8/8/88
چهار سال پيش شبي در خانه ي دانشجويي مان در سبزوار جمعي از بچه ها دور هم بوديم و درست يادم نمي آيد پيشنهاد چه كسي بود اما قرار شد تا تمام آن پانزده نفري كه آن شب در خانه ي ما جمع بودند و بساط عيش و نوش ميسر بود و... چند سالي بعد همان جا جمع شوند و بحث دهان به دهان چرخيد و آخر سر قرار شد 8/8/88 هر كسي هر كجا باشد خودش را برساند به سبزوار و وعده وفا نمايد.
بعد محمد ( حاجي پور) سايتي براي 8/8/88 درست كرد و سال اول بعد از دانشگاه كه من مشهد بودم گاهي با محمد سايت را به روز مي كرديم بعضي از بچه ها اسم داشتند و بعضي چند تا اسم داشتند و بعضي هم نداشتند و حال و روز بچه ها كه بعد از دانشگاه متفرق شده بودند را به شكل اخبار طنز منعكس مي كرديم و پس از مدتي يادمان رفت و...
جمع آن شبي كه در سايت به ترتيب سن چيده بوديمشان و بزرگترين شان من بودم( متولد 59) و كوچكترين شان سعيد قربانيان ( متولد 64) تا جايي كه يادم مي آيد اين افراد نازنين بودند:
مهدي عباسي ( گربه ؛ نيمه ي اول " گربه سگ " / تام ) مرتضي عليزاده( س..." مرتضي بعدها ديگر خوشش نمي آمد كه با اسمش صدا كنيم و اينجا هم اسمش را سانسور كردم ، حسين رجبي( مانفرد)، محمد حاجي پور( بَور / آقاي فاك ، دون دون)، مسعود نيكخو ( موش/ جري)، احمد پولاد زاده( هري پاتر)، علي عطايي( راسو/ علي چار ونيم)، سعيد دشتبانيان ( يال و كوپال) افشين حبيبي( يوگي )، حسن تقوي( اسميگل / گالوني)، محمود سليمي ( آقاي هويچ / زن ملوان زبل)، محمد رضا رمضاني ( شيپور چي)، سعيد قربانيان ( سيت)، احسان بروغني و سياوش فاضلي.
حالا نزديك 8/8/88 هستيم و به قولي وعده وفا كردن هست . خيلي از اين بچه ها را پس از دانشگاه (84) ديگر نديدم و ازشون بي خبرم با بعضي فقط تلفني ارتباط دارم و بعضي ديگر را هر از گاهي مي بينم.
معلوم نيست چند تاي بچه ها8/8/88 را يادشان مانده؟
چند تايشان تصميم دارند در سبزوار باشند؟
وچند تايشان مي زنند زير قولشان؟
با اينكه دلم براي بچه ها و مخصوصا يكجا ديدنشان تنگ شده اما احتمالا من هم از آنهايي هستم كه مي زنند زير قولشان!
پرنده صبر کن آسمان قشنگ شود...

از میان کامنت های رسیده :
سلام مهدی جان. یادی از احسان ایزدی عزیز کرده بودی و خاطرات بسیاری برایم زنده شد. احسان در دانشگاه سبزوار با من هم ورودی بود. او ریاضی کاربردی می خواند و من ریاضی محض. نسبت به کسانی که بعداً آمدند ما دو تا بیشتر با هم بودیم و شناخت بیشتری از هم داشتیم. زمانی که هنوز هیچ کانونی در دانشگاه تأسیس نشده بود، کانون شعر و ادب دانشگاه سبزوار چند سال سابقه داشت. آن روزها من بودم و احسان ایزدی و علیرضا رباطی و همچنین چند نفر قدیمی تر که اسم چندنفرشان را به یاد دارم مانند مریم رضوانی، مهدی چشامی، علی رضوانی، عزت عباس آبادی، مصطفی گلابی و چند نفر دیگر که اسمشان در خاطرم نیست. احسان ایزدی برای کانون و همچنین برای نشریه کویر زحمات زیادی کشید. یادش به خیر. اما به درستی نمی دانم که الان کجاست و چه می کند.(15/7/88)-محمد جواد ربانی
ترجمه شعر:
شاعر:
سر توماس وایت
Sir Thomas Wyatt
۱۵۴۲-۱۵۰۳
مترجم:
مهدی عباسی

Farewell love and all thy laws forever;
Thy baited hooks shall tangle me no more .
Senec and Plato call me from thy lore
To perfect wealth, my wit for to endea.
In blind error when I did persever,
Thy sharp repulse, that pricketh aye so sore,
Hath taught me to set in trifles no store
And scape forth, since liberty is levr.
Therefore farewell; go trouble younger hearts
And in me claim no more authority.
With idle youth go use thy property
And thereon spend thy many brittle darts,
For hitherto though I have lost all my time,
Me lusteth no lenger rotten boughs to climb.
بدرود ای عشق!
با تمام فرمان هایت!
برای همیشه !
دیگر طعمه ای که در قلاب توست زبان مرا نخواهد گشود
"سنکا" و " افلاطون" مرا به سوی تو خواندند
تا طی طریق کنم و به کمال برسم
با چشم بسته به غلط ،
بسیار کوشیدم
زخم شدید من از دفع شدید توست
اندیشیده ام که ماندنم به چشم نمی آید
ومی گریزم زیرا آزادی بسی لذیذ تر است
پس بدرود ای عشق
برو و قلب های جوان تر را آشفته ساز
در پیشگاه من اما
ادعا می کنم که دیگر شکوه نداری
برو سرمایه ات را صرف دوران عبث جوانی کن
ودر آنجا تیرهایت را نشانه بگیر
از این پیش تر
تمام وقتم را برای تو از دست داده ام
و دیگر شاخه ی پوسیده بلندتری برای بالا رفتن نمانده است
توضیح:
"سر توماس وایت" از معاصران ویلیام شکسپیر و از پیشگامان سانت (sonnet ) سرایی در ادبیات انگلیسی است که البته در این جا مجالی برای واگویه کردن زندگی سراسر ماجراجویانه اش ندارم. آنچه مرا به صرافت ترجمه این شعر انداخت شباهت محتوایی اش با غزل های شاعران واسوخت گرا در شعر فارسی انداخت.آنجاکه شاعر حوصله اش از معشوق و از عشق سر می رود و عطایش را به لقایش می بخشد. غالب اشعار وحشی بافقی و بخشی از غزلیات سعدی از این دسته اند.
آدمهای کمی دیده ام که به اندازه حسین ایمانیان برای علاقه هاو دغدغه هایشان وقت و انرژی بگذارند ؛ حسین خیلی خوب و خیلی زیاد می خواند ؛ نقد می نویسد و شعر و داستان می گوید و صرف نظر از همه اینها چند ماه گذشته را صرف مجله ادبی/انتقادی دستور کرده است.
این مجله که محتوای آوانگاردش با چینشی متمایز از سایر مجلات و نشریات ادبی تهیه گردیده است به منظور اینکه از دغدغه های مجوز و توقیف رهایی یابد در فرمت پی .دی. اف از طریق سایت منتشر می گردد:
به ایمانیان عزیز انتشار نخستین شماره را تبریک گفته و شما را به ملاحظه اش دعوت می کنم.
مطلب زیر از وبسایت " باران در دهان نیمه باز" روایت می شود:
ایرجمیرزا برای من چیزی بیشتر از یک شاعر است. دلیلش هم ساده است. از سن 7 سالگی تا 18 سالگی در محلهای زندگی کردم که نامش «ایرج میرزا» بود. البته نام رسمیاش را بولوار سیدرضی گذاشته بودند اما آن میرزا زورش بیشتر بود و هر بار سید را از میدان بدر میکرد. البته نه به طور رسمی که دولت و شهرداری و آقابالاسرهای ریز و درشت آن را رسمیت میبخشیدند بلکه در دهان مردم کوچه و بازار که واقعیتش میبخشیدند. به هم میگفتند بچههای ایرجمیرزای 10، در مقابل مثلا بچههای هنرستان و بچههای آب و برق و بچههای هاشمیه.
با خود جناب ایرج میرزا هم خیلی زود آشنا شدم. کتاب قطور زرد جلد گالینکوری داشتیم که نام دیوان ایرج میرزا با تصویری از مردی با کلاه و عینک بر روی جلدش خودنمایی میکرد و همیشه در قسمت بالای کتابخانه پدرم قرار داشت. آنجا معمولا کتابهای ممنوعه و کتابهایی که صلاح نبود بچهها بخوانند را میگذاشتند که علامت خوبی بود برای نشان کردن کتابهایی که حتما باید خوانده شوند(!) و مایهاش تکیه دادن یک پشتی به صورت عمودی بر روی دیوار میهمانخانه و پایین آوردنش بود.
متاسفانه من هم پسر زیاد باادبی نبودم به جای شعرهایی نظیر علمیردانخان و قلب مادر که پر از نکات مثبت و خوشآموزی بود تا مدتها یک راست به صفحات 81 تا 83 آن کتاب میرفتم که در دل عارفنامه قرار داشت و میخواست تاثیر چادر را نشان بدهد. این ماجرا مال حدود سالهای سوم، چهارم دبستانم بود.
بعدا همانطور که بزرگ میشدم با شعرهای دیگری ایرج میرزا (حتی آنهایی که بیادبی نداشت!) هم آشنا میشدم و کمکم به ذوق ادبی بینظیر این مرد و تاثیری که بر نوزایی ادبیات فارسی گذاشته است بیشتر پی میبردم. ذوق شاعرانهی او و روانی طبعش بینظیر بوده و گمان میکنم نخستین بوده باشد که لغات فرانسه را به طور گسترده و با شیوایی در شعر فارسی بکار برده باشد. در آفرینش واژههای نو و یا ترکیب آنها نیز چیره دست بوده است و افزون بر این -بدون قرار داشتن در صف مشروطهخواهان- با تزریق روح کوچه و بازار به ادبیات و شعر مکلف آن دوران، رسما در صف مقدم تحولخواهان (دست کم از بُعد ادبی) قرار گرفته است.
در این مورد سعی خواهم کرد در اولین فرصتی که دست دهد مقالهای بنویسم. بهانهی این یادداشت تصویر اعلامیهای بود که دیدم از طرف شهرداری در ذم ایرجمیرزا و دلیل تغییر نام خیابان موسوم به او (که هنوز بر یکی از خیابانهای مشهد وجود داشت) نصب شده بود.

در این تابلو بر محتوای جنسی (پرونوگرافی!) و ضد دینی ایرجمیرزا تاکید شده است. در این مورد و اظهارات مشعشع متولیان شهرداری مشهد در مورد سابقهی ادبیات که نشان میدهد حداقل با عبید زاکانی هم آشنایی مختصری ندارند حرفی نمیزنم. در جایی که تعهد به جای تخصص، تشرع جای تعهد، ریا جای تشرع و وقاحت جای همهی آنها را گرفته باشد چه جای حرف؟
فقط میخواهم بگویم انگار به نحوی کاریکاتورگونه تاریخ بر ما نازل میشود. سالها پیش خود ایرج میرزا در شعری طنزآمیز که در مشهد سروده بود مشابه چنین ماجرایی را نقل و نقد کرده بود. با این تفاوت که اگر متحجرین آن زمان رگ غیرتشان از دیدن تصویر زنی بر سر در کاروانسرایی میجنبید؛ در این زمانه متولیان شهرداری از بودن نام یک شاعر بر یک خیابان نسبتا فرعی هم کف بر دهان میآورند!
این شعر – که آنطور که دکتر محجوب در جایی نوشته است اشاره به ماجرایی واقعی در بالاخیابان مشهد دارد- را میخوانیم و بعد از یک قرن همچنان بر حال خودمان تاسف می خوریم:
بر سر در کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند:که وا شریعتا خلق
روی زنی بی حجاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
با چین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ و خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
الجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند!
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رمیدند
اینست که پیش خالق و خلق
طلاب علام رو سپیدند
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار
كه از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

استاد نازنين و شاعر گرانمايه ؛ محمد رضا شفيعي كدكني هم بار سفر بست و رفت. استاد سالها در مقابل ترك وطن و عزيمت در غربت مقاومت كرده بود اما در آستانه هفتاد سالگي ( و احتمالا در مواجهه با اتفاقاتي كه در دانشگاه تهران رخ داد و قرار است رخ بدهد) رخت سفر بست. تا ادبيات دانشگاهي ايران شاخص ترين چهره اش را از دست بدهد.
حلاج
"شفيعي كدكني"
در آينه دوباره نمايان شد
با ابر گيسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندي
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز ميكنند
نام ترا ، به رمز
رندان سينه چاك نشابور
در لحظه هاي مستي
مستي و راستي
آهسته زير لب
تكرار ميكنند
وقتي تو ، روي چوبه دارت
خموش و مات
بودي
ما
انبوه كركسان تماشا
با شحنه هاي مامور
مامورهاي معذور
همسان و همسكوت
مانديم
خاكستر ترا
باد سحرگهان
هر جا كه برد
مردي ز خاك روييد
در كوچه باغهاي نشابور
مستان نيمه شب ، به ترنم
آوازهاي سرخ ترا
باز
ترجيع وار زمزمه كردند
نامت هنوز ورد زبانهاست

و/ یا
نوشته ی مهدی عباسی
یک گاز گنده گرفتم و/یا نصف ساندویچ فلافل کنده شد و/ یا تا دهانم کمی خلوت شود، بطری دوغ را تکانی دادم .درش را آرام آرام باز کردم و/ یا همان طور که می آوردم به سمت دهانم به تو که هنوز بیشتر ساندویچ توی مشتت و/ یا آن یکی دستت به دنبال دستمال کاغذی دراز بود گفتم : مگه آدم چند تا پدر داره که یکی شون بهار همین امسال مرد. بعد برگشتم پشت پدرم. پدرم دست کشید بر پشتش بر سرم و/ یا سینه اش را تکیه داد به بیل. آب از سوخ می گذشت و/ یا می ریخت روی سنگ و/ یا پخش می شد توی باغ. اندک اندک به زرد آلوها و/ یا توت ها و/ یا شاتوت پیر نزدیک و/ یا نزدیک تر می شد. صدای آب شفاف بود.
دوتایمان بلند شدیم و/ یا من به سمت آقای ساندویچی جلو افتادم و/ یا درمسیرمتوجه آینه شدم و/ یا بی اختیار کله ام را به آینه نشان دادم و/ یا دستم را بردم توی موهایم و/ یا چشم هایم را ریز کردم تا قیافه ام را ردیف کنم و/ یا همه اینها درهمان چند ثانیه ای اتفاق افتاد که از پشت پدرم برگشته بودم و/ یا دست کرده بودم در جیبم و/ یا البته تا آقای فلافلی بقیه پنج هزار تومانی را بدهد در پشت پدرم دراز کشیدم و/ یا زاویه ام را طوری تنظیم کردم تا بابا که ازدالان بالا برود و/ یا فاطی با آن قد ِ می گویند کوچولویش بیاید توبره را از پشت بابا بیاورد پایین و من خواهرم را و/ یا خوشگل ترین دختر خانواده و/ یا تبارم را از نزدیک ببینم و/ یا دیدم که از روی رازینه ها قد بلندی کرد و/ یا توبره را از پشت بابا جدا کرد و/ یا دندانهایش شبیه همانی است که در آینه بر انداز کرده بودم.
چیزی گفته بودی و من آخر حرفت برگشته بودم به قدم هایم به کنار تو
_ " چی ؟ "
_ " هیچی ؟ چیز مهمی نبود"
پیاده رو ، چند قدم بالاتر از ما به مسجد می رسید و/ یا آنجا از حد معمول شلوغ تر بود. آدم های حکومتی به مناسبتی با پیراهن های سفید و/ یا صورت های اصلاح نکرده شربت و شرینی به عابران می دادند .با این که اصلا نه من آنها را می شناسم و/ یا نه آنها مرا هر چه به آنها نزدیک تر می شوم آرامشم بیشتر به هم می خورد. پشت پدرم همان جایگاه ازلی است که آرامش از دست رفته را به من بر می گرداند، تکیه می دهم بر فقراتش دست می برم زیر چانه ام ، پدر به خانه نزدیک و/ یا من ازباغ دور می شوم به انتظار اینکه شاید خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را ببینم که بیاید و/ یا در زینه ی دوم توبره را از پشت بابا جدا کند ، نمی آید و/ یا بابا خودش توبره را می اندازد و/ یا از دو دری سر می کشد توی اتاق و/ یا صدای گرفته دختری را می شنوم که نوعی مرض ناکارش کرده و/ یا می فهمم که پدر دستپاچه می شود و/ یا نمی داند باید چه بکند. درست مثل من که تو درد خواهی کشید و/ یا نخواهم دانست چه کنم و/ یا شانه های پدر تکان خورد و/ یا من در حالی که دو دستی ستون فقراتش را چسبیده بودم صدایی ناگوار و/ یا تلخ شنیدم. ندیدم اما دیدم که مادر با چهره ای گرفته از دلان بالا آمد و/ یا قبل از اینکه پدر برگردد : مگر آدم چند تا پدر دارد که یکی شان رو به قبله منتظر مرگ است.
دوباره چیزی گفته بودی و/ یا من آخر حرفت برگشته بودم به ایستاده رو به در
_ " چی؟ "
_ می گم کلید پیش توئه یا من؟
پیش من بود و/ یا دادمش دست تو و/ یا چند تا یی کیسه میوه و/ یا شیر را از دستت گرفتم و/ یا تا از پله ها بالا بیاییم آقای صاحبخانه را دیدیم و/ یا سلام کردیم و/ یا پرسیدم نیمه دوم بازی چی شد و/ یا تا آمد از نامردی داور بگوبد از چشمهای آبی اش عبور کردم و/ یا رسیدم پشت پدرم. خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را که گذاشته بودند توی قبر و/ یا خاک ریخته بودند و/ یا پدر در تمام مدت دست گذاشتته بود پشتش و/ یا من در پشتش دراز کشیده بودم و قبل از اینکه تجربه نفس کشیدن پیدا کنم می اندیشیدم که آن دختر که لابد زمانی در پشت پدر دراز کشیده بودچرا بر زمین نازل شد و/ یا چه کسی از دنیا پس گرفتش قبل از اینکه من ببینمش ؟ آن چشم های ی که ندیدم و/ یا آن دندان ها ی شبیه من که در آینه فلافلی سفید بودند و/ یا چند توبره که با مهربانی از پشت پدر واکرده بود و/ یا بعد تمام . گاهی لگد می زنم به پشت پدر که پس من کی نازل می شوم بر زمین تا گاهی بیل از دستش بگیرم و و/ یا گاهی لیوانی آب به دستش بدهم و/ یا گاهی توبره بر پشتم سنگینی کند. پدر دستی بر پشتش و/ یا بر سرم کشید و/ یا مرا معطل گذاشت.
- " چی؟ "
چیزی گفته بودی و/ یا چند بار صدایم کرده بودی و/ یا من بالاخره از پشت پدرم آمدم ، او در پیرانه سر بود و/ یا من عصای دستش نشدم.بیل و/ یا باغ و/ یا توبره و/ یا پدر را گذاشتم و/ یا شیفته آدم ها شدم. آن قدر زیاد بودند که چند تایشان سرم کلاه گذاشتند و/ یا من هم توانستم چند تایی را شیره بمالم. گوشی را از تو گرفتم و/ یا به مشتری با مهربانی شروع به چانه زدن کردم و/ یا همین طور که بی هیچ منظوری از اتاق به آشپزخانه می گریختم و/ یا از آشپزخانه به اتاق می تاختم دستم را بر پشتم و/ یا بر سرش کشیدم و/ یا صدایی شنیدم که می اندیشید پس من کی نازل می شوم بر زمین ... اما من اشتباه پدر را تکرار نمی کنم ، عزیزم!
برف با لکه های نارنجی
بهار با لکه های زرد
فصل ها می گریزند
و خورشید
که هی غروب می کند
خرداد را پر از خون کرده.
ما
سراسیمه فرار می کنیم
و کوچه های بن بست
که آن قدر زیبا بودند
این قدر ترسناکند
" گروس عبدالملکیان"

میثم امانی در حاشیه آن چه بر ما و کاندیدای ما در انتخابات گذشت:
آنجا که عشق غزل نیست
که حماسه ای ست
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود
زندان
باغ آزاده مردم است
و شکنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحت آدمی
که معیار ارزش های اوست
کشتار تقدس و زهد است و
مرگ
زندگی ست
آن که چوبه دار را بیالاید
با مرگی شایسته پاکان به جاودانگان
پیوسته است
آنجا که عشق
غزل نه حماسه است
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود
رسوایی شهامت است و
سکوت تحمل ناتوانی
از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید
دیری با من سخن به درشتی گفتید
خود آیا به دو حرف تاب تان هست؟
تاب تان هست؟
داستان:

"علف"
نوشته ی مهدی عباسی
گدار ماخولیا را بالا می آیم و می دانم در پشت گردنم کله های پشمالوی روزمزدها رادارم . درختان زرشک از پشت چشمه تا زیر قله را سرخ کرده اند و کم ِکم یک ماه دیگر کار دارد تا وا شود. تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
بابا خیال می کند روزمزدها بچه همان رعیت هایی هستند که گفته بود قالی بیاورند و قالیچه . آورده بودند و ازاول جاده افین تا همین گدار ماخولیا را فرش کردند از پایین تا بالا تا شاه و فرح بیایند شکار کبک... هه! این بی شعور های تنبل اگر چه از کمر همان رعیت های کلاسیک آمده اند اما بچه رعیت نیستند . نشئه تریاک هستند و معتاد یانگوم، به جای مندیل کلاه می گذارند و از درس و مدرسه هم آن قدر فهمیده اند که پول ها را از هم تشخیص بدهند و اسم کج وکوله ای زیر امضایشان بنویسند و زیر بار حرف زور نروند مگر اینکه زور خیلی پر زور باشد . بابا که حالا زوری ندارد فقط صدایش را برایشان بلند می کند . اگر چه هنوز از تخم وترکه رعیت کسی پیدا نشده که صدایش را پیش بابا بلند کند اما غرولند هایشان را می فهمم و می توانم لب خوانی کنم که هرچه زن در خانواده پدری هست به کنار تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
هر روز یکی از روز مزدها کم می شود و هنوز زرشک واکنی به نصف نرسیده. دیشب مصطفایی اس ام اس زد که نمره تافل را آورده ام اگر بابا راضی شده بود یکی از باغ ها را بفروشد شاید الان روی هوا بودم و داشتم می پریدم به سمت تو. می گه اون چار تایی که برای برادرات فروختم اونا رو به این حال و روز انداخت. .من هم زیاد منتش را نکشیدم. خودش گفت زرشک امسال مال تو. اولش از همین گدار که آمدم بالا و دیدم باغستان دارد قرمز می زند ذوق کردم.زنگ زدم امانی .کیلویی 3500 قیمت گذاشت حساب که کردم. کم ِکم پنجاه میلیون. اما حالا این طوری که این روزمزد های بی پدر چوب می زنند به درخت ها و گشاد بازی در می آورند... به عمد پیچ ها را دیر دور می زنم تا بسم الله شان بلند شود وقتی تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم..
_ شما خب... نان دولت را نمی خورن که ریش بگذاشتن همایون خان!
از همان صبح اول که دیر بیدار شدم و به زحمت گالون و جیمی پیدا کردم دستم آمد که وقتی برای تراشیدن ریش و ضد آفتاب مالیدن نمانده . تصمیم گرفتم تا کلک زرشک ها را نکنم ریشم را نتراشم. تو که اصلا با ریش مرا ندیده ای ، در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
از روز مزدها هرچه بگویم کم گفتم. از خودم می گویم که این روز ها بی اختیار تنهایم. و بدتر هر چه خاطره یادم می آید در آن ها هم تنها هستم هر چه زور می زنم کمتر کسی به خاطرم می آید.اصلا جنس خاطراتم عوض شده. و همه شان پر شده از سلول های انبوه خودم ؛ میلیونها که خیلی خیلی به هم نزدیک و اما یکی یکی شان تنها هستند و تنهایی های کوچک آنها تنهایی عظیم مرا رقم می زند. دیوار ی به خاطرم می آید که بلند بود و کله خودم را از طبقه یازدهم به خاطر می آورم که به زحمت دیده می شد و تنها بود و یازده ترم تلفن خوابگاه به هوای من زنگ نخورد. شاید مثل بابا که تنهاست با دو هزار و هفتصد و شش نهال زرشک. می دانی من و بابا دو جزیره ایم در یک اقیانوس که یکدیگر را نمی توانیم... نه این طوری نیست بابا یک جزیره کهن است مثل بریتانیا که خورشید بر آن نمی تابد و من جزیره ای نا شناخته مثل امریکا و لابد تو خیلی وقت پیش چند جای مرا کشف کردی و در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
روز مزدها البته با تمام بی شعوری ، آدم های شادی هستند.شاید همین که بی شعور هستند باعث می شود که شاد باشند، یکی را اسکول کنند و بعد قهقه بزنند یا یکی در حین زور زدن زیر چوبی که بر زرشک ها می زند بگوزد و دیگری عمدا بگوزد و.... اصلا مگر شادی چیزی غیر از این است . از همه چیز می آید ، همین علفی که من هر از گاهی در سیگاری می پیچم را اگر به آنها بدهی طوری می خندند که اشک بابا در آید. من اما می پرم وسط خنده روز مزدها و با اینکه می خواهم گوزیدن حین کار را ممنوع اعلام کنم اما خودم را به نشنیدن می گیرم و تهدید می کنم که تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
_ همایون خان ! اگه ابوی مزد ما رو زیاد نکنن ، ما خب ... نمتونیم فردا بیایم خب
از هیجده روز مزدی که روز اول آورده بودم و به زحمت خودشان را پشت لندکروز جا کرده بودند ، حالا فقط هشت تایشان پشت کله ام جمع شده اند و غر می زنند . این یکی را خیلی دیر و بد دور می زنم طوری که لاستیکم می زند بیرون. روز مزدها روی هم می افتند و می توانم ترس را از چشمهایم بریزم توی دلشان.صدای یکی شان می لرزد
_ همایون خان ! به ُدلُک
دهانم بوی علف می دهد ، ترمز و دنده عقب، فرمان را می گیرم به سمتی که نباید. روز مزدها می ترسند .التماس و جیغ و تشر می شنوم و سرعت می دهم به ماشین . یکی شان خودش را پرت می کند بیرون و می بینم که سنگی بزرگ را می بوسد و حالا که لاستیکم می رود پایین تر مز می زنم و در آینه می نگرم که تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
آن روز مزدخواهد مرد و مرا که فرار خواهم کرد در سه راه خواهند گرفت و دستبند خواهند زد و در پشت ماشین به سوی زندان که نشسته باشم یکی از روز مزدها خواهد آمد و بسیار خواهد گریست که همایون خان به جوانی خود چرا رحم نکرد و بابا جزیره ای تنها خواهد بود که خورشید بر آن نمی تابد و سر مرا زیر آب خواهند کرد و من به قتل یکی روز مزد اعتراف خواهم کرد و وکیلم عصبانی خواهد شد که خودش پرید پایین و من از طنابی که قرار خواهد شد بر دور گردنم گره بخورد خواهم ترسید و و اصلا زندان جای مزخرفی خواهد بود که در کنجی از آن به ناچار به عکسی از تو فکر خواهم کرد که در آن تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.