تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
 

              باد ها خبر از تغییر فصل می دهند...  

                 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:17  توسط مهدي عباسي  | 

 

  به احترام سکوت یک دقیقه بمیرید... 

 

سلام به همه

ویه سلام مخصوص به مسعود لطفی ...

چند وقت پیش  میلی از مسعود داشتم که یه شعر کوتاه بود  وتصمیم داشتم در اولین فرصت بگذارمش  توی وبلاگ همون طور که یه داستان خیلی توپ از احمد پولاد زاده و یه شعر قدیمی اما معروف از احسان ایزدی نیز به دستم رسیده... اما متاسفانه یه کم در گیر مشکلات کاری ونقل و انتقالات بودم که کمی در به روز کردن تاخیر پیش اومد. انگار مسعود تاخیر من رو دال بر بی توجهی دونسته که ازش معذرت میخوام

 منتظر کارای تازه مسعود وهمه بر وبج قدیم وجدید کانون هستم....

        

 

به  سعيد برآبادي كه هيچ كس درهيچ ترمينالي به استقبالش نيامد 

 

هرچيزهم كه اتفاق بيفتد

ديواره فنجان همه چيز را برعكس برمي گرداند 

دست نوشته ها    بشقاب  سيگار  پنجره

حتي ترمينال   را هم اگر پاي ميز محاكمه بكشاني

در آخر  اين تو هستي كه

محكومي به صد سال تنهايي اثر گابريل گارسيا ماركز  

            

               "مسعود لطفی"  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:11  توسط مهدي عباسي  | 

ای معنای تمام آورانندگی!

              من را بیاوران

 

سلام

       کامنتهایی که برای هر پست گذاشته می شود محتوی و اهداف متفاوتی را دنبال می کنند بعضی ها تبلیغاتی اند بعضی بیشتر با مولف صحبت های خصوصی دارند بعضی هم به جملات کوتاه وکلیشه ای مانند خوب است  محدود می شوند...ئ به هرحال متنی که در خور عنوان کامنت باشه  کم یافت می شود بگذریم.... کامنت وبررسی در خور توجهی از احمد عزیز در مورد شعر سمانه محمودی  در پست قبلی ام بود که شما را نیز به خواندنش دعوت می کنم

                

   

  نمی دونم چر ا آدم باید با پیکری درد ناک دگر بار چشم بگشایدالبته با این فرض که کلمه دگر بار در این شعر ناظر به نوعی دگردیسی یا تولد دوباره باشد که این جور که بر می آید همینطور است در ضمن کاربرد فعل فروریختن که با کمی اغماض می توان آن را به مثابه پایانی که آغاز مر حله جدیدی است در اول شعر بیشتر من را در داشتن چنین نظری مطمئن می کند. این دگر دیسی ها یا بهتر بگویم تهوع ها در گذر زمان بدون اینکه پیشرفتی داشته باشند حلقه وار در حال تکرارند به نظرم آوردن کلمه"دگر بار" در خط آخر شعر همین مفهوم را تداعی می کند که مثل همیشه به ابتدا یا انتهای حلقه برگشته باشیم جالب است که خانوم محمودی مثلا بر خلاف نیچه که اعتقاد به بازگشت جاودانه انسان دارد و در دگردیسی ها به نوعی به ابر انسان میرسد در نهایت به پیکری درد ناک می رسد این پیکر دردناک آنقدر با وجود ایشان همراه و یکی شده(کار برد کالمه با در جمله "با پیکری دردناک
............. که باز کردن چشم هاشون به نظر می رسه که تغیری در دغدغه های وجودی ایشون نداشته باشه به نظر من ریشه تولد انسان ضعیف به داشتن وجودی منفصل بر می گرده وجودی که دارای اعضا است مثل دست یا تکه های دیگر بدن تا جاییکه برای پی بردن به آن باید در محیط بیرونی مثلا اطراف اتاق دنبال آنها گشت
و البته ریشه این تفکر وجودی به اونجا بر می گرده که وجود برای ایشون هنوز کشف نشده دقیقا می توان نشانه های اظطراب اگزیستانسیالیستی رو در شعر ایشون دید این اظطراب زمانی خودش را نمایان می کند که دو دست ایشون لرزان ارزان در حال لمس کردن اطراف برای کشف وجودشونه به نظر من کلمه لرزان لرزان کاملا ناظر به یک نوع اظطراب وجودی آن هم از نوع سارتری است بله ایشون در خلوت خالیشون نشستن و یک دفعه یک اظطراب اگزیستانسیالیستی شدید تمام وجودشون رو فرا می گیره بطوریکه باعث فرو ریختن تمام انگاره های وجودی فعلیشون میشه و همین مرگ انگاره های وجودیه فرده که دوباره شاعر رو به نوعی دگر دیسی نا فرجام در پایان شعر وادار می کنه.

 بعد از فرو ریختن بنیان های وجودی فردی شخص قاعدتا شخص باید دو باره شروع به کشف وجود خودش کنه دقیقا مثل کاری که آنتوان روکانتن در تهوع انجام میده جالب اینه که آنتوان روکانتن هم اولین تجربه های وجودی اصیلش رو با دست هاش انجام میده یعنی زمانیکه در کنار دریا تکه سنگی رو لمس میکنه و دچار اولین حمله تهوع میشه خانم محمودی هم اولین کاری که میکنه به دنبال لمس کردن تکه های بدنش در اطراف اتاق می گرده ولی این تکه ها نه تنها کمکی بهشون نمیکنن بلکه به نوعی ایشون رو هم دچار تهوع می کنن بله تهوع یعنی با پیکری دردناک دگر بار چشم باز کردن اظطراب و تهوع نهایت مراحل کشف وجود یک انسان است و انسانی که از این راه دوباره متولد می شود یعنی انسان بعد از حمله تهوع به نظر میرسد به نوعی پریشان تر و یا شاید ضعیف تر از انسان های دیگر است البته راجع به این مطلب آخری خودم هنوز کلی شک دارم و نتونستم به جوابی برسم خیلی دوست داشتم یه جایی بتونم تقابل بعضی از اندیشه های نیچه با سارت رو بگم و برای همین هم الکی نیچه رو وارد این بحث کردم در هر حال از خوندن این شعر حسابی لذت برم و توصیه می کنم زیاد به چیز هایی که نوشتم گیر ندین چون بعضی وقت ها واقعا خودمم نمی دونم دارم چی میگم یا چی مینویسم . نقد دیگه !!!!آدم میتونه هر اندیشه ای رو که خودش در ذهنش هست از متن بکشه بیرون . به نظرم این یه امر طبیعی نمی توان از فرد انتظار داشت که بدون هیچ پیش فرضی متنی رو بخونه اتفاقا برای همین هم هست کلی مکاتب نقد ادبی وجود داره من که شخصا نمی تونم بدون پیش فرض کاری رو انجام بدم حداقل تا حالا اینجور بوده!!

                                     احمد پولادزاده

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 20:59  توسط مهدي عباسي  | 

  

     سمن بویان غبار غم چوبنشینند  بنشانند...

 

...  حدس می زنم سمانه محمودی دانشجوی سالهای گدشته ادبیات انگلیسی دا نشگاه و صد البته از پایه گذاران جنبش "به سوی برابری "  که نقش عمده ای در معرفی  اهداف جنبش ها و تفکرات فمینیستی وحقوق زن برای خیلی ها (مثل من) داشت را بیشتر با همان بحث ها و همان گفتمان ها بشناسید تا با شعر.

البته پیشاپیش دانسته بودم که از علاقه مندان ومخاطبان جدی ادبیات  به شمار می آید .بخشی از آن را بگذارید به حساب حضور میثم در زندگی اش... به هرحال به تازگی میلی داشتم شامل سه شعر از او که با هم یکی از شعر هایش را می خوانیم.

 

                        "پیکردردناک"

 

هرگاه که فرومی ریزم

درخلوت خالی ام

ازتمام دنیا برایم

تنها دو دست خودم     باقی ست

تا لرزان لرزان   

  بگرددومن    تکه تکه هایم را

از اطراف اتاق       لمس کنم

وبا پیکری دردناک

دگر بار    چشم بگشایم.

        " سمانه محمودی"

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 20:26  توسط مهدي عباسي  | 

 

 

       

             با ارنستو چه گوارا به احترام خاطرات مروارید...

           

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:22  توسط مهدي عباسي  |