
میثم امانی در حاشیه آن چه بر ما و کاندیدای ما در انتخابات گذشت:
آنجا که عشق غزل نیست
که حماسه ای ست
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود
زندان
باغ آزاده مردم است
و شکنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحت آدمی
که معیار ارزش های اوست
کشتار تقدس و زهد است و
مرگ
زندگی ست
آن که چوبه دار را بیالاید
با مرگی شایسته پاکان به جاودانگان
پیوسته است
آنجا که عشق
غزل نه حماسه است
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود
رسوایی شهامت است و
سکوت تحمل ناتوانی
از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید
دیری با من سخن به درشتی گفتید
خود آیا به دو حرف تاب تان هست؟
تاب تان هست؟
داستان:

"علف"
نوشته ی مهدی عباسی
گدار ماخولیا را بالا می آیم و می دانم در پشت گردنم کله های پشمالوی روزمزدها رادارم . درختان زرشک از پشت چشمه تا زیر قله را سرخ کرده اند و کم ِکم یک ماه دیگر کار دارد تا وا شود. تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
بابا خیال می کند روزمزدها بچه همان رعیت هایی هستند که گفته بود قالی بیاورند و قالیچه . آورده بودند و ازاول جاده افین تا همین گدار ماخولیا را فرش کردند از پایین تا بالا تا شاه و فرح بیایند شکار کبک... هه! این بی شعور های تنبل اگر چه از کمر همان رعیت های کلاسیک آمده اند اما بچه رعیت نیستند . نشئه تریاک هستند و معتاد یانگوم، به جای مندیل کلاه می گذارند و از درس و مدرسه هم آن قدر فهمیده اند که پول ها را از هم تشخیص بدهند و اسم کج وکوله ای زیر امضایشان بنویسند و زیر بار حرف زور نروند مگر اینکه زور خیلی پر زور باشد . بابا که حالا زوری ندارد فقط صدایش را برایشان بلند می کند . اگر چه هنوز از تخم وترکه رعیت کسی پیدا نشده که صدایش را پیش بابا بلند کند اما غرولند هایشان را می فهمم و می توانم لب خوانی کنم که هرچه زن در خانواده پدری هست به کنار تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
هر روز یکی از روز مزدها کم می شود و هنوز زرشک واکنی به نصف نرسیده. دیشب مصطفایی اس ام اس زد که نمره تافل را آورده ام اگر بابا راضی شده بود یکی از باغ ها را بفروشد شاید الان روی هوا بودم و داشتم می پریدم به سمت تو. می گه اون چار تایی که برای برادرات فروختم اونا رو به این حال و روز انداخت. .من هم زیاد منتش را نکشیدم. خودش گفت زرشک امسال مال تو. اولش از همین گدار که آمدم بالا و دیدم باغستان دارد قرمز می زند ذوق کردم.زنگ زدم امانی .کیلویی 3500 قیمت گذاشت حساب که کردم. کم ِکم پنجاه میلیون. اما حالا این طوری که این روزمزد های بی پدر چوب می زنند به درخت ها و گشاد بازی در می آورند... به عمد پیچ ها را دیر دور می زنم تا بسم الله شان بلند شود وقتی تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم..
_ شما خب... نان دولت را نمی خورن که ریش بگذاشتن همایون خان!
از همان صبح اول که دیر بیدار شدم و به زحمت گالون و جیمی پیدا کردم دستم آمد که وقتی برای تراشیدن ریش و ضد آفتاب مالیدن نمانده . تصمیم گرفتم تا کلک زرشک ها را نکنم ریشم را نتراشم. تو که اصلا با ریش مرا ندیده ای ، در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
از روز مزدها هرچه بگویم کم گفتم. از خودم می گویم که این روز ها بی اختیار تنهایم. و بدتر هر چه خاطره یادم می آید در آن ها هم تنها هستم هر چه زور می زنم کمتر کسی به خاطرم می آید.اصلا جنس خاطراتم عوض شده. و همه شان پر شده از سلول های انبوه خودم ؛ میلیونها که خیلی خیلی به هم نزدیک و اما یکی یکی شان تنها هستند و تنهایی های کوچک آنها تنهایی عظیم مرا رقم می زند. دیوار ی به خاطرم می آید که بلند بود و کله خودم را از طبقه یازدهم به خاطر می آورم که به زحمت دیده می شد و تنها بود و یازده ترم تلفن خوابگاه به هوای من زنگ نخورد. شاید مثل بابا که تنهاست با دو هزار و هفتصد و شش نهال زرشک. می دانی من و بابا دو جزیره ایم در یک اقیانوس که یکدیگر را نمی توانیم... نه این طوری نیست بابا یک جزیره کهن است مثل بریتانیا که خورشید بر آن نمی تابد و من جزیره ای نا شناخته مثل امریکا و لابد تو خیلی وقت پیش چند جای مرا کشف کردی و در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
روز مزدها البته با تمام بی شعوری ، آدم های شادی هستند.شاید همین که بی شعور هستند باعث می شود که شاد باشند، یکی را اسکول کنند و بعد قهقه بزنند یا یکی در حین زور زدن زیر چوبی که بر زرشک ها می زند بگوزد و دیگری عمدا بگوزد و.... اصلا مگر شادی چیزی غیر از این است . از همه چیز می آید ، همین علفی که من هر از گاهی در سیگاری می پیچم را اگر به آنها بدهی طوری می خندند که اشک بابا در آید. من اما می پرم وسط خنده روز مزدها و با اینکه می خواهم گوزیدن حین کار را ممنوع اعلام کنم اما خودم را به نشنیدن می گیرم و تهدید می کنم که تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
_ همایون خان ! اگه ابوی مزد ما رو زیاد نکنن ، ما خب ... نمتونیم فردا بیایم خب
از هیجده روز مزدی که روز اول آورده بودم و به زحمت خودشان را پشت لندکروز جا کرده بودند ، حالا فقط هشت تایشان پشت کله ام جمع شده اند و غر می زنند . این یکی را خیلی دیر و بد دور می زنم طوری که لاستیکم می زند بیرون. روز مزدها روی هم می افتند و می توانم ترس را از چشمهایم بریزم توی دلشان.صدای یکی شان می لرزد
_ همایون خان ! به ُدلُک
دهانم بوی علف می دهد ، ترمز و دنده عقب، فرمان را می گیرم به سمتی که نباید. روز مزدها می ترسند .التماس و جیغ و تشر می شنوم و سرعت می دهم به ماشین . یکی شان خودش را پرت می کند بیرون و می بینم که سنگی بزرگ را می بوسد و حالا که لاستیکم می رود پایین تر مز می زنم و در آینه می نگرم که تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
آن روز مزدخواهد مرد و مرا که فرار خواهم کرد در سه راه خواهند گرفت و دستبند خواهند زد و در پشت ماشین به سوی زندان که نشسته باشم یکی از روز مزدها خواهد آمد و بسیار خواهد گریست که همایون خان به جوانی خود چرا رحم نکرد و بابا جزیره ای تنها خواهد بود که خورشید بر آن نمی تابد و سر مرا زیر آب خواهند کرد و من به قتل یکی روز مزد اعتراف خواهم کرد و وکیلم عصبانی خواهد شد که خودش پرید پایین و من از طنابی که قرار خواهد شد بر دور گردنم گره بخورد خواهم ترسید و و اصلا زندان جای مزخرفی خواهد بود که در کنجی از آن به ناچار به عکسی از تو فکر خواهم کرد که در آن تو در پانسیونی آن سوی دنیا به خورشید پشت کردی با دست چپت آب پرتقال می خوردی و به تقویم روی دیوار خیره می شدی و سلول هایی که دوستشان می داشتم در تو جمع شده بودند تا قشنگ بمانی و من اینجا با این لندکروز لکنته دارم چند تایی روز مزد بی شعور را به کشتن می دهم.
![]()
شعري از لوركا با ترجمه شاملو به بهانه علاقه ام به موفقيت رنگ سبز در انتخابات اخير
سبز، تویی که سبز میخواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخهها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند
بر نردهی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت میخواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمیتواندشان دید.
□
سبز، تویی که سبز میخواهم.
خوشهی ستارهگان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشایندهی راه ِ سپیدهدمان است
تشییع میکند.
انجیربُن با سمبادهی شاخسارش
باد را خِنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربهیی وحشی
موهای دراز ِ گیاهیاش را راست برمیافرازد.
«ــ آخر کیست که میآید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نردهی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخاش دریا است.
□
«ــ ای دوست! میخواهی به من دهی
خانهات را در برابر اسبم
آینهات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنههای کابرا باز میآیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری میداشتم
سودایی این چنین را میپذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانهام دیگر از آن ِ من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافههای کتان...
این زخم را میبینی
که سینهی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانهام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای سبز،
بر نردههای ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر میغلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نردههای بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوسهای قلعی ِ چندی
بر مهتابیها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
□
سبز، تویی که سبز میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهانشان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخات کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار میبایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نردههای سبز!»
□
بر آیینهی آبدان
کولی قزک تاب میخورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپارهی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودیتر شد
به گونهی میدانچهی کوچکی
و گزمهگان، مست
بر درها کوفتند...
□
سبز، تویی که سبزت میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
فقط ما بودیم و اسب ها...

یادداشت:
در زیر سروده های سه دوست عزیز و البته سه شاعر جوان می آید که هر سه چند سالی به طور جدی به شعر نگاه می کنند و البته همان گونه که می بینید برداشت های متفاوتی از آنچه که به گمان شان معبر شعر امروز فارسی است دارند. امیدوارم در یادداشتی متاخر شعر این سه نفر را به چالش بکشم. اگر نکته ای چیزی در مورد شعر ها یا مقایسه شان به ذهنتان رسید کامنت بدهید.
۱.
کیوان قنبری :
مُشَـبّهٌ سفید
یا اسـم اعـظم !
از خواب ِ قو برخیز
اتاق ِ من دریا را گرفته است
مُتلی میان ِ ستاره ها
که خواب ،
مُلازَم ِ بیداری ست
و حیرت ِ کهکشانی ِ چشمهات
در آمده از مردُ مک ؛
منظره ی نور
به عالَم ِ اصغـر می تابد
از آن زمان ِ جا
که نقطه
گذاشتم
و آب ِ ابلیس برگشت
.
چهارشنبه 25 دی87
و بامداد پنج شنبه 26 دی
- 00:00 شب -
< چالوس >
۲.
حسین ایمانیان:
"بطریی چهارم"
همين که برقصاند حنجرهات را بس است
بخواند رقص برنجاند شور برقصاند رنج
در سرِ اين گيج نخوردهها نميرود فرو
نميروي توي رقص مرگ نميشود اين صدايِ هاي-
هاي! :
برجِ شکسته از کمرِ تو آويزان شده
مرگ بين پستانهات معطل شده
جا نمي خورد شکستهي اين صدا که نرقصي
شعر نميشود که نبوسي لخت نميشود
ببار! هايهاي ببار که ببوساند
- امتداد تو را مينويسد فقط-
شعر نميشود عريان اگر نشوي بوسه نشوي توي رقص
جانات را نشان نده مرگ به رقص افتاده
شعر که راه اش نميدهد - مرگ را نبوسي لطفن! -
مردن هميشه شده شعر ميرقصد
رقص اندام ات به تاخير مياندازد همهاش
جهان را تکان بده! برقص! ظلماش از تهِ آفريقا بيفتد پائين
بالاتر بيا
از پشتِ اين همه واژه نميبينمات هنوز
۳.
سعید قربانیان:
چند شعر کوتاه:
" چهارشنبه"
زنگ بزن
اگر خواب بودم
پروانه های روسری ات
بیدارم می کنند
"۱۳۷۰"
پدرم بیکار بود
مادرم غذا خلق می کرد
"قرار"
ابستگاه آفتاب شد
به برف نشست
گنجشک ها کلاغ شدند
"اصطبل"
آنجا قانونی نبود
فقط ما بودیم و اسب ها
" از من تا دور ترین ستاره
راهی هست؛
از دور ترین ستاره
با من
نشانی؛
از من اما
نه راهی ست تا تو
نه نشانی"
م.خ
* * *
" وآنان که حرف از کمک می زنند
به زخمی که دارم نمک می زنند
و آقا معلم نیامد مرا
کسانی به جز او کتک می ز نند "
از اعتصاب های اول هفته گذشته می شد فهمید که روز مرگ مطهری نزدیک است. هر سال نزدیکی های سالروز ترور( شهادت) مطهری ( موسوم به روز معلم ) که می شود معلمان به هوای خاطرات و نتایج شیرینی که از تجربه اعتصاب های چند سال گذشته گرفته اند چنین می کنند.
از اعتصاب که طبق معمول بگذریم ،کج سلیقگی خاصی در نامگذاری روز معلم به کار رفته است. پیشینه ایران معاصر انباشته از مردانی است که سالیان سال با گچ و تخته و کلاس دمخور بوده اند و خوشبختانه دامنه این افراد آن قدر فراخ است که بسیاری می توانستند از سانسور چی ها به سلامت عبور کنند: بزرگانی چون دکتر معین ،علامه دهخدا و جلال آل احمد ... روز تولد چنین افرادی بسیار شایسته تر می نمود به عنوان روز معلم تا روز ترور مطهری که می توانست " روز حوزه " یا " روز طلبه " یا " انقلاب حوزوی " یا" مبارزه با تروریسم " یا.... نام بگیرد.
صد البته که حال و هوای دهه ی شصت مجالی برای ظریف اندیشی نگداشته!
داستان خیلی مبهم بود اصلا ارتباط بر قرار نکردم

وقتی داستان " طلوعش از گریبان تو بودی " را می نوشتم اصلا به فکر اینکه این داستان در ارائه چه باز خوردی خواهد داشت نبودم. شبی آن را برای سعید بر آبادی خواندم و گفت کاش می شد فهمید کسی که با تو دمخور نبوده چه برداشتی از این داستان دارد و تا چه قدر به آن نزدیک می شود.
انجمن داستانی چوک محیط قشنگ و فعالی در فضای وب دارد که نظیرش را کمتر دیده ام. جایی که کمتر از کامنتهای شتابزده و بی حوصله خبری هست و هرهفته یک داستان ارائه می شود و حداقل سی چهل نفر به طور جدی می خوانند و نظر می دهندو... از آنجایی که از سه ماه پیش به این انجمن آمد و شد داشتم هفته گدشته نوبت به من رسیده بود که داستانی ارائه کنم و فهمیدم که وقتش رسیده به بازخورد " طلوعش از..." نگاه کنم.
تقریبا تمام کامنتهایی که در رابطه با داستان در چوک آمده بود را آورده ام اینجا.... ( ضمنا متن داستان در یکی از پست های قبلی موجود است)
نویسنده: خوشحال
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 0:1
خوب
داستان و خوندم. هیچ ارتباطی باهاش برقرار نکردم . اصلن نتونستم عبارات و درک کنم. من تا امروز داستانی با این نوع نوشتار نخونده بودم. یاد خودم افتادم وقتی که اولین هفته ی ورودم به کلاس زبان , استادم گفت فلان کتاب داستان و ترجمه کن. ترجمه کردم اما همه ی عبارت هاش نامفهوم بود . یه چیزی تو این مایه ها :
شاید نشود حتا مگر اینکه دیروز بیاید سارا احتمالن فردا رفته است ایا!
نمی دونم , احتمالن مشکل از عدم اشنایی من با نوشته های اینچنینی باشه.
به نظرم داستان این هفته از اون کارهاییکه باید نقدش و بخونم تا بیشتر درکش کنم و بتونم ازش لذت ببرم. -------------------موفق باشید اقای عباسی
نویسنده: نوا
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 10:35
سلام و خسته نباشید خدمت جناب عباسی و جناب آقای رضایی
داستان شما یک داستان کوتاه هست. از نظر من داستان کوتاه باید با یک بار خواندن قابل درک باشد . لا اقل باید طرح کلی داستان در خوانش اول دستگیر شود و ریزه کاری ها و ابهامات در خوانش های بعدی بررسی شود. در این نوشتار در خوانش اول تنها سر در گمی ایجاد می شود. تا حدی که من تصمیم گرفتم برای گره گشایی داستان شما یک کاغذ و قلم بردارم و شخصیت ها و اتفاقات را طبقه بندی کنم که ببینم چه اتفاقی در داستانتان روی داده! این بزرگترین ایراد داستان شماست.
داستان حرف های زیادی برای گفتن دارد. بهتر بود این همه موضوع تبدیل میشد به 10 تا داستان ، نه یک داستان پر از ایهام و ابهام! این سبک نوشتن به خواننده لذت نمی دهد، بدتر ذهن را درگیر و خسته می کند.
یک ایراد دیگر اینکه داستان شما ارجاعات برون متنی زیادی دارد که به زیبایی متن آسیب می زند.
موفق باشید جناب عباسی.
نویسنده: نظام الدین مقدسی
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 21:14
درود و احوال پرسی .
جناب آقای عباسی و هیات مدیره محترم با احترام .
به جای نقد فقط نظرها را می خوانم . سعی کنید جدی به داستان نگاه کنید و سعی کنید نظراتتان هر چه باشد جدی باشد
چون نویسنده داستان هم از نظرات و نقد ها ی جدی خوشحال تر می شود .
پایدار باشید .
نویسنده: ..
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 21:23
نویسنده: عبدالعزیز رنجبر
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 0:49
با درود
هر جمله وقطعه ای از داستان خواننده را به سمت و سویی می کشاند و ابهام بیش از حد آن جایی برای فهم داستان و بیام آن باقی نمی گذاشت
استوار باشید
نویسنده: گل سرخ
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 1:51
سلام
1- عنوان داستان جذابیتی نداشت
2- آیا میم شخصیت داستان تاثیر گذار در داستان بود ؟
3- همیشه خدا گفتم گل سرخ اگر مطلبی را متوجه نشدی بخوان و بخوان
4- شما این داستان را برای تعداد خاصی نوشته اید ؟ هرچند که گل سرخ نوشتار ابهام دار را دوست می دارد ؟ چون باعث می شود فکر کند فکر !
نویسنده: گل سرخ
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 1:56
جناب عباسی وبتان را باید با دقت بخوانم تا بتوانم داستان شما را بهتر متوجه شوم
پایدار باشید
نویسنده: بهار
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 13:7
1-داستان خیلی مبهم بود اصلا ارتباط بر قرار نکردم
2- تا جایی که من میدونم (اصلن ) از نظر املایی اشتباهه و (اصلا") درسته
نویسنده: دست خیال
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 16:36
سلام به چوکیان محترم و سپاس از اخطار کاملا به جای جناب رضایی عزیز.
×××
در مورد این داستان چون ارجاعات بیرونی زیاد بود و کنایه ها و تلمیحات و اشارات زیادی به مطالب خارج از داستان_ و البته مرتبط با آن_ وجود داشت و به عبارتی چند لایه بود با لایه های زیرین قابل تامل, به نظر فهم داستان کمی به دقت و دوباره خوانی نیاز دارد.
باز هم سر فرصت بر میگردم و می خوانم تا به جمع بندی برسم.
نویسنده: هیوا
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 20:26
با سلام و خسته نباشید خدمت نوسنده محترم
متاسفانه نمی توانم با این گونه داستانها ارتباط برقرار کنم...پس نقد هم نمی کنم و از نقد دوستان استفاده می کنم...
موفق باشید
نویسنده: ..
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 20:57
نویسنده: ستاره بان
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 21:13
سلام
با این نظر شخصی شروع می کنم که از خوندن متون سنگین و پر پیچ و خم خوشم میاد. فرورفتن در کلاف هزار پیچ کلمات خیلی بیش از اینکه فکرش و بکنید لذت بخشه.
دوم اینکه از حق نگذریم نویسنده زحمت بی اندازه ای برای مخفی کردن ماجرای داستانش پشت پیوستگی نا متعارف کلمات کشیده.
اما متاسفانه من به عنوان خواننده معمولی و البته با توجه به نظرات اکثر دوستان، بهمراه گم شدن محتوا در فرم نوشتاری مورد علاقه نویسنده، گم می شوم و البته می توانید این را بگذارید بحساب کم تجربگی در خوانش نوشته های این چنین نا متعارف.
سومین نکته اینکه ایکاش نویسنده محترم لطف می کردند و ارجاعات کاملی را که به نظر من خیلی بیش از 2 مورد اشاره شده ایشان است، بیان می کردند.
و آخر اینکه توان نویسنده در این بازی کلمات که عبارات بسیار زیبا و مفاهیم قابل تاملی را خلق کرده ستودنی است.
"دیدار استخوان های آدمیان دلتنگی به بار می آورد و رویای خوابی دیگر گونه داشت به رسمی که در بیداری دوباره کاش جهان را خالی از اندوه یا خود را خالی از جهان بیابد."
با تشکر و آرزوی موفقیت
نویسنده: برای جمیز
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 23:25
از آخر داستان شروع کنیم بهتره از این جا حذف شود به دلیل توضیح واضحات یا به عبارتی با چوب حرف ها رو توی کله مخاطب کردن
" همین می شود دل نیا! وقتی فقط میم اسم کسی را بدانی " تا انتها
دوم دوست عزیز
ارجاعات برون متنی به قول دوستان فقط به اعتقاد من به درد داستان های طنز می خوره که این جا من بویی از طنز حس نکردم
مثل کارهای عمران صلاحی که در تفریحات سالم که یک کار طنز بود انجام داده بود که خیلی به دل مخاطب می نشست چون طنز بود و ایجاب می کرد
آدم خنده اش بگیره از بی ربطی یا سرکار گذاشتن مخاطب و غیره ولی این جا کاملن این ارجاعات ....... بی منطقه
و علت این که همه می گن غیر قابل درکه بیشتر به لحن داستان برمی گرده تا خودش
از این لحن مختص به چه دهه ایی هست دیگه کی این طوری حرف می زنه اگر داستانی پیچیده هم باشه باید لحنش صمیمانه باشه
من حس کردم مثل یک نقالی بود لحنتون سوژه کهنه نیست لحن قدیمی و نچسبه
و این داستان واقعن شبیه شعر بود تا داستان جدن شبیه شعر زیبایی بود
یک شوخی : فقط میم مش مثل درخت گلابی نبود گاهی شبیه به نام پدر بود گاهی شبیه اشک سرما و
بیشتر شبیه گل شیفته فراهانی بود
بعضی حرف ها در داستان چقدر شکل شعار که نمی شه گفت دارم دنبال جمله اش می گردم
مهدی عباسی اینا شعره نه داستان
" بنا به رسم دوست داشتن و دوست داشته شدن[2] باشد تو باید بنویسی که میم چگونه توانست اندوه را از شانه هایش بتکاند، سر بلند کند تا جهان در تزریق دیگر باره اندوه به چشمانش لختی درنگ کند . بد نیست این طوری شروع کنی: میم لبانش را به نیت تو تر می کند و به فروردین یک رابطه در ژاکت قرمزت در این عجب برف بی همتایی ایمان می آورد.
و عنوان داستان اندکی به فهمش کمک می کند ولی با این حال عنوان جالبی نیست
حتی عنوان داستان هم شعر بود
گمونم تو جدیدن از براهنی زیاد شعر خوندی
شبیه شعرهاش شده نه داستان هاش
موفق باشی
اقلن برام این تیپ جدید بود
نویسنده: من م . شاید مجید جنگی زهی
یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 18:43
سلام
به همه به خصوص ...!
من داستان رو ژندیدم . دلیل ش هم واضح ه و گفتن نداره اما فقط یه ژیشنهاد دارم واس دوست داستان نی وی س عزیزم :
دوست من شما داستان ت رو بنویس . بیش از حد داری ن در قالب نوشتا ر و لحن اسیر می شین .
این جوری خواننده از داستان ت فاصله می گی ره !
شاید من اشتباه می کنم اما این یه جور تجربه ی چند ساله هست . همین ...
نویسنده: من م . شاید مجید جنگی زهی
یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 18:45
با عرض پوزش !
کی بورد مشکل داشت و گویا پ رو ژ زده بعضی جاها
نویسنده: ..
یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 20:51
نویسنده: ایکاروس
دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 8:17
نویسنده: مرجان دورودی
دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 8:37
باسلام خدمت اقای عباسی و همچنین اقای رضایی
داستان را خواندم نه یکبار بلکه دوبار اما ان کشش را در من ایجاد نکرد .
مضمون داستان برایم شکافته نشد نمی دانم شاید هم اشکال از من است که ان را خوب درک نکردم .
در کل موفق باشید .
در ضمن اقای رضایی منتظر نقد شما بر روی داستانم هستم
موفق باشید
نویسنده: موحد تاری مرادی
دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 11:24
سلام
به نظر من یه داستان تقریبا کامل و تمام عیار بود و ضعفهاش هم حتما در کارهای بعدی نویسنده رفع میشه و نیازی به اشاره به اونا نیست.
به نویسنده و آفای رضایی تبریک می گم
به نویسنده به خاطر هوش بالا و لحن جذاب داستان
و به آقای رضایی به خاطر قاطعیت و.....
آها
مدیریت خوبشون
مطمئنم که همیشه موفق خواهند بود و هستند
فعلا بای
نویسنده: افسانه
سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 0:35
باسلام
داستان را خواندم من هم با دست خیال موافقم به نظرم فهم داستان کمی به دقت و دوباره خوانی نیاز دارد.
برای نویسنده بهترین ها را آرزومندم
نویسنده: خوشحال
سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 13:12
اقای مرادی فرمودین داستان تقریبا کامل و تمام عیار بود؟
به وسط هفته رسیدیم چیزی نمونده بریم سراغ داستان هفته ی بعد. به نظر می رسه شما داستان و راحت تر از سایرین درک کردین و به نظرتون تقریبا کامل میاد. می شه خواهش کنم کار و نقد کنین تا من و شاید هم بعضی از دوستان که چیزی از داستان دستگیرمون نشد با نقاط قوت و ضعف کار اشنا بشیم؟
اقای مقدسی شما که هرهفته نقد مفصل ارائه می کردین!. این کار که نیاز بیشتری به نقد داره ( حداقل واسه مخاطب ) .
اقای بابایی؟
اقای رضایی؟
و..
من که شخصا این هفته از داستان لذت نبردم , منتظر بودم نقد دوستان و بخونم تا شاید کار برام قابل درک شد . امیدوارم تا پنجشنبه به نتایج خوبی برسیم.
نویسنده: مونا
سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 15:56
من دوست دارم همش و همش بخونم
و اینبار طور دیگری بود
موفق باشی
ادامه بده
نویسنده: وروجک
سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 18:55
سلام به نظر من هم داستان گنگی بود البته ببخشید اینقدر صریح بیان می کنم شاید داستان چیزهای خیلی خوبی داشته باشه اما این دیریابی داستان شدیدا مخاطب رو دور می کنه.
نویسنده: ..
چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 19:58
موافقم
نویسنده: مهدي عباسي
پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 13:31
با توجه به اینکه دارد زمان نقد داستان به پایان می رسد
و هنوز برخی از دوستان در مورد داستان کنجکاو هستند
بر خلاف روال عرف چند خطی به صورت پراکنده در مورد داستان می نویسم:
1. داستان روايت خطي ندارد و طبيعي است كه پلاتي كه مدنظر بسياري از دوستان است وجود نداشته باشد
2. داستان در حالت نشئگي از زبان شاعري كه در دوران دانشجويي اش و در حالي كه در شعر و ترياك غوطه مي خورد به دختري دل مي بندد روايت ميشود
3. ميم موقعيت و شخصيتي نسبتا غير عادي دارد پسري روستايي كه دستي در شعر دارد از خانواده اي مذهبي كه دل به دختري كرد بسته است
4. دل نيا مخاطب داستان است و همين باعث مي شود ميم شاعر و عاشق در روايتش خيلي از نكات را پراكنده بيان كند و از بيان خيلي صرف نظر كندو گاهيحرفهايي بزند كه اصلن دخلي به پيشبرد داستان ندارد
نویسنده: مهدي عباسي
پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 13:40
5. دكتر محمود مهرك سرهنگ نظامي و درعين حال پزشكي با مطب خصوصي است، برادر بزرگتر ميم كه دوران جنگ را در كردستان سپري كرده است
6. برخي نشانه ها در داستان وجود دارد كه صحت حرفهاي راوي را زير سوال مي برد مثلا هشتاد و ... ساعت راه بين سنندج و مشهد، راوي اگر چه اذعان مي كند كه در اين مسير قطار نيست اما در مورد زمان دروغ مي گويد و باعث مي شود به هشتاد و... روز انتظار پدر شك كرد والي آخر
7. بديهي است كه نثر شعرگونه داستان شديدا تعمدي است و جزئ لاينفك آن به شمار مي آيد
نويسنده انتظار نقد دو دو تا چهار تا نداشت كه صد در صد متن جواب نمي دهد
فقط بسيار مشتاق بودم ببينم چقدر با متن ارتباط بر قرار مي شود
كه به جوابم رسيدم
از يكايك دوستاني كه در مورد داستان نوشتند صميمانه سپاسگذارم
نویسنده: مردآرام
پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 14:56
سلام و درود بر همه دوستان
گراهام گرین نويسنده محبوب من در رمان باخت پنهان میگوید: «باید یاد بگیری درست دروغ بگویی. دروغی که داد میزند دروغ است به چه درد میخورد؟ من طوری دروغ میگویم که همه خیال میکنند وحی مُنزل است. گاهی خودم هم نمیتوانم بگویم حرفم دروغ است.»
اما چطور باید دروغ بگوییم تا خواننده حرف ما را وحی مُنزل بداند؟
یکی از شیوه های خوب دروغ گفتن نشانه گذاری است.
يادمان باشد که خواننده معاصر موجود زرنگی است و مو را از ماست میکشد بیرون. بنابراین باید حواسمان باشد تا درست دروغ بگوییم. اگر نویسنده هنگام دروغ گفتن دست و پایش بلرزد و نشانه گذاری نکند یا نشانهها به هم نیایند یا درست کار گذاشته نشده باشند، خواننده به نویسنده و شخصیتهای اثرش بی اعتماد میشود.
به نظر من اين داستان به نوعي نشانه گذاري در دروغ را ندارد و همين باعث مي شود که خيلي ها موضوع را نفهمند. البته اين بدان معنا نيست که نمي شود موضوع را فهميد بلکه دليلش اين است که نمي شود شخصيت ها را احساس کرد.
نویسنده: مردآرام
پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 15:1
آقاي عباسي عزيزم
لطفا موضوع داستانت را توضيح نده.
ما فقط با داستان شما طرفيم نه با گفته هايتان.
فرض کنيد اين داستان در کتابي با همين عنوان چاپ شده. آنوقت چکار مي کنيد؟؟؟شماره موبايلتان را مي گذاريد آخر کتاب که هرکس نفهميد زنگ بزند از شما بپرسد.
شما قلم خوبي داريد.
زبان داستانتان خوب است.
پس به واژه ها و بند ها و صفحه ها و در آخر به داستانتان اعتماد کنيد.
يادت باشد نويسنده اي که دستش پر است ساکت است.مي شود آرامش را در چهره اش خواند.اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چون به داستان خودش اعتماد دارد.
نقدها را بشنو و مزه مزه کن. يک نقد را بپذير و سعي کن در داستان بعد رعايتش کني.يکي را هم نه. توي دلت بگو:«منتقده حرف مفت زده»
باميد روزي که نوبل بگيري
به منم سر بزن.
منتظرتم
نویسنده: محمد مهدی حقیقت
پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت: 22:36
با سلام و خسته نباشید به آقای مهدی عباسی و دوستان گرانقدر و بردبار چوک.
راستش وقتی شروع کردم به خواندن داستان متاسفانه در همان چند سطر اول با مسئله ای روبرو شدم که خیلی حالم رو گرفت و اصلاً دیگه رقبتی به خواندن داستان پیدا نکردم.
در طی هشت سال جنگ خیلی ها اذیت شدند خیلی ها زندگی شون رو از دست دادند و خیلی ها مثل ما ها که الان در غرب کشور زندگی می کنند آینده شان.
حداقل بر من نویسنده واجبه اگه خواستم از جنگ خاطره ای بگم کمی بیشتر تامل کنم.
آقای عباسی عزیز در عملیات مرصاد منافق ها تا سر کوچه ما هم آمدند من بچه بودم ولی هنوز خاطره وحشتناکش زنده است.اون موقع فکر می کردم همه می دانند تو کرمانشاه چه خبره و ما چی می کشیم ولی امشب فهمیدم هنوز خیلی ها خبر ندارند.
(البته این فقط درد و دل بود)
فیلم گاو خونی ساخته بهروز افخمی را دیدم و درباره سينما اقتباس که قبلن همین جا نوشتم دوباره به انديشه تازه اي برخوردم. در اين فيلم متفاوت بر عكس هميشه ادبيات كمتر ضرب و جرح مي شود تا سينما شكل بگيرد بلكه بيشتر سينما تن به ادبيات مي دهد . ديدنش را به شما نيز توصيه مي كنم.

با توجه به اين دير به دير به روز شدن ها
احتمالن اين آخرين باري باشد كه در سال 87 مطلب مي نويسم
و البته اگر نگاهي به آرشيو وبلاگ بياندازيد متوجه مي شويد كه اين اسفند سه سالگي اش تمام شده و
پا مي گذارد توي چهار سالگي !
( خسته نباشيد به حوصله ام)
بگذريم...
از هادي مريخ شنيدم كه علي صارمي جايزه ي عكاسي برده، حالا از كجا و كي نمي دانم؟
خواستم تبريكي به علي گفته باشم ، سري به وبلاگش زدم
اما ترجيح دادم به جاي اينكه برايش كامنت بگذارم چند تايي از شعر هايش را بياورم اينجا
به هر روي....
اگر چه علي دارد عكاس خبره اي مي شود
و اگر چه مدتهاست هر از گاهي شعري مي نويسد
و اگر چه برخي شعر هايش را پسنديده ام
اما به گمان من اگر مي خواهد باز هم شعر بنويسد بايد بيشتر از اينها زحمت بكشد
در زير چند تا از شعر هاي تازه علي صارمي را مي خوانيد:
1
دیدار بعد
باغچه بود و یاس بود و
بوته های پشت سر.
و انعکاس وارونه ای از دنیایی که دیده می شد
درون چشم های تو.
آه!
معصوم خواب های پیش از لحظه ی موعود!
تمام فاحشه ها ی جهان در خواب معصومند.
2
میان این همه رنگ
بی رنگی
و دست های خالی نقاش شهر
میان همهمه مردمان بی مقدار
مثال واژه های فرو ریخته بر دیوار
سکون مطلق جاوید می گیرند
3
از کدام در
از کدامین دروازه
رسوخ می کردی
و شهر شهر تنم را چگونه می گشتی
چگونه تک تک کلماتت به رعشه افتادند
و تو
تمام تنت خیس خیس می لرزید
چگونه دست های تو آیا
به وقت گفتگوی تن با تو
تمام تکه تکه های مرا
به مهر بوییدند...
تمرین داستانک نویسی
" مهدی عباسی "
1
باریک وتاریک
جوانی باریک و تاریک هم کنار آقای مدیر ایستاده بود و ما وقتی فهمیدیم همان معلمی است که با لگد سه تا از دنده های پاشا را شکسته کمی آرام شدیم هرچند از دوشنبه بازار تا مدرسه را با شتاب آمده بودیم و ستار چند بار دست در جیب کاپشنش کرده بود.
آقای مدیر کنج خلوت دفتر را به ما تعارف زد و به مرد میانسالی که احتمالن آبدار چی بود گفت: حسن آقا چار تا چایی بیار
2
آرزوهای بزرگ
بعد پشت كامپيوتر نشست و انگشتانش را به كيبورد آغشته كرد.
بعد رو به كتابخانه ايستاد و انگشتانش را به كاغذ ها داد.
بعد كنار مبل نشست و انگشتانش را با ريتم صدايي به پايش نزديك و از پایش دور كرد.
بعد به آشپزخانه رفت و انگشتانش را در قابلمه سوزاند.
بعد...
نه او هيچ گاه مطرح نخواهد شد.
3
رسانه
وقتی مردم برای دیدن فینال المپیک پای تلویزیون میخکوب شدند گزارشگر کشتی به جای اینکه از زیر گیری های غیر منتظره ی کشتی گیر قدر روس بگوید از مجیدشان که شش هفته است به خانه نیامده گلایه کرد . البته این که مجیدشان عشق کشتی هست و حتما تماشا می کند دلیل کافی نبود تاخاطر هفتاد میلیون نفر مکدر شود.
4
حسرت
پريشب خواب ديدم پدرم از پشت نرده ها با چشمان هميشه اش به من نگاه مي كند
ديشب روح پدرم را ديدم كه از پشت نرده ها با چشمان هميشه اش به من نگاه مي كند.
امشب پدرم را مي بينم كه از پشت نرده ها با چشمان هميشه اش به من نگاه مي كند.
اگرآن شب به بسترش رسيده بودم...!
5
داستان
دومي منتظر بود اولي زنگ بزند.گفته بود حتما بزند.اولي نزد .دومي هر چه قرص داشت خورد. دو تا بود يا هشت تا يا خيلي بيشتر.اولي بيست سال و اندي از دومي بزرگتر بود ونمي دانست باشوهرش وتازه با همزاد دومي چه بايد بكند. اولي كه آمد دومي فهميد تلفن قطع بوده.حال دومي بد شد.حال دومي بدتر . دومي كمي بهتر شد.دومي خوب شد.و این داستان ادامه دارد.

شعری از سعید قربانیان:
1
این شعر سه بخش دارد :
تو که پشت میز می نشینی و تسبیح ...
من که ایستاده و تعظیم ...
او که خودش را از سقف آویزان!
2
قسمت چهارم باید سقط شود.
که در سطر های بعد نامی نداشته باشد که به (تو) ربط پیدا کند.
(من) تعقیبش کردم
(او) هیچ آمپولی نزد
و به هیچ مستراح عمومی نرفت !
که(تو) پاک کن را برداشتی.
...
3
(_ پس) این شعر سه بخش دارد
تو که پشت میز مینشینی و تسبیح ...
من که ایستاده و تعظیم...
او که خودش را از سقف آویزان
درباره شعر:
فرم كار به شعر هايي مي زند كه چندي پيش ( چند سال پيش) با عنوان شعر دهه هفتاد شهرت يافتند . شعرهاي افرادي كه بخشي از آنها شاگردان براهني بودند. البته تفاوت هايي بين اين شعر و آنها وجود دارد. يكي اينكه آن دشواري كه در خواندن آن شعرها مخاطب را گاهي مي آزرد و گاهي به او لذت مي بخشيد در اينجا وجود ندارد. ديگر اينكه آن شعر ها غالبا از منطق روايي برخوردار نبودند و اين شعر دارد. و سوم اينكه سپيد خواني در آن شعر ها نقشي تعيين كننده دارد حال اينكه در اينجا چيزي بيش از يك تكنيك شعري نيست. يعني مخاطب براي فهميدن شعر ملزم به سپيد خواني نيست بلكه سپيد خواني درك او از شعر را تكميل مي كند.
به هر حال من وجود تفاوت هاي بالا را مي بينم اما نمي توانم نتيجه بگيريم كه اين تفاوت ها منجر به ضعف يا قوت اين شعر گشته است.
بد نيست حضور چند نشانه در اين شعر سعيد را با شعري از خودم ( كه احتمالا تعداد كمي از شما آن را قبلا خوانده ايد) و مربوط به همان چندي پيش ( سال 1383) مي شود مقايسه كنم . شعر از اين قرار است:
زباله نمی دانم کدام اسراف
برای بازیافت
به تو که فکر کند
پاک کن در سطر بعدی
سیگار را از گوشه لبم
به جایی قدغن
مثل گوشه ای در لبت خنده ... آواز... نه
گاهی لالایی میخوانی و
نمی خوابد این توله بی پدر مادر
برای شفای یتیم سطرقبل
خدا باش و برکت بده به بندر
و ....
( از ادامه شعر که ربطي به بحث ندارد صرف نظر مي كنم)
آن استفاده اي كه سعيد از" قسمت" داشته و به نوعي فضاي بين شاعر و شعر را به هم ريخته ( مي توان مثلا با كاري كه مهران مديري در طنز هاي تلويزيوني ابداع كرد و در حين بازي با دوربين ارتباط بر قرار مي كرد و آن منطق كلاسيك را به هم مي ريخت مقايسه كرد) را من با " سطر " داشته ام. همين طور در مورد پاك كردن.
چيزي كه من در شعر استفاده كرده ام رسيدن از حرفي به حرف ديگر است بدون اينكه وقفه اي در شعر پديد آيد كه در شعر سعيد چنين نيست .
از شعر من بگذريم و برگرديم به شعر سعيد:
سادگي و صراحت در بيان شعر سعيد هنگام واگويه كردن حرفهايي منزجر كننده مي تواند موفقيت اصلي اين شعر به شمار آيد. اين شعر موقعيتي اجتماعي را به تصوير مي كشد " از رنجي كه مي بريم" .
به هر حال با برداشتي كه من ازشعر دارم ، ضعف اين شعر يكبار مصرف بودن آن است. كلماتش پتانسيل ايهام زايي و معنا گستري ندارند راهي براي تفسير دوباره و چند باره پيش مخاطب نمي نهند. و قوتش در كوتاهي اش، در فرار از سانتي مانتاليزم و اغراق و شيون وآه و ناله در شعر . تا ديگران چه بگويند؟