تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
             

                       "هیچ اگر سایه پذیردما همان سایه هیچیم" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:53  توسط مهدي عباسي  | 

                 

          های های ...تو کجایی نازی؟

              عشق بی عاشق من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 3:12  توسط مهدي عباسي 

  "همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می آید

بال می گشاید

 و پرواز کنان می گذرد...

آدمی رانیز هوای پرواز در سر است

تا دور شود

راهش را بیابد

ودر آرامش به جستجوپردازد

 

 

همچون پرنده که بر زمین می نشیند

بال جمع می کند

دانه بر می چیند

به تور صیاد ودام خطر می افتد

آدمی نیز باز می گردد

آماده

تا خود را به زندگی و تقدیر خویش سپارد"

 

          مارگوت بیگل-ترجمه احمد شاملو

 

 

                             سلام....

        

 

 

             

 

 

 

 

 

ايـــن آينـــه ها ، شكستـه هم حيـرانند    

در دايــرة چشم تـو سر گردانند

با آن كه نشسته انــد در قــاب

خورشيـــد ترا هنوز مي گرداننـد

 

 

                            علي رضواني

 

 

 

آنقدر شامه ام را از بوي تنت پر كرده ام كه

خيلي وقت است فقط

دهاني

نفس مي كشم

                       سميه استاد ابراهيم

 

 

فروخت  نـام خـودش را به ننگ  زانـو زد

  تمام غيرتِ جنگل، پلنگ زانو زد
فقط به خاطر كوهي كه دوستش مي داشت 

 فقط به خاطر يك مشت سنگ زانو زد
شكارچي به  خودش  گفت  «جوخه آماده!»

       ودر مقابل او با تفنگ زانو زد
گ
لنگدن  به  سهولــت كشيده شد، آتش    

گرفت سينه ی او بي درنگ زانو زد

      

                                    سعید شاد 

 

 


             

  

در هر يك از چهارگوشه اتاق بنشينم

سه شنبه زل مي زند به من

«روز هجران و شبِ فرقتِ يار»

دنيا به آخر نمي رسد

سه شنبه از قبايل غار نشين سردر مي آورد

و ثاينه هايش تمرين شمردن مي كنند

يك دو سه دو يك

بار ديگر كجاي ناگهان شلوغ سالن درخشيدي

كه چشمم روشن!

كفِ دستت را بو نكرده بودم

كسي دستت را بوسيد

پير شدم

سه شنبه خسته بود

و دنبال كمي اجازه براي انگشت سبابه ام مي گشت

تا از دنيا بيرون بروم.

*   *   *

به سه شنبه بگو اينطوري نگاهم نكند.

زبان تو را خوب مي فهمد

من نمي فهمم.

 

                          مهدی عباسی

 

 

 

 

 

 

 

 بيش از يك نوشيدني سرد

چيزي نمانده

تو زودتر از

عقربه ها

به هشت رسيده اي

و وقت رفتن را بهتر از

جاده مي داني

 

 

              كرامت عطايي

 

 

 

                  

 

قلم مويش بازبر روي بوم خود نمايي مي كرد. دستان قلم مويش صورتم را وقتي داشت نقاشي مي كرد آن چنان محو كشيدن صورت بود كه هيچ چيز و هيچ كس را نمي‌ديد. ابليس از بي توجهي اش خسته شده بود. احساس تنهايي مي كرد. براي اينكه شوخي كرده باشد محكم بر شانه اش كوبيد. قلم مو به گوشة چشمم برخورد كرد و خراش كوچكي در كنار آن ايجاد كرد از لابه لاي خراش قطرات شبنم به بيرون سرك كشيدند و كم كم شروع به ريزش كردند. كل نقاشي اش را شبنم ها پوشانده بودند و رنگ‌ها در هم آميختند. از شدت ناراحتي قلم مويش را به كناري پرتاب كرد. فرياد زد واي بر تو ابليس. سرش را در ميان دو دست گرفت. به اين فكر مي كرد كه با چهره درهم ريخته چه كند. از گوشه چشمان آفريده اش همچنان ريزش قطرات شبنم ادامه داشت و كم كم چهره را محو مي كرد. از اينكه نقاشي اش لحظه به لحظه در مقابل چشمانش محو مي شد وحشت كرده بود. نمي خواست ثمره تمام زحماتش نيست شود. برايش از اعماق وجود مايه گذاشه بود. اين نقاشي را از وقتي كه نطفه اي بيش نبود شروع كرده بود. تا جايي كه كارش به لحظات پاياني نزديك مي‌شد. كه چنين بلايي بر سرش آمد. بوم نقاشي را بر روي زمين گذاشت. و از بالا به آن نگاه كرد. دلش با ديدن بومش چنان از درد فشرده شد،‌ كه از چشمان او هم قطره شبنم‌هايي به بيرون ريخته شده و به روي بوم چكيده شد. و با ريختن شبنم ها ناگهان جنگي از رنگ ها آغاز شد. رنگ ها در هم آميخته شدند. تا جايي كه هر رنگي در جايگاه اصلي خود قرار گرفت و ديگر در كنار چشمان نقاشي بركه اي از شبنم نبود. وقتي چشمانش را از شبنم ها پاك كرد ديد نقاشي اش مانند چند لحظه پيش  شده است. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. با خوشحالي باز به آن نگاه كرد. به نظر مي رسيد كه اثرش زيباتر شده است. درست بود همان طور كه حدس زده بود نقاشي همان شكل قبل را داشت. ولي قسمتي از آن تغيير كرده بود. در چشمان نقاشي اش خيره گشت. و به آنها نزديك شد. در سياهيش غوغايي بود. آري رنگ چشم ها تغيير كرده بود. تا به حال چنين رنگي را نديده بود و از اين برايش خيلي عجيب بود. آري در سياهي چشمانش عروسي بود. عروس باران! او هم انگار به عروسي دعوت شده بود. بادها حلقة باران رها كردند. در همان موقع  بادها براي تبريك عروس آمدند و در جشن آسمان به پايكوبي مشغول شدند و آنقدر رقصيدند كه ديگر پاهايشان نايي براي ايستادن نداشت. دانه هاي برف با لباس حرير سفيد دنباله دارش، با ناز و خرامان به چشن باران آمدند و چنان با ناز وارد شدند كه صداي خش خش دامنشان را همه مي‌شنيدند. همگان براي اين همه زيبايي و وقار مات و مبهوت ماندند. اندام زيباي برف و لباس حريرش به همگان حالتي مستانه بخشيده بود. به ميمنت عروس باران، برف با لباس حريرش تمامي مهمانان را جام عشق نوشانده و ساقي عروس شد. جامي هم به نقاش نوشاند.

نقاش بعد از نوشيدن جام خود را در جايي غير از عروسي باران ديد. آنجا در جلوي چشمانش اندام عريان برف را مي ديد. كه در مقابلش به پاي كوبي مشغول بود. ناگهان در حلقه باران گم شد. احساس تنهايي بزرگي بدنش را سنگين كرده بود احساس مي كرد در حلقه اسير شده است ديواره هاي حلقه براي او به زنداني مي نمود كه او را محسور كرده بود. از اين همه تنهايي دلش گرفت و گلويش فشرده شد. و بغضش تركيد آنقدر گريه كرد كه اشك هايش حلقه را پر كردند و او را به بالا آوردند. ناگهان متوجه شد كه انگار از حلقه خارج مي شود. و آزاد شد. بعد از رهايي با چشماني بازتر به اطرافش نگاه كرد مي خواست چشمان آسمان را ببيند تا از چشم ها بپرسد چه كسي حلقه اش را به او تقديم كرده و او را به مهري گرفته است. چشمان آسمان را ديد كه پشت ابرها پنهان شده است. ابرهاي جلوي چشماش ديگر با ابرهاي آسمان يكي نبود. متفاوت بود. ابرهايش تيره و گرفته بود. بوي تعففن اسارت مي داد. نقاش از غمگيني اثرش دلگير شد. مي‌خواست كاري كند. نمي د ا نست قلم مويش را به كدام سو پر تاب كرده است. به دنبالش مي گشت. قلم مويش را مي خواست. آن را نيافت. آن وقت فكري به ذهنش خطور كرد. قلم را از ديوارهاي قفس درست كرد و موهايش را از ابرهاي سفيد و در بطري رنگ باران كرد. ابرهاي سياه را رنگ كرد. آن گاه آن دو چشم نمايان شد. ماندن چشمان نقاشي اش سياه سياه بودند. به دو چشم نگاه مي‌كرد. در چشمانش برق وحشي گري درهايي بود. اين همان جوابي بود كه به دنبالش مي‌گشت. آن گاه با قلم مويش حلقه آسمان را پاك كرد.

در آسمان طوفاني از شقايق برپا شد. و او ديگر چشم ها را نمي ديد. براي لحظه اي گلبرگ‌هاي شقايق مسيري را باز كردند و آن دو چشم را با همان رنگ ديد ولي خندان كه با او خداحافظي مي كردند. گلبرگ ها او را بر روي بومش برگرداندند. و نقاش وقتي به اثرش نگاه كرد چشمان اثرش بسته بود. دستان عريانش به حالت خداحافظي بود. ناگهان گلبرگ‌هاي شقايق تمام تن عريان نقاشي را پوشاندند و نقاش دوباره تنهاي تنها شد و به فكر خلق يك اثر ديگر افتاد.

                                                            فاطمه مجدی

 

 

 

                 

 

 

اين يك مقاله نيست بيانيه اي است در دفاع از غزل عزيز كه در عصبانيت نوشتم!

غزل (زيباي جاودانه)

سعيد قربانيان

 

در بررسي آثار جاودانه ی ادبيات ايران از حافظه‌ي عامه‌ي مردم تا حافظه‌ي نقادان آكادميك ادبيات پارسي قالبي كه بيش از همه‌ي قالب ها مطرح است غزل است اين گوهر به دست آمده ازصدف قصيده در عين اختصار و ايجاز داراي سحري است كه خواننده را                                                                   مسحور خويش مي كند، قالبي كه درونمايه آن چنان متغير ونامحدود است كه  براي تشخيص آن از بقيه قالب ها، بسياري ( شايد به غلط اما بالاجبار) وجه تمايز اين دو رادر تعداد ابيات دانسته اند. غزلي كه گاه به لطافت غزالي مي ماند و گاه به سختي چون تيغ آهنيست بر فرق اهريمن منشان زمان!

و اينجاست كه غزل هاي اجتماعي و سياسي و عاشقانه و عارفانه و روايي و . شكل مي‌گيرد.

از ديروز:

كيست كه قند سخن شيخ شيراز و خواجه شيراز و شور غزل مولوي را نچشيده باشد.

امروز:

امّا آنچه بر غزل امروز مي رود چه ازسوي نقادان راديكال ( كه مثلاً اگر حافظ هم امروز بود به فلان قالب تمايل داشت و ) وچه از سوي برخي از شعراي به اصطلاح غزل سرا كه عده اي از اين سوي بام افتاده و كپي برداري قدما را به بدترين شكل مي كنند چه از سوي عده اي از غزل سرايان كه كباده‌ي نوگرايي را با آوردن واژه هاي آنچناني و تصويرهاي خالي ازمفهوم مي كشند!

اما با همة اين ها غزل ( نه سفينة كاغذي غزل) هنوز محبوب ترين و مردمي ترين است خارج از كباده كشي هاو آنگونه ديدگاه ها!

«غزل معاصر»

نمي دانم اين چه علاقه‌ي احمقانه اي بود كه غزل را به جايي كشاند كه مجبور باشيم براي دفاع از بيان امروزي آن هنوز هم تقلا كنيم! علاقه‌ي احمقانه انجمن مشتاق به بازگشت به افق هاي مه آلود غزل پيشين! در حالي كه اين غزل در بستر جامعه به راه خويش ادامه مي‌دادومراحل تكوين خويش را به صورت استاندارد پيش مي برد ( مرحله آزمايش و خطا) اين گروه ( با احترام به شخصيت تك تك شان)چنان بي دليل و محكم به طبل بازگشت كوفتند كه صدايش هنوز هم گوش ادبيات ايران را مي آزارد! اين آقايان غارنشين، يك دستگاه چاپ اختراع كردند كه قادر بود با واژگان از هر اثر پيشين اثري ديگر بسازد! عجبا كه بازارشان هم سكه شد!

و ادبيات ما را چندين قرن عقب انداختند تا امروز اساتيد محترم ادبيات بسياري از دانشگاههای كشور هنوز درك دقيقي از فرزند زمان خويش بودن ندارند و به وصف گل نورسيده و بلبل درد كشيده فلان شاعر به به و احسنت بگويند! حال جالب تر اينكه اين عزيزان هم مدال زرين دكترا را دريافت كنند و در كلاس درس شاگرداني تربيت كنند! وخ وخ ازاين كلاس و استاد! اين آقايان روزانه صدها مقاله مي نويسند در وصف حال سعدي، عطار و مولوي و فلان و فلان اما يك مرتبه هم از خود نمي پرسند چرا اين همه تفاوت بين كسايي و حافظ و صائب وجود دارد، بگذريم! بالاخره، طاعون ادبيات شيوع پيدا كرد و ساقي نديده و مي‌نخورده شد بسامد غزليات آن دوره حتي اين دوره عده اي هم در عصر جديد پيدا شدند كه خرمن طاعون زدة ما را به آتش كشيدند و پشت پا به همه دارايي ها و دانسته ها زدند و شدند طرفداران راديكالي موج هاي ادبي اروپا؛ سورئاليسم، رمانتيسم، مدرنيسم، و پست مدرنيسم آن هم در جامعه کاملا مدرن ايران! و در اين ميانه در غزل كجاشد!

البته غزل ناب مانند رودي در جريان مداوم خود، راه خويش ادامه داده نه چندان دور از مشتاقان عقب نشين بسياري چون فرخي يزدي و ا عشقي در بستري  دور از  تداوم و تكرار با جرأت به گفت انديشه ها به شيوه بيان انديشه كردن خويش پرداختند. و بعد هم كه نيماي عزيز و شاملوي بزرگ با قالب هاي نيمايي و سپيد به جنگ استادان صاحب مدال رفتند و البته غزل هم بي نصيب نماند! حسين منزوي، سيمين بهبهاني، قيصر امين‌پور، سيدحسن حسيني، سعيد ، محمدكاظم كاظمي، غلامرضا شكوهي، غلامرضا قدسي، سلمان هراتي، عبدالجبار كاكايي، عليرضا قزوه و چه بسياري ديگر به غزل جاني دوباره بخشيدند و چه آمد بر سر سنديكاي غازنشينان ادبي!

غزل امروز پوياست و مستقل!

غزل يك تفنن نيست! غزل آنطوري است كه بايد باشد، محكم و سخته، پرورده و سنجيده! همه گير و دوست داشتني! حتي اگر يك واحد هم به آن در دانشگاه تخصيص نيابد! و حتي اگر فلان نشريه آن را بكوبد و عقب مانده نام  كند! غزل قالبي جاودانه و زيباست!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 13:52  توسط مهدي عباسي  | 

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز وبه باده كن عزم درست
كاين سبزه كه امروز تماشاگه ما ست
فردا همه از خاك تو بر خواهد رُست


سلام
نيكوست كه سال نو مثل هميشه با طراوت شعر خيام شروع بشه وصد البته با آرزوي نشاطي خيام گونه ...
باز هم با شعر وبا داستان بچه ها اومدم وممنون از اين همه لطفي كه داشتين وخسته نباشيد به اين همراهي گرم و صميمانه






در انتظـار پُستچي و نامه اي از پست
نه چند روز كه يك چند هفته در ست

نشستم و نرسيد و نشستم و هي تــو
چه حال مي كني‌ازاينكه يك دونامه پُست

چقدر ساده به بازي گرفته است مــرا
كه دست هاي مرا از تمام دنيا شست

چه مي شداينكه به تو اعتنا نمي كردم
همان دقيقه اول همان نگاه نخست

تو دور مي شدي و هي تمام مي شد من
تو را غريبه بدبخت ديگري مي جست

چــه روزگار بدي من، من نمي فهمـم
اراده هاي دو هفته قوي دو هفته سست

و مــن كه باز پر از انتظار زنگ درم
نه چند روز كه يك چند هفته درست

به بعد نامه رسيد و نوشته بود در آن
تمام شد همه چيز اين جواب نامه توست

«احسان ايزدي »






آخرين قرص را كه مي بلعيد لرزش دست او نمايان بود
نفس راحتي كشيد هر چند لحظه اي پيش از آن هراسان بود
نيمه شب قهوه خانه خلوت بود بار ديگر سفارشي داد و
لحظه اي بعد روي ميزش باز چاي ودود غليظ قليان بود
گر چه تصنيف راديو او رابه عبور از گذشته هل مي داد
مرد تنهاي گوشه تصوير از مرور خودش گريزان بود
بايد آنقدر منتظر مي ماند تا به پايان قصه اش برسد
داستاني كه فصل پايانش مثل آغاز آن زمستان بود
صندلي را كنار پنجره برد شب در آن سوي شيشه مي لرزيد
سايه هرزه سگي ولگرد آخرين عابر خيابان بود
زندگي در غروب چشمانش عاجزانه نفس نفس ميزد
دستهايش دوباره مي لرزيد دستهايي كه سرد و بي جان بود
مرد از قهوه خانه بيرون رفت بي رمق بود وهي زمين مي خورد
انتهاي ضيافت مرگش گريه هايي شبيه باران بود
آخرين پرده صبح روزبعد ساعت هفت بارش برف وچترهاي سياه
ترس يك كودك و- الو ... 110؟ يك جنازه كنار ميدان بود


"زهرا علي آبادي"






اذالشمسُ شراب را در گونه هايت داري
وپپسي تعارفم مي كني
ملاي روم كوزه اش را ازكاسه چشمهايم پر آب مي كند
و قاشق و چنگال در دستهايم
از اشتها
مي افتند
به رقص وسماع

چيزي در گلويت گير مي كند
انگار
لبخندت را پس مي گيري
نگاهت را از روي ميز به بيرون پرت مي كني

سرد مي شود
بشقاب تو و دف من

اذالشمسُ شراب را در گونه هايت داري
مرا به نام كدام كتاب سوگند مي دهي

"مهدي عباسي"






غم تنهايي اسيرت ميكنه


انسان هميشه تنهاست . يك نوع تنهايي ذاتي و طبيعي. تنهايي كه نمي توان آنرا با هيچ چيز ديگري پر كرد. بعضي بر اين گمانند كه به وسيله دوست ، آشنا، زن ، فرزند و … بر اين تنهايي فائق آيند. اما غافل از اينكه ، دوست از نوع صميمي اش و زن و فرزند از نوع اهلش ، تنها مي توانند همانند يك مسكن، درد تنهايي را براي مدتي كاهش دهند يا به تعويق بيندازند. اما هيچگاه قادر نخواهند بود تنهايي و درد ناشي از آن را كه ” مانند خوره روح را در انزوا مي خورد و مي تراشد”، نابود كنند.
براي اثبات اين موضوع كافيست در يك شب گرم تابستاني با دوستان صميمي و نزديك و يا همراه اهل خانه كه خيلي هم دوستشان مي داريد ، براي چند دقيقه به آسمان نگاه كنيد و به يك ستاره زل بزنيد و ببينيد آيا غم تنهايي تمام وجودتان را تسخير مي كند يا نه ؟!
اينجور مواقع است كه انسان واقعا خودش را در مقابل غول عالم هستي ، تنها و بي پناه مي بيند. يك نوع تنهايي كه خلاء آنرا با هيچ وجود انساني ديگري – همجنس يا غير همجنس-نمي توان پر كرد. البته ذكر اين نكته نيز ضروري است كه در اثر غبار عادات و روز مره گيها،چشم و دل هر كسي قادر به زل زدن به آسمان و خيره به ستاره ها نگريستن نيست و تنها آن عده اندكي كه هنوز قسمتي از وقتشان را براي زندگي كردن گذاشته اند ، به اين نوع تنهايي دچار مي شوند. آدمهايي كه هنوز به اندازة بيست و چهار ساعت براي خودشان ، مشغله دست و پا نكرده اند و اندكي وقت گذاشته اند كه زندگي كنند!
انعكاس اين تنهايي را مي توان به صورتهاي مختلف در آثار هنرمندان ، بخصوص نويسندگان و شاعران مشاهده كرد . دردي كه بصورت يك ناامني جدي و هميشگي بر روح و انديشه هنرمند چنگ مي زند و او را مي آزارد و هنرمند در تقابل با اين ناامني يا به گوشه عزلت و تنهايي خودش پناه مي برد و از لمس اين تنهايي عظيم و دردناك زبان به واگويه با خويش مي گشايد و به حيلة صبر مفري جستجو مي كند و چنانچه كمي شانس بياورد ، دستاويزي از جنس آنچه ايمان يا عرفانش مي خوانند مي يابد:
من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را /باد/ گفته باشد/سر گلدسته سرو/
من نمازم را پي تكبيره الحرام علف مي خوانم/ پي قد قامت موج…/
«هشت كتاب سهراب سپهري»
و يا اين تنهايي و ناامني ناشي از آن را با فريادي سرشار از بي اعتمادي نسبت به هستي جار مي زند.
اي كاش كه جـا? آرميــدن بــودي يا اين ره دور را رسيـدن بودي
يا از پس صد هزار سال از دل خاك چون سبزه اميد بر دميدن بودي
«خيام»
و درجايي ديگر كار از ناامني و بي اعتمادي در مي گذرد و به بيهوده گي و ياس مي رسد:
جامي ست كه عقل آفرين مي زندش صد بوسه ز مهر بر جبين مي زندش
وين كوزه گر دهر چنين جام لطيف مي سازد و باز بر زمين مي زنـدش
«خيام»
و گاهي اين تنهايي، هنرمند را در تقابل با انسانهاي ديگر قرار مي دهد . هنرمندي كه خود را به شدت درگير تنهايي مي بيند و اين درد آزار دهنده و لا علاج تمام زندگي او را تحت الشعاع قرار داده است ؛ وقتي اكثر آدمهاي اطرافش را سرگرم زنده بودن، مي بيند لج مي‌كند ، با خودش و با ديگران!
«همه آنها يك دهن بودند كه يك مشت روده به دنبال آن آويخته و منتهي به آلت تناسلي شان مي شد.»
«حس مي كردم اين دنيا براي من نبود، براي يك دسته آدمهاي بي حيا، پر رو، گدامنش، معلومات فروش و چشم و دل گرسنه بود.»
«آدمها، يعني احمقها ، يعني خوشبختها»
«بوف كور هدايت»
و مگر براي كسي كه به تنهايي رسيده است و به آنچه كه ايمان و عرفانش مي خوانند نيز باور ندارد . وقتي هستي اينگونه بيهوده گ? و بي اعتمادي را بر او تحميل مي كند و زندگي، او را از خود مي راند، چاره‌اي جز چنگ زدن به دامن مقدس مرگ باقي مي ماند؟
شاعران بزرگي چون احمد شاملو و مهدي اخوان نيز به گونه اي خاص به مبارزه با اين تنهايي نحسِ مقدس بر مي خيزد. مهدي اخوان(م. اميد) با شالوده اي از تفكر خيامي – خيامي متجدد و برآمده از پس اعصار- در جستجوي مرزهاي اوستا، خواستار مجد فرهنگ ايران باستان در تقابل با فرهنگ عرب است . تا با كندو كاوي در ريشه هاي عميق فرهنگ

« درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصياني اعصار/ ابر رند همه آفاق،
مست راستين خيام/ تفوي ديگري بر عهد و هنجار عرب يا باز/ تفي ديگر به ريش عرش و بر آيين اين ايام/»
«زمستان»
اما از اين كار طرفي نمي بندد و دلتنگ تر از هميشه بسوي زانوان خويش پناه مي برد:
« من در اينجا بس دلم تنگ است / و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است/ بياره توشه برداريم / قدم در راه بي برگشت بگذاريم / ببين?م آسمان هر كجا آيا همين رنگ است/
توجه به عبارات و كلماتي نظير ، «دلتنگي» ،«بدآهنگي هرساز»،«راه بي برگشت» و استفهام انكاري كه در مصراع «ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟!»وجود دارد و همچنين دقت در آخرين مصراع شعر«كتيبه» آنجا كه تير خلاص را به سمت خود و همه كساني كه هنوز اميدوار به درمان درد تنهايي اند شليك مي كند.
درماندگي و نااميدي اخوان(م.اميد) را بيشتر جلوه مي دهد . تا جائيكه صراحتا مي گويد: «بيزارم و بيزارم و بيزار/ نوميد و نوميدم و نوميد/ هر چند مي خوانندم اميد.»
«ارغنون»
و ما را مردد مي كند كه نكند درد حافظ نيز از همين قسم است «كه با اين درد اگر دربند درمانند درمانند.»
اما شاملو؛ گذشته از اشعار اجتماعي شاملو كه در آنها نيز به دنبال راه گريزي مي گردد تا خودش را از چنگال تنهايي رهايي بخشد . عمده تلاش شاعر براي گريز از تنهايي در عاشقانه هاي او متجلي مي شود، Kآنهم عاشقانه هايي كه در طرف مقابلش يك زن قرار مي‌گيرد.
يك زن واقعي و طبيعي. نه از جنس معشوقه هاي باستان و نه با شكل و شمايلي عرفاني ، چرا كه شاملو هيچ اعتقادي به عرفان ندارد.
يك زن با تمام ويژگيهاي طبيعي اش ،زني كه مي شود با او حرف زد چاي خورد و گهگاه به نقدش كشيد.
شاملو بر اين باور كه ريشه عرفاني نيز دارد و در آن معشوق مقصد همه چيز است اعتقادي ندارد . از طرفي نگاه روشنفكرانه شاملو نيز به او اين اجازه را نمي دهد كه برخوردي از جنس دوم با زن داشته باشد . برخوردي كه در آن، زن زيباست، سيمين ساق است ، سرو اندام است ، گلعذار است و گل اندام و … از آن روي كه بايد طرف تلذذ و تمتع مرد قرار بگيرد، از آن روي كه شان مرد اينگونه اقتضا مي كند كه معشوقه اش اينچنين باشد.
لذا او در كوششي به درازاي تمام عمر در پخته ترين شعرهايش براي گريز از تنهايي به زني مي رسد در هيئتي يگانه و برابر با مرد . زني كه چهره اي كاملا طبيعي و انساني يافته و مانند موجودي برابر در شعر زندگي مي كند:
«من و تو يكي دهانيم/ كه با همه آوازش/ به زيباتر سرودي خواناست/ من و تو يكي ديدگانيم/ كه دنيا را هر دم / در منظر خويش / تازه تر مي سازد.»
«آيدا در آينه»
«از هجوم پرنده بي پناهي/چون به خانه بازآيم/ پيش از آن كه دربگشايم/بر تخت گاه ايوان/ جلوه اي كن / بارخساري كه باران و زمزه است .»
«شكفتن درمه»
اما آيا شاملو توانسته است با حضور زني اينچنين پرمايه و قابل اعتماد بر تنهايي و بي‌اعتمادي خويش فائق آيد؟!

"علي رضواني راد"









انتظار


مبينا (از پشت تلفن): سلام.
مينا: سلام.
ـ ساعت شش كافي شاپ هميشگي، امروز تولدتِ.
ـ دوباره از ساعت چهار نري اونجا.
ـ باشه عزيزم، منتظرتم.
ـ خداحافظ.
ـ خداحافظ عزيزم.
ساعت 4:40 دقيقه ـ چاقو را برمي دارد و شروع مي كند به بريدن كيك.
ساعت 5:20 دقيقه ـ نصف كيك را خورده است.
ـ بقيه اش هم واسه مينا.
ساعت 5:50 دقيقه آخرين قطعه‌ي كيك را هم مي خورد.
ـ باز هم نيومد.
از روي صندلي بلند شده و از كافي شاپ خارج مي شود.

"حامد چالاكي"







در پيش دست خالي قلبم بمان نرو
هي با سكوت خودم داد مي زنم كه تو

شايد به رحم بيايي و با دلت
پا در ميان شوي و بيايي كمي جلو

اما عبور مي كني از قلب كوچم
سطحي درست مثل عبور از پياده رو

شهزارك عسلي چشم قصه ام، آقا
بگو نمي روي هي با توام، الو

تفريق مي شود همين كه به من مي رسي‌چرا؟
آخر چرا به جاي جمع در حواس تو

حس مي كنم كه چيز قشنگي نمي شود
تنها به زور عروس تو باشم و بعد نه

روز و سه ساعت واندي كه عاشقي
از كله ات گذشت بگويي برو، برو

اصلاً ببين كه با خودم به تفاهم رسيدم
من مي روم نمي شودد يك من با يك تو دو

اما جواب دلم با خودت كه سير

در تو نگاه مي كند و هي تلو تلو


"زينب جمالي"




شاهد بياوريد
وكمي هم شيراز
با شاعراني ارغواني
در عرق ريزان ِ كو مخاطب؟
و چند روسري با رنگ هايي پا به سن گذاشته...
حالا مرا از روي سن بر داريد
نه رقص و نه شعر و هيچ اتهام ديگري به من نمي چسبد
مگر اينكه آمده ام
و مي خواهم شاهد تو باشم
در عرق ريزان ِ حرفهايي كه دوستم داري
برايم روسري بياوري
و از خواب بيدارم كني شبيه ساعت
با چند كلمه كوك مي شوي
وروسري نمي گذارد گوشهاي تو را دراز ببينم




-"هي ساعت ِ يك ربع مانده به بي قراري!
چند دقيقه ديگر
ميزند به سرم
برايت دستبندي بسازم و بردارمت تا آخر دنيا
هنوز هم خيلي به اشتباه نمي ميرند"

-"هي ساعت ِ هر جور راحتي
فقط بيا
من شاهد تو
با چشم هاي شهلا
كه دنبال ِ تو درزير روسري ها مي چرد
و نيز دراز گوش ِ حرفهاي توام
زير بار سنگين ِآخر ندارد دنيا
در كوچه باغهاي ِ چقدر جايت خالي؟"

براي عرق ريزان اولين فرصت شاهد بازي
شاعربياوريد
وكمي هم شيراز
وچند رنگ تازه براي روسري هاي پا به سن گذاشته

"مهدي عباسي"






+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:14  توسط مهدي عباسي  |