"هیچ اگر سایه پذیردما همان سایه هیچیم"
های های ...تو کجایی نازی؟
عشق بی عاشق من!
"همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می آید
بال می گشاید
و پرواز کنان می گذرد...
آدمی رانیز هوای پرواز در سر است
تا دور شود
راهش را بیابد
ودر آرامش به جستجوپردازد
همچون پرنده که بر زمین می نشیند
بال جمع می کند
دانه بر می چیند
به تور صیاد ودام خطر می افتد
آدمی نیز باز می گردد
آماده
تا خود را به زندگی و تقدیر خویش سپارد"
مارگوت بیگل-ترجمه احمد شاملو
سلام....
ايـــن آينـــه ها ، شكستـه هم حيـرانند
در دايــرة چشم تـو سر گردانند
با آن كه نشسته انــد در قــاب
خورشيـــد ترا هنوز مي گرداننـد
علي رضواني
خيلي وقت است فقط
دهاني
نفس مي كشم
سميه استاد ابراهيم
فروخت نـام خـودش را به ننگ زانـو زد
تمام غيرتِ جنگل، پلنگ زانو زد
فقط به خاطر كوهي كه دوستش مي داشت
فقط به خاطر يك مشت سنگ زانو زد
شكارچي به خودش گفت «جوخه آماده!»
ودر مقابل او با تفنگ زانو زد
گلنگدن به سهولــت كشيده شد، آتش …
… گرفت سينه ی او بي درنگ زانو زد
سعید شاد

در هر يك از چهارگوشه اتاق بنشينم
سه شنبه زل مي زند به من
«روز هجران و شبِ فرقتِ يار»
دنيا به آخر نمي رسد
سه شنبه از قبايل غار نشين سردر مي آورد
و ثاينه هايش تمرين شمردن مي كنند
يك … دو … سه … دو … يك
بار ديگر كجاي ناگهان شلوغ سالن درخشيدي
كه چشمم روشن!
كفِ دستت را بو نكرده بودم
كسي دستت را بوسيد
پير شدم
سه شنبه خسته بود
و دنبال كمي اجازه براي انگشت سبابه ام مي گشت
تا از دنيا بيرون بروم.
* * *
به سه شنبه بگو اينطوري نگاهم نكند.
زبان تو را خوب مي فهمد
… من نمي فهمم.
مهدی عباسی
چيزي نمانده
تو زودتر از
عقربه ها
به هشت رسيده اي
و وقت رفتن را بهتر از
جاده مي داني
كرامت عطايي

قلم مويش بازبر روي بوم خود نمايي مي كرد. دستان قلم مويش صورتم را وقتي داشت نقاشي مي كرد آن چنان محو كشيدن صورت بود كه هيچ چيز و هيچ كس را نميديد. ابليس از بي توجهي اش خسته شده بود. احساس تنهايي مي كرد. براي اينكه شوخي كرده باشد محكم بر شانه اش كوبيد. قلم مو به گوشة چشمم برخورد كرد و خراش كوچكي در كنار آن ايجاد كرد از لابه لاي خراش قطرات شبنم به بيرون سرك كشيدند و كم كم شروع به ريزش كردند. كل نقاشي اش را شبنم ها پوشانده بودند و رنگها در هم آميختند. از شدت ناراحتي قلم مويش را به كناري پرتاب كرد. فرياد زد واي بر تو ابليس. سرش را در ميان دو دست گرفت. به اين فكر مي كرد كه با چهره درهم ريخته چه كند. از گوشه چشمان آفريده اش همچنان ريزش قطرات شبنم ادامه داشت و كم كم چهره را محو مي كرد. از اينكه نقاشي اش لحظه به لحظه در مقابل چشمانش محو مي شد وحشت كرده بود. نمي خواست ثمره تمام زحماتش نيست شود. برايش از اعماق وجود مايه گذاشه بود. اين نقاشي را از وقتي كه نطفه اي بيش نبود شروع كرده بود. تا جايي كه كارش به لحظات پاياني نزديك ميشد. كه چنين بلايي بر سرش آمد. بوم نقاشي را بر روي زمين گذاشت. و از بالا به آن نگاه كرد. دلش با ديدن بومش چنان از درد فشرده شد، كه از چشمان او هم قطره شبنمهايي به بيرون ريخته شده و به روي بوم چكيده شد. و با ريختن شبنم ها ناگهان جنگي از رنگ ها آغاز شد. رنگ ها در هم آميخته شدند. تا جايي كه هر رنگي در جايگاه اصلي خود قرار گرفت و ديگر در كنار چشمان نقاشي بركه اي از شبنم نبود. وقتي چشمانش را از شبنم ها پاك كرد ديد نقاشي اش مانند چند لحظه پيش شده است. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. با خوشحالي باز به آن نگاه كرد. به نظر مي رسيد كه اثرش زيباتر شده است. درست بود همان طور كه حدس زده بود نقاشي همان شكل قبل را داشت. ولي قسمتي از آن تغيير كرده بود. در چشمان نقاشي اش خيره گشت. و به آنها نزديك شد. در سياهيش غوغايي بود. آري رنگ چشم ها تغيير كرده بود. تا به حال چنين رنگي را نديده بود و از اين برايش خيلي عجيب بود. آري در سياهي چشمانش عروسي بود. عروس باران! او هم انگار به عروسي دعوت شده بود. بادها حلقة باران رها كردند. در همان موقع بادها براي تبريك عروس آمدند و در جشن آسمان به پايكوبي مشغول شدند و آنقدر رقصيدند كه ديگر پاهايشان نايي براي ايستادن نداشت. دانه هاي برف با لباس حرير سفيد دنباله دارش، با ناز و خرامان به چشن باران آمدند و چنان با ناز وارد شدند كه صداي خش خش دامنشان را همه ميشنيدند. همگان براي اين همه زيبايي و وقار مات و مبهوت ماندند. اندام زيباي برف و لباس حريرش به همگان حالتي مستانه بخشيده بود. به ميمنت عروس باران، برف با لباس حريرش تمامي مهمانان را جام عشق نوشانده و ساقي عروس شد. جامي هم به نقاش نوشاند.
نقاش بعد از نوشيدن جام خود را در جايي غير از عروسي باران ديد. آنجا در جلوي چشمانش اندام عريان برف را مي ديد. كه در مقابلش به پاي كوبي مشغول بود. ناگهان در حلقه باران گم شد. احساس تنهايي بزرگي بدنش را سنگين كرده بود احساس مي كرد در حلقه اسير شده است ديواره هاي حلقه براي او به زنداني مي نمود كه او را محسور كرده بود. از اين همه تنهايي دلش گرفت و گلويش فشرده شد. و بغضش تركيد آنقدر گريه كرد كه اشك هايش حلقه را پر كردند و او را به بالا آوردند. ناگهان متوجه شد كه انگار از حلقه خارج مي شود. و آزاد شد. بعد از رهايي با چشماني بازتر به اطرافش نگاه كرد مي خواست چشمان آسمان را ببيند تا از چشم ها بپرسد چه كسي حلقه اش را به او تقديم كرده و او را به مهري گرفته است. چشمان آسمان را ديد كه پشت ابرها پنهان شده است. ابرهاي جلوي چشماش ديگر با ابرهاي آسمان يكي نبود. متفاوت بود. ابرهايش تيره و گرفته بود. بوي تعففن اسارت مي داد. نقاش از غمگيني اثرش دلگير شد. ميخواست كاري كند. نمي د ا نست قلم مويش را به كدام سو پر تاب كرده است. به دنبالش مي گشت. قلم مويش را مي خواست. آن را نيافت. آن وقت فكري به ذهنش خطور كرد. قلم را از ديوارهاي قفس درست كرد و موهايش را از ابرهاي سفيد و در بطري رنگ باران كرد. ابرهاي سياه را رنگ كرد. آن گاه آن دو چشم نمايان شد. ماندن چشمان نقاشي اش سياه سياه بودند. به دو چشم نگاه ميكرد. در چشمانش برق وحشي گري درهايي بود. اين همان جوابي بود كه به دنبالش ميگشت. آن گاه با قلم مويش حلقه آسمان را پاك كرد.
در آسمان طوفاني از شقايق برپا شد. و او ديگر چشم ها را نمي ديد. براي لحظه اي گلبرگهاي شقايق مسيري را باز كردند و آن دو چشم را با همان رنگ ديد ولي خندان كه با او خداحافظي مي كردند. گلبرگ ها او را بر روي بومش برگرداندند. و نقاش وقتي به اثرش نگاه كرد چشمان اثرش بسته بود. دستان عريانش به حالت خداحافظي بود. ناگهان گلبرگهاي شقايق تمام تن عريان نقاشي را پوشاندند و نقاش دوباره تنهاي تنها شد و به فكر خلق يك اثر ديگر افتاد.
فاطمه مجدی

اين يك مقاله نيست بيانيه اي است در دفاع از غزل عزيز كه در عصبانيت نوشتم!
غزل (زيباي جاودانه)
در بررسي آثار جاودانه ی ادبيات ايران از حافظهي عامهي مردم تا حافظهي نقادان آكادميك ادبيات پارسي قالبي كه بيش از همهي قالب ها مطرح است غزل است اين گوهر به دست آمده ازصدف قصيده در عين اختصار و ايجاز داراي سحري است كه خواننده را مسحور خويش مي كند، قالبي كه درونمايه آن چنان متغير ونامحدود است كه براي تشخيص آن از بقيه قالب ها، بسياري ( شايد به غلط اما بالاجبار) وجه تمايز اين دو رادر تعداد ابيات دانسته اند. غزلي كه گاه به لطافت غزالي مي ماند و گاه به سختي چون تيغ آهنيست بر فرق اهريمن منشان زمان!
و اينجاست كه غزل هاي اجتماعي و سياسي و عاشقانه و عارفانه و روايي و …. شكل ميگيرد.
از ديروز:
كيست كه قند سخن شيخ شيراز و خواجه شيراز و شور غزل مولوي را نچشيده باشد.
امروز:
امّا آنچه بر غزل امروز مي رود چه ازسوي نقادان راديكال ( كه مثلاً اگر حافظ هم امروز بود به فلان قالب تمايل داشت و… ) وچه از سوي برخي از شعراي به اصطلاح غزل سرا كه عده اي از اين سوي بام افتاده و كپي برداري قدما را به بدترين شكل مي كنند چه از سوي عده اي از غزل سرايان كه كبادهي نوگرايي را با آوردن واژه هاي آنچناني و تصويرهاي خالي ازمفهوم مي كشند!
اما با همة اين ها غزل ( نه سفينة كاغذي غزل) هنوز محبوب ترين و مردمي ترين است خارج از كباده كشي هاو آنگونه ديدگاه ها!
«غزل معاصر»
نمي دانم اين چه علاقهي احمقانه اي بود كه غزل را به جايي كشاند كه مجبور باشيم براي دفاع از بيان امروزي آن هنوز هم تقلا كنيم! علاقهي احمقانه انجمن مشتاق به بازگشت به افق هاي مه آلود غزل پيشين! در حالي كه اين غزل در بستر جامعه به راه خويش ادامه ميدادومراحل تكوين خويش را به صورت استاندارد پيش مي برد ( مرحله آزمايش و خطا) اين گروه ( با احترام به شخصيت تك تك شان)چنان بي دليل و محكم به طبل بازگشت كوفتند كه صدايش هنوز هم گوش ادبيات ايران را مي آزارد! اين آقايان غارنشين، يك دستگاه چاپ اختراع كردند كه قادر بود با واژگان از هر اثر پيشين اثري ديگر بسازد! عجبا كه بازارشان هم سكه شد!
و ادبيات ما را چندين قرن عقب انداختند تا امروز اساتيد محترم ادبيات بسياري از دانشگاههای كشور هنوز درك دقيقي از فرزند زمان خويش بودن ندارند و به وصف گل نورسيده و بلبل درد كشيده فلان شاعر به به و احسنت بگويند! حال جالب تر اينكه اين عزيزان هم مدال زرين دكترا را دريافت كنند و در كلاس درس شاگرداني تربيت كنند! وخ وخ ازاين كلاس و استاد! اين آقايان روزانه صدها مقاله مي نويسند در وصف حال سعدي، عطار و مولوي و فلان و فلان اما يك مرتبه هم از خود نمي پرسند چرا اين همه تفاوت بين كسايي و حافظ و صائب وجود دارد، بگذريم! بالاخره، طاعون ادبيات شيوع پيدا كرد و ساقي نديده و مينخورده شد بسامد غزليات آن دوره حتي اين دوره عده اي هم در عصر جديد پيدا شدند كه خرمن طاعون زدة ما را به آتش كشيدند و پشت پا به همه دارايي ها و دانسته ها زدند و شدند طرفداران راديكالي موج هاي ادبي اروپا؛ سورئاليسم، رمانتيسم، مدرنيسم، و پست مدرنيسم آن هم در جامعه کاملا مدرن ايران! و در اين ميانه در غزل كجاشد!
البته غزل ناب مانند رودي در جريان مداوم خود، راه خويش ادامه داده نه چندان دور از مشتاقان عقب نشين بسياري چون فرخي يزدي و ا عشقي در بستري دور از تداوم و تكرار با جرأت به گفت انديشه ها به شيوه بيان انديشه كردن خويش پرداختند. و بعد هم كه نيماي عزيز و شاملوي بزرگ با قالب هاي نيمايي و سپيد به جنگ استادان صاحب مدال رفتند و البته غزل هم بي نصيب نماند! حسين منزوي، سيمين بهبهاني، قيصر امينپور، سيدحسن حسيني، سعيد ، محمدكاظم كاظمي، غلامرضا شكوهي، غلامرضا قدسي، سلمان هراتي، عبدالجبار كاكايي، عليرضا قزوه و چه بسياري ديگر به غزل جاني دوباره بخشيدند و چه آمد بر سر سنديكاي غازنشينان ادبي!
غزل امروز پوياست و مستقل!
غزل يك تفنن نيست! غزل آنطوري است كه بايد باشد، محكم و سخته، پرورده و سنجيده! همه گير و دوست داشتني! حتي اگر يك واحد هم به آن در دانشگاه تخصيص نيابد! و حتي اگر فلان نشريه آن را بكوبد و عقب مانده نام كند! غزل قالبي جاودانه و زيباست!