تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد
"گنجشک های تو کجایی نمرده اند هنوز

کجایی تو؟"

سلام

پاییز سال هشتاد وقتی برای اولین بار به اتاق کوچک کانون ادبی دانشگاه رفتم اصلن فکر نمی کردم چهار سال تمام انجا بمانم ...شعر بخوانیم...شعر بشنویم...وبقیه را به شعر دعوت کنیم.

علی رضوانی، احسان ایزدی ،زهراعلی آبادی،میثم امانی،سعید بر آبادی،جواد ربانی،سکینه سنجری،عزت عباس آبادی،علی قادری،احسان طباطبا یی،سمیه رضوانی،مسعود نيكخو،احمد پولاد زاده،مرتضي عليزاده،مهدیه عطریان،کرامت عطایی،حسين رضويان،اسلام كرمي،فهیمه اشرفی،بهار پور عیسی،سعید قربانیان،هدی بهرامی،زینب جمالی،سميه استاد ابراهيم،مصطفی جعفری ،زهرا نيك نژاد،مسعود لطفی،مریم مهر آذرو... دوستان شاعرو علاقه مندان به ادبیات بودند که در این مدت بارها و بارها گرد هم نشستیم وشعر شنیدیم.

تا چه پیش آید تصمیم گرفتم تعدادی از شعرهای این دوستان که برای آخرین شماره کویر پیشم مانده بود و هیچ گاه موفق به چاپ نشدیم را برای تعدادی ازبچه ها که سراغ کویر را می گرفتند بفرستم که یکی از بچه ها پیشنهاد وبلاگ را داد و...

کارهای تعدادی از بچه ها را فعلن بخوانید و دراولین فرصت شعر و د استان

بقیه را هم اضافه می کنم.

منتظر نظر های قشنگتون هستم...

                               مهدی عباسی -آخرین روزهای سال ۸۴

 

 

 

شاعران سبك نان /

 شاعران سبك کله قند/

 با عصا و بي عصا/

در صف ايستاده اند/

خودكشي براي نان / ناگهان شروع مي شود/

شعرها همه مجاز/ شاعران دمدمي مزاج/

لابه لاي بيتها/بوي نا گرفته اند/بوي مرده مي دهند/

واژه هاي باكره/ شاعران جنده باز/

شاعران سبك حوري و پري/

بچه هاي كر / بچه هاي كور /

بچه هاي دخمه هاي كهنه نمور/

بچه هاي لال / بچه هاي كال/

بچه هاي نارس عقيم/

من ولي / براي شاعران مرد/شاعران سبك درد/

شاعران خوب// شاعران سبك ساده غروب /

شاعران منتشر در غروب چشمه سار/

شاعران بي ريا/

شاعران منبعث از نگاه خويشتن/

شاعران ارتفاعهاي پست ، نه / شاعران پستهاي مرتفع/

چكه چكه مي چكم /

تا براي بودنم/ يك دليل محكم و محكمه پسند/ دست و پا كنم/

شاعران مرد/ شاعران سبك درد/

شاعران خلوت شبانه ام / شاعران دردهاي عاشقانه ام.

                                            "علي رضواني راد"  

 

شعــرهــا را بــــررسـي كــن مدتــي 

     شاعري را هم‌ كسي كن مدتي

 
سايــه اي شــايد كه دلبندت شـده است 

     سايه ها را وارسي كن مدتي


روح مــن پــوچيــد ايــن سمت زميــن

       روح من را فلسفي كن مدتي


مـن همـــان گلـــدان خشــك كوچـكــم

        روي خاكم نرگسي كن مدتي

 
نـــه، اگــر گل سهـــم گلدانــم نــبـود 

           توي‌آن‌خاروخسي‌كن مدتي


حال من خوش نيست حالم تو به توست

      لطف كن دلواپسي كن مدتي

"احسان ايزدي"

 

 

پائين بكش فورَن!

شيشه را،

جيغ از گلوي بلندگو مي خواهد در جنگل بالغ شود،

خوانندة شاهكاري

سرعت مي دهد به ماشين

در جاده اي كه از كجا معلوم تمرين پوست كلفتي نباشد

رفتن

تو نخِ دخترهاي دست نخورده،

نگاهشان مي كني خوشگل مي كنند

و شروع مي شود به لخت شدن در وان بزرگ و كثيف

دريا را به اشتباه مي شناسيم و نمك ندارد

دستي به نام دنيا

ما- انگشت هاي قدونيم قدش -

دنبال سوراخ تازه اي

تا خواننده نفسي تازه كند

از اينجاي گيتار خوشم مي آيد به تو فكر كنم

( ديكتاتور نيستم كه به حكومت در شهرهاي دور تو … )

شادا باران!

موسيقي بدون كلام در شهرهاي دور تو

در سكانسي كه معمولن از چتر خبر تازه اي نيست

در شمال امسال

يكي، تنها، بالا مي كشد شيشه را

شادا دنيا

مادر قحبه اي

كه ما بچه هاي شلخته اش را به هم مي رساند.

                                    "مهدي عباسي"

 

 

 

        وقتـــي كه بحـث از غــزليّات حــافـظ است

حتي شكست قافيه در شعــر جــــايز است

ما را زبان مدح تــــو كوتـــاه مي شـــود

وقتي زبان خامه در اين امر عـــاجـــز است

در تـــو نشستـــه است سخنــور پيمبــري

آيات شعرهـــــاي تو اعجـــاز مــوجز است

مــا چــون تــو ايم گرده به شمشيرمحتسـب

برما از آنچه مي رود اين نكتــه بـــارز است

از بس كه روي سبز زمين خون چكيده است

هرلا لـه اي كه مي شكفــد سخت قرمـز است

«بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش»

         اينجا پر از امير محمد مبارز   است

                                             "سعید قربانیان"

 

 

 به چشمانت نگاه کردم،آسمان یشمی شد

                                              "علی صارمی"

 

 

 

 

                         مقاله اي در دفاع از سبك شخصي   

                                                  "سعید برآبادی"

پيش گفتاري كه در پي مي آيد:

 

مطمئنم كه هنوز جوهر اين نوشته خشك نشده، ارواح نه چندان خبيثت اليوت و آرنولد، امسپون، خرخره روح مرا خواهند فشرد و تا ابد پشت سرم به نثار كردن فحش هاي بليغ انگليسي خواهند پرداخت. اما بايد اعتقاد آنها را كنار گذاشت تا يك نويسنده بتواند، از متن خود حرف بزند. ولي چرا؟ دليل اين كار چيست؟ چرا من بايد پس از چند سال گوش آزادي ـ پشت تريبون شعر خواني ـ حالا به توصيف و تأليف نحوه شعر و شاعري خود بپردازم؟

شايد دفاع ! دفاع از وجود نه چندان آشناي شعرم، در برابر آن خنده ها و استهزاء ـ كه اكنون بدن به طرفداري و جانم فدايت ها شده است. با اين همه نقد خود را در همين بين گفتار در پيش آمده، به خودم شروع مي كنم و مي گويم كه در دنياي جديد كه ما شايد هيچ وقت نتوانيم صاحب يك اثر را ببينيم گوش دادن به دفاع هاي خالق، از اثرش كاري بيهوده است، با اين همه اين متن بيهوده تقديم به شما. نوبت اولين شعر خواني من درست پس از احسان ايزدي بود، اردي بهشت هشتاد. و شعري كاملاً انتزاعي:

در تاريكي دو چشم بسته عظمت نگاهي را نشاندم از فولاد آب ديده

روح تني كه مجذوب شرم بود ديدگانش

نفهميدند كه كي شعرم تمام شد. شل و وارفته دست زدند. احساس بدي داشتم. مي لرزيدم. مي گفتم كه حتماً چقدر احمقند! يكي از دوستانم ـ كه اكنون به يكي از دشمنانم تغيير نام داده مي گفت همة ما فرزندان با مداديم و من شروع كردم به عميق شدن در شاملو! مي‌خوانديم و دور هم مي نشستيم به به به و چه چه! و من زير آبي به شعرهاي حامد صباغ هم گوش مي دادم.

از آدم نخواهد گذشت آدم كه براي بوسه اي عصمت خويش به دنيا فروخت

با نگاهي دقيق به اطرافم و خود گويي ها از عشقي نافرجام آغاز شد و من شروع به نوشتن كردم. روزها و شب ها، وقت و بي وقت با خودم حرف مي زدم و ماحاصل آنها چيزهايي بود كه شب ها خط خطي مي شد. بعد دوستي مرا  با رويايي و براهني آشنا كرد. و فلسفه!

ـ چيزي كه كمبودش در شعر امروز به شدت احساس مي شود و سعي كردم جملات را تراش بدهم. من نويسنده بودم. قصه مي نوشتم و همين به من كمك كرد. اولين شعرم در فضاي منثوره هاي سيد علي صالحي بود، كه جان تازه گرفت. شعري كه دقيقاً حرف خودم بود، نه تحميل وزن، نه تحصيل فكر، نه تحمل حرفهاي دوست و دشمن.

خانم! لطفاً كمي آن طرف تر بايستيد

سيگار دارد دود مي كند!

منثوره خانم آقاي نويسنده و دخترش با پاسخ مخاطبين همراه بود در آن همايش چند جانبه كذايي آن را خواندم و فهميدم كه اولين قدم را در شكستن خودم و رسيدن به خودم برداشته ام!

پسر دايي ام از اهالي موسيقي است [بود؟] او ملودي ها و نواها و صداها و مريثه ها و ترانه ها را زير پوستم تزريق مي كرد و خوب، من هم پوست خوبي داشتم؟ كم كم فهميدم سرودن بدون شنيدن موسيقي اشتباه احمقانه اي است.

اما نمي توانستم به سمت موسيقي ايراني بروم. جديدترين هاش مبتذل بود و قديمي‌هاش از رده خارج. تكراري! غير از آن كلام اين موسيقي اذيتم مي كرد، تحمل رديف نوازي هم نبود. حامد صباغ مرابا گروهي وحشي آشنا كرد. اولين نوار را دقيقاً در خاطر دارم. آلبوم بارگذاري متاليكا بود. نمي توانم فراموش كنم كه وقتي با دوچرخه مسافت خانه را مي‌پيمودم شايد بيشتر از 20 شعر سرودم. [هنوز هم آن شعرها را بياد نمي آورم] و بعد هم گروه هاي ديگر، pink foloio, corn, the camel و گروهاي hip hop. اين حركت شايد كامل نبود اما كوزه بودم ز دريا. لحن جديدي از اعتراض پيدا كرده بودم، به كلمات احتياج نداشتم دنبال آواها مي گشتم و دنبال خودم در متن

دنيا را

به ممد آقا

مي سپارم

و از قديم مي گويند دنيا دو روز و

من سه روز

و از دنيا مي كشم چهار خط

مي شود پنجره ام

بحران هاي ديگري هم در پي بود. فعاليت هاي سياسي ما، زندگي من را شديداً تحت تأثير قرارداده بود. فشارها و انديشه ها با هم برابري نمي كردند. و من همچنان مي گفتم. احساس مي كردم مثل ماياكرنكل در، دم مي توانم شعر بگويم. چون اعتراض و اعتراض توي جلدم رفته بود.

از خودم بدم مي آيد

از شما بدم مي آيد

از زندگي بدم مي آيد

اما هر چه پاي لرز اين حرامزاده خربزة زندگي نشستم نفهميدم

كه تحقيرم از اول چه بوده

اين شعر يك شعر استثنايي بود براي من! اولين بار با نواها در اين شعر برخورد و سپس آشنا شدم

بع بع بع

ببين گوسفند شده ام به درگاهت

اين قضيه تا مدت ها در ذهنم وول مي خورد. خيلي دير قبولش كردم. ولي بالاخره آمد و خوش آمد.

معمولاً در شب شعرها به اشعار بقيه گوش مي دادم. خلل هاي آن ها را در جذب مشتري ـ مخاطب ـ مي ديدم و به دنبال دليل مي گشتم و بيشتر مي خواندم. فهميدم كه بايد از شعر دستي به سوي مخاطب دراز شود تا مخاطب به درون شعر پا بگذارد؛ به روي باز مي آيند، نه به در باز.

و من هم سعي كردم اين عوامل را بشناسم و آن ها را در شعر خودم بياورم اول اين كه مخاطب بدش مي آيد، شاعر در برج عاج بنشيند و نصيحت هاي پروين و سعدي و صائب تبريزي را با وزن مزخرف و جملات پس و پيش شده بهش تحويل دهد. دوم اينكه مي‌خواهد با جهان شاعر آشنا شود تا بلكه در گوشه هايي از آن جهان خودش را پيدا كند. او دلش مي خواهد شاعر از كودني ها، حماقت ها، اشتباها و سهل انگاري هايش بگويد.

مخاطب نمي تواند تحمل كند كه شاعر هيچ خطايي نكرده و مظلوم سر جاي خود مشغول شعر خواندن است.

دوم، مخاطب از كلمات تكراري به ستوه آمده، از جريان هاي سپهري گويي، شاملو گويي، فروغ گويي، حافظ و مولوي گويي خسته شده ، وزن را به زحمت تحمل مي كند و به خميازه مي افتد. او مي خواهد كلمات ساده و معمولي محاوره اي را بشنود. نمي خواهد با كلمات عهد عتيق مواجه شود تا براي يافتن آن به حافظة خود مراجعه كند. او از همين اكنون است و اگر ما مي خواهيم گذشتة او را به ياد او بياوريم نبايد گوش او را بپيچانم عقب نگاه كند. [مثل مادر بزرگ ها حرف زدم]

سوم طنز است. او مي خواهد بخندد، براي مدتي از همه چيز فراري شده ـ كه دليلي ندارد حتماً اين چيزها بد بوده باشند ـ او به اين جا آمده و مي خواهد خوش باشد. اگر دارويي به او مي دهند، شيرين باشد [و براي خانم ها البته كمي ترش] مي خواهد اگر حرفي مي شنود احساس كند با همان طنز بي پردة يك دوست است نه فرمول هاي يك روانشناس، جامعه شناس يا آسيب شناس!

دنيا  با تمام دوست دخترهايش

براي شما

ممد آقا

دوستي مي گفت تئاتري كه با آن نشود خنديد بايد به آن خنديد و من مي گويم كه اين براي شعر هم صدق مي كند.

چهارم؛ لحن: شعرهاي، دلم را با ترس مي خواندم. مي ترسيدم كه به خاطر احساساتم مسخره شوم. اما فهميدم كه اين نحو خواندن اشعار فايده اي ندارد. بعدها در دهنم تغيير ايجاد كردم چون به اين نتيجه رسيده بودم كه اجراي شعر يك جور، تئاتر راديويي است مخاطب بايد عمق كلمة تو را با احساس تو كه در تن صدايت ريخته شده درك كند

خفه شو توله سگ

خفه شو

                                                                  "ادامه دارد"

 

 

 

 

فكر كردم اگه نياد با اون گل سرخي كه تو پيرهنم قايم كردم چه كار كنم.یك مسير ده متري از سركوچه تا داخل كوچه رو دائم مي رفتم و بر مي گشتم، هر دفعه هم وسط راه تو هر فكري كه بودم يه دفعه ياد گوشت فاسد مي افتادم.عضلاتم منقبض بود. اينو هر كسي كه منو مي ديد مي تونست بفهمه تو فكر اونايي بودم كه ما رو مي شناختن كه همگي شون يه دفعه بوي فساد گرفتند. اون جايي كه دور مي‌زدم و باز به طرف اول كوچه راه مي افتادم، يه بوته گل محمدي بود كه خودشو تا سر ديوار بالا كشيده بود.

مي تونم خشكش كنم و هفته ديگه كه اومدم بهش بدم همراه با گل سرخ تازه اي كه مال همون روز بود تا با هم بذاره كنار بقيه گل‌هايي كه خودش خشك كرده و حساب دفعه هايي كه همديگر رو ديده بوديم از دستش در نره.

يك ربع گذشته و هنوز نيومده، اينجا داره فساد بيداد مي كنه. اون طرف خيابون سه تا دختر و ايستادند و انگار نه انگار كه اين خيابون از شلوغ ترين خيابون هاي شهره، تقريباً مي شه گفت كه وسط خيابونند ماشيني نيست كه براشون بوق نزنه اگه هم بيكار باشه ( كه اكثراً هم براي رفع بيكاري اومدن تو اين خيابون ماشين سواري) دور مي زنند روبروشون اون طرف خيابون واي مي ايستند هر كسي به نسبت نيتش يه متلكي بهشون مي گه ( سوار يه پرشيا شدندو رفتند)اعصابم خراب شده چرا نميادآهان اومد.

-سلام

-سلام

-بريم تو كوچه تا كسي ما رو نديده.

-خيلي منتظر بودي؟

-آره اين ده متر اول كوچه رو صد بار رفتم و برگشتم.

-بايد بيني هات گرفته باشه و گرنه كسي نمي تونه صدبار از جلوي اين پلاستيك متعفن رد شه و زنده بمونه. …

 

                                                   "مسعود نیکخو"

 

 

«يادايا مي كه در گلشن

هزار تا نه

يكي داشتيم

فغاني نه

آهي، ناله اي داشتيم

كه بي گناه از دنيا نرفته باشم

نه، لااقل نباشيم

اتوبوس ما، گنجايش ما را ندارد

براي همين هميشه

تو پياده مي شوي

كفش هاي تو سبكند

هال من

هنوز درد مي كند.

دنبال تو

شبي يكبار نه

روزي

هزار بار نگفتم ولي تو

لااقل يكبار بگو

تا سبك شوم

مثل تو

هر روز، ديروز، پريروز

                    "احمد پولاد زاده"

 

 

از زندگي چيزي نمي خواهم

در پنجره اي باز

به تنهايي دريا

تا آسمان خط خطي پرندگانش

از او مي خواهم

فقط مي خواهم

كه يك دقيقه

تنها يك دقيقه

ببينمت در پيراهن بلند

و موهاي هميشگي ات

در زمينه‌ي غروب

و خورشيد سرخ زير پاهايت.

                              "مسعود لطفي"

 

 

تو را يكبار ديگر كاش مي شد ديد در باران

و با تو با تمام بي كسي خنديد در باران


نگاه ابيت يك شب مرا مصلوب دريا كر

دشبي كه دستهاي غم زهم پاشيد در باران


تب تند غزل امشب به بغض دفترم جاريست

نگاهي شاعرم كرده كه مي رقصيد در باران


در اين ابري بغض آلود و سرتاسر همه گريه

ببار احساس گرم عشق نمي خورشيد در باران


حضور سبز رؤيايي به باغ لحظه ها، اما

تو و تقدير دلتنگي، من و ترديد در باران


بدوشم غربتي سنگين و زير پا غرور عشق
نمي دانم كه دستانت مرا بخشيد در باران

                                          "زهرا نيك نژاد"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 15:5  توسط مهدي عباسي  |