچشمه می گیرند هر چیزی می تواند باشد(به عنوان نمونه می تونیم از تمایلات مازوخیزمی یا سادیسمی فرد نام ببریم ) . توجه!!! برای افرادی که قاعده این بازی ذهنی (تخیلات)را بلد نباشند این عمل ممکن است به قیمت از دست دادن سلامت روانیشان تمام شود! (بیماری اسکیزوفرنی یکی از عواقبش می تونه باشه).

به نظر من یک حادثه همانطور که به ذهن داستان نویس حجوم می آورد همانطور نیز باید به ذهن مخاطب تزریق شود زمانیکه فرد سعی می کند حادثه ای را که برایش اتفاق افتاده را بیان کند رویداد ها با نظم و ترتیب اتفاق زمانیشان به ذهن شخص متبادر نمیشوند بلکه لحظه های برجسته حادثه احتمالا زودتر به ذهن شخص حمله ور می شوند.البته من برای اثبات نظرم هیچ دلیل علمی نمی توانم بیان کنم و نظراتی که در این متن آورده ام تماما بر اساس تجربیات و تفکرات شخصی ام می باشند. در هر حال شخصا عقیده دارم زمانی که یک نویسنده در حال نوشتن یک رویداد استاعم از رویداد هایی که در زمان خاصی در جهان واقعی اتفاق افتاده اند یا رویداد هایی که از طرف ناخودآگاه نویسنده به او الهام میشوند (به نظر من حالت دیگری وجود ندارد)نباید سعی در بر هم زدن ترتیب به یادآوری رویداد در نوشتن متن داشته باشد و به همان ترتیب که رویداد ها به ذهنش خطور می کنند همانطور نیز باید به متن و در نهایت به مخاطب منتقل شوند این کار تا حدودی می تواند به خواننده نسبت به درک متن کمک کند.اتفاقا با اینکار نویسنده دیگر نیازی به توضیح و تفصیلات اضافی در باره ی حوادث برجسته داستان ندارد چرا که ترتیب ذهنی ای که بر روی متن حاکم است بدرستی می توند حوادث برجسته داستان را از رویداد های عادی جدا کند

۵.سعید قربانیان:

        این شلختگی...

سلام بابت نقد نکردن شرمنده همین الان این پست رو خوندم خیلی طولانی بود اثر پولاد زاده با همه ی شلختگی عمدی که یک تکنیک برای مولف شده این شلختگی حفظ کنه لحن احمد هما هنگ با ریتم اثر نیست ...
اجازه بدین من نقدمو در یک پست ارائه بدم

۶.سمانه محمودی :

        پایان دور از انتظار

سلام.....
به نظر من داستان خیلی خوب شروع شد
ایده های جالبی بودند.حک کردن مارک بیمارستان روی یک چشم.......
اون بیمارستان منو یاد دستگاههای شرطی سازی کتاب دنیای قشنگ نو هاکسلی
انداخت......
دیالوگ راوی و قهرمان هم اون اول جالب بود...
اما کم کم انگار داستان میره تو سرازیری و تند و سریع و دور از انتظار میرسه به آخر .

      

۷. میثم امانی:

   نامه به آقایان: "انسان تک ساحتی اثر هر برت مارکوزه" و "کرگدن"

                      متن کامل در گسست(وبلاگ میثم)

زيبا است حماقت زيست -منداني كه تجارب دهه هاي گذشته ملت هايي را كه ماركوزه و سارتر- كه  اين دو البته در نحله هاي فكري خويش، مكتب فرانكفورت و اگزيستانسياليسم ، هم ترازاني دارند چون آدورنو و هوركهايمر و البته هابر ماس براي ماركوزه و هايدگر و كگور براي سارتر، كه حتي " وهم " برابري با آن ها را نيز به آساني نمي توانند در سر بپرورانند- را از سر گذرانده و دعواي انديشه را از سال هاي اسطوره اي تفكر بشري تا تكوين انديشه ي فلسفي در پنج قرن قبل از ميلاد و تا دو هزار و چند سال پي از آن را از اگر  نديده اند، خوانده اند.اين را نه به حساب بحران وجودي مي توان گذاشت، نه در پرونده ي " دروغ هاي سود مند".شاید بتوانیم چنین دعوا هایی را به پای سهل انگاری و کوته بینی مان بگذاریم .اگركسي خويش را در مقام متفكري بداند كه بر پايه ي استنتاجات خويش از/هم رايي هاي خويش با " انسان تك ساحتي" و " اگزيستانسياليسم" و " پست مدرنيسم" متني را مي نويسد و " تمايل" - نه حتي " انتظار"- برخوردي از آن منظر ها با نوشتار خويش دارد، مساله از جانب او است.او است كه به سان مخاطبان " در ستايش ديوانه گي" اراسموسِ قرون ميانه ي اروپا و در اوج توهمات قرون وسطايي ، اگر سخني فرا تر از فهم خود را بشنود ، چه متفكرانه تحسين اش مي كند و اگر فهميد، گوینده شايان اطلاق واژه اي است شريف و توليد شده در كارخانه ي ذهن تكنولوژي زده(!)ي " آقاي انسان تك ساحتي اثر هربرت ماركوزه"، نويسنده ي "شرايط"، كه آن را با طمطراق شاهي كه به شواليه اي اعطاي لقب مي نمايد يا اسقفي كه" از جانب خداوند"(!)‌ به پادشاه فرمان چوپاني گله ي هراسان اش را تنفيذ مي كند، به نوشتار - شايد- دوستي كه در مقام انتقاد بر آمده است پيشكش مي نمايد: " فله اي"، " ژورناليستي". و اين جا است كه " بحران وجودي"(!) آقاي انسان تك ساحتي بارز مي شود - و اي كاش جناب فرويد و لكان مرا ياري مي دادند تا نقدي " روان كاو" انه (!) را بر --شرايط--مي نوشتم،كه از بدي اقبال ياري ام نكردند تا باشد كه " شاهنشاه دچار بحران سوژه گي شده ي تك ساحتي" مرا مقامي شايسته اعطا نمايند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 20:18  توسط مهدي عباسي  | 

   

 

 

   

       

           سه پنج روزه ندیدُم روی بابا...

 

نوشتن در مورد اینکه پدرم مُرد و این اتفاق به طور ناگهانی رخ داد و نتوانستم با پدرم خداحافظی کنم البته که کار ساده ای نیست.

 هنگامی خود را در آغوش خواهرم یافتم که پدرم را دفن کرده بودند و سحر گاه سرد قبرستان زهان  گمان نمی کنم هیچ گاه از خاطرم برود....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 18:29  توسط مهدي عباسي  | 

 

مروری بر داستان «شرایط» نوشته احمد پولادزاده

وقتی از تخم مرغ، جوجه شترمرغ بیرون نمی آید!!

                                              کاظم برآبادی 

ادبیات پیش از هر چیزی «صدای وجدانجمعی» است و انعکاس دهنده زبان، تاریخ و ریخت شناسی زندگی انسانهای معاصر و از این بابت است که گاهی [که شاید بهتر باشد این «گاهی» را همیشه بخوانیم] از آن به عنوان زبان روایت وجدان جمعی یاد می کنند. اگر این را به عنوان خطابه اول بحث بپذیریم در مقام بعدی باید از پولاد زاده نویسنده برای نگارش و صرفا نگارش اثر مورد بحث تشکر کرده باشیم چرا که نفس نوشتن در خود چیزی دارد که در پاک شدن تدریجی انسان نگارنده و انسان مخاطب فراوان به درد می خورد و اما توضیحی بر اثر:

سالهاست که ذهن ادبی انسان نویسنده را، مقوله هایی چون آینده انسانی و چگونگی وجود، تکنولوژی، معرفت شناسی و... اشباع کرده است و حتی بدون معرفی تاریخی به نام آغاز مدرنیسم و معرفی فصل تازه ای در روابط انسان با آینده اش به عنوان اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19می دانیم که دغدغه درک آینده و تصویر سازی آن در همه ما و وجود انسانی/تاریخی ما بوده است... چه مثالی بهتر از والدین که همواره در پی ترسیم آینده کودک خویشند؟!

از ژول ورن گرفته تا آلن پو و حتی به شکل ایرانی اش در مراغه ای و طالب اف و صادق هدایت و عباس پهلوان و ایرج میرزا (بازهم نام ببرم!!) خطی و ربطی بین ادبیات و ترسیم آینده و شرح وضع و حال انسان در آن موقعیت ها بوده و هست و خواهد بود که این مسئله ، مسئله ای فطری است و هنرمندان نیز بسیار مشتاقند که برای ماندگار شدن اثرشان از زبان فطرت بهره بگیرند.

گویا یکی ازمسائل پولادزاده نیز در این متن توجه به آینده و موقعیت خاص بشری در آن است. داستان با درک وجودی یک شخصیت داستانی آغاز می شود؛ شخصیتی که قرار است با مراجعه به اطراف و اکناف وجودش(اعم از اعضائ و جوارح و محیط پیرامون) به عنوان انسان نوعی آینده بر شرایط حاکم غلبه کند و یا لااقل آنها را شناخته و به مخاطب اثر بشناساند. یکی از رسالات متن ادبی که در قسمت نقد به آن اشاره می کنم توجه به همین بخش از قابلیت های اثر ادبی است یعنی قدرت انتقال مسئله ای از دروه تاریخی خاص به دوره ای دیگر بدون توجه به موقعیتهای مکانی، زبانی، تاریخی و... .

چند المان در کار هستند که بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته اند(توضیح اینکه میزان مورد توجه قرار گرفتن این المان ها توسط مولف، با توجه به میزان کلمات نوشته شده در مورد آن المان و یا تاثیرگذاری آن المان مشخص می شود) از این المانها می توان به اعضای بدن، بیمارستان، توریست فرانسوی و موقعیتهای شهرسازانه شهر مورد نظر اشاره کرد. اما موضوع مهم در این جاست که این المان ها تا چه حد در پیش برد روایت نقش دارند؟ به عبارت دیگر شاید بسیاری از المانها در یک اثر موجود باشند اما دلیل وجودی آنها باید چیزی فراتر از تصویرسازی برای قصه و پرکردن فضاهای خالی و نامربوط متن باشد. به عنوان مثال آیا ضرورتی در وجود مارک بر روی قرنیه چشم راست شخصیت اصلی قصه وجود دارد و یا سوال دیگر اینکه فرانسوی بودن توریست چه نقشی در داستان دارد و چرا اصلا او باید توریست باشد و مثلا یک دکتر و یا یک گل فروش نباشد؟

بیش از این، در بخش توضیحات متن، به سراغ نقد اثر نرویم و آن را به بخش بعدی موکول کنیم...

کلیت داستان راهپیمایی ویژه یک انسان قرون آینده است در شهری خیالی با ساختمانهای شبیه به هم که با محوریت یافتن توریست فرانسوی و موردی پنهان شکل گرفته است. داستان با پایانی محو و گم همراه است پایانی که با آشنایی کوچکی با نوع نگارش و نوع بینش نویسنده به راحتی قابل حدس خواهد بود.

          

  نقد اثر:

جدال ابتدایی داستان جدالی زیبا و درخور اعتناست؛ جدال بر سر شروع کردن و یا شروع شدن: هنوز نمی دانم باید از کجا شروع کنم نه ببخشید نمی دانم از کجا شروع شدم. توجه به این جدال نشان می دهد که (اگر پولادزاده را جز بدنه داستان نویسی معاصر ایران به حساب آوریم) لایه دوم و یا حتی سوم داستان نویسی معاصر ایران نیز به این بینش نسبت به ادبیات رسیده اند که از جدالی در مفهوم سوژه و ابژه در اثر ادبی حرف بزنند که به دلیل بدفهمی ما نسبت به صادق هدایت مدتهاست که در لایه ای از ابهام و به قول راوی دود زرد رنگ غلیظی پنهان شده است. بگذارید در همین لحظه جمله ای بگویم که مدتهاست روی دلم مانده و حتی در دوره ای باعث در جا زدن خودم در داستان نویسی هم شده است؛ «یکی از دلایل اصلی عقب ماندگی ما ایرانی ها در «روایت»مربوط می شود به درجا زدن ما در فهم غلط و نا متجانس از صادق هدایت، پدر داستان نویسی مدرن ایران!!». و پولاد زاده با این شروع نشان از عدم تعظیم در برابر این برداشت غلط دارد و چه زیبا!

اما متاسفانه کار به همین جا خاتمه می یابد و درست در پاراگراف پنجم با جمله و در همین لحظه بود که راوی خفه شد خودش را از چنگال زحمت به دوش کشیدن راوی در کل کار خلاص می کند!! بله کار سختی است تحمل یک شخصیت داستانی در حکم راوی متن، به نوعی نویسنده داستان را دچار این زحمت می کند که جملاتی بر ضد خود بتراشد... . ولی افسوس اینجاست که جمله جدا کننده راوی از متن گفتگو، چنان با ناپختگی انتخاب شده که راه را بر ذهن می بندد و چون علامت سوالی حل نشده تا به آخر در مردمک چشمان مخاطب کتاب آشنا باقی می ماند. پولادزاده با شکست، صورت مسئله را پاک کرده و به سراغ چیزهای همیشگی داستانهای ایرانی می رود؛ تنهایی، منولوگهای تکراری، ضعف در برابر تغییر دادن شرایط، انتظار ورود شخصیت جدیدی به متن و زندگی راوی و... .

پیشنهاد می کنم که قبل از ادامه بحث حتما سری به کتاب صدسال داستان نویسی ایران اثر حسن عابدینی بزنید و سراغ آن چیزهای همیشگی را که در بالا گفتم در دو جلد آن بگیرید؛ بله! ادبیات ایران پر است از این جور چیزها؛ از هدایت و چوبک گرفته تا سیامک گلشیری و اینها که تازگی دست به قلم برده اند و به قول خودشان به دنبال ادبیات قهوه خانه ای هستند، مدام به تکرار همین چیزها پرداخته اند. ما از این دست نویسنده کم نداریم ولی غم داریم چرا که نویسنده خلاق و غیر متقلب کم داریم . به پولادزاده توهین نمی کنم بلکه از او برای نفس نوشتن در این واویلای نفس متشکرم... بلکه از استادان خودم و از استادان پولادزاده و از لفظ استاد در عجبم که چرا باید دغدغه فلان نویسنده امروزی همان دغدغه های سیامک گلشیری اوایل دهه شصت و هدایت مادر مرده باشد؟ روزگار دغدغه دزدی و تقلب در دغدغه باید به سر برسد و هیچ کسی جز خود ما توان انجام این کار را ندارد... .

در قسمت قبل به المانهای برجسته اثر اشاره کردم و نقد آن را برای الان گذاشتم. به نظر میرسد که جز «پا» که المانی خوش تراش در متن (و گاهی نیز گزافه گو) است بقیه المانها خیلی سر دستی و از سر تفال به کتب بی ربط و یا بریده روزنامه های در زنبیل ریخته شده بدست آمده اند که من، هم قصد دارم نقدشان کنم و گاهی در ته دلم از بی ربطی شان خشنود شوم.

نیت مولف نکته ای است که به انتخاب المانهای داستانی سمت و سو می بخشد به عنوان مثال المانهای داستانی «اندره برتون» اگر چه به نظر بی ربط و بدون هماهنگی می رسند اما مهم اینجاست که کلیت داستان برتون بر پایه نیت از پیش تعیین شده ای است که این ناهماهنگی ها را معنی دار کرده و حتی سبب تولید نوعی از نظم بر پایه بی نظمی موجود می شود. از طرفی وقتی بوف کور یا داستان سنگر و قمقمه های خالی مورد بررسی قرار می گیرد ما را با این حقیقت مواجه می کند که در آنجا نیز نظم منطقی اثر نه بر مبنای قرابت و هماهنگی المانهای داستانی که بر پایه نیت مولف شکل می گیرد. پس شاید بد نباشد که قبل از بررسی المانهای داستان «شرایط»، به بررسی نیت مولف اثر در انتخابهایش بپردازیم؛ به جرئت می توان گفت که جز در چند مورد محدود، در باقی موارد مسئله خاصی در انتخابها نبوده است و اکثر المانها جز برای پر کردن جاهای خالی نیامده اند و گاهی حتی نویسنده از پیش زمینه مطالعات ادبی خود برای ایجاد تصویرهای داستانی اش بهره برده است به عنوان مثال، جمله های زیر که به شدت ما را به یاد بوف کور می اندازند:

...بر روی دیوار ها کنگره کنگره هایی ناشیانه و کاملا بی ذوقی قرار داشت...

هیچ نشانی از بهبودی و سلامت یا زندگی در دیوار های بیمارستان نبود...

انسان احساس می کند که هیچ نوع حیات طبیعی در پشت این دیوار ها جریان ندارد .

و در جاهایی نیز اسیر شعار می شود:

جایی که مخلوق دچار توهم آفرینندگی می شود! اما معلوم است که خیار های ژنتیکی یا حتی کرگدن های تک سلولی هم نتوانسته بود این توهمات را ارضا کند این بار ودر این بیمارستان انسان در حال باز آفرینی خودش است .

یکی از المانهایی که در اول متن از آن به عنوان مهمترین المان داستانی یاد شده است مارک روی چشم قهرمان داستان است، ما که پول بیمارستان را نداشتیم قبول کردیم به جای پول بیمارستان به عنوان تبلیغ اسم  بیمارستان را روی قرنیه چشم راست تو حک کنند. بله و این شروع بسیار مناسبی برای داستان و پتانسیل خوبی برای پولادزاده نویسنده است که از همین مطلب کلی کار بکشد و بار عظیمی از قصه پردازی را به دوش این المان بیاندازد اما سوال اینجاست که چرا این اتفاق نیافتاده است؟

مروری بر متن نشان می دهد که جز دو سه بار، استفاده ای از این مسئله نشده است؛ گویا راوی بعد از تشریح مسئله مارک در اول داستان از یادش می رود که مارکی بر چشم داشته، اما آیا این فراموشی واقعا اتفاق می افتد و یا آیا این فراموشی کمکی به روایت متن کرده؟

اینجاست که پرده از اسرار نیت مولف برداشته می شود او باید به این سوال پاسخ دهد و وظیفه این پاسخ گویی به دوش متن اوست اما متاسفانه متن گنگ و لال است و تنها با اشاره به ما می فهماند که عمد مفیدی از طرف نویسنده در کار نبوده و همه چیز سهوی و نامفید پیش رفته است!!

به کلمه «عمد مفید» توجه کنید، کلمه ای که در نقد آثار بسیار به درد می خورد؛ همیشه برای رهایی از چنگال تاویل و نیت و غرض مولف به دنبال هر کلمه، هر اتفاق و هر المان در متن، این سوال را مطرح کنید که آیا نویسنده از گذاردن این کلمه، عمدی داشته است و اگر داشته آیا این عمد در روایت داستان(و نه در تصویرسازی) مفید به فایده بوده یا خیر.

حالا احتمالا می توانید به این نتیجه برسید کهاعضای بدن، بیمارستان، توریست فرانسوی و موقعیتهای شهرسازانه شهر مورد نظر، کدام با عمد مفید همراهند و کدامشان با سهل انگاری و ولنگاری نویسنده. البته اشتباهی را همین الان از بین ببریم فرهنگ ها، در مفید بودن یک عمد نوشتاری و در تاویل آن برای خواننده، بسیار مهمند؛ به عنوان مثال داستانهای کوتاه ژاپنی، بعضی از قسمتهای رمانهای بورخس و ماکز و... این نکته را در خود دارند و البته بعضی از اشعار مایاکوفسکی.

یک نکته دیگر که تازگی ها خیلی باب شده است و می خواهم با اشاره به همین متن درباره آن بگویم «ادبیات بدون نزاکت ادبی» است؛ اتفاقی که لااقل در حوزه هنر وجودش مدیون آثار سوررئالیستی و دادائیستی و گاها فوتوریستی است. نگارنده بر این عقیده است که:

اولا نوع امکانات زبانی زبانهای غیر فارسی بسیار متفاوت از زبان ماست به عنوان مثال کلمه ای چونfuck برای انگلیسی زبانها معادلهای فراوانی دارد که استفاده فراوان از این کلمه در ترانه های رپ و پانک و متال و راک به خاطر همین چند وجهی بودن این کلمه است.

دوم اینکه زبان محوریت شکل دهی فرهنگ هاست در مختصات فرهنگی ایران آنچه بیش از همه خود نمایی می کند ادبیات است فرهنگ ایران بدون ادبیات در هیچ جایی شناخته شده نیست و اتفاقا دلیل این مسئله هم توجه و احترام نویسنده و شاعر به مخاطب است چنانکه ادبیات ایران مخاطب عام داشته است برخلاف ترانه های رپ و راک و متال که تنها قشری از جامعه را در بر می گیرند.

سومین مطلب توجه به زمان تولد «ادبیات بدون نزاکت ادبی» است که اگر آن را به نحله های هنری یاد شده در بالا ربط بدهیم چند نکته را درک خواهیم کرد

الف) تمامی این نحله ها در بحبحه جنگ های بزرگ جهانی و با محوریت آلام و مصائب جنگ بوجود آمده اند و پیشگامان این نحله ها پس از بهبود شرایط به تز خود در این زمینه پشت کرده اند.

ب) آوانگارد بودن نیاز به دوره ای تعمق دارد، دوره ای که در آن، در کنار خلق آثار، پختگی نیز به دست می آید. اگر آندره برتون را بزرگ ترین دادائیست و سوررئالسیت بنامیم به جرات می توانم بگویم که سیر هنری این نابغه به حدی عالی و خیره کننده است که حتی در جایی از بیانیه سوررئالیستها که خودش تنظیم کرده بود سر پیچی می کند تا به مراتب بالا تر برسد.

ج)سوال اساسی اینجاست که چرا دغدغه ما در «ادبیات بدون نزاکت ادبی» باید دغدغه قرن نوزدهمی سوررئالیستی و دادائیستی و گاها فوتوریستی باشد؟ چرا تاثیر پذیری ما پس از صد سال از داستان نویسی مدرن هنوز پایان نیافته است؟

مورد آخر در این زمینه توجه دادن خودم و دیگر داستان نویسان عزیز به امکانات بالقوه زبان فارسی است؛ اگر با کلماتی از این دست به دنبال جذب مخاطب هستیم در نهایت چه خواهیم شد آیا از اوزفان فرانسوی بزرگتر خواهیم شد؟ پاسخ من منفی است چون معتقدم دوره ای که توجه مخاطب به چنین واژه هایی، از ما، نویسنده مطرحی بسازد به پایان رسیده است، چه برای آن مخاطب فرضی، گذری در اینترنت و در خیابانهای شهرها به مراتب پر ثمرتر از خواندن داستان ما خواهد بود!! سوالم اینجاست که اگر در داستان «شرایط»  نویسنده به جای واژه «مادر جنده» از کلمه «مادر به خطا» استفاده می کرد آیا «شرایط» بهتر نمی شد؟ مگر این نیست که هنر هنر پنهان کردن چیزهای آشنا برای عمق بخشیدن به لذت مخاطب نیست؟

آخرین موردی که در داستان «شرایط» به چشم می خورد، توجه نویسنده به یک دنیای فرامدرن و شاید معرفی یک دنیا و زندگی پست مدرنیستی است؛ به این عبارات توجه کنید:

تقریبا چند ماهی می شود که دیگر به جریانات روزمره زندگی وابسته نیستم برای همین هم به تخیلات روزمره روی آورده ام

کم کم تخیلاتم هم به مرض روزمرگی دچار شده اند

باید برای این دوست جدید هم یک اسم انتخاب کنم یک اسم شبیه اسطوره های قرن 22 مثلا اپ 12 بله اپ12 اسم جالبیه

ساختمان هایش مثل یک گراف درختی در امتداد زمان مکان در حال زیاد شدن بودند مردم هر روز شاهد روییدن شاخه های جوان این بیمارستان در خیابان های دیگر شهر بودند.

       

اشاره های متن نشان از زندگی در عصر پست مدرن دارند و تا اینجا حتی می شود به پولاد زاده برای این توصیفهای خوب تبریک گفت اما این توصیفها چیزی را در پشت خود پنهان کرده اند و آن ذهنیت و دغدغه های تکامل نیافته نویسنده داستان است.

یک سوال دارم، آیا می شود از تخم کوچک مرغ توقع تبدیل شدن به جوجه شتر مرغ داشت؟ داستان نیز با ما همین می کند!! چگونه می شود درگیر مسائل مدرنیته بود و  از پست مدرنیسم صحبت کرد؟ این ایرادیست که یک بار به مجموعه سایه روشن هدایت نیز گرفتم و الان نمونه بهتری یافت شده است. به این جملات که در حقیقت دغدغه های نویسنده اند توجه کنید:

قهرمان: من تخیلات مستقل از شخصم پس خفه شو -------» این جمله که بین قهرمان و روای رد و بدل شده در واقع به انگیزش اومانیستی مدرنیسم و دعوای بین انسان و خدا برای سر کشی مربوط است چیزی که اتفاقا در پست مدرنیسم رد شده است.

اصلا به دستگاه های الکترونیکی اعتقادی ندارم این دستگاه ها هیچ معیار مطلقی برای ارزش گذاری ندارند وقتی چیزی نسبت به یک چیز دیگر هیچ گونه احساسی نداشته باشد چطور می تواند آن چیز را ارزش گذاری کند...-------» این جمله اشاره به مبارزات پیگیر مدرنیسم با ماشینزم نهادینه شده در خود دارد و البته این دغدغه به شکلی در پست مدرنیسم هم مطرح شده ولی لحن برخورد کاملا بر مبنای احساسات رومانتیکی مدرنیستها است. 
 

بله سالهاست که فرم های ادبی ما در رکود مانده اند و این تنها ادبیات ترجمه است که در این مملکت به عنوان نمونه خوبی برای تعلیم و حتی تقلید از آن بهره گرفته می شود و نتیجه چنین کلاس درسی هم چیزی بیش از این نیست. ادبیات معاصر ما، اگر در متون کهن همین خاک سیری می کرد چیزهایی بهتر و بیشتر از کتابهای ترجمه درمی یافت و آنگاه می توانست با شکل گیری و قوام کامل و منطقی به خوانش آثار زبانها و فرهنگ های دیگر بپردازد و از رهگذر این تلاش با چیزهای دندان گیرتری به صحنه ادبیات باز گردد واینها همه خلاصه ای بود که پولادزاده نویسنده با نگارش اثرش من را به یاد آن انداخت و برای همین از او ممنونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 20:43  توسط مهدي عباسي  |