غزلی تازه از علی رضوانی عزیز:

در من طلو ع کرده مسلمان دیگری
تابیده است بر دلم ایمان دیگری
در ابتدای قصه خدایی همیشه مست
نقش مرا سپرد به انسان دیگری
این ماجرای کهنه ی حوا و سیب عشق
ای کاش می رسید به پایان دیگری
پیراهن قرار مرا باد می برد
تا کوچه های خلوت کنعان دیگری
تشییع می شود همه ی خاطرات من
بر شانه های بهت خیابان دیگری
خواهد ربود باغ مرا مرگ زود رس
دستم نمی رسد به زمستان دیگری
* * *
باید گشود پنجره را رو به نیستی
وقتی که نیست چاره و درمان دیگری
8/8/88
چهار سال پيش شبي در خانه ي دانشجويي مان در سبزوار جمعي از بچه ها دور هم بوديم و درست يادم نمي آيد پيشنهاد چه كسي بود اما قرار شد تا تمام آن پانزده نفري كه آن شب در خانه ي ما جمع بودند و بساط عيش و نوش ميسر بود و... چند سالي بعد همان جا جمع شوند و بحث دهان به دهان چرخيد و آخر سر قرار شد 8/8/88 هر كسي هر كجا باشد خودش را برساند به سبزوار و وعده وفا نمايد.
بعد محمد ( حاجي پور) سايتي براي 8/8/88 درست كرد و سال اول بعد از دانشگاه كه من مشهد بودم گاهي با محمد سايت را به روز مي كرديم بعضي از بچه ها اسم داشتند و بعضي چند تا اسم داشتند و بعضي هم نداشتند و حال و روز بچه ها كه بعد از دانشگاه متفرق شده بودند را به شكل اخبار طنز منعكس مي كرديم و پس از مدتي يادمان رفت و...
جمع آن شبي كه در سايت به ترتيب سن چيده بوديمشان و بزرگترين شان من بودم( متولد 59) و كوچكترين شان سعيد قربانيان ( متولد 64) تا جايي كه يادم مي آيد اين افراد نازنين بودند:
مهدي عباسي ( گربه ؛ نيمه ي اول " گربه سگ " / تام ) مرتضي عليزاده( س..." مرتضي بعدها ديگر خوشش نمي آمد كه با اسمش صدا كنيم و اينجا هم اسمش را سانسور كردم ، حسين رجبي( مانفرد)، محمد حاجي پور( بَور / آقاي فاك ، دون دون)، مسعود نيكخو ( موش/ جري)، احمد پولاد زاده( هري پاتر)، علي عطايي( راسو/ علي چار ونيم)، سعيد دشتبانيان ( يال و كوپال) افشين حبيبي( يوگي )، حسن تقوي( اسميگل / گالوني)، محمود سليمي ( آقاي هويچ / زن ملوان زبل)، محمد رضا رمضاني ( شيپور چي)، سعيد قربانيان ( سيت)، احسان بروغني و سياوش فاضلي.
حالا نزديك 8/8/88 هستيم و به قولي وعده وفا كردن هست . خيلي از اين بچه ها را پس از دانشگاه (84) ديگر نديدم و ازشون بي خبرم با بعضي فقط تلفني ارتباط دارم و بعضي ديگر را هر از گاهي مي بينم.
معلوم نيست چند تاي بچه ها8/8/88 را يادشان مانده؟
چند تايشان تصميم دارند در سبزوار باشند؟
وچند تايشان مي زنند زير قولشان؟
با اينكه دلم براي بچه ها و مخصوصا يكجا ديدنشان تنگ شده اما احتمالا من هم از آنهايي هستم كه مي زنند زير قولشان!
پرنده صبر کن آسمان قشنگ شود...

از میان کامنت های رسیده :
سلام مهدی جان. یادی از احسان ایزدی عزیز کرده بودی و خاطرات بسیاری برایم زنده شد. احسان در دانشگاه سبزوار با من هم ورودی بود. او ریاضی کاربردی می خواند و من ریاضی محض. نسبت به کسانی که بعداً آمدند ما دو تا بیشتر با هم بودیم و شناخت بیشتری از هم داشتیم. زمانی که هنوز هیچ کانونی در دانشگاه تأسیس نشده بود، کانون شعر و ادب دانشگاه سبزوار چند سال سابقه داشت. آن روزها من بودم و احسان ایزدی و علیرضا رباطی و همچنین چند نفر قدیمی تر که اسم چندنفرشان را به یاد دارم مانند مریم رضوانی، مهدی چشامی، علی رضوانی، عزت عباس آبادی، مصطفی گلابی و چند نفر دیگر که اسمشان در خاطرم نیست. احسان ایزدی برای کانون و همچنین برای نشریه کویر زحمات زیادی کشید. یادش به خیر. اما به درستی نمی دانم که الان کجاست و چه می کند.(15/7/88)-محمد جواد ربانی
ترجمه شعر:
شاعر:
سر توماس وایت
Sir Thomas Wyatt
۱۵۴۲-۱۵۰۳
مترجم:
مهدی عباسی

Farewell love and all thy laws forever;
Thy baited hooks shall tangle me no more .
Senec and Plato call me from thy lore
To perfect wealth, my wit for to endea.
In blind error when I did persever,
Thy sharp repulse, that pricketh aye so sore,
Hath taught me to set in trifles no store
And scape forth, since liberty is levr.
Therefore farewell; go trouble younger hearts
And in me claim no more authority.
With idle youth go use thy property
And thereon spend thy many brittle darts,
For hitherto though I have lost all my time,
Me lusteth no lenger rotten boughs to climb.
بدرود ای عشق!
با تمام فرمان هایت!
برای همیشه !
دیگر طعمه ای که در قلاب توست زبان مرا نخواهد گشود
"سنکا" و " افلاطون" مرا به سوی تو خواندند
تا طی طریق کنم و به کمال برسم
با چشم بسته به غلط ،
بسیار کوشیدم
زخم شدید من از دفع شدید توست
اندیشیده ام که ماندنم به چشم نمی آید
ومی گریزم زیرا آزادی بسی لذیذ تر است
پس بدرود ای عشق
برو و قلب های جوان تر را آشفته ساز
در پیشگاه من اما
ادعا می کنم که دیگر شکوه نداری
برو سرمایه ات را صرف دوران عبث جوانی کن
ودر آنجا تیرهایت را نشانه بگیر
از این پیش تر
تمام وقتم را برای تو از دست داده ام
و دیگر شاخه ی پوسیده بلندتری برای بالا رفتن نمانده است
توضیح:
"سر توماس وایت" از معاصران ویلیام شکسپیر و از پیشگامان سانت (sonnet ) سرایی در ادبیات انگلیسی است که البته در این جا مجالی برای واگویه کردن زندگی سراسر ماجراجویانه اش ندارم. آنچه مرا به صرافت ترجمه این شعر انداخت شباهت محتوایی اش با غزل های شاعران واسوخت گرا در شعر فارسی انداخت.آنجاکه شاعر حوصله اش از معشوق و از عشق سر می رود و عطایش را به لقایش می بخشد. غالب اشعار وحشی بافقی و بخشی از غزلیات سعدی از این دسته اند.
آدمهای کمی دیده ام که به اندازه حسین ایمانیان برای علاقه هاو دغدغه هایشان وقت و انرژی بگذارند ؛ حسین خیلی خوب و خیلی زیاد می خواند ؛ نقد می نویسد و شعر و داستان می گوید و صرف نظر از همه اینها چند ماه گذشته را صرف مجله ادبی/انتقادی دستور کرده است.
این مجله که محتوای آوانگاردش با چینشی متمایز از سایر مجلات و نشریات ادبی تهیه گردیده است به منظور اینکه از دغدغه های مجوز و توقیف رهایی یابد در فرمت پی .دی. اف از طریق سایت منتشر می گردد:
به ایمانیان عزیز انتشار نخستین شماره را تبریک گفته و شما را به ملاحظه اش دعوت می کنم.
مطلب زیر از وبسایت " باران در دهان نیمه باز" روایت می شود:
ایرجمیرزا برای من چیزی بیشتر از یک شاعر است. دلیلش هم ساده است. از سن 7 سالگی تا 18 سالگی در محلهای زندگی کردم که نامش «ایرج میرزا» بود. البته نام رسمیاش را بولوار سیدرضی گذاشته بودند اما آن میرزا زورش بیشتر بود و هر بار سید را از میدان بدر میکرد. البته نه به طور رسمی که دولت و شهرداری و آقابالاسرهای ریز و درشت آن را رسمیت میبخشیدند بلکه در دهان مردم کوچه و بازار که واقعیتش میبخشیدند. به هم میگفتند بچههای ایرجمیرزای 10، در مقابل مثلا بچههای هنرستان و بچههای آب و برق و بچههای هاشمیه.
با خود جناب ایرج میرزا هم خیلی زود آشنا شدم. کتاب قطور زرد جلد گالینکوری داشتیم که نام دیوان ایرج میرزا با تصویری از مردی با کلاه و عینک بر روی جلدش خودنمایی میکرد و همیشه در قسمت بالای کتابخانه پدرم قرار داشت. آنجا معمولا کتابهای ممنوعه و کتابهایی که صلاح نبود بچهها بخوانند را میگذاشتند که علامت خوبی بود برای نشان کردن کتابهایی که حتما باید خوانده شوند(!) و مایهاش تکیه دادن یک پشتی به صورت عمودی بر روی دیوار میهمانخانه و پایین آوردنش بود.
متاسفانه من هم پسر زیاد باادبی نبودم به جای شعرهایی نظیر علمیردانخان و قلب مادر که پر از نکات مثبت و خوشآموزی بود تا مدتها یک راست به صفحات 81 تا 83 آن کتاب میرفتم که در دل عارفنامه قرار داشت و میخواست تاثیر چادر را نشان بدهد. این ماجرا مال حدود سالهای سوم، چهارم دبستانم بود.
بعدا همانطور که بزرگ میشدم با شعرهای دیگری ایرج میرزا (حتی آنهایی که بیادبی نداشت!) هم آشنا میشدم و کمکم به ذوق ادبی بینظیر این مرد و تاثیری که بر نوزایی ادبیات فارسی گذاشته است بیشتر پی میبردم. ذوق شاعرانهی او و روانی طبعش بینظیر بوده و گمان میکنم نخستین بوده باشد که لغات فرانسه را به طور گسترده و با شیوایی در شعر فارسی بکار برده باشد. در آفرینش واژههای نو و یا ترکیب آنها نیز چیره دست بوده است و افزون بر این -بدون قرار داشتن در صف مشروطهخواهان- با تزریق روح کوچه و بازار به ادبیات و شعر مکلف آن دوران، رسما در صف مقدم تحولخواهان (دست کم از بُعد ادبی) قرار گرفته است.
در این مورد سعی خواهم کرد در اولین فرصتی که دست دهد مقالهای بنویسم. بهانهی این یادداشت تصویر اعلامیهای بود که دیدم از طرف شهرداری در ذم ایرجمیرزا و دلیل تغییر نام خیابان موسوم به او (که هنوز بر یکی از خیابانهای مشهد وجود داشت) نصب شده بود.

در این تابلو بر محتوای جنسی (پرونوگرافی!) و ضد دینی ایرجمیرزا تاکید شده است. در این مورد و اظهارات مشعشع متولیان شهرداری مشهد در مورد سابقهی ادبیات که نشان میدهد حداقل با عبید زاکانی هم آشنایی مختصری ندارند حرفی نمیزنم. در جایی که تعهد به جای تخصص، تشرع جای تعهد، ریا جای تشرع و وقاحت جای همهی آنها را گرفته باشد چه جای حرف؟
فقط میخواهم بگویم انگار به نحوی کاریکاتورگونه تاریخ بر ما نازل میشود. سالها پیش خود ایرج میرزا در شعری طنزآمیز که در مشهد سروده بود مشابه چنین ماجرایی را نقل و نقد کرده بود. با این تفاوت که اگر متحجرین آن زمان رگ غیرتشان از دیدن تصویر زنی بر سر در کاروانسرایی میجنبید؛ در این زمانه متولیان شهرداری از بودن نام یک شاعر بر یک خیابان نسبتا فرعی هم کف بر دهان میآورند!
این شعر – که آنطور که دکتر محجوب در جایی نوشته است اشاره به ماجرایی واقعی در بالاخیابان مشهد دارد- را میخوانیم و بعد از یک قرن همچنان بر حال خودمان تاسف می خوریم:
بر سر در کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند:که وا شریعتا خلق
روی زنی بی حجاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
با چین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ و خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
الجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند!
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رمیدند
اینست که پیش خالق و خلق
طلاب علام رو سپیدند
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار
كه از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

استاد نازنين و شاعر گرانمايه ؛ محمد رضا شفيعي كدكني هم بار سفر بست و رفت. استاد سالها در مقابل ترك وطن و عزيمت در غربت مقاومت كرده بود اما در آستانه هفتاد سالگي ( و احتمالا در مواجهه با اتفاقاتي كه در دانشگاه تهران رخ داد و قرار است رخ بدهد) رخت سفر بست. تا ادبيات دانشگاهي ايران شاخص ترين چهره اش را از دست بدهد.
حلاج
"شفيعي كدكني"
در آينه دوباره نمايان شد
با ابر گيسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندي
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز ميكنند
نام ترا ، به رمز
رندان سينه چاك نشابور
در لحظه هاي مستي
مستي و راستي
آهسته زير لب
تكرار ميكنند
وقتي تو ، روي چوبه دارت
خموش و مات
بودي
ما
انبوه كركسان تماشا
با شحنه هاي مامور
مامورهاي معذور
همسان و همسكوت
مانديم
خاكستر ترا
باد سحرگهان
هر جا كه برد
مردي ز خاك روييد
در كوچه باغهاي نشابور
مستان نيمه شب ، به ترنم
آوازهاي سرخ ترا
باز
ترجيع وار زمزمه كردند
نامت هنوز ورد زبانهاست

و/ یا
نوشته ی مهدی عباسی
یک گاز گنده گرفتم و/یا نصف ساندویچ فلافل کنده شد و/ یا تا دهانم کمی خلوت شود، بطری دوغ را تکانی دادم .درش را آرام آرام باز کردم و/ یا همان طور که می آوردم به سمت دهانم به تو که هنوز بیشتر ساندویچ توی مشتت و/ یا آن یکی دستت به دنبال دستمال کاغذی دراز بود گفتم : مگه آدم چند تا پدر داره که یکی شون بهار همین امسال مرد. بعد برگشتم پشت پدرم. پدرم دست کشید بر پشتش بر سرم و/ یا سینه اش را تکیه داد به بیل. آب از سوخ می گذشت و/ یا می ریخت روی سنگ و/ یا پخش می شد توی باغ. اندک اندک به زرد آلوها و/ یا توت ها و/ یا شاتوت پیر نزدیک و/ یا نزدیک تر می شد. صدای آب شفاف بود.
دوتایمان بلند شدیم و/ یا من به سمت آقای ساندویچی جلو افتادم و/ یا درمسیرمتوجه آینه شدم و/ یا بی اختیار کله ام را به آینه نشان دادم و/ یا دستم را بردم توی موهایم و/ یا چشم هایم را ریز کردم تا قیافه ام را ردیف کنم و/ یا همه اینها درهمان چند ثانیه ای اتفاق افتاد که از پشت پدرم برگشته بودم و/ یا دست کرده بودم در جیبم و/ یا البته تا آقای فلافلی بقیه پنج هزار تومانی را بدهد در پشت پدرم دراز کشیدم و/ یا زاویه ام را طوری تنظیم کردم تا بابا که ازدالان بالا برود و/ یا فاطی با آن قد ِ می گویند کوچولویش بیاید توبره را از پشت بابا بیاورد پایین و من خواهرم را و/ یا خوشگل ترین دختر خانواده و/ یا تبارم را از نزدیک ببینم و/ یا دیدم که از روی رازینه ها قد بلندی کرد و/ یا توبره را از پشت بابا جدا کرد و/ یا دندانهایش شبیه همانی است که در آینه بر انداز کرده بودم.
چیزی گفته بودی و من آخر حرفت برگشته بودم به قدم هایم به کنار تو
_ " چی ؟ "
_ " هیچی ؟ چیز مهمی نبود"
پیاده رو ، چند قدم بالاتر از ما به مسجد می رسید و/ یا آنجا از حد معمول شلوغ تر بود. آدم های حکومتی به مناسبتی با پیراهن های سفید و/ یا صورت های اصلاح نکرده شربت و شرینی به عابران می دادند .با این که اصلا نه من آنها را می شناسم و/ یا نه آنها مرا هر چه به آنها نزدیک تر می شوم آرامشم بیشتر به هم می خورد. پشت پدرم همان جایگاه ازلی است که آرامش از دست رفته را به من بر می گرداند، تکیه می دهم بر فقراتش دست می برم زیر چانه ام ، پدر به خانه نزدیک و/ یا من ازباغ دور می شوم به انتظار اینکه شاید خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را ببینم که بیاید و/ یا در زینه ی دوم توبره را از پشت بابا جدا کند ، نمی آید و/ یا بابا خودش توبره را می اندازد و/ یا از دو دری سر می کشد توی اتاق و/ یا صدای گرفته دختری را می شنوم که نوعی مرض ناکارش کرده و/ یا می فهمم که پدر دستپاچه می شود و/ یا نمی داند باید چه بکند. درست مثل من که تو درد خواهی کشید و/ یا نخواهم دانست چه کنم و/ یا شانه های پدر تکان خورد و/ یا من در حالی که دو دستی ستون فقراتش را چسبیده بودم صدایی ناگوار و/ یا تلخ شنیدم. ندیدم اما دیدم که مادر با چهره ای گرفته از دلان بالا آمد و/ یا قبل از اینکه پدر برگردد : مگر آدم چند تا پدر دارد که یکی شان رو به قبله منتظر مرگ است.
دوباره چیزی گفته بودی و/ یا من آخر حرفت برگشته بودم به ایستاده رو به در
_ " چی؟ "
_ می گم کلید پیش توئه یا من؟
پیش من بود و/ یا دادمش دست تو و/ یا چند تا یی کیسه میوه و/ یا شیر را از دستت گرفتم و/ یا تا از پله ها بالا بیاییم آقای صاحبخانه را دیدیم و/ یا سلام کردیم و/ یا پرسیدم نیمه دوم بازی چی شد و/ یا تا آمد از نامردی داور بگوبد از چشمهای آبی اش عبور کردم و/ یا رسیدم پشت پدرم. خواهرم را خوشگل ترین زن خانواده و/ یا تبارم را که گذاشته بودند توی قبر و/ یا خاک ریخته بودند و/ یا پدر در تمام مدت دست گذاشتته بود پشتش و/ یا من در پشتش دراز کشیده بودم و قبل از اینکه تجربه نفس کشیدن پیدا کنم می اندیشیدم که آن دختر که لابد زمانی در پشت پدر دراز کشیده بودچرا بر زمین نازل شد و/ یا چه کسی از دنیا پس گرفتش قبل از اینکه من ببینمش ؟ آن چشم های ی که ندیدم و/ یا آن دندان ها ی شبیه من که در آینه فلافلی سفید بودند و/ یا چند توبره که با مهربانی از پشت پدر واکرده بود و/ یا بعد تمام . گاهی لگد می زنم به پشت پدر که پس من کی نازل می شوم بر زمین تا گاهی بیل از دستش بگیرم و و/ یا گاهی لیوانی آب به دستش بدهم و/ یا گاهی توبره بر پشتم سنگینی کند. پدر دستی بر پشتش و/ یا بر سرم کشید و/ یا مرا معطل گذاشت.
- " چی؟ "
چیزی گفته بودی و/ یا چند بار صدایم کرده بودی و/ یا من بالاخره از پشت پدرم آمدم ، او در پیرانه سر بود و/ یا من عصای دستش نشدم.بیل و/ یا باغ و/ یا توبره و/ یا پدر را گذاشتم و/ یا شیفته آدم ها شدم. آن قدر زیاد بودند که چند تایشان سرم کلاه گذاشتند و/ یا من هم توانستم چند تایی را شیره بمالم. گوشی را از تو گرفتم و/ یا به مشتری با مهربانی شروع به چانه زدن کردم و/ یا همین طور که بی هیچ منظوری از اتاق به آشپزخانه می گریختم و/ یا از آشپزخانه به اتاق می تاختم دستم را بر پشتم و/ یا بر سرش کشیدم و/ یا صدایی شنیدم که می اندیشید پس من کی نازل می شوم بر زمین ... اما من اشتباه پدر را تکرار نمی کنم ، عزیزم!
برف با لکه های نارنجی
بهار با لکه های زرد
فصل ها می گریزند
و خورشید
که هی غروب می کند
خرداد را پر از خون کرده.
ما
سراسیمه فرار می کنیم
و کوچه های بن بست
که آن قدر زیبا بودند
این قدر ترسناکند
" گروس عبدالملکیان"

میثم امانی در حاشیه آن چه بر ما و کاندیدای ما در انتخابات گذشت:
آنجا که عشق غزل نیست
که حماسه ای ست
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود
زندان
باغ آزاده مردم است
و شکنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحت آدمی
که معیار ارزش های اوست
کشتار تقدس و زهد است و
مرگ
زندگی ست
آن که چوبه دار را بیالاید
با مرگی شایسته پاکان به جاودانگان
پیوسته است
آنجا که عشق
غزل نه حماسه است
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود
رسوایی شهامت است و
سکوت تحمل ناتوانی
از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید
دیری با من سخن به درشتی گفتید
خود آیا به دو حرف تاب تان هست؟
تاب تان هست؟