تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
 

               گندمای بیابون یه لقمه نون ندادن...

           

 

باغچه مسئله ای هست که باید باشد

یاور چلچله ای هست که باید باشد

مرگ در باغچه یک امر طبیعی ست،عزیز!

مرگ هم مسئله ای هست که باید باشد

ما پس مرگ گل یاس شکستیم اما

کار ما حوصله ای هست که باید باشد

 آی آدم ها که پر از دشمنی باغچه اید

بین ما فاصله ای هست که باید باشد

تا بدانید که شب بو متوقف نشده ست

بلکه در مرحله هست که باید باشد

بعد از آن بانگ رحیل است و سفر نزدیک است

بعد از آن قافله ای هست که باید باشد

 

                             "احسان ایزدی"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:53  توسط مهدي عباسي  | 

 

 

 

DID HE WHO MADE THE LAMB MAKE THEE?!

            آيا آفريدگار تو همان آفريدگار بره هاست؟

                                    

ترجمه شعر "ببر" اثر مشهور بليك را به ببر عزيز خودمان محمد حاجي پور تقديم مي كنم كه  مثل ببر جنگنده  و جسور و يكتاست...و مثل خودش مهربان و با معرفت.... فقط مطمئن نيستم كه آيا همه ببر ها اينقدر مي خوابن...؟

                               

William Blake (1757-1827).                    

                        بازآفريني:  مهدي عباسي 

 

 

 

 

ببر!ببر!

 شعله فروزان در جنگلهاي تاريك شب!

شكوه رعب انگيز تو را

كه مي تواند به چنگ آورد؟

كدام چشم مي تواند به آن خيره گردد؟

 

 

در اعماق كدام دره

يا بر بلنداي كدام آسمان

آتشي در چشمانت مي در خشد؟

در اوج كدام بلند پروازي

كسي مي تواند در آرزوي رسيدن به تو باشد؟

ودستان كه

جرات گرفتن اين آتش را دارد؟

 

انگشتهاي كدام هنرمند

مي تواند تار وپود قلب تو را

به هم ببافد؟

وهنگامي كه شروع به تپيدن مي كند

دست و

قدمهاي لرزان

كدام شكارچي...؟

 

 

كدام پتك وزنجير؟

 ذهن تو در كدام كوره صيقل يافته؟

چه پنجه اي!

كه ميتواند ضربه هاي كشنده اش را پذيرا باشد؟

 

سحر گاهان

گاهي كه ستاره ها نيزه هاشان را مي اندازند و

آسمان را با اشكهايشان زلال مي كنند

آفريدگار تو

آيا مي تواند به شاهكارش بخندد؟

آيا آفريدگار تو همان آفريدگار بره هاست؟

 

  

 

ببر!ببر!

 شعله فروزان در جنگلهاي تاريك شب!

شكوه رعب انگيز تو را

كه مي تواندبه چنگ آورد؟

كدام چشم مي تواند به آن خيره گردد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:4  توسط مهدي عباسي  | 

    در پای تو افتادن شایسته دمی باشد

   ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد

  

 

 

روسری بودم

رو

  سری

دستمال آبی   پر از گلابی

آنقدر تو سری خوردم

که شدم    توسری

             تو سری   سوسنی

 

 

                         "سعید برآبادی"

 

 

 

 

             

 

 

آتش

سیگار

 فیلتر

سرگیج

فضا پر دود

قناری

خفه...

 

 

              "مسعود نیکخو"

 

 

                          

                                               زنگ اول

 

 

آقای ِزبان ِانگلیسی

آقای ِریاضی

با انگشت  گچ را رها می کند

توی هوا

میگیرد مچ مان را

مي پيچد دورگوشمان

آخ...

آخر قد کلاس ما نمی رسد

به آنجای پنجره

که  آقای ما

به کجا نگاه می کند

این همه وقت

گره می خورد ابروهایش

آقای ِخسته

آقای ِاجازه بی اجازه

نمی شود امروز تصادف کند پايش بشكند بميرد

ما حوصله  تمرینهای دوره ای را نداریم

 

 

زنگ تفریح

[...]

 

 

 

زنگ آخر(امتحان)

 

 

نداشتیم که با خودکار قرمز بنویسی

از روی بغلدستی ات

و من مثلن نمی فهمم

که بدون راه حل

کلاس را دوره می کنم

 نیمکت ها

موزاییک ها

بچه ها

و این پنجره

...

حتمن جواب سوال هشت

وحی شده به تو

 تنبل ترین  باشی

کاری نداری به

گلیم زندگی

فدای سرم که سرت نمی شود

حساب.

 

" مهدي عباسي"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:57  توسط مهدي عباسي  | 

 

 

WHEN  WE  TWO  PARTE ...      

 

            

 

 

Lord Byron (1788-1824)                        

                          بازآفريني: مهدي عباسي

 

 

هنگامي كه ما از هم جدا شديم

در سكوت

و غرقه به اشك

با قلبهايي نسبتن شكسته

تا  سا لها دور از هم باشيم

گونه هايت رنگ پريده بود وسرد

و بوسه هايت سردتر

 

هنگامي كه خنكاي شبنم صبحگاهي

بر پيشاني ام فرو مي رفت

هشداري احساس كردم

بسان آنچه امروز احساس مي كنم

آن زمان به درستي حدس زده بودم

كه روزي حسرت خواهيم خورد

 

 

تمامي پيمانهايت را شكسته اي

به هوسبازي شهرت يافته اي

ومن

 نام تو را كه بر سر زبانهاست

مي شنوم و

در شرمي اينچنين شريك مي شوم

 

 آنها نام تو را بر زبان مي آورند

انگار در گوشم ناقوسي به صدا در ميآيد

وتمام تنم مي لرزد

آنها نمي دانند كه من مي شناسمت

چه كسي مي تواند

اينگونه بشناسدت

واين همه وقت

عميق تر از آنچه مي توان گفت

برايت دل بسوزاند

 

 

ما مخفيانه به ديدار هم مي رفتيم

ومن در سكوت اندوهگينم

كه قلب تو  توانست فراموشكار باشد

وروحت فريبكار

 

بعد از اين همه سال

چگونه مي توانم حسرت بخورم

در سكوت

وغرقه به اشك...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:43  توسط مهدي عباسي  | 

 

     حکایت بارانی بی امان است

    این گونه که من دوستت می دارم....

 

                     

 

شايد كه سفره هاي پر از نان براي بعد
در خانه فقر آمده،ايمان براي بعد
يك روز دوست پشت در خانه اش نوشت:
ما خسته ايم، ديدن مهمان براي بعد
يك كوچه دركنار من و كودكي بكش
تصوير مرد پير خيابان براي بعد
جا مانده است دفتر فرياد در حياط
فرصت دهيد، بارش باران براي بعد
هرگز كسي نديد كه يخ زد نگاهمان
هرگز كسي نگفت زمستان براي بعد
پرواز، اين هميشه ترين ، پيش روي ماست
يك عمر پشت ميلهء زندان براي بعد
شايد براي بعد، كسي از تبار من
بهتر بگويد عاطفه، انسان براي بعد

                       "احسان ایزدی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:9  توسط مهدي عباسي  | 

یادداشت:

آقای رضوی را معمولن بچه های دانشگاه به عنوان مسوول امور فرهنگی دانشگاه می شناسند(می شناختند)وخیلی ها شاید به خاطر مسایل اداری و... خاطره جالبی از او نداشته باشند.با اینکه همیشه در اجرای شب شعر چوب لای چرخ ما می گذاشت(بحث نظارت و هزینه هاو..)اما قلم خوبی دارد.

نمایشنامه های او با نام مستعار"حسین شمس" بارها به اجرا درآمده وجوایزی نیز کسب کرده.

بحث محتوایی به کنار...قسمتی از یکی از نمایشنامه های به اجرا در نیامده اش را می خوانید.

 

           

 

              

                                           هشتم رهي

 

 

پرستار:         چيه باز چيه؟

رهي:           هيچي! حالتون خوبه؟

پرستار:         خوبم.

رهي:           ببخشيد.

پرستار:         باشه. خوب؟!

رهي:           هيچي.

پرستار:         همينو بگو بيخوابيت كرده.

رهي:           آره.

پرستار:         برات يك خواب آور مي يارم.

رهي:           بهترين خواب آور حرفايي كه بايد از توي دلم بيرون بريزم.

پرستار:         پس مددكار برات مي فرستم.

رهي:           چند سالته؟

پرستار:         خيلي مهمه؟

رهي:           نه ولي حرفو عوض مي كنه.

پرستار:         پرونده تو نگاه كردم پانزده سال از تو كوچكترم.

رهي:           پس هم سن هستيم.

پرستار:         چشمم روشن بابابزرگ!

رهي:           شناسنامه اصلي من از سال 61سوم خرداد.

پرستار:         درسته اتفاقاً پدر بزرگ منم همين عقيده رو داره.

رهي:           خدارو شكر بالاخره يك حس مشترك پيدا شد.

پرستار:         منظور!؟

رهي:           كي بارو مي كرد چند پير و پاتال، چند بچه، چند تا جنس ناجور، اون كار بزرگ بكنن.

پرستار:         خدا رحم كنه به من بيچاره!!

رهي:           درست روز بعدش مادرم اومد بهم گفت چرا واستادي، گفتم چكاركنم. گفت اينقدر ميگي ميخواي بري، پس كي مي ري. خشكم زده بود. باورش برام مشكل بود. وقتي ساك رو به دستم داد از بُهت بيرون اومدم. وقتي بدون خداحافظي با پدرم قصد حركت داشتم اون رو ديدم. نمي دونم چرا مثل هميشه فرار نكردم. چرا مثل هميشه پدرم اومد جلو، بغلم گرفت به چشاش يك لحظه نگاه كردم يك ديواري بود به بلندي سن من، چقدر اون چشا لطيف شده بود و من نديده بودم. اصلاً مثل اينكه تا حالا هيچكدومون يادنداشتيم به همديگه نگاه كنيم وقتي از هم جدا شديم هنوزم ياد نداشتيم بگيم همديگر رو دوست داريم، بنده خدا پولي گذاشت توي دست من، اين بار من پولو نخواستم ولي وقتي ديدم كه اين پول نيست، اين عشق اونه، قاپيدم. حالا عين يك پرنده كه پرواز مي كنه من متولد شده بودم.

پرستار:         طفلكي!؟

رهي:           واي هرچقدر كه با ماشين، ما حركت مي كرديم به خط نمي رسيدم خدايا اون بچه ها چطوري با پاي پياده، اين منطقه وسيع رو آزاد كرده بودند، اونم طي يك شب، خرمشهر كليد فتح قلب آقاي ناز بود. خوشحالي مردم، عشق بازي بچه  ها، قربون كارون، شط پل نو، دژ و اي خدا شلمچه، شلمچه اونجا وجب به وجبش يك لاله سرخه، شبي كه توي شلمچه اب دوانده بودند، بچه ها زمين گير شده بودند يك كانال هم بود كه بچه ها پشت سر هم سينه خيز جلو رفته بودند، از گور شون بي خبر كه توي انتهاي كانال يه چهار لول پدافند ضدهوايي كار گذاشتن، گلوله ها شم به انبار مهمات وصل، يدال شم يكسره كار مي كرد. گلوله پشت گلوله، بچه ها تا سرشون را بالا مي آوردند عين برگ خزون پرپر مي‌شدند بيچاره، اصغر بيچاره، فرمانده كه هر چي مي گفت با آرپي‌چي بزنيد افاقه نمي‌كرد. هركس بلند مي شد، غزل خداحافظي رو مي خوند. تا اينكه من نفله، مني كه هميشه زبونم مالك خودم نبود. گفتم من سنگرو مي زنم اما سرجام، بدون اينكه بلند بشم. فرمانده چقدر ذوق زده شده بود و من چقدر از حماقت خود متأسف، آخه وقتي به بچه ها گفتم بريد عقب تا آتش عقبه آرپي‌چي شما روز نسوزنه. اونوقت بود كه فهميدم هيچكس نمي تونه بره عقب. خفه خون گرفتم، اصغر بيچاره هم پشت سر هم داد مي زد. د يالا بزن ديگه بزن. من كه خناق بگيرم، صورتم رو به زمين چسباندم. اصغر بيجاره به خواهش افتاد. گفتم واسه چي بهترين دوستم كه صادق بود بايد من اونو بكشم. آخه واسه چي پشت سر من كز كرده، نمي شد واسه يك بار هم شده همراه من نمي بود، ها ، واسه چي يهو ديدم صادق پامو مي كشه، گفتم چيه گفت چرا معطلي چرا شليك نمي كني؟ گفتم: حالت خوشه، آتش عقبه رو چكار كنم. گفت تو رو خدا شليك كن، بچه ها قيچي مي شن، گفتم چرامن، اصلاً من از  كجا معلوم كه بتونم سنگر پدافند رو منفجر بكنم، گفت اگر شليك نكني خودمو بكشتن مي دم، پا مي شم. گفتم اذيتم نكن، گفت شليك كن وگرنه پا شدم، يك، دو مثل باز بچگي هامون، مي خواست تا سه بشماره، يك دو سه. حس كردم داره تكون مي خوره، خيز ورداشته. گفتم باشه، باشه. خدا! اين چه امتحاني بود. موشك رو گذاشتم توي لوله ارپي‌چي. نشانه رفتم، انگشتم را روي ماشه جابه جا كردم. مردد بودم كه، يهو پامو كشيد. گفت: تو رو خدا، بگو يا حسين، تموم. براي اولين بار چشامو بستم. گفتم: علي الله، عين بازي دوران بچگي. من شليك كردم. بچه ها شادمان. ديگر از شليك آتشبار خبري نبود، از رگبار پدافند، از صادق، از صادق، چقدر برام سخت بود كه مي ديدم دوستم تمام تنشو پشت آرپي‌چي جمع كرده تا فقط آتيش عقبه به او برسه نه ديگران.

پشت پاهام سوخته بود اما صادق به باباش، مامانش بايد چه مي گفتم هان چي مي گفتم اينهمه دوستي اينهم آخرش.

 

پرستار:                   داستان هاي شبانه ات هميشه همين طوره؟

رهي:                     هميشه تو حرفات با نگاهت تفاوت داره.

پرستار:                   تو بايد هميشه آدم رو بسوزوني(مي رود).

رهي:                     نگاهش از جنس نگاه صادق من از التيام خبري نمي بينم دارم ديونه مي شم.

 

                            سيد نور اله رضوی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:9  توسط مهدي عباسي  | 

                                        

                   

                                 هشتم اردیبهشت

 هشتاد وششمین جشن تولد "سیمین" داستان نویسی ایران

                   بانوی "جزیره سرگردانی"و "سووشون"

                              " تا باد چنین بادا..."

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:46  توسط مهدي عباسي  | 

                         

                           ترانه دختر هندي

 

Percy  Bysshe Shelley(1792-1822)           

 

                   بازآفريني:  مهدي عباسي 

 

 

 

از روياهاي شماست

كه برمي خيزم

در نخستين خواب شبانه

بادها به آرامي نفس مي كشند

وستارگان سو سو مي زنند

از روياهاي شماست

كه برمي خيزم

وبا كمك يك روح

كه  به من توان ايستادن ميدهد

-كسي چه مي داند كه چگونه؟-

در پشت پنجره اتاق خوابتان

دلبري مي كنم

 

جريان باد

در سكوت وتاريكي از كار مي افتد

خيال شيرين يك رويا نيز نمي تواند...

 و نغمه هاي غمگين بلبل

در قلبش مي ميرد

مانند من كه در قلب شما مي ميرم

اوه

چه معشوقي كه شما هستيد!؟

 

 

مرا از سبزه زار بچينيد

زرد مي شوم

خشك مي شوم

مي ميرم

بگذاريد عشق شمابا بوسه هايتان بر من ببارد

بر لبهايم

وبر پلك هاي رنگ پريده ام

افسوس

گونه هايم سرد اند

وقلبم   به سرعت  مي تپد

با صداي بلند

اوه

آنرا دوباره در نزديك قلب خودتان بفشاريد

جايي كه در نهايت

                خواهد شكست!

 

 

 

         

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:28  توسط مهدي عباسي  | 

 

                  ۲۳

 

گاهي وقتها

همينطوري الكي 23

و تو مي شماري پله ها را تا پر تگاه :23

 

تو شمرده بودي برج ها را تا سر سال:23

حقوقت را ندادند

و تو بايد خودت را به سيخ ميكشيدي23!

 

 

23! آسمان ندارم

23!اينجا شاعران يا كودن مي شونديا كودن هستند

من اينجا

آقاي 23 را مي بينم و23 بار فحش ناموسش مي دهم

وسعي ميكنم ....

اين طور مي شود كه پله ها را برايم ميشمارند تا پرتگاه

بالا كه گفتم يك و دو ...23

وبعد

گاهي وقتها

همينطوري الكي

يكي از ميان خطوط اين شعر جيغ ميكشد:23!

              
                                       "سعيد برابادي"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:23  توسط مهدي عباسي  | 

      

وقتي كسي ز وسوسه لبريز مي شود

با هر چه هست ونيست گلاويز مي شود

 

فرهاد پشت قاف جنون كوه مي كند

شيرين نصيب خلوت پرويز مي شود

 

احساس  ترد  پنجره هاي  اتاقها

قرباني  نحوست  پاييز  مي شود

 

در بين اين جماعت بيمار شب پرست

ازآيه هاي هاي چشم تو پرهيز مي شود

 

اين كوچه هاي گنگ به بن بست مي رسند

اين سرنوشت شامل ما نيز مي شود

 

شيطان ميان پنجره ها پرسه مي زند

اشك خدا زسقف شب آويز مي شود

                                                          "علي رضواني"

 

               

 

                                       ترمینال

 

از اول هم

شلوغ می خواهمش

از فحش های ناموسی

وخدا حافظی بدون رو بوسی

بدون حتی یک صندلی که ببرد تو را

آنقدر اینجابایستم

- بخند

شعر بنویسم

- بخواب

وباورکنم

آش دهن سوزی نیست زن

فقط گرسنه ام من

داغی تو

نمی شود ببوسمت

                                "مهدی عباسی"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:31  توسط مهدي عباسي  |