تبليغاتX
نفس نفس مي زنم لذيذ
شعر .داستان .نقد

 داستان:

 

   

 

                               

                                 صادق کُشی

                              "مهدی عباسی"

     

 

   اینکه به معجزه اعتقاد داری، به خدا ایمان داری، متافیزیک رُ قبول داری یا هیچکدو م رُ نداری به چپّش! ربطی به عرق خوری در زعفرون زار نداره .آخه تو نه اونجا با ما بودی و نه هیچ وقت دیگه که دایره می شیم به مرکز بطری خانواده و  عباس می ریزه و دستش درست! ندیدیم پیکا رُ سبک سنگین ریخته باشه.

  عصر بیست و یک ِرمضان، عباس به تورمون خورد.  گلو خشک بود و کلید کردیم  چیزی برامون گیر بیاره.

 

 

 رضا دراز : دوآتیشه باشه . پولش  هم دنگی دونگی اگه ردیف نشد خودم جرینگی می دم. فقط یه چیزی بیار که بیارزه  روزه م رُ بشکونم.

 

 

  وقتی اونجا نبودی پس زر نزن . فکّت ُببند. فقط گوش کن لامصّب! صادق اگه رفیق تو بود رفیق فابریک من بود . فاب ِ فاب. تو اگه به عکس توی اون اعلامیه ی لعنتی نیگا می کنی فیگورت غمگین می شه من کاشکی می تونستم نیگا کنم.

  فرشاد  یه بند هندل می زد و اج روشن نمی شد.رضا دراز یه خورده سست شد. البته نه اون قد که حالا ادعاش می شه.

 

 

  رضادراز: بچه ها بیاین بی خیال شیم. نکنه پا بخوریم.

 

 

عباس جفت پا پرید تو حرفش.

 

 

 

 عباس : لفظ بد نیار .

 فرشاد: غلط نکنم فرهاد ِتوله سگمو ن شاشیده تو باک!

 

 

 

   بذار خیالت ُراحت کنم این دفه ی اول نبود که اج ِفرشاد پایه نبود. از خیرش گذشتیم. یه خورده خرت و پرت با دو پاکت مانتانا از میرزایی گرفتیم . زنش به چشم روزه خور به ما نگاه می کرد و رضا دراز که قضیه رُ گرفته بود پیچوندش.

 

 

 رضا دراز: می ریم فوتبال کنیم ،افطار خونه نیستیم

زن میرزایی: با دهن روزه می خواین دنبال توپ بدویین؟

فرشاد: نه خاله، بعد از افطار بازی می کنیم. تو سالنه ، جام رمضانه

 

 

  و از این چرندیات. مخلفات رُ ریختیم تو کیفِ صادق و تو پمب بنزین منتظر موندیم تا عباس با هونداش بیاد و در دو نوبت ما را برسونه زعفرون زار.

   اگه مو به مو ماجرا ر ُبرات بگم کف بُریش بیشتره . زیر درخت زردآلوی اناری، مکان بود .دید نداشت .سایه بود .هموار .جادار و ملَس. اما انگار شب قبل یه شغال  ترتیب یکی از مرغای حجی فاطمه رُ  داده بود.اون هم نصفه نیمه. بوی گند گوشت  می اومد و پُر بود از پَر مرغ  و مگس .مکانِ نازنین مون به گُه کشیده شده بود. راستش رُ بخوای خودم هم یه لحظه شک کردم نکنه دستی تو کاره و نمی خواد امروز  مست کنیم.

   وقتی لب ِجو مکان شد همه مون با مکان جدید کلی حال کردیم. رضا دراز که مثل همیشه نخورده دو پیک از جمع جلو بود بشکن می زد و ساقی ساقی ش براه بود.

  گلوم خشک بود. به من لیوان رویی گنده ی زاغارتی افتاد که آب رُ به زحمت می تونستی باهاش سر بکشی چه برسه به عرق دو آتیشه ی سر گل که تا دلت بخواد بد خور بود. نصفش از گوشه ی لبم رفت توی یقه م اما همونی که خوردم تکونم داد. معده،خالی بود و نخوردی که بدونی با معده ی خالی چه حالی می ده!

       راستش رُ بخوای صادق رو فرم نبود. نه اینکه ضد ِحال باشه، اما اساسی تو لاک خودش بود. رضا دراز پیله کرد بهش.

 

 

 رضا دراز :من که می دونم مخ زلیخا اکبری رُ ریختی تو فرغون داری نقشه می کشی چطور چکش بزنی.

 

 

 صادق چیزی نگفت. فقط یه نمه خندید.

 

 

 فرشاد : عزیز دلم زلیخا... یار خوشگلم زلیخا.

عباس: پیکا رُ ردیف کنین  زودتر بزنیم تو گوشش .تموم شه .بریم پی کارمون

 

 

  فرشاد رُ که می شناسی .همین طوری دست و پا چلفتیه حالا در نظر بگیر آقا مست هم باشه.دستش خورد به قوطی سن ایچ.قوطی کلّه شد  تو جو . چیپس و پسته رُ هم که سر ِدو پیک اول تموم کرده بودیم. رضا دراز کشید کنار.

 

 

رضا دراز: بدون مزه عمرن!

عباس: من که می دونم تو سه تا پیک بیشتر ظرفیت نداری.  بالا آوردنت رد خور نداره .  حال می کنی بهونه دستت اومده!

رضا دراز: باز یه دفه باهات بشینم... یه خانواده رو فقط دوتایی بشینیم.... فیس تو فیس.... ببینیم.... کی کم می آره؟!

فرشاد: آقا درازه ! خسته نشدی این قد خالی بستی

من: بذار ببنده.کنتور که نمیندازه

 

 

عباس پیکا رُ ریخته بود و داده بود دستمون.

 

 

 

عباس: اینُ می خوریم که پانخوریم.

من: به سلامتی ساقی که لفظش ُ اومد.

رضا دراز: نوش!

 

 

   تلخ بود . از گلو که رفت پایین جاده رُ  سوزوند. لیوان رُ گذاشتم زمین. بی اختیار دستم دنبال مزه رفت . یادم او مد مزه نیست. فورن دستم رُ پس کشیدم  ضایع نشم. همه داشتند با خودشون ور می رفتند و کسی حواسش به من نبود. عباس خیلی سعی می کرد نشون بده خوردن ِعرق براش مث ِ آب خوردنه. اما این طور نبود . حالا دیگه همه مون داغ شده بودیم. صدای یه خواننده ی قدیمی از گوشی صادق طوری می اومد که انگار یه پیرمرد داره ته چاه می خونه.

 

 

 صدا:  هستی چه بود قصه ی پر رنج وملالی

 کابوس پر از وحشتی آشفته خیالی....

 

 

   شاید صادق رُ  نگرفته بود. تو که می دونی صادق در مورد مسائل خصوصیش لام تا کام چیزی نمی گفت. ما چار تای دیگه مست ِپاتیل بودیم. صادق رُ  نمی دونم. چشماش آب افتاده بود درست، یه پیک از سر گل بخوری چشمت آب می افته دلیلی نداره بگیم طرف تو هپروته.

    تو که این قدر ادعات می شه  از جیک و پوک صادق با خبر بودی ، صادق از کتاب خوندن به ... به چیز نرسیده بود؟.... آره یه چیزی تو مایه های پوچی یه اسم خوبی داره.... آره خودشه یاس فلسفی... فکرش تو اون مایه ها نبود؟ .... رو می دن بهت  چرت و پرت نگو.... .... هنوزم می گم اگه اون راننده ی اسکولِ تریلری  دست نمی ذاشت رو بوق خفنش، صادق گیج نمی شد .

   عرق خوری بدون پیک آخر شگون نداره. باید شرط بشه که: پیک، پیک آخره جمع ،جمع آخر نباشه. که دیگه جمعی در کار نیست....هیچی بابا... چی می خواستی بشه

 

 

 فرشاد: بچه ها بدو ن مزه نمی شه... می گم بریم چار تا ساندیس بگیریم.

 

 

عباس سوییچ  رو انداخت تو خشتکِ فرشاد.

 

 

 

عباس: دمت ویژ ویژ.... کار خودته

فرشاد: بی خیال عباس! زن میرزایی سیم ثانیه آمارم ُ به خاله م می ده.

من: راست می گه عباس! بی خیال ِ فرشاد شو.

رضا دراز: من رو هم بی خیال شین که چشام  همه چی رو چار تا می بینه.

عباس: بی خود فیلم بازی نکن. کی بود می خواست فیس تو فیس کل بندازه.

 

 

 

  دوباره عباس و رضا دراز به کَل افتادند. کَل کَل که نه بهتره بگم عباس با حرفاش رسمن می رید رو هیکل دراز و من و فرشاد هم همچی روندی می خندیدیم.

 صادق سوییچ رُ از رو  زمین برداشت .ته دلم با این کارش اساسی حال کردم. هوندا با تک هندل روشن شد. من رفتم از جیب کاپشنم برا ش مایه بیارم که گاز داد و رفت.عباس داد زد.

 

 

عباس: ایول داش صادق!.

 

 

 

  ما نشسته بودیم لب جو .جاده دید نداشت. اگه بلن می شدیم می تونستیم جاده رُ ببینیم. چن ثانیه از رفتن صادق نگذش که بوق خفن تریلی هرچه خورده بودم رُ از سرم پروند . از جام پریدم . تریلی تو جاده بود و صادق از شیب زعفرونزار با سرعت کوبید به کمر تریلی . تیر آهن رفت تو مُخش .قفل کرده بودم. بچه ها با جیغ و داد به سمت تریلی دویدند. من فقط نشسته بودم . عباس خواهر و مادر راننده رُ فحش می داد. افطار بود . صدای اذان می اومد.

  تو صادق رُ دیدی ؟... خوب شد ندیدی. آهن صورتش رُ  پاره کرده بود. مغزش ریخته بود رو آسفالت.

  دیشب عباس زنگ زد... آره ... شنیدم ازش شکایت کردند....

 

 

عباس: دنبال پایه می گردم  برم دم جاده... یه پیک بزنم..  می خوام پیک آخر رُ به سلامتی صادق بخورم... هستی؟ ...

 

 

 رضا دراز و فرشاد توبه کردند .اونم چه توبه ی خفنی. چپیدن تو خونه . افتادن به نذر و دعا. من هم مثل همیشه شک دارم  . جرات می خواد ماه رمضان بری دم جاده ی به اون تابلویی عرق بخوری.مگه نه!؟ ... یه چیزی بگو لامصّب!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط مهدي عباسي  | 

 

 

         خوانش ِ بخشی از داستان پنجره نوشته ی سعید بر آبادی

 

       

                               

  یادداشت:

 در متن داستان پرانتز هایی باز کرده و حرفهایی نوشته ام ، سوال ها لزوما پاسخ تلویحی منفی ندارند ، انتخاب بخشی از داستان به خاطر این بود که در حوصله ی مخاطب وبلاگ بگنجد ، از نظرات موافق و مخالف با پرانتز ها و کل داستان استقبال می شود.

 

 

 

  پنجره

 

من آن زن (اسم ندارد)را می بینم، واضح تر از انگشت هام وقتی جلوی چشم های نزدیک بینم می آیند، انگشت های لاغر و بی رنگ؛ آیا دست های او هم این گونه می لرزد؟ (سوال برای کنجکاوی مخاطب)

با نگاه اول عاشقش می شوم (کلیشه... آیا از subject کلیشه ای استفاده ی غیر کلیشه ای شده است؟ ). ستاره های کوچکی( دلیل "کوچکی"؟ آیا آن زن چشم های ریزی دارد؟  ریزی که نشان هیزی است؟ ) را در چشمانش می بینم و عاشقش می شوم. لرزش خفیفی در انگشت هایش به روی میله مترو می بینم(مخاطب خیلی زود جواب سوال خط اول را می گیرد. شاید هم دراین جا در سلامت کلمات راوی شک می کند) و عاشقش می شوم. مترو می رود و من عاشق او شده ام.( تصویر عاشق شدن آنی ...شاید درمدت زمانی اندازه ی همین زمانی که خواننده این سه جمله را می خواند)

این ها آدم را همیشه اتو کشیده می خواهند، عصا قورت داده، معمولی و بدون تغییر و (این "و" اضافی نیست؟ ) من این گونه ام. همین که می فهمند کی هستم، دوست دارند با آنها فقط از کشف های تازه حرف بزنم؛ از بی نهایت بودن علم اعداد، از قضیه ها و فرمول های نا شناس و من این کار را می کنم. دلشان می خواهد در یک چشم بهم زدن بهشان بگویم تعداد کوپه های مترو چندتاست و احتمال سقوط این قارقارک در قعر یک چاله فرضی توی کابوس های هر روزه شان_وقتی با خیل عظیم آدم ها سوار این اسب بخار زیر زمینی می شوند_ تا چه حد واقعی است.( تصویر سازی قشنگی از راوی) و بعد از کمی آشنایی می خواهند تمام سعیم را بکنم تا بچه خنگشان، ریاضیات پنجم ابتدایی را تجدید نشود. در شروع صحبت تا حد یک نابغه علم ریاضی بالا می برندم و بعد می خواهند شمارش یک تا ده را یاد بچه انگشت در دماغشان بدهم(این جمله شکل دیگری از جمله ی قبل نیست؟ اضافی نیست؟ ).

اما من به پس کوچه ها بیشتر مایلم، خط سیر زندگی ام این است. دنبال آدمش می گردم، فقط همین. می خواهم ببینم بین این (؟ )میلیون نفر سرگردان، یکی پیدا می شود که چشمانش گواه همه چیز باشد و هیچ چیز، یکی هست که به میله های مترو آویزان شود و یک رنگ قدیمی را با انگشت هایش بزند.

به پس کوچه ها می روم تا گچ کلاس های دانشگاه را تف کنم، می روم تا نزدیک بینی کتاب خوانی ها را علاج کنم، تا شاید زنی رخت های شسته را روی بند پهن کند و من لباس های زیرش را از مخفی گاهم( می توانست با نام بردن دقیق مخفی گاه ملموس تر شود مثلن : پنجره ی نشیمن یا پشت دیوار مستراح یااز لابه لای شاخه های درخت توت)، زیر چشمی دید بزنم. آن زن( کدام زن؟ ) هم می تواند در کنار همه معمولیت (؟) های زندگی اش، یک زندگی دیگری داشته باشد؛ به دیگران بخندد و به شخص سومی فکر کند، به مدیر شرکتش جواب پس بدهد و به آن شخص فکر کند، در ایوان –زیر طناب پر از لباس- سیگار بکشد و به چیزی بجز این ها فکر کند.(دوتا "فکر کند" در دوخط  پشت سرهم از قدرت زبان کاسته)

ریاضیات با در نظر گرفتن پیش فرض های خیلی (نیازی به صفت تفضیلی هست؟)خاصی برای مسائل من جواب هایی دارد. اگر میلیون ها آدم داشته باشیم که تعدادشان نامتناهی اما قابل شمارش باشد و از بین اینها، نمونه هایی از آدمی که من دنبالشم وجود داشته باشد-علم ریاضی بی وقفه پیش فرض پیش پای آدم می گذارد و صورت مسئله را مخدوش می کند-(به جا و قدرتمند!) آنگاه می توان به استقرا اثبات کرد که «بعله همچین کسی این جا هست...امر؟!»(استفاده ی عالی از دیالوگ در پیشبرد داستان)

به مسافرخانه چی نگاه می کنم؛ لهجه غلیظی دارد و دماغ و پشت سرش شبیه نمودار معادلات درجه دوی ریاضی است. می گویم از دوستان قدیمی شان هستم و کار واجبی دارم. دست توی دماغش می کند و جوابم می دهد: «پس باس بدونی فامیلیش چی چیه»!

کاش می شد ترکیب ظاهر و باطن آدم را به فامیل و اسم کوچک بدل کرد(اشاره ی غیر مستقیم به بحث یا درد "هویت"، مهم ترین دغدغه ی انسان مدرن  ) . در آن صورت مسافرخانه چی می شد: «آقای لهجه دار کله پخش دماغ گنده خفن» و آن زن می شد: «خانم چشم ستاره ای دست لرزان آهنگ زن به روی میله های مترو» و من می شدم: «یادم نمی آید»

-تو چه طور فامیلی هستی که فامیلتو نمی شناسی!

«می شناسم» اما «نمی دانم» این دو با هم خیلی فرق دارند. استاد یک بار دیگر پرسید: «این علامت را می شناسی»( می توانست جای این دیالوگ با جمله ی قبل از آن عوض شود ) و برای راهنمایی- چون (کلمه ی "چون" اضافی نیست؟ )یکی از بهترین شاگردان دوره دکترایش بودم- گفت: «همانی که اگر اول سیگما بیاید، سیگما در حکم انتگرال خواهد بود و در جمع اعداد خیلی بزرگ می توان از اعداد بسیار کوچک دامنه چشم پوشید»؟! و ( واو شاعرانه ای که می خواهد به قدرت کلام بیافزاید... توانسته؟ )من همان جمله را یک بار دیگر تکرار کردم و مردود شدم. پرونده فارغ التحصیلی ام را انداختند یک گوشه ای تا خاک بخورد و من بروم -باز هم از اول- دود چراغ بخورم بلکه یادم بیاید آن علامت لعنتی چه بوده.( تعلیق در واقعیت و خیال مشخصه اصلی داستان پنجره است . آیا نویسنده توانسته از واقعیت  به داستان برسد؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:32  توسط مهدي عباسي  | 

                        داستان: 

 

 

        

                     پنجره

 

               " سعید بر آبادی"

 

من آن زن را می بینم، واضح تر از انگشت هام وقتی جلوی چشم های نزدیک بینم می آیند، انگشت های لاغر و بی رنگ؛ آیا دست های او هم این گونه می لرزد؟

با نگاه اول عاشقش می شوم. ستاره های کوچکی را در چشمانش می بینم و عاشقش می شوم. لرزش خفیفی در انگشت هایش به روی میله مترو می بینم و عاشقش می شوم. مترو می رود و من عاشق او شده ام.

این ها آدم را همیشه اتو کشیده می خواهند، عصا قورت داده، معمولی و بدون تغییر و من این گونه ام. همین که می فهمند کی هستم، دوست دارند با آنها فقط از کشف های تازه حرف بزنم؛ از بی نهایت بودن علم اعداد، از قضیه ها و فرمول های نا شناس و من این کار را می کنم. دلشان می خواهد در یک چشم بهم زدن بهشان بگویم تعداد کوپه های مترو چندتاست و احتمال سقوط این قارقارک در قعر یک چاله فرضی توی کابوس های هر روزه شان_وقتی با خیل عظیم آدم ها سوار این اسب بخار زیر زمینی می شوند_ تا چه حد واقعی است. و بعد از کمی آشنایی می خواهند تمام سعیم را بکنم تا بچه خنگشان، ریاضیات پنجم ابتدایی را تجدید نشود. در شروع صحبت تا حد یک نابغه علم ریاضی بالا می برندم و بعد می خواهند شمارش یک تا ده را یاد بچه انگشت در دماغشان بدهم.

اما من به پس کوچه ها بیشتر مایلم، خط سیر زندگی ام این است. دنبال آدمش می گردم، فقط همین. می خواهم ببینم بین این میلیون نفر سرگردان، یکی پیدا می شود که چشمانش گواه همه چیز باشد و هیچ چیز، یکی هست که به میله های مترو آویزان شود و یک رنگ قدیمی را با انگشت هایش بزند.

به پس کوچه ها می روم تا گچ کلاس های دانشگاه را تف کنم، می روم تا نزدیک بینی کتاب خوانی ها را علاج کنم، تا شاید زنی رخت های شسته را روی بند پهن کند و من لباس های زیرش را از مخفی گاهم، زیر چشمی دید بزنم. آن زن هم می تواند در کنار همه معمولیت های زندگی اش، یک زندگی دیگری داشته باشد؛ به دیگران بخندد و به شخص سومی فکر کند، به مدیر شرکتش جواب پس بدهد و به آن شخص فکر کند، در ایوان –زیر طناب پر از لباس- سیگار بکشد و به چیزی بجز این ها فکر کند.

ریاضیات با در نظر گرفتن پیش فرض های خیلی خاصی برای مسائل من جواب هایی دارد. اگر میلیون ها آدم داشته باشیم که تعدادشان نامتناهی اما قابل شمارش باشد و از بین اینها، نمونه هایی از آدمی که من دنبالشم وجود داشته باشد-علم ریاضی بی وقفه پیش فرض پیش پای آدم می گذارد و صورت مسئله را مخدوش می کند- آنگاه می توان به استقرا اثبات کرد که «بعله همچین کسی این جا هست...امر؟!»

به مسافرخانه چی نگاه می کنم؛ لهجه غلیظی دارد و دماغ و پشت سرش شبیه نمودار معادلات درجه دوی ریاضی است. می گویم از دوستان قدیمی شان هستم و کار واجبی دارم. دست توی دماغش می کند و جوابم می دهد: «پس باس بدونی فامیلیش چی چیه»!

کاش می شد ترکیب ظاهر و باطن آدم را به فامیل و اسم کوچک بدل کرد. در آن صورت مسافرخانه چی می شد: «آقای لهجه دار کله پخش دماغ گنده خفن» و آن زن می شد: «خانم چشم ستاره ای دست لرزان آهنگ زن به روی میله های مترو» و من می شدم: «یادم نمی آید»

-تو چه طور فامیلی هستی که فامیلتو نمی شناسی!

«می شناسم» اما «نمی دانم» این دو با هم خیلی فرق دارند. استاد یک بار دیگر پرسید: «این علامت را می شناسی» و برای راهنمایی- چون یکی از بهترین شاگردان دوره دکترایش بودم- گفت: «همانی که اگر اول سیگما بیاید، سیگما در حکم انتگرال خواهد بود و در جمع اعداد خیلی بزرگ می توان از اعداد بسیار کوچک دامنه چشم پوشید»؟! و من همان جمله را یک بار دیگر تکرار کردم و مردود شدم. پرونده فارغ التحصیلی ام را انداختند یک گوشه ای تا خاک بخورد و من بروم -باز هم از اول- دود چراغ بخورم بلکه یادم بیاید آن علامت لعنتی چه بوده.

خانم های زیادی از مترو استفاده می کنند و حداقل- آمار شهرداری نشان می دهد- یک دهمشان از این ایستگاه برای سفر استفاده می کنند و حداقل-این بار آمار اداره فرهنگ این طور می گوید که- یک صدمشان به موسیقی علاقه دارند گو این که خیلی هایشان با آن فقط پایین تنه تکان می دهند اما – این بار دیگر پای آمار لنگ می زند- تنها معدودی هستند که با انگشت ضرب می گیرند. چندتا؟ من هم کاشف همین سوالم، اصلا اگر حرفم را قبول ندارید بروم موضوع پایان نامه ام را به این موضوع تغییر بدهم.

آنهایی که برای تدریس ریاضی بچه هایشان از من دعوت کرده اند به میهمانی می روند. اصلا شاید به همین خاطر معلم سر خانه گرفته اند و من باید در بزرگ کردن آن بچه های لوس و از خودراضی- حتی برای چند ساعت – نقش یک پرستار را بازی کنم. درس تمام شده و آنها که تا به حال حتی کلمه ای هم نشنیده اند می خواهند استراحت کنند و این یعنی شروع یک بازی. همیشه از بازی کردن بچه ها می ترسم. آن ها الگوی مشخص و منظمی برای بازی کردن ندارند. هر بچه ای با توجه به موقعیت خانوادگی و اجتماعی اش یک طوری بازی می کند. بچه های بالاشهر سر اسباب بازی با هم دعوا می کنند و بچه های پایین شهر توی اتاق های مخفی و خلوت خانه دکتر بازی می کنند. صدایی ازشان درنمی آید. بلند می شوم و راه می افتم دنبالشان توی خانه ای که حتی یک بار درست و حسابی تویش را نگشته ام. چاره ای نیست. اینجا هم نیستند انگار باید برای پیدا کردنشان سری به بچگی های خودم بزنم و دنبال الگویی برای بازی های بچگانه آن روزگار باشم، بلکه با این روش پیدایشان کنم. اما بچگی ام را به یاد نمی آورم. انگار از اول همین شکلی و در همین سن و سال بوده ام. سرگردان اتاق های تو در تو می شوم. بعد دم یکی از اتاق ها می ایستم و یواشکی نگاهشان می کنم. تا از پشت پرده مرا می بینند. لباس هایشان را بالا می کشند و می آیند به طرف درگاهی. پسره می گوید: «آقا به خدا اون اول گفت، دکتر بازی کنیم!» به صورت دختر نگاه می کنم، چشم هایش لبخند می زند و خون در رگ های باریک گونه هایش فوران می کند.

او یک فاحشه است فقط مشکل این جاست که مسافرخانه چی که در حکم صاحب این مال می باشد فکر می کند من املم و باید نرم نرم همه چیز را به من خوراند و پول بیشتری مطالبه کرد. دیوارهای راهرو تاریک را نشانم می دهد و پول ها را در جیبش فرو می کند: «سومین اتاق دست راست، یادت نره آقاجون در بزنی ها». و ادامه می دهد:« اینجا خیلی آبرومنده»

استاد می گوید و بعد برای همیشه با فارغ التحصیلی ام مخالفت می کند. می گوید: «نمی دانم چرا این طور شدی؟» بقیه حرف هایش را نمی شنوم تنها تصویر لبهایش و گچی که روی کاکلش نشسته توی ذهنم می ماند و جمله هایی مثل:« ریاضیات به آدم نظم یاد می دهد» و موقع خداحافظی که گفته بود: «نگاهی توی آینه بیانداز»!

در آینه نگاه می کنم: حق با اوست یا باید مترو سوار نشوم یا موضوع پایان نامه را عوض کنم: چه تعداد زن در مترو روی میله ضرب نمی گیرند.

او یک جاسیگاری بزرگ با سه فیلتر متفاوت خاموش دارد، یک کاناپه ارزان و دو پرده سفید ساده که در گوشه خانه و کنار چرخ خیاطی قرار دارند. احتمالا کارش را روی آن تخت که نزدیک دست شویی است انجام می دهد و بعد از ظهرها به یک پیتزا فروشی برای کار می رود. اما نکته اینجاست که او هم دو زندگی دارد. در یک زندگی پول می گیرد و در اختیار می گذارد و در زندگی دیگر پول می دهد و سیگار می خرد و در اختیار می گیرد. تازه هیچ ضبط صوتی در کار نیست، هیچ وسیله ای که با آن بشود آهنگ های قدیمی را گوش داد و برای جذب سرنوشت های یکی و هم شکل روی میله مترو رنگش را زد، در خانه اجاره ای او وجود ندارد مشتری ها هم که فقط آهنگ های شاد می زنند.

در ریاضی از شایدها حرفی زده نمی شود و گرنه می شد این گونه حکم کرد که خیلی از زن هایی که روی میله ضرب می گیرند و چشمانشان دریایی از ستاره ناخواسته است فقط برای تنوع وجود دارند، برای دانای کلی که از یک دست بودن هر چیزی حالت تهوع می گیرد حتی اگر موضوع مطالعه زن باشد. پس شاید-لج ریاضی را با این شاید شاید کردن ها درآورده ام- یک بار که جریان عوض شده و او در حالی که به پشت خوابیده و بوی سیگار مانده را از پس گوشش به ریه های لرزان می کشانده، برای اولین بار آن آهنگ قدیمی را شنیده و بعد ناخودآگاه، درد آن روز، آن آهنگ را برای همیشه در همه جای بدنش جاودانه کرده است. ریاضیات اخمی می کند و من می فهمم که چرا استاد پایان نامه را ریخت توی سطل زباله!

حالا ما با هم تنها هستیم. او مرا می شناسد: «تو یکی از هزارتا مشتری هستی که مسافرخانه ای می فرسته» و به تخت اشاره می کند. من هم او را می شناسم: «تو یکی از کسانی هستی که در علم ریاضی با من شریکی، لااقل بلدی هر دفعه بشماری و به چوب خطت نگاه کنی» و به پرده های سفید بالای تخت خیره می شوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:10  توسط مهدي عباسي  | 

 

 

 

ERROTICISM

&

PLATONIC LOVE

 

  همان طور که خیلی از دوستانم نظرم را در مورد قالب "غزل" در جریان شعر امروز می دانند و حتی در یادداشت های قبلی ام بدان اشاره کرده ام طبعا کسی از من انتظار ندارد که در مورد "غزل" میثم و آن هم به شیوه ی کار گاهی بنویسم.

 حرف های مدنظر من تقریبا نزدیک به چیزی است که برآبادی در کامنتش آورده :

 

"مسئله این شعر سانتی مانتال بودن یا نبودنش نیست. مسئله این شعر حتی تعریف و تمجید از شاعرش هم نیست. به نظر من ... ما با یک شعر طرفیم که دارد نشانمان می دهد که شاعرش تغییر کرده. به قول مهدی از شعر و عشق افلاطونی به حالا هر چیزی. این شعر حاوی یک پیام است و آن صداقت شاعر در بیان این تغییر است چه د جهان بینی شاعر، چه در نگاهش و چه در حرفی که می خواسته بزند."

 

و به عبارتی دیگر اندیشیدن به همان سوالی که شاتقی(علی رضوانی)  می پرسد:

 

 "نکته بعد که آن را به دیگر خواننده های این غزل واگذار می کنم تقابل این دو معنا با هم است که آیا شاعر می تواند از معشوقه ای که او را غارت کرده و از بکارتش گذشته است (در معنایی کاملاً زمینی) تمنای بهار و برکت داشته باشد ."

 

به جای پرداختن به خود شعر به چند موضوع پیرامون این شعر می پردازم:

 

  1.   قشنگ یا تازه بودن  که در نگاه اول  می تواند دو اصطلاح سطحی و غیر تخصصی در مورد یک شعر باشد از سوی من با هدف بالاتری در معرفی این شعر به کار رفته است: اینکه لزوما تازگی شعر به مدرن بودن آن و مخصوصا به اثر گذاری آن در جریان شعر روز  بستگی ندارد . یک شعر می تواند برای یک مخاطب (احتمالا جدی )تازه باشد به مخاطب طراوت بخشد بدون اینکه شعری موثر در جریان پیشرو ی ادبیات یا شعری ماندگار باشد. همین طور" قشنگ" که اصطلاحی تقریبا عامیانه است (و اتفاقا ما جنوب خراسانی ها از آن در معنای بسیار گسترده تری نسبت به سایرین استفاده می کنیم) لزوما به معنای زیبایی واژگان یا فرم شعر نیست طبیعی است که موتیف یک شعر هم می تواند قشنگ باشد.
  2.  اگر چه بحث های بسیار گسترده و گاها متناقضی وجود دارد به گمان من سه مبحث "عشق افلاطونی " ، " اروتیسم" و " پورنو" مانند یک طیف است  که فرضا در سمت راست عشق افلاطونی در میانه اروتیسم و درسمت چپ "پورنو" باشد. در اینجا چند بحث مجزا مطرح است .نخست : اشتباهی که گاهی در مورد "اروتیسم " و " پورنو " می کنند و این دو را مثل هم فرض می کنند حال آنکه "پورنو" بیان حالتها ،افکار  و... جنسی به صرف لذت جنسی بردن مخاطب و تامین غریزه ی جنسی فرد ،تغییر سلیقه ی جنسی و... مطالبی از این دست که به گمان من هیچ دخلی به ادبیات و هنر ندارد اما اروتیسم طبق تعریف عباس معروفی " تصوير کردن «زيبايی رفتار جنسی» است، نه نمايش «خود رفتار جنسی». چه اينکه رفتار جنسی لزوماً و اغلب زيبا نيست.اروتيسم به اوج می‌رساند، و پورنو فرو می‌کاهد. وقتی اروتيسم به تماشای پورنو می‌نشيند از خجالت آب می‌شود و صورتش گل می‌اندازد."  دوم: هیچ مرز دقیق و مشخصی دراین طیف وجود ندارد گاهی اروتیسم به محدوده ی پورنو نزدیک می شود و گاهی به محدوده ی عشق افلاطونی. ( در شعر میثم حالت دوم پیش آمده  و منجر به اعتراض علی رضوانی گردیده است). سوم :دخالت خودسانسوری بومی ما نباید تاثیری در تعاریف بالا به وجود بیاورد. ما در شعر و داستان هایمان عشق زمینی راابراز می کنیم اما بدون ابزارش.
  3. من پیش از این شعر عاشقانه از میثم نخوانده بودم.یا اگر خوانده بودم طوری نبوده که در خاطرم ماندگار شود. در آثار جدیدش حس ،قوی تر است. بیشتر بوی شعر می دهند.  و البته تصویر هایی که به گمان من پلی است از اروتیسم به عشق افلاطونی. و نیز از عشق افلاطونی به اروتیسم.

 

  در خاتمه ضمن بیان اینکه شعرهای قدیمی میثم  و از جمله آن غزل "مسیحا" که چند تایی از دوستان در کامنتهایشان بدان استناد کرده بودند در آرشیو وبلاگ(اسفند84/فروردین 85) موجود است ، یکی دیگر از غزل های جدید میثم را می گذارم :

 

تا كه بي‌رحمانه مي‌تازند انبوه نگاهت

خيل خونخواهان مجنونند مجروح نگاهت

تاب طوفان نيست، طغيان نيست، ساحل خواب‌ و كشتي

موج موج اندر تلاطم، خيل ما، نوح نگاهت

سر برآور تا بسوزانند چشمان سياهت

پلك بگشا تا نياسايند نستوه نگاهت

قصه از ليلاست در هر تاب گيسوي بلندت

تيشه‌ي فرهادها ماندست در كوه نگاهت

كفر ورزي بود پلك از پلك‌هايت برگرفتن

پاك آغشته‌است چشمانم به مكروه نگاهت

تا كجا سر بركشيد و تا كجا پَر مي‌كشاند

بال‌هاي بسته در اعماق بي‌روحِ نگاهت

حسرتي مي‌ريخت برگابرگ بي‌هنگام غم را

فصلِ پاييز است در تقويمْ اندوه نگاهت

 

            میثم امانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:12  توسط مهدي عباسي  | 

 

                       عبور مي‌كنم اين بيت از بكارت تو

یاد داشت:

    غزل زیر یکی  از سه غزل تازه و قشنگی است که میثم عزیز برایم فرستاده که البته نسبت به شعر های قبلی اش متفاوت است.  در مورد تغییر فضا و لحن در شعر امانی ، تقابل اروتیسم و عشق افلاطونی و ... به طور مفصل خواهم نوشت .  نقدا خواندن این غزل قشنگ  را به شما هم توصیه می کنم.

 

 

و فصل و فاصله مي‌سوخت از حرارت تو

عبور مي‌كنم اين بيت از بكارت تو

نمي‌رود به كَتَم احتراز و عشوه و ناز

به آن طريق كه راز و نياز در كَتِ تو

هجوم مي‌برم آنگونه‌اي كه ابر به ماه

هجوم مي‌برم امشب به قصد غارت تو

تمام بازي من ماتِ مهره‌هاي تن‌ات

تمام عرصه‌ي شطرنج‌مان مساحت تو

اسير سرخي ياقوت بر لبان تو شد

وزير صفحه و سرباز در اسارت تو

و دست‌هام سراسر بهار مي‌طلبد

از آسمانِ پري‌دخترانِ بركت تو

و او كه ريخته بر پاي چشم‌هاي تو من

و او كه مانده فراسوي پلك، حسرت تو

چه‌ها كه بر سر ايمان من نمي‌گذرد

در آستانه‌ي پر احترام حضرت تو

 

           "میثم امانی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:14  توسط مهدي عباسي  | 

 

        چند نظر کوتاه در مورد پیری در سه خط

 

     

 

 

عطاءالله:

واقعا زیبا بود. و تعلیق بالایی داشت. من که میخکوب شده بودم. مقایسه پاراگراف اول هم خیلی زیبا بود.
متشکر.

 

کسی که مثل هیچکس نیست:

انتخاب اسامی روی چه حسابی بود؟ خواسته بودید چیزی غیر از داستان بگویید؟ اینکه از محمد امین استفاده کرده بودید آیا دلیل خواصی داشت؟
سوژه خوبی بود که می توانست ما را درگیر اسامی نکند و بهتر پرداخته شود. جاهایی که تصویر داده بودید خیلی خوب بود و حرف ها و توصیف برادران شعاری به نظر نمی آمد

 

مرضیه سبز علیان:

در مورد داستان باید بگویم موضوع احساسی خوبی داشت اما کاملا روایی بود ای کاش به جای ان که آن قدر راوی حرف می زد کمی تصویر به خواننده می داد و بخشی از ماجرا را بر عهده خواننده می گذاشت.

 

سروش علیزاده