تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
  وخواستني تر از هميشه اي وقتي از لا به لاي تراژدي مي بينمت
سلام
من هم مثل خیلی از شما مدتی بود از میثم عزیز خبری نداشتم
تا اینکه دیروز میلی ازش به دستم رسید شامل یه شعر که با هم می خونیم..
 
هنوز ترديد داري كه بگويي يا نه

-وسيم ها گواهي مي دهند كه چندين ساله ام-

هزار سال از سر اين همه خستگي

 هي مي كوبد به در... هي مي كوبد به ديوار...

-وسنگ ها گواهي مي دهند كه روز تولد من...-

هميشه به دنبال يكي دو كار

تازه تر از هميشه،

رو به روي آينه كه بايستي

نه رنگي...

نه بي رنگي..

كه چطور ته اين شعر ها را هم بياورم

-وسط داستان رومئو را به زهر كشتند

شمشير ها گواهي مي دهند

آقاي سقراط با جامي از تاريخ در وراي هميشگي شوكران

با جامي از شوكران در وراي هميشگي تاريخ-

تراژدي روبه روي آينه بود

ايستاده انگار روي صدها بار خستگي

روي صدها بار دل بستگي

وخواستني تر از هميشه اي وقتي از لا به لاي تراژدي مي بينمت

ايستاده اي

لبخند مي زني به روي اين همه شهركه سرا پا تو را مي پايند

هنوز ترديد داري كه بگويي يا نه

با اين كه هنوز سيم ها تحمل اين همه هجمه را ندارند

يكي رو به روي آينه

شبيه آقاي هملت كه داشت شكسپير بالا مي آورد

                         "كا غذ ها را ببريد ، مرده شور ببرد اين آقاي ..."

كه ترديد داري و نمي د

 انم چند تراژدي بين ما فاصله است .

 

میثم امانی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 13:29  توسط مهدي عباسي  | 

 

                         vanity fair 

             بازار خود فروشي

 

                         

                 اثر: ویلیام مک پیس تکری   

         makepeace thackeray

                     

peter a.brier        برگردان: علی عطایی

نقد:

بازارخود فروشی،شناخته شده ترین اثر تکری،به درستی در رده آثارکلاسیک قرارگرفته است،چون درآن شخصیت هایی به بزرگی هر شخصیتی در ادبیات انگیلسی ساخته شده است. بیشتر شخصیت های او افراد خوبی نیستند و در اصل قرار هم نبوده که این گونه باشند. تکری نشان داده است که خوبی همیشه در کنار حماقت و نادانی است وزیرکی با دغل بازی یکی است. یک داستان بدبینانه، این رمان درنظرداشته تا تظاهر و دو رویی رانشان دهد با وجود اینکه تکری به وضوح اخلاق گراست، اخلاقیات او به هیج وجه برروی رمان برجسته یاشخصیت های زنده نمایی که او ساخته سایه نیانداخته است.

          

                   خلاصه داستان:

بکی شارپ و آملیا سدلی از وقتی که در مدرسه دخترانه خانم پینکرتون دانش آموز بودند با هم دوست شدند . به دلیل ذات خوب ومهربان آملیا بود که او با بکی که بقیه دخترها از او بدشان می آمد مهربان بود . آملیا تا جایی که می شد رفتار خودپسندانه بکی را نادیده می گرفت. وقتی که دخترها تعطیلاتشان را در مدرسه تمام کردند بکی همراه دوستش برای ملاقتی کوتاه به خانه شان رفت. در آنجا برای اولین بار او جوزف سدلی برادر بزرگتر آملیا ملاقات کرد که از ارتش در هند مرخصی گرفته بود و به خانه بازگشته بود. جاس مردی خجالتی بود که با زنان راحت نبود بخصوص با زنی زیرک وعشوه گر مثل بکی. رفتار بی لطفت وپر اشتباه او برای خیلی از زنان خوشایند نبود ولی وقتی که بکی این نقص ها را با ثروت وموقعیت اجتماعی او مقایسه کرد باخوشحالی آنها را ندیده گرفت. آملیای بی گناه فکر می کرد که دوستش عاشق برادرش شده و با احتیاط سعی می کرد تا این رابطه عاشقانه را بیشتر کند.

برای رسیدن به این هدف او یک مهمانی در واکس های بر کرد که بکی و جاس در کنار آملیا و عاشقش،جرج آزبورن، در آن حضور داشتند. نفر پنجمی هم در این گروه بود، کاپیتان دوبین بلند و ترکه ای که او هم در هند خدمت می کرد. او برای مدت زیادی عاشق آملیا بود، اما او متوجه شد که جورج آزبورن بی باک برای آملیا مناسب تر است. ولی تمام مانورهای بکی عشوه گر و آملیای تحسین برانگیز برای درمضیقه گذاشتن جاس که زیادی پانچ نوشیده بود و فکر می کرد که درمهمانی خودش را یک شخصیت احمق جلوه داد کافی نبود. یک یا چند روز بعد نامه ای به خانه سدلی رسید که در آن جاس اعلام کرده بود که مریض است و قصد دارد به هند برگردد.

از آنجای که دیگر دلیلی برای باقی ماندن بکی در خانه سدلی باقی نمانده بود او آملیا را بعد از گریه ها وبوسه های زیاد ترک کرد تا به عنوان پرسار بچه در کوئیز کراولی مشغول شود. صاحب خانه سر پیت کراولی بود یک پیرمرد عیب جو بود که به خاطر خست مشهور بود. خانم کراولی یک روح بی عاطفه بود که در ترس از خشم بی دلیل شوهرش همیشه در ترس بود. باتوجه به اینکه بکی فهمید که دلیلی برای ترسیدن از خانم خانه وجود ندارد تمام توجه خود را معطوف سرپیت کرد و از دانش آموزان غافل شد. بکی همچنین علاقه زیادی به دوشیزه کراولی عمه پیر دختر خانواده که شدیدا پولدار بود نشان می داد. دوشیزه کراولی توجه کمی به سرپیت وبچه هانشان می داد ولی در عوض شیفته رادونی کراولی کاپیتان ارتش و یکی از پسران سرپیت از ازدواج فبلی اش بود. او آنقدر شیفته برادرزاده بی باکش بود که تمام مخارج تحصیل او را پرداخته بود و تمام قرض های حاصل از شرط بندی او را بدون هیچ گونه اعتراض می پرداخت.

درمدت اقامت بکی دوشیزه کراولی یکبارو آن هم زمانی که رادون حاضر بود به ملاقات سر پیت رفت سرباز جوان خوش تیپ زود شکار هوس های بکی شد و ارادتمندانه دنبال او می رفت. بکی همچنین حواسش به صاحب کیف بود. دوشیزه کراولی بکی را زیرک و ملیح می دانست و سعی در مخفی کردن این نکته نداشت که پرستار کوچک لیاقت تمام ثروت کراولی ها را دارد. و بنابر این بکی خود رادر موقعت قابل حسادتی دید. سرپیت همان طور که پسرش نیز بود شیفته بکی بود. دوشیزه کراولی اسرار کرد بکی همراه او به لندن برود.

قرار بود که بکی بعد از مدتی کوتاه پیش دوشیزه کراولی نزد شاگردانش برگردد. اما دوشیزه کراولی بیمار شد و نگذاشت که کس دیگری بغیر از بکی عزیزش از او پرستاری کند. بعد از آن بهانه های زیادی بود که از بازگشت پرستار بچه ها به سر کارش جلوگیری کند. مطمئناً بکی ناراحت نبود. رادون کراولی زیاد تماس می گرفت و نامزدی وفادار برای بکی بود. وقتی که خبر مرگ خانم کراولی پخش شد برای کسی اهمیتی نداشت. اما بعد از چند روز بعد خود سر پیت ظاهر شد و درخواست ملاقات دوشیزه شارپ را کرد. در عین تعجب بکی بارون خود را به پای او انداخت و از او درخواست ازدواج کرد. متأسفانه بکی درخواست او را رد کرد. او مخفیانه با رادون کراولی ازدواج کرده بود.

پس از افشای این مطلب رادون و عروسش برای گذراندن ماه عسل به برایتون رفتند. دوشیزه کراولی پیر که رنجیده و ناراحت شده بود، به تخت خوابش رفت، و وصیتنامه اش را عوض کرد و برای برادرزاده اش حتی یک شیلینگ هم نگذاشت. سر پیت با خشم می غرید.

ازدواج آملیا نیز دچار بحران شده بود. عشق او و جورج با تأیید از هر دو طرف در حال پیشرفت بود تا اینکه آقای سدلی، به خاطر شکست در یک معامله تجاری، قسمت زیادی از پولش را از دست داد. سپس پدر متکبر جورج به پسرش دستور داد تا نامزدی اش با یک زن بی پول را به هم بزند. جورج که احساساتش نسبت به آملیا هیچ وقت ثابت نبود، مجبور بود دستور پدرش را اجرا کند. اما کاپیتان دوبین که می دید قلب آملیا به خاطر جورج شکسته، مرد جوان را متقاعد کرد که بر خلاف میل پدرش با آملیا ازدواج کند. وقتی که آنها برای ماه عسلشان به برایتون رسیدند، رادون و بکی را دیدند که با خوشحالی با ولخرجی بدون پولشان زندگی می کردند.

کاپیتان دوبین هم به برایتون آمد. او سعی کرده بود در نقش یک شفیع پیش آقای آزبورن ظاهر شود. ولی امیدهای او برای به هم رساندن پسر و پدر وقتی از بین رفت که با خشم او را بیرون کرد و سریعاً سعی در محروم کردن جورج از فرزندی خود کرد. کاپیتان دوبین همچنین در مورد احضار ارتش به بلژیک خیر داد. ناپلئون در البا اردو زده بود. صد روز شروع شده بود.

این دو زوج یک بار دیگر در بروکسل همدیگر را ملاقات کردند. جورج آزبورن شیفته بکی شده بود. جاس سدلی از هند بازگشته بود، کاپیتان دوبین هم در شهر ساکن شده بود،کاپیتان دوبین زیاد به آملیا که فراموش شده بود سر می زد.

همه منتتظر حرکت بعدی ناپلئون بودند، اما در این زمان سرخوشی نیروهای دوک ولینگتون مشهور بود. خانواده های آزبورن و کراولی در بالهای زیادی شرکت کردند. بکی مخصوصاً در جامعه نظامی تأثیر گذار بود و عشوه گری او از سرهنگ تا سرجوخه را شامل می شد. پانزدهم جوئن 1815 شب محبوبی در بروکسل بود چون دوشس ریچموند بال بزرگی را برگزار کرد. آملیا که دلش به خاطر توجهی که شوهرش به آملیا نشان می داد دلش شکسته بود مهمانی را زود ترک کرد. مدت زمان کوتاهی بعد از رفتن او به مردان دشتور داد تا برای مواجه با دشمن حرکت کنند. ناپلئون وارد بلژیک شده بود و جنگ بزرگی در راه بود.

در حالی که نیروهای ناپلئون نزدیک می شدند ترس و سردرگمی در بروکسل موج می زد، و خیلی از شهروندان از شهر فرار کردند. اما بکی و آملیا فرار نکردند. آملیا خبردار نشد، و بکی حاضر نبود در حالی که جورج در خطر است آنجا را ترک کند. او چند روز تا شنیدن خبر کشته شدن شوهرش در شهر ماند. رادون به سلامت از جنگ واترلو بازگشت. او و بکی فصل شاد و پیروزمندانه ای در پاریس سپری کردند، در آنجا بکی به لطف زیبایی و هوشش تحسین کنندگان زیادی بدست آورد. رادون از پسری که او برایش آورده بود بسیار خوشحال بود.

آملیا نیز بچه دار شده بود. او به لندن بازگشت در حالی که از غصه تقریباً دیوانه شده بود، و تنها بعد از تولد پسرش بود که علائم بهبودی در او دیده شد.

وقتی بکی از لذت های پاریس خسته شد، خانواده کراولی به لندن بازگشتند. در آنجا آنها خانه بزرگی کرایه کردند و یک سال دیگر به زندگی با هیچ ادامه دادند. در این زمان بکی استاد مسلمی در کارش شده بود، بنابراین آنها بهتر از آن چیزی که در آمد اندک رادون از ورق بازی اجازه بدهد زندگی می کردند. بکی با افراد سرشناس انگلستان آشنا شده بود، و تأثیر خاصی بر روی لرد استین پیر و پپولدار گذاشته بود. در نهایت همه اجتماع از درباره خانم کراولی جوان و تحسین کننده پیرش می کردند. خوشبختانه رادون چیزی از این غیبت های در بالروم و قهوه خانه ها نشنید.

نهایتاًبا تلاشهای لرد استین،بکی به عزیترین آرزویش،حاضر شدن در دربار رسید. همراه او همسر سرپیت کرلولی جوید به دربار پذیرفته شده بود. پیرمرد مرده بود وسرپیت جوان،پسر بزرگش و برادررادون، لقب را به ارث برده بود،پس از آن روابط حسنه بین دو برادر برقرار شد. حتی اگر رادون متوجه شده بود که برادرش هم عاشق بکی شده، هیچ علامتی نشان نمی داد وپولی را که برادرش با سخاوتمندی به او می داد قبول می کرد. اما او بیشتر و بیشتر خود را بیرون از زندگی شاد بکی که ا ز آن لذت می برد احساس می کرد. او بیستر وقتش را با پسرش می گذراند،چون به این نتیجه رسیده بود که بچه نادیده گرفته شده بود. یک یا دو بار جورج آزبورن جوان، فرزند آملیا را دید.

آملیا سعی می کرد تا پسرش را پیش خودش نگه دارد، اما وضعیت بد مالی اش حمایت از او را برایش سخت کرده بود. والدینش وراج وعبوس شده بودند وبه خاطر بد شدن وضعیتشان نامید شده بودند. در نها یت آملیا با تا سف قبول کرد که آ قای آزبورن بچه را بگیردوپیش خودش بزرگ کند. آقای آزبورن هنوز زنی را که پسرش بدون اجازه او به همسری برگزیده بود، را قبول نمی کرد و در نتیجه آملیا خیلی کم پسر را می دید.

رادون به شدت مقروض بود. وقتی که از بکی درخواست پول کرد، بکی به او گفت: که پولی برای دادن به او ندارد، او هیچ تلاشی برای توضیح در مورد جواهرات وچیزهای کم بهای که می خرید نکرد. وقتی که رادون به خاطر قرضهایش زندانی شد نامه ای به بکی نوشت واز او خواست که کاری برایش انجام دهد. بکی جواب داد که پول را تا فردا نمی تواند فراهم کند. اما خواسته سر پیت باعث آزادی رادون شد و او به خانه برگشت و دید که بکی در حال سرگرم کردن لرد استین است. مدت کوتاهی بعد رادون شغلی در خارج قبول کرد و هیچ وقت نزد همسر خیانتکارش و زیرکش برنگشت. با بازگشت جاس سدلی شانس به آملیا رو کرد، او خواهر وپدرش را در خانه بهتری سکنی داد. خانم سدلی مرده بود و جاس تمام سعی اش را کرد تا آخرین روز های عمر پدرش را شاد کند. کاپیتان دوبین از هند بازگشته بود و عشق خود را به آملیا ابراز کرد. با وجود اینکه آملیا او را به عنوان یک دوست پذیرفته بود، هنوز حاضر نبود که عشق او را قبول کند. کاپیتان دوبین بود که پیش آقای آزبون رفت و کم کم موفق شد تا او را با همسر پسرش مهربان کند. وقتی آقای آزبون مرد قسمت اعظمی از ثروتش را به نوهاش داد و آملیا را به عنوان قیم پسر برگزید.

آملیا، پسرش، کاپیتان دوبین و جاس مسافرتی به قاره داشتند، این مسافرت شاید شادترین لحظات زندگی آملیا بود. پسرش برای همیشه با او بود و کاپیتان دوبین یک همراه قلبی بود. در نهایت علاقمندی کاپیتان دوبین بر تاملات او غالب شد و آنهاتصمیم به ازدواج گرفتند.

در یک پاتوق کوچک در آلمان آنها یک بار دیگر بکی را ملاقات کردند. بعد از اینکه رادون اورا ترک کرده بود،بکی نتوانسته بود با رسوایی حاصل از جدایی شان زندگی کند. پس از سپردن فرزندش به سرپیت و همسرش راهی قاره شده بود. از آن به بعد با اولین آقازاده ای که ملاقات می کرد زندگی می کرد وسپس با یکی دیگر. وقتی او جاس ثروتمند را دید قسم خورد که نگذارد که او مثل قبل فرار کند. آملیا وجاس دوستانه با او برخورد کردند و تنها کاپیتان دوبین بود که به او بی اعتماد بود. کاپیتان دوبین سعی کرد که به جاس هشدار دهد، ولی جاس طعمه خود خواسته عشوه گری های بکی شده بود.

بکی هر جا که جاس مسافرت می کرد همراه او بود. با وجود اینکه او نتوانست طلاقش را از رادون بگیرد، جاس با او مانند همسرش رفتار می کرد و بر خلاف مقاومت کاپیتان دوبین بیمه نامه بزرگی به نام او گرفت. چند ماه بعد خانواده اش متوجه شدند که او در حالی که با بکی درز ایکس لا چپل اقامت داشته مرده بود. وقایع کامل مرگ او هیچ وقت آشکار نشد، اما بکی به ثروت زیادی از طرف بیمه رسید. او بقیه عمرش را در قاره سپری کرد در جایی که نقش بیوه پاکدامنی را داشت وشهرت زیادی به خاطر سخاوت و نیکخواهی بدست آورده بود.

        

       بررسی های بیشتر در مورد بازار خود فروشي:

وقتی ما شخصیت های تکری در بازار خود فروشی را "زنده" می نامیم، ما این اصلاح را نسبت به معنی معمولی آن کمرنگ تر کرده ایم. مردم او از این نظر که کاملا چند بعدی باشند یا در عمق روانشناسان غرق شده باشند در زندگی حقیقی نیستند.

حتی، بعضی وقتها رفتارهایشان برای یک انسان مضحک است. فرار زشت جاس سدلی بعد از نبرد واترلو؛یا نحسی بیش از حد قابل قبول: این برداشت که بکی، جاس را برای پول بیمه مسموم کرده کاملا متضاد با چیزی است که در شصدوشش فصل قبل در مورد او فهمیده ایم. ممکن است که او یک فرصت طلب خودخواه باشد، اما یک قاتل نیست.شخصیت های او "زنده" هستند اگر ما "زندگی" را به عنوان یک پدیده نوعی فرض کنیم، وقتی شانهایمان را بالا می اندازیم و می گویم" این زندگی است" ما یک نوع قضاوت در مورد نژاد بشر داشته ایم که بر پایه نوع ها است نه افراد؛ بر سقوط همهمردان و زنان، نه خوبی یا بدی بعضی. ت اینجا ابتذال همه ما را در یک سطح قرار می دهد. این مکاشفه هجو آمیزی است که بازار خودفروشی بدست می دهد؛ به این ترتیب شخصیت ها "زنده" هستند. روش کلی تکری هجو کمک است؛ روش او مانند تهیه کنندگان تئاتر است، خصوصا عروسک گردانها، در مقدمه تکری خود را "مدیر اجرا"می نامد و به بکی، آملیا و دوبین به عنوان عروسکهایی با "انعطاف پذیری ......و سر زندگی"مختلف اشاره میکند. نقادان معمولا این روش فی البداحه برای اشاره به شخصیت های اصلی داستان را به عنوان اثبات برای تفسیر می کنند؛ به عنوان یک یاد آور برای خواننده که او، نویسنده، است چون باید باشد، چون مردمش عروسک هستند، یک نفر باید آنها را به حرکت در آورد. حالت غیر انسانی سلطنت و ابتدای جامعه ویکتوریایی بوسیله عروسک گردانی شیطانی تکری به صورت زندگی واقعی نمایانده می شوند. احساس گرایی ودوریی، مستقیما با بدیها اجتماع مربوط شده اند، که در انتهای رمان وقتی که تکری همه عروسکهای باقیمانده راجمع می کند قابل معاوضه هستند: آملیا و دوبین "انگل کوچک حساس" که به "درخت بلوط پیر ناهموار" چسبیده است و بکی زندگی تقدسی خود را با "کارهای عفیفانه"و " غرفه داری در بازارهای فصلی" به نفع فقیران می گذارند. تکری به این نتیجه گیری می رسد که"بیایید جعبه را ببندیم، چون بازی ما تمام شد."

به رغم قابل پیش بینی بودن تمام رفتارهای عروسک گونه شخصیت ها، آنها اغلب آنقدر انسانیت نشان می دهند که غیر انسانی بود نشان را دردناک کند. تکری می خواهد که ما به خاطر هدر رفتن پتانسیل های بشر در اعمال مبتذل در بازار خودفروشی احساس ناراحتی کنیم. جورج آزبورن مانند یک آدم بی تربیت زندگی می کند، در مورد راههای ولخرجی خود مغرور است، نسبت به زنش خیانتکار است، و مانند یک قهرمان در حالی که یک حمله برای عقب نشاندن فرانسوی ها در واترلو را هدایت می کند، کشته می شود. ما با برداشتی روبرو می شوید که مرگ قهرمانه او با نمونه های زندگی او هیچ تناسبی ندارد. این چنین هجوی از نظر دید اخلاقی اثر است، چون قیمت خرابی را کم می کند: افتخار بی معنی می شود.

عشق رادون کراولی به پسرش کم کم او را به پدری با نشانه هایی از شایستگی تبدیل می کند، اما او توسط " مدیر اجرا" به جزیره کاونتری تبعید می شود که در آنجا از تب زرد در حالی که "از همه بیشتر دوست داشته می شد و بیش از همه رقت برانگیز" بوده مرد. می توان گفت که آدم ولخرج، دور از پسرش، در حالت وظیفه مرد. یا ما برای او تأسف می خوریم که مجبور شده، به خاطر وضعیت مالیش، که این پست را در کاونتری به عنوان رشوه ای از لرد الترین قبول کند؟ تکری دوباره ما را گول می زند، دوباره با اشارات به حسن تاثیر آنقدر سطحی برخورد شده که به زحمت به حساب می آیند. خود بی تفاوتی جایزه "بازار خود فروشی" است. برای تمام شوخی هایش "مدیر اجرا" صحنه سیاهی را قرار داده است. بازار خودفروشی بقدر کافی رنگدار هستند، هیجان در بروکسل به خاطر واترلو، باغهای واکسی هال، سفر به راین؛ اما زرهی از تلاشهای زرق و برق دار و بی صرفه بشر است. و ما واقعا احتیاج به اخلاق گرایی تکری نداریم تا ما را در مورد پتی کلیت آن قانع کند.

شگفت انگیز اینکه بر خلاف منفی بافی رومان همچنان سر شار از سر زندگی است، ما هر ذره از دنیایی بودن آن حس می کنیم، و چه کسی می تواند جذاب بودن بازار خود فروشی را نفی کند؟بنیان در پیشرفت زوار این راکاملا روشن کرده و تکری به سادگی این نظر را به روز کرده است. چیزی که در بنیان تمشل نود در تکری به رئالیسم تبدیل شده؛ عینی گرایی نویسنده مدرن به هیچ وجه از تأثیر کشش داری که بازار خود فروشی هایی بنیان رسیده بود منحرف نمی شود. بنیان هنوز در سنت رنسانس نمای اسپنسری عمل می کند:شیطان انسان را از طریق وهم به دام می اندازد، همان طوری که درمحاکمه های شوالیه صلیب نیرو نشان داده شده است.تکری استعاره وهم راکنار می زندو خرابی را سخت و هنوز هم جذاب- نشان میدهد.

بکی شارپ به عنوان "تجسم دنیایی" توسط لوئیس کرونیزگ توصیف شده، ولی خواننده نمی تواند افسون او را رد کند. تکری کتابش را "رمانی بدون قهرمان" می نامد، اما تکری بهتر می داند که آرزوها و کشش بکی غیر طبیعی هستند؛ پیروزی او به خاطر مانع های قوی کلاس اجتماعی وفقر که او باید با آنها بجنگد اثر گزارتر است. وقتی او فرهنگ لغات جانسون را از پنجره کالسکه وقتی که از آکادمی دوشیزه پینکرتون بیرون می آید به بیرون می اندازد ما شک نمی کنیم که او خریداری شدن را رد می کند؛ زیر نفوذ خود در آوردن خشن و خرابکارانه خانواده کراولی تمام برداشتهای یک عمل آشوبگرانه را دارد. تکری در حقیقت بر روحیه و قدرت بکی با ضعیف و احساساتی نشان دادن آملیا تأکید می کند. با وجود اینکه ممکن است ما این را در تضاد با اخلاق گرایی تکری ببینیم، اما او باید به خاطر داشته باشیم که او به خوبی می فهمد که خوبی حقیقی باید بر اساس قوت ساخته شود. "دوبین بی مهارت" تا حدودی مثال احساساتی تکری است. تراژدی بشر این است که اغلب مردان و زنان نمی توانند انرژی شان را با ایده آل هایشان تطبیق دهند: در این جهان پست همه باید گناه کنیم تا بقا داشته باشیم. این کنایه آمیز است که چون بکب چنین فرصت طلب پرانرژی است وقتی می گوید "فکر می کنم اگر 5000 سال داشتم می توانستم زن خوبی باشم" تقریباً او را باور می کنیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:1  توسط مهدي عباسي  | 

    پنجره اي كه دست هاي تو باز كرد

              تاريك است

 

يادداشت:

سرايش شعر زير به روز هايي بر مي گردد كه قاسم عطايي در زندان بود و فضا ي دانشگاه طوري آرام وخفه بود كه انگار نه انگار...  در مورد شعر سعيد هم كه بي شك نيازي به معرفي من ندارد  .... كتابش با عنوان "حتي اگر پرنده ترين باشم " شامل شعر هاي خودش و نامزدش(مريم مهرآذر) سال گذشته منتشر شد و اين روز ها سعيد  ضمن دست زدن به تجربه هاي تازه در وادي غزل معاصر به تحقيق ومطالعه جدي پيرامون نقد ادبي پرداخته... نقد كارهايش بماند براي بعد.

 

      

مجمع گرم چند مير غضب بحث داغ پرنده را بكشيد

يك نفر با تفنگ مي گويد آهوان رمنده را بكشيد

آن طرف بنز هاي شش دره واين طرف صد تپانچه وحشي

آن طرف هي به اين طرف مي گفت اسب هاي دونده را بكشيد

شهر در ازدحام مور ومگس بوي گند زباله مي آيد

بند هفت اساسنامه شهر ناف در خون تپنده را بكشيد

مجمع گرم چند مير غضب جمع تمساح هاي آلوده

اشك آيين تمساح است سرخي خيس خنده را بكشيد

شهر دست لباس مشكي ها صبح هر روز يك عزاي جديد

قلمي از سياه برداريد اين سپيد زننده را بكشيد

شحنه هاي سياه پيراهن حسنك را به جاي من نبريد

دار حق من است برگرديد وبيايد وبنده را بكشيد

                                           سعيد قربانيان

 

        

يادداشت:

حسين رضويان اگر چه در حوزه هاي مختلف امور فرهنگي دانشگاه سرش را شلوغ كرده بود. اما همچنان به شعر وفادار بود.حسين اين روزها در شيراز داره كارشناسي مي خونه

 

و يك غريبه كه در كوچه ني لبك مي زد

به زخـم اين دل ديــوانه ناخنك مي زد

مني كـه پشت حصـاري اسيـر بودم و او

كه سوز ني لبكش هي مرا كتـك مي زد

كسي كه مثل خودم بود ، در بـدر در باد

دلـش براي شبـي پر ستـاره لـك مي زد

از آسمان دلش گر چه غصه می بارید

ولی همیشه لبانش به من کلک می زد

و بی خبر شبی از ذهن کوچه مان پر زد

و برد ني لبكي را كه كم كمك ميزد

كجاست ني لبك خسته ات غريبه ؟بزن

كه روي چيني تنهـائي ام ترك مي زد

صدا زدم و صداي مرا كسي نشنيد

و رفت آنکه به تنهايي ام سرک مي زد

و حال مانده ام اينجا کنار خاطره اي

از آن غريبه که در کوچه ني لبک مي زد

                              حسين رضويان

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 15:13  توسط مهدي عباسي  | 



و جانش را از آزار گران ديني گزنده
آزاد يافت:
« مگر خود نمي دانست، ورنه مي توانست!» 

احمد شاملو (ا. بامداد)
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 17:38  توسط مهدي عباسي  | 

 

It is eternal winter there

ويليام بليك                    برگردان:مهدي عباسي

 

آيا چيز قشنگيه

كه در يه مملكت پولدار و حاصلخيز بچه ها

از سر نداري

با دست هاي سرد

براي يه لقمه نون

كار كنن؟

آيا صداي لرزون اون گريه ها يه آوازه؟

آيا ميتونه يه آواز شاد باشه؟

واين همه بچه فقير ...

اينجا سرزمين فقره

 

                                            خورشيدشون هيچ وقت نمي تابه

مزرعه ها شون خالي وبايره

جاده هاشون پر از خار ه

اينجاهميشه زمستونه

 

چون هر جا كه خورشيد ميتابه

وهر جا كه بارون مي باره

بچه ها اصلن گرسنه نمي مونن

وكسي از فقر نمي ترسه

 

 

         

 

          

 

 

هر روز به

«زمان»

گوش مي دهم.

«زمان»

اين را برايم

تعريف مي كند:

زمزمه هائي كه فرياد مي شوند.

عشق هاي آتشيني كه

روزي

شكوفا خواهند شد.

آري!

ققنوس تخم خواهد گذاشت.

«ايران» متولد خواهد شد

و من

اين را

باور مي كنم

            اصغر محمد زاده

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 11:21  توسط مهدي عباسي  | 

 

             

                     من سالوادوردالی قبول

           توازکجای تنت آفتاب می زند بیرون؟!

                                     "شمس آقاجانی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 1:33  توسط مهدي عباسي  | 

 

آينه اي كه شما را مرتب مي كند من نيستم

                اشتباه نگيريد!

       

 

                   يادداشتي بر شب شعر هفته پيش دانشگاه

 

ساعت نزديك هفت بود كه با مرواريد به سبزوار رسيديم. هنوز مطمئن نبوديم شب شعري در كار هست يانه .زنگ زديم خونه علي رضواني.گفتن رفته دانشگاه. ماهم رفتيم.

جلوي سالن سعيد قربانيان به استقبالمون اومد.بر نامه با تاخير شروع شده بود وهنوز بيشترش مونده بود.احسان ايزدي از شيراز اومده بود تا درآخرين محفل دانشجويي كه به پاش شش سال دغدغه ادبي اش در شبزوار بر گزار مي شد شركت كند.خيلي ها بودند دانشجو غير دانشجو .از بچه هاي كانون گرفته تا مهمانها.

خدابخش صفا دل كه هنوزاندوه فرزنداز دست رفته اش را به چهره داشت-ابراهيم لگزيانبا چند شعر از كارهاي قديمي اش-مرتضي آخرتي ورباعي ها وشرم هميشه اش- رضا رحيمي كه كارهايش را دوست دارم- رضا فرامرزي وشعر خواني عجيب وغريبش كه بي شباهت به مداحي نيست و..

ازبچه هاي كانون به غير از احسان ايزدي-سعيد قربا نيان و مريم مهرآذر زوج اين روزهاي كانون نيز شعر خوندن كه غزل سعيد فضاي متفاوتي داشت-مسعود لطفي يه شعر به دخترش جودي ابد تقديم كرد وگريه كرد-بنفشه محمدي ودولت آبادي هم شعر خوندن كه دومي ورودي جديده-قبل اينكه ما بيايم هم هدي بهرامي وچند تاي ديگه شعر خونده بودن.

با اين همه جاي يه عالمه از بچه ها خالي بود.از نسل ما كسي نبود. بچه هاي كه درسشون تموم شده ورفتن. جاي خالي سعيد برآبادي كه شعر خوني هاش وجريان سازي هاش هميشه تو چشمه حس ميشد.وارد سالن كه شدم دلم برا ي احمد پولاد ومسعود نيكخو تنگ شد.ميثم اماني زهرا علي آبادي سكينه سنجري احسان طباطبايي حسين رضويان زينب جمالي و...

هادي مريخ هم نبود تا از فريدون فروغي بخونه.اون پايين وبين جمعيت از بچه هاي قديم انجمن بهزاد وامير اميني بودن كه هنوز به بازي با رياضي مشغولن.احمد نور حسيني وحسن سهيلي هم رو ديدم.همين طور مريم سيد حسيني .اما مريم خورشيدي چند روز قبل رفته بود.سعيد دشتبايان هم با موهاي بلندش برام از آخرين فيلمايي كه ديده بود گفت.

ساعت نزديك ده مراسم تموم شد وبا بچه هاي قديم مفصل گپ زديم وخنديديم و.. جاي همه تون خالي.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:58  توسط مهدي عباسي  |